بنده

زندگی با تغییر یک «حرف» بندگی میشود؛ اینجا هم، محل همان «حرف» ... بنده؛ بلاگ شخصی حسین بوذرجمهری
بنده را دنبال کنید

متفرقه

ششم

سه شنبه, ۶ تیر ۱۳۹۱، ۱۱:۲۶ ق.ظ

ششم همراه شد با شش تیر. روز تولدم. پدرم برای تبریک پیامکی برایم فرستاد: "امروز یزد حسین دنیا به بابا پسر نسل ادامه اثر نیک زندگی عزت... افتخار دوست مهر در دل و چشم یاد..." برایم جالب بود. یاد سنگی بر گوریِ جلال افتادم! تاریخ تولد برایم مهم نیست و تولد گرفتن هم. بهترین هدایایی هم که دریافت کرده ام یا کتاب بوده یا محصولات الکترونیکی. امسال هم با همسرم رفتیم کافه کراسه و 4جلد کتاب به انتخاب خودم برایم گرفت. مفاتیح الحیات، انسان 250 ساله، دغدغه های فرهنگی و در خدمت و خیانت روشنفکران. برادرانم هم یکی کتابِ "یک" را برایم گرفت و دیگری هم از قضا "مفاتیح الحیاه" را!

تولد گرفتن یا اساساً مهم بودن روز تولد برای شخص به منزله مهم بودنِ خود است. یا مهم بودنِ من! البته خوب هم هست. هرکسی خودش را باید دوست داشته باشد. ولی محور بودن خود مسئله نیست. وقتی خدا و امام تعریف شد، آنوقت خود باید به نسبت اینها تعریف شود و دوست داشته شود. وقتی که من فاصله ام نسبت به این مرکز زیاد است، خود و من را باید به همان اندازه دوست داشته باشم. در کلامی از محمدِ (ص) هست که میگوید در امر دین به هرکه بالاتر از تو است بنگر و از خدای بخواه که مانند او شوی و در امر دنیا به کسی که پایینتر از تو است بنگر و خدای را به خاطر داشته هایت شکر کن. (نقل به مضمون) در این صورت است که حرکت در انسان بوجود میاید و آن هم نه حرکتِ براوونی! یک حرکتِ تصادفی. یا حرکت به سمتِ غلط. بلکه حرکتِ جهت دار و بهتر باشد که بگویم حرکتِ جهتِ درست دار. این پیام ِ نغز و زیبا را هم بسیار میبینیم که به سخره گرفته اند و میگیرند. از مسائل شخصی در خانواده که وقتی به کسی گفته میشود خدا را به خاطر داشته هایت شکر کن مسخره میکند تا مسائل اجتماعی که داشته هایمان را وقتی نسبت به جوامع دیگر میسنجیم مدام کفر میگوییم. وقتی هرکسی خود را محور قرار دهد جامعه هیچ ندارد و هرچه دارد از خودهایِ مغرور و خودخواهی دارد که چون آن خودها آن را دارند و آن خودها در جامعه نیز هستند پس جامعه نیز آنچه آن خودها دارند نیز دارد. این جامعه متشکل از غرور و خودخواهی است که لاجرم جمعی نیز مجبورند از آن استفاده کنند. ولی جامعه ای که خود نداشته باشد و خود در "او" منحل شده باشد، آن جامعه همه چیز دارد و هرچه دارد از "او" دارد. تولد، مظهر ِ توجه به خود است که هم خوب است و هم بد. مانند اکثر ،اگر نگویم همه، چیزهایِ این عالم.

خیلی میخواهم آدم بزرگی شوم. مانندِ داستانِ "جا پا"ی جلال. ولی من چه هستم؟ یک دانشجوی رادیولوژی ِ بیست ساله. آدم بزرگ بودن را هم نمیدانم چیست. شاید شهرت طلبم شاید هم قدرت طلب. نمیدانم. دوست دارم مفید باشم و مفید بودن را حس کنم. به قول امام خمینی، وای برکسی که قبل از اینکه خود را ساخته باشد، جامعه به او روی کند. میخواهم حداقل اینگونه نباشم. اول باید خود را بسازم. تاریخ تولد شاید تلنگری هر ساله باشد بر اینکه یک سال دیگر هم از عمرت گذشت و تو هنوز خودت را نساخته ای که هیچ، خودت را هم نشناخته ای...

<

متفرقه

پنجم

چهارشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۱، ۱۰:۰۹ ب.ظ

تئاتری را دیدم با نام تبارشناسی دروغ و تنهایی. دست گذاشته بود روی معضل دروغ گویی و نمایشی طنز یا به قول خودش گروتسک! حاصل کرده بود. که به نظرم گروتسک هم نبود. در بعضی صحنه ها دروغهایی را به صحنه کشید که واقعا نفهمیدم منظورش چیست؟ مثلا در صحنه ای گفت چرا وقتی کودکی از والدینش درباره چگونگی به دنیا آمدنش سوال میکند٬ والدین دروغ میگویند؟ و بدتر اینکه این سوال را مطرح کرد و جواب درست را هم نه در کلام و نه در اجرا نگفت. فقط یک سوال بیجا مطرح کرد. اصلا این مسئله جای طرح شدن نداشت٬ به نظرم. شاید میخواست بگوید که از بچگی دروغ گفتن را به بچه یاد میدهیم ولی باز هم خیلی معنی دار نیست. بالاخره زمانیکه بچه بفهمد چجوری به دنیا آمده لابد این را هم میفهمد که چرا مادر و پدر به او دروغ گفته اند٬ نه؟ البته روانشناسان میگویند که دروغ پرت و پلا نگوییم مثل اینکه "پستچی تو رو آورد دم خونه!" ولی آدم عاقل میفهمد که راستش را هم نباید گفت. هر راستی را نشاید گفتن. جدای از مضمون و جدای از متن تئاترش چیزی که قلب مرا بسیار درگیر خود کرد این بود که یعنی تئاتر و نمایش ایده آل چگونه میتواند باشد؟ به قول دوست عزیزم طه باقی زاده امام زمان در حکومتش آیا سینما و تئاتر خواهد داشت؟ جواب حتما بله است. ولی سوال مهمتر این است که این سینما و تئاتر چگونه خواهد بود؟ چگونه میشود نمایش داشت و در عینش بازیگران حیا داشته باشند؟ الان به این فکر میکردم که این سوال را اگر از شبیه خوانان و تعزیه خوانان قدیم بپرسیم بهمان میخندند. آنها آن زمان در نمایششان حیا را داشتند و حالا ما پیشرفت کرده ایم یا پس رفت؟ به وضوح حرکاتی وقیح از بازیگران تلویزیون و سینما و تئاتر میبینیم. به ترتیب در این سه نوع هنر نمایشی حیا کمتر و وقاحت بیشتر میشود. مخصوصا اگر نمایش طنز هم باشد. به بهانه طنز هر ادا و اصولی از خود در میاورند. این بازیگران زن و مرد را میدیدم که اینقدر در چشم هم زل میزنند و با اشوه و ناز حرف میزنند و عامدا شوخی های جنسی را هم بعنوان چاشنی به اش اضافه میکنند٬ جلوی اینهمه آدم٬ با خود میگفتم پس اینها در خلوت خود چه میکنند؟ در تمرینات خود چقدر با هم راحت شده اند که حالا جلوی اینهمه جمع اینقدر وقیحانه رفتار میکنند؟ به بهانه اینکه به یک مسئله اجتماعی مثل دروغ خرده بگیرند٬ هزار جور معضل اجتماعی درست میکنند...

<

متفرقه

چهارم

دوشنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۱، ۰۲:۱۱ ب.ظ

مبعث در باب مفعل به معنای زمان بعث است. یعنی زمان برگزیده شدن. فکر میکردم که این یعنی چه؟ مگر غیر از این است که جهان به خاطر ۱۴معصوم خلق شده؟ مگر این ۱۴نفر نوری واحد نیستند و تافته ای جدا بافته؟ آنوقت روز برگزیده شدن چه صیغه ای است؟ شاید خود محمد تا آن زمان نمیدانسته که برگزیده است. شاید هم میدانسته. ولی به هر حال دانستن یا نداستن او در برگزیده شدن یا نشدنش تغییری ایجاد نمیکند. او از قبلها برگزیده بوده. فکر میکردم به اینکه روز مبعث و عید مبعث روز و عید برگزیده شدن آدمیان است. یعنی این بشر بود که به حدی رسید و برگزیده شد برای دریافت دین کامل. و چقدر زیباست مبعث به این معنا.

مبعث هم همانند ظهور است و مفهوم انتظار. هم پیامبر برگزیده است و هم بشریت برگزیده. هم ما منتظر امامیم و هم امام منتظر ما. و انسان بار دیگر باید برگزیده شود تا امامش به سوی او برگزیده شده و چشم انسان باید بار دیگر آنقدر پاک شود تا امامش را ببیند. امامی که در همین نزدیکی است.


مرتبط: صوتی که میشنوید به مناسبت عید برگزیده شدن قرار گرفته و از خواننده سوئدی الاصل و مسلمان عزیزی است به نام ماهر زین. آلبوم اول ایشان با نام Thank You Allah و آلبوم دومش که جدیدا منتشر شده با نام Forgive Me منتشر شده است. احتمال دارد در بازار باشد، میتوانید تهیه کنید.

<

متفرقه

سوم

يكشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۱، ۰۹:۳۵ ب.ظ

امروز خواهرم فارغ شد. یعنی دایی شدم. هرکس پرسید چه حسی داری گفتم نمیدانم، دفعه اولم هست! و از این حرفها. واقعا هم نمیدانم. ولی میدانم روز قشنگی بود و اتفاق قشنگی است. حس خوبی دارد. دختر خواهرم روز خوبی به دنیا آمده است؛ شب مبعث و شبِ عقدِ مادر و پدرش(آنها هم در مبعث به هم محرم شدند). در بیمارستان، گوشه ای ایستاده بودم که خواهرم با اشاره از من خواست تا نزدیکش شوم. فکر میکنم پرسید خوشکله؟ گفتم آره، دیدی سونوگرافی ها به درد عمه شون میخوره؟ (ناسلامتی رادیولوژی میخوانم!) شبیه خودت شده. واقعا هم به نظرم بیشتر شبیه خواهرم بود تا شوهر خواهرم. اما در سونوگرافی ها خانم دکتر نطق کرده بود که شبیه پدرش هست! یعنی از آن سیاهی چه دیده بود؟ و بعد هم خواهرم گفت که شبیه بچگیهای من است. سفید! آخر او زمانیکه من به دنیا آمده ام را یاد دارد. فاصله سنی مان 6سال است. و او من را خیلی دوست داشته، انگار! همیشه میگوید سفید و خوشکل بوده ام! برعکس ِ الان! سبزه! اینها را به من گفت و دستم را فشرد و اشک ریخت. گفتم درد داری؟ چون سزارین شده است. با اشاره گفت نه! و بعد دستش را گرفتم و نوازش کردم و به چشمانش نگریستم مگر آرام شود. زبانم لال بود، لکن چشمها با هم حرف میزدند. چند دانه اشکی ریخت و با نگاه سنگِ دل واکندیم تا اینکه خاله ام آمد نزدیک و گفت که این دو تا قبلاًها سایه هم رو با تیر میزدند حالا اینهمه عاشقانه اشک میریزند!

زندگی همین لحظه ها است. همه اش گفتن از درد و آه که نمیشود. هم درد است و هم لبخند. زندگی زیباست. نق نباید زد. خدا را شکر... خدا هنوز زنده است...


بی ربط: در بیمارستان دوربین ِ برادر ِ شوهرخواهرم را کش رفتم و کلی عکس گرفتم. در راه بازگشت داشتم به این فکر میکردم که راهِ حل در عکس گرفتن این است که آنقدر عکس از زوایا و در حالتهای خوب بگیری تا انشاءالله یکی اش خوب در آید. و دیدم زندگی هم همین است. آنقدر باید سخت بکوشی و کار کنی و آنقدر اشتباه داشته باشی، تا مگر انشاءالله کار و راه درست را بیابی و به نتیجه برسی. درست مثل سعی صفا و مروه! سعی ای سخت و پوچ برای آبی در مطاف. برای رسیدن به یک پیروزی هزاران شکست باید پشت سر بگذاری. چه خرده میگیریم و میترسیم از اشتباه و خطا؟
<

متفرقه

دوم

جمعه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۱، ۰۹:۳۸ ب.ظ

دغدغه زیر از حسین قدیانی است و دغدغه بنده هم هست. لکن این عزیز رساتر از بنده و بهتر این دغدغه را فریاد کرده. پس بر خود واجب دانستم که به خوانندگانم بگویم که مطلب را در ادامه مطلب کامل بخوانید. چرا که تقریبا هیچ قسمتی از نوشته اش نبود که تفکرات و دغدغه بنده مغایرت داشته باشد. و من هم مثل شریعتی بنده حرف هستم و حرف خوب را باید بزنم. پس این خلاصه را از مطلب قدیانی بخوانید و به ادامه مطلب بروید تا کاملش را بخوانید و حظ کنید و مهمتر از آن٬ عمل کنید:

"هیچ اگر نمی داشتیم از شریعتی، جز نجوا با جناب زینب، «زبان علی در کام»، کافی بود قدر این مرد را می دانستیم، اسباب خنده اش نمی کردیم و راه به راه پیامک نمی کردیم:

آبو بزن… دکتر شریعتی هنگام سرویس کولر! ... "


مسئله دیگری که جای گفتن دارد و جالب است این است که من هرچه سعی کردم لینک سایت حسین قدیانی را بگذارم بلاگفا ثبت نکرد. بعبارتی بلاگفا اجازه نشر و لینک کردن سایت حسین قدیانی را نمیدهد و جزو لینکهای غیرمجاز است. در پیوندها هم از آدرسش نمیشود استفاده کرد. این هم از دردهای ما بچه حزب اللهی ها است. آدرسش را بدون خط فاصله اینگونه بیابید: http://www.ghad-iany.ir

... الباقی را در ادامه‌ی مطلب مطالعه کنید.

متفرقه

یکم

جمعه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۱، ۰۹:۲۵ ب.ظ
مدتی است به فکر کار هستم. بالاخره ازدواج دغدغه کار پیدا کردن را هم ایجاد میکند. کار یدی نمیخواهم! مثل شیفت در بیمارستان. چرا که رُس آدم را میکشد. کار فکری میخواهم. مثل نوشتن در نشریه یا روزنامه ای یا کاریکاتور کشیدن برای چنین جاهایی و از این دست. امروز به دنبال یکی از همین کارها بودم که نتیجه بدی هم نداشت. انشالله خدا خودش رزق حلال برساند. شما هم اگر با این شرایط دنبال کارگر هستید در خدمتیم!

در راه برگشت یک سر خوابگاهِ کوی رفتم و بازگشتم. در راه بازگشت معمولاً دانشجویانی که از کوی به سمت انقلاب میروند را مفتی با ماشین میرسانمشان. البته همچین مفتی هم حساب نمیاید. عرض میکنم. اینبار هم پسری را سوار کردم که ریش بلند و زبیایی داشت و کوله پشتی و قدی متوسط و پیرهنی آبی. سر صحبت را با حرفهایِ معمولی باز کردیم که اهل کجا هستیم و چه میخوانیم که میگفت تهرانی است. داروسازی ورودی 84 است. و در داروخانه ابن سینا کار میکند. خانه ای در میدان شهدا دارد. (نفهمیدم متاهل هست یا نه) پرسیدم میدان شهدا کجاست که گفت همان میدان ژاله. و شروع کرد از شهدای آنجا گفتن. که هر کوچه و بن بستی اسم یک شهید از همان محله را دارد . چه شهید میدان ژاله چه شهیدِ دفاع مقدس. و از تاثیر این شهدا بر روحیه و اهالی محل میگفت که در آنجا همه چیز تقریبا از باقی جاها ارزانتر است چرا که دکان دارها هم از خانواده های شهدا هستند و اکثراً آدمهای آنجا منصف و با مرام هستند و از ویژگیهای محله میگفت. بسیار دلنشین بود. به شوخی گفتم خدا زندگی در آنجا را قسمت کند... انشالله قسمت شود حداقل آنجا را ببینم و با اهالی اش درد دلی داشته باشم. این آدمها را که میبینم میفهمم که نیچه دروغ گفت. خدا هنوز زنده است.

خوب قیمتی است. میارزد. به اینکه در مسیر با کسی همدم شوی و از حرفهایش بشنوی و بیاموزی. از پولِ نقد، بیشتر. من که از اینکار بسیار لذت میبرم. با هم صحبتی و کمک کردن به بنده ای از بندگان خدا. هرکه هم اصرار میکند پول دهد، میگویم به نیتم بندازد صندوق صدقه و دعایم کند. نسخه خوبی است، نسخه ای است که برای شما هم تجویز میکنم...

<

هنر

سیاست

گراف/ 22خرداد

سه شنبه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۱، ۰۸:۵۳ ب.ظ

به مناسبت 22خرداد - سومین سالگرد فتنه 88

مسئله توهین نیست. اشتباه گرفته نشود. مسئله اوج حماقتی است که در شعار ِ "ما بیشماریم" دیده میشود. لطفاً به خود نگیرید!

ما بیشماریم! - 22 خرداد 88 - میرحسین موسوی- اصلاح طلبان - انتخابات دهم - انتخابات - تقلب -

تصمیم گرفته ام از این پس تمام مطالبم را یک جا در همین وبلاگ جمع کنم و آثار عکاسی و کاریکاتور و گرافیکی بنده از وبلاگ جی-آرت کم کم به همین وبلاگ و در دفتری جداگانه به نام دفتر نقاشی انتقال داده خواهند شد.

<

دفتر جغجغه

داستان کوتاه

فصل چهارم: انتهای درد

شنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۱، ۱۱:۵۲ ق.ظ

کلید را در درب خانه می­چرخاند و وارد میشود٬ خانه به نظرش عجیب می­رسد. نمیداند از چیست. شاید از چراغهای نیم روشن خانه.  همسرش را صدا می­کند ولی بی جواب می­ماند. صدای گریه­ی فرزند نو رسیده­اش بلند است. و چرا زنش ساکتش نمی­کند؟ خانه سرد است. زمستان سردی است. بیرون برف غوغا می­کند. کوچه­های نیویورک را تا خرخره برف پوشانده. قدم که بر می­دارد حس عجیب بودنِ فضا بیشتر اذیتش میکند. قدمهایش را تند می­کند. صدای زنش بلند می­شود. جیغ می­کشد. کمک می­خواهد. دیگر نمیتواند قدم بردارد. می­دود! روی دیوارها آرم V را می­بیند که با اسپری نوشته­اند. او که از صبح در بخش جنایی درگیرِ کار بوده و خسته، تازه می­فهمد قضیه از چه قرار است! دیگر مهلت فکر کردن نیست. بغض گلویش را می­فشرد. و می­دود. از پله های چوبی خانه که بالا می­رود سلاح را از زیر کُتَش بیرون می­آورد. به دربِ اتاق فرزندش می­رسد. قفل است. صدای جیغ زنش تمام نمی­شود. گاهی انگار به زور قطع می­شود. انگار با یک سیلی. و بعد جیغ­ها تیزتر در جان او فرو می­رود. انگار هر کدام از جیغ­ها گلوله­ای بر قلبِ وی. بغض و کینه­اش از چشم­های گرمش بیرون می­دود. درب را نمی­تواند بشکند. با چشمان اشک آلودش دیگر نمیتواند درست ببیند. صدای بچه هم قطع شده اما جیغ­های زنش نه. دست پاچه شده. می­رود که از دربِ حمام که به اتاق بچه اش باز می­شود وارد شود. که قبل از او مردی درب را باز می­کند ...

... الباقی را در ادامه‌ی مطلب مطالعه کنید.

یاسمن

وقتی پروانه شدم

پنجشنبه, ۱۱ اسفند ۱۳۹۰، ۰۶:۲۶ ب.ظ
تنگ بود, تاریک... گاهی نوری می آمد, گاهی هم نه. دوستش داشتم؟ راستش نمیدانم یعنی نمیدانستم. آرامش نداشت اما آرام میماندم خیلی سخت نبود عادت کرده بودم. تنها دغدغه ام همان نوری بود که گاهی وارد خلوتم میشد. برایم خوشایند بود. نمیدانستم چیست و از کیست که از آن پنهان شده ام. پاسخم تنها در رهایی بود... هر چه بیشتر به رهایی فکر میکردم من بزرگتر میشدم و پیله تنگ تر. یک روز حس عجیبی پیدا کردم حسی جدید و شیرین... داشتم بال درمی آوردم. پیله بالهایم را دوست نداشت. فشارش را زیاد کرد آزارم داد. از او بیزار گشتم و مصمم شدم میخواستم رها شوم. من دیگر پروانه بودم... دست و پا زدم, آزارم داد. خسته نشدم, تقلا کردم و پیله مغلوب شد. آزاد شدم. نور را لمس کردم, زیبا بود...

برای لمس نور تعلل نکن. اگر در پیله بمانی تباه میشوی...

<

دفتر جغجغه

فصل چهارم: منقلب

دوشنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۰، ۰۳:۰۰ ب.ظ

چه باید گفت؟

هنوز شروع نشده باید تمامش کرد. هیچ نمیشود گفت. پریروز راهپیمایی بودیم. روز انقلاب. کلی فحش و بد و بیراه و توی گلویم گیر کرده. فکر میکردم قرار است بیایم  متنی به درازای تاریخ و آهی به پهنای باند اینترنت بکشم. همه اش را قورت دادم. شاید بعداً کم کم ادامه دهم.

این را بشنو... حتماً بشنو...

میشنوی؟... اگر نمیشنوی صبر کن و اگر میشنوی پس گوش ده... این فریاد حلقوم پاکی است که از این جغجغه بیرون میاید. همین الان احساس کردم که این اسم کم است. اسم وبلاگم را باید میگذاشتم بوق تریلی یا ... صور اسرافیل. یا به قول شریعتی سوتک.

"۲۴ بهمن ۹۰"


باب اول

شیرینی شنیدن خبر اسلام آوردن پسر Oliver Stone انقدر برایم خوشحال کننده و دلپذیر بود که همه بد و بیراههایی که نسبت به این نظام و دولت داشتم را یکجا ریختم دور...

... الباقی را در ادامه‌ی مطلب مطالعه کنید.

دفتر جغجغه

فصل چهارم: عمر

پنجشنبه, ۱ دی ۱۳۹۰، ۰۸:۴۲ ب.ظ
ساعتی پیش در محضر استاد رحیم پور ازغدی بودیم. با دوستان. در این جلسه خصوصی آن چه دلمان میخواست و میبایست نگذشت. حالمان گرفته شد. وقتمان یک ساعت بود و حرفها بیشتر. قبل از جلسه هم با دوستان کلی حرف زدیم و بهشان این را گفتم که آدمهایی در این سطح از اطلاعات مطمئنا پر حرف هستند. مخصوصا که اهل سخنرانی اند.
... الباقی را در ادامه‌ی مطلب مطالعه کنید.

دفتر جغجغه

فصل چهارم: گنگٍ خواب دیده

يكشنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۰، ۱۰:۴۵ ب.ظ

امام خمینی در تفسیر سوره فاتحه داشت که انبیاء گنگ خواب دیده اند.

امروز داشت اشکم در می­آمد. در سلف دانشگاه نشسته بودم. غذا هم پلو مرغ بود. وقتی غذا را این یارویی که همیشه سفید پوشیده و یک ماسک سفید هم بر دهانش نصب کرده میریخت یکهو صدای بلند ریختن این سینی ­های فلزی سلف آمد و سلف ساکت شد. بعد هم صدای دست و کف و سوت و این حرفهای دانشجوها بلند شد. من که نفهمیدم چرا؟شاید یک کار اعتراضی در راستای غذای خوب سلف بود. شایدم یک حرکت احمقانه در راستای تشویق غذای بد سلف. شایدم از همین جور حرفهای مفت و مسخره و حرکتهایی که نه سرش به یک عقیده و استدلال (حالا استدلال درست و غلط را کار ندارم. همین که یک استدلال باشد حتی غلط هم خوب است) بند است نه تهش به یک عقوبت و نتیجه ای. بعد هم رفتم یک گوشه نشستم. بسم الله الرحمن الرحیم.

... الباقی را در ادامه‌ی مطلب مطالعه کنید.

دفتر جغجغه

فصل سوم: یاسمن

پنجشنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۰، ۰۳:۲۱ ب.ظ

الان سر ظهر است. صبح کلاس حسن عباسی بودیم و الان رسیدیم خانه. سر راه برگشت٬ رفتیم گوشت و روغن و گوجه فرنگی و پیاز و از اینجور خرت و خورت ها خریدیم. داریم سخنرانی علی حقیقتی بر گونه اساطیر را گوش میدهیم. دیشب هم رفتیم یک کفش خریدیم که در راه و کنار میدان انقلاب دست این دست فروشها عکس قشنگی از جوانیهای معلم شهید دیدیم که خریدیم.

الان سفره پهن است و باید بروم. صدایم میکند.

یک ماه و خرده ای است که به فصل جدیدی از زندگی وارد شدم. فصل شیرینی است. به همان شیرینی چند خط اول و شیرین تر حتی.

این دفتر همینجا تمام شد. و من دیگر یک فکر نیستم که مینویسم. تنها هم نیستم. دو فکر. و دو هم فکر. دو هم کار. دو شریک. و به قول الله: زن و شوهر لباس یکدیگرند.

زل زده به من و میگوید: پاشو بیا٬ غذا سرد شده. باید بروم.

این یک پایان است و یک آغاز. پایان این دفتر و آغاز دفتر جدید.

<

مشکل آنجایی است که وقتی از سر حد عقول فراتر حرف بزنی حرفت مفت میشود! همان است که پیامبران خدا به اندازه عقول قومشان حرف میزدند.

مشکل از جای دیگری هم هست. این کافی نیست. چرا که همان پیامبران اکثرا موفق نبودند. آنجایی تن ادم میلرزد که نوح بعد از به قولی حدود ۹۰۰سال زندگی و پیامبری ٬ تنها حدود ۲۰ یا به قولی دیگر حداکثر ۸۰ نفر پیرو داشت.

... الباقی را در ادامه‌ی مطلب مطالعه کنید.

دفتر جغجغه

فصل سوم: بخوان... به نام پروردگارت

چهارشنبه, ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۰، ۱۱:۱۱ ب.ظ

من مینویسم... تو میخوانی...

رسمی است در نوشتن و خواندن. حرصی است در نوشتن و خواندن. حرص حرص است. خواه حرص پول باشد خواه حرص نوشتن خواه حرص نماز خواندن خواه حرص خواندن. حرص را اجمالا شهوت بپندارید. تو میخواهی شهوت نماز خواندن داشته باش. عجیب است؟ شهوت یعنی چه؟ حرص مگر چیست؟ همان چیزی است نفس اماره تو را ارضا کند. حالا این شهوت میخواهد شهوت نماز خواندن باشد یا شهوت شراب خوردن...

... الباقی را در ادامه‌ی مطلب مطالعه کنید.

دفتر جغجغه

فصل سوم: مردم

شنبه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۰، ۰۷:۰۸ ب.ظ

تو باید بدانی که در دنیایی که هستی٬ همه همان رنگی که نشان میدهند نیستند. تو باید بدانی که مردم همانی نیستند که میگویند. و بدانی که مردم آنی نیستند که دیگران میگویند. و فرق بین این دو را باید بدانی.

تو باید بدانی..

... الباقی را در ادامه‌ی مطلب مطالعه کنید.

دفتر جغجغه

فصل سوم: در حسرت یک چاه

يكشنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۸۹، ۱۲:۳۶ ق.ظ

خدا به پیامبرش گفت: اگر کسی ایمان نیاورد، تو مسئول نیستی. تو فقط مسئولی که هشدار دهی. بگویی. بیاموزی. معنای این حرف این است که پیامبر از ایمان نیاوردن مردم، رنج میکشید. غمخوار مردم بود. برایش سخت بود. عین یک پدر برای بچه هایش. و خدا تسکینش میداد و میگفت تو مسئول نیستی.

علی بیست سال خانه نشست. بیست سال رنج کشید. نامردی دید. بیست سال تنها دوستان واقعی اش، سلمانها و ابوذرها بودند. و چه یاران واقعی ای بودند. بیست سال مردم را میدید، مردمی که او را میشناختند و به روی خود نمی­آوردند.مردمی که میدانستند او که بود و وانمود میکردند نمیدانند. و واقعا هم میدانستند. اگر بعدها هم از یاد بردند ولی در اول کار فراموش نکردند. و مگر میشد فراموش کرد؟ علی را فراموش کرد؟ و همین علی را زجر میداد. اینکه میشناسند او را و به روی خود نمی­آورند...

... الباقی را در ادامه‌ی مطلب مطالعه کنید.

چند وقتی است نمیشود نوشت.

همین دیروز مستند "فاز ۳" را میدیدم که در آخرش نوشته بود: هرچقدر کمتر حرف بزنی، بیشتر میشنوی.

چند وقتی است وقت نیست. وقت حرف زدن. وقت نوشتن. وقتِ وقت خالی کردن...

... الباقی را در ادامه‌ی مطلب مطالعه کنید.

دفتر جغجغه

داستان کوتاه

فصل سوم: خورشید

سه شنبه, ۱۱ آبان ۱۳۸۹، ۰۶:۴۲ ب.ظ

                 دو روزی است که هوا واقعا پاییزی شده است. هوا واقعی شده است.

                 صبح برای نماز بیدار شدم. و یک دوش آب داغ. آب داغی که بدن را به خارش میکشاند. بدن را به چالش میکشاند. آب داغ داغ. داغ تر از من. و چه لذتی است. بخار همه حمام را گرفته. انگار روی ابرها سیر میکردم. بخار دید را گرفته. و خودم بودم و سفیدی. سفیدی بخار. سفیدی غبار. سفیدی او ...

... الباقی را در ادامه‌ی مطلب مطالعه کنید.

دفتر جغجغه

داستان کوتاه

فصل سوم: ر بده!

سه شنبه, ۲۰ مهر ۱۳۸۹، ۱۲:۱۵ ق.ظ

آن روز یک لباس نازک سفید و گشاد با دمپایی، دو تا مداد تراشیده، پاک کن، تراش و یک جعبه شکلات تمام وسایلم بود. صبح یک پرس کباب کوبیده مامان برایم کنار گذاشته بود.تا ته خوردم. مامان میگفت باید کاملا سیر باشم. حالا از این حرف بگذریم که میگویند نباید آن روز صبح زیاد میخوردم چرا که خون دور معده جمع میشد به جای اینکه به دور مغز حلقه بزند؛ عجب کبابی بود! تا بعد از ظهر پر بودم. وقتی رسیدم و روی صندلی ام نشستم یک لحظه نگرانی برم داشت که  ...

... الباقی را در ادامه‌ی مطلب مطالعه کنید.

@hamkhahi_bot
hamkhahi.ir