بنده

زندگی با تغییر یک «حرف» بندگی میشود؛ اینجا هم، محل همان «حرف» ... بنده؛ بلاگ شخصی حسین بوذرجمهری
بنده را دنبال کنید

دفتر جغجغه

داستان کوتاه

فصل چهارم: انتهای درد

شنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۱، ۱۱:۵۲ ق.ظ

کلید را در درب خانه می­چرخاند و وارد میشود٬ خانه به نظرش عجیب می­رسد. نمیداند از چیست. شاید از چراغهای نیم روشن خانه.  همسرش را صدا می­کند ولی بی جواب می­ماند. صدای گریه­ی فرزند نو رسیده­اش بلند است. و چرا زنش ساکتش نمی­کند؟ خانه سرد است. زمستان سردی است. بیرون برف غوغا می­کند. کوچه­های نیویورک را تا خرخره برف پوشانده. قدم که بر می­دارد حس عجیب بودنِ فضا بیشتر اذیتش میکند. قدمهایش را تند می­کند. صدای زنش بلند می­شود. جیغ می­کشد. کمک می­خواهد. دیگر نمیتواند قدم بردارد. می­دود! روی دیوارها آرم V را می­بیند که با اسپری نوشته­اند. او که از صبح در بخش جنایی درگیرِ کار بوده و خسته، تازه می­فهمد قضیه از چه قرار است! دیگر مهلت فکر کردن نیست. بغض گلویش را می­فشرد. و می­دود. از پله های چوبی خانه که بالا می­رود سلاح را از زیر کُتَش بیرون می­آورد. به دربِ اتاق فرزندش می­رسد. قفل است. صدای جیغ زنش تمام نمی­شود. گاهی انگار به زور قطع می­شود. انگار با یک سیلی. و بعد جیغ­ها تیزتر در جان او فرو می­رود. انگار هر کدام از جیغ­ها گلوله­ای بر قلبِ وی. بغض و کینه­اش از چشم­های گرمش بیرون می­دود. درب را نمی­تواند بشکند. با چشمان اشک آلودش دیگر نمیتواند درست ببیند. صدای بچه هم قطع شده اما جیغ­های زنش نه. دست پاچه شده. می­رود که از دربِ حمام که به اتاق بچه اش باز می­شود وارد شود. که قبل از او مردی درب را باز می­کند ...

... الباقی را در ادامه‌ی مطلب مطالعه کنید.

یاسمن

وقتی پروانه شدم

پنجشنبه, ۱۱ اسفند ۱۳۹۰، ۰۶:۲۶ ب.ظ
تنگ بود, تاریک... گاهی نوری می آمد, گاهی هم نه. دوستش داشتم؟ راستش نمیدانم یعنی نمیدانستم. آرامش نداشت اما آرام میماندم خیلی سخت نبود عادت کرده بودم. تنها دغدغه ام همان نوری بود که گاهی وارد خلوتم میشد. برایم خوشایند بود. نمیدانستم چیست و از کیست که از آن پنهان شده ام. پاسخم تنها در رهایی بود... هر چه بیشتر به رهایی فکر میکردم من بزرگتر میشدم و پیله تنگ تر. یک روز حس عجیبی پیدا کردم حسی جدید و شیرین... داشتم بال درمی آوردم. پیله بالهایم را دوست نداشت. فشارش را زیاد کرد آزارم داد. از او بیزار گشتم و مصمم شدم میخواستم رها شوم. من دیگر پروانه بودم... دست و پا زدم, آزارم داد. خسته نشدم, تقلا کردم و پیله مغلوب شد. آزاد شدم. نور را لمس کردم, زیبا بود...

برای لمس نور تعلل نکن. اگر در پیله بمانی تباه میشوی...

<

دفتر جغجغه

فصل چهارم: منقلب

دوشنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۰، ۰۳:۰۰ ب.ظ

چه باید گفت؟

هنوز شروع نشده باید تمامش کرد. هیچ نمیشود گفت. پریروز راهپیمایی بودیم. روز انقلاب. کلی فحش و بد و بیراه و توی گلویم گیر کرده. فکر میکردم قرار است بیایم  متنی به درازای تاریخ و آهی به پهنای باند اینترنت بکشم. همه اش را قورت دادم. شاید بعداً کم کم ادامه دهم.

این را بشنو... حتماً بشنو...

میشنوی؟... اگر نمیشنوی صبر کن و اگر میشنوی پس گوش ده... این فریاد حلقوم پاکی است که از این جغجغه بیرون میاید. همین الان احساس کردم که این اسم کم است. اسم وبلاگم را باید میگذاشتم بوق تریلی یا ... صور اسرافیل. یا به قول شریعتی سوتک.

"۲۴ بهمن ۹۰"


باب اول

شیرینی شنیدن خبر اسلام آوردن پسر Oliver Stone انقدر برایم خوشحال کننده و دلپذیر بود که همه بد و بیراههایی که نسبت به این نظام و دولت داشتم را یکجا ریختم دور...

... الباقی را در ادامه‌ی مطلب مطالعه کنید.

دفتر جغجغه

فصل چهارم: عمر

پنجشنبه, ۱ دی ۱۳۹۰، ۰۸:۴۲ ب.ظ
ساعتی پیش در محضر استاد رحیم پور ازغدی بودیم. با دوستان. در این جلسه خصوصی آن چه دلمان میخواست و میبایست نگذشت. حالمان گرفته شد. وقتمان یک ساعت بود و حرفها بیشتر. قبل از جلسه هم با دوستان کلی حرف زدیم و بهشان این را گفتم که آدمهایی در این سطح از اطلاعات مطمئنا پر حرف هستند. مخصوصا که اهل سخنرانی اند.
... الباقی را در ادامه‌ی مطلب مطالعه کنید.

دفتر جغجغه

فصل چهارم: گنگٍ خواب دیده

يكشنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۰، ۱۰:۴۵ ب.ظ

امام خمینی در تفسیر سوره فاتحه داشت که انبیاء گنگ خواب دیده اند.

امروز داشت اشکم در می­آمد. در سلف دانشگاه نشسته بودم. غذا هم پلو مرغ بود. وقتی غذا را این یارویی که همیشه سفید پوشیده و یک ماسک سفید هم بر دهانش نصب کرده میریخت یکهو صدای بلند ریختن این سینی ­های فلزی سلف آمد و سلف ساکت شد. بعد هم صدای دست و کف و سوت و این حرفهای دانشجوها بلند شد. من که نفهمیدم چرا؟شاید یک کار اعتراضی در راستای غذای خوب سلف بود. شایدم یک حرکت احمقانه در راستای تشویق غذای بد سلف. شایدم از همین جور حرفهای مفت و مسخره و حرکتهایی که نه سرش به یک عقیده و استدلال (حالا استدلال درست و غلط را کار ندارم. همین که یک استدلال باشد حتی غلط هم خوب است) بند است نه تهش به یک عقوبت و نتیجه ای. بعد هم رفتم یک گوشه نشستم. بسم الله الرحمن الرحیم.

... الباقی را در ادامه‌ی مطلب مطالعه کنید.

دفتر جغجغه

فصل سوم: یاسمن

پنجشنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۰، ۰۳:۲۱ ب.ظ

الان سر ظهر است. صبح کلاس حسن عباسی بودیم و الان رسیدیم خانه. سر راه برگشت٬ رفتیم گوشت و روغن و گوجه فرنگی و پیاز و از اینجور خرت و خورت ها خریدیم. داریم سخنرانی علی حقیقتی بر گونه اساطیر را گوش میدهیم. دیشب هم رفتیم یک کفش خریدیم که در راه و کنار میدان انقلاب دست این دست فروشها عکس قشنگی از جوانیهای معلم شهید دیدیم که خریدیم.

الان سفره پهن است و باید بروم. صدایم میکند.

یک ماه و خرده ای است که به فصل جدیدی از زندگی وارد شدم. فصل شیرینی است. به همان شیرینی چند خط اول و شیرین تر حتی.

این دفتر همینجا تمام شد. و من دیگر یک فکر نیستم که مینویسم. تنها هم نیستم. دو فکر. و دو هم فکر. دو هم کار. دو شریک. و به قول الله: زن و شوهر لباس یکدیگرند.

زل زده به من و میگوید: پاشو بیا٬ غذا سرد شده. باید بروم.

این یک پایان است و یک آغاز. پایان این دفتر و آغاز دفتر جدید.

<

مشکل آنجایی است که وقتی از سر حد عقول فراتر حرف بزنی حرفت مفت میشود! همان است که پیامبران خدا به اندازه عقول قومشان حرف میزدند.

مشکل از جای دیگری هم هست. این کافی نیست. چرا که همان پیامبران اکثرا موفق نبودند. آنجایی تن ادم میلرزد که نوح بعد از به قولی حدود ۹۰۰سال زندگی و پیامبری ٬ تنها حدود ۲۰ یا به قولی دیگر حداکثر ۸۰ نفر پیرو داشت.

... الباقی را در ادامه‌ی مطلب مطالعه کنید.

دفتر جغجغه

فصل سوم: بخوان... به نام پروردگارت

چهارشنبه, ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۰، ۱۱:۱۱ ب.ظ

من مینویسم... تو میخوانی...

رسمی است در نوشتن و خواندن. حرصی است در نوشتن و خواندن. حرص حرص است. خواه حرص پول باشد خواه حرص نوشتن خواه حرص نماز خواندن خواه حرص خواندن. حرص را اجمالا شهوت بپندارید. تو میخواهی شهوت نماز خواندن داشته باش. عجیب است؟ شهوت یعنی چه؟ حرص مگر چیست؟ همان چیزی است نفس اماره تو را ارضا کند. حالا این شهوت میخواهد شهوت نماز خواندن باشد یا شهوت شراب خوردن...

... الباقی را در ادامه‌ی مطلب مطالعه کنید.

دفتر جغجغه

فصل سوم: مردم

شنبه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۰، ۰۷:۰۸ ب.ظ

تو باید بدانی که در دنیایی که هستی٬ همه همان رنگی که نشان میدهند نیستند. تو باید بدانی که مردم همانی نیستند که میگویند. و بدانی که مردم آنی نیستند که دیگران میگویند. و فرق بین این دو را باید بدانی.

تو باید بدانی..

... الباقی را در ادامه‌ی مطلب مطالعه کنید.

دفتر جغجغه

فصل سوم: در حسرت یک چاه

يكشنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۸۹، ۱۲:۳۶ ق.ظ

خدا به پیامبرش گفت: اگر کسی ایمان نیاورد، تو مسئول نیستی. تو فقط مسئولی که هشدار دهی. بگویی. بیاموزی. معنای این حرف این است که پیامبر از ایمان نیاوردن مردم، رنج میکشید. غمخوار مردم بود. برایش سخت بود. عین یک پدر برای بچه هایش. و خدا تسکینش میداد و میگفت تو مسئول نیستی.

علی بیست سال خانه نشست. بیست سال رنج کشید. نامردی دید. بیست سال تنها دوستان واقعی اش، سلمانها و ابوذرها بودند. و چه یاران واقعی ای بودند. بیست سال مردم را میدید، مردمی که او را میشناختند و به روی خود نمی­آوردند.مردمی که میدانستند او که بود و وانمود میکردند نمیدانند. و واقعا هم میدانستند. اگر بعدها هم از یاد بردند ولی در اول کار فراموش نکردند. و مگر میشد فراموش کرد؟ علی را فراموش کرد؟ و همین علی را زجر میداد. اینکه میشناسند او را و به روی خود نمی­آورند...

... الباقی را در ادامه‌ی مطلب مطالعه کنید.

چند وقتی است نمیشود نوشت.

همین دیروز مستند "فاز ۳" را میدیدم که در آخرش نوشته بود: هرچقدر کمتر حرف بزنی، بیشتر میشنوی.

چند وقتی است وقت نیست. وقت حرف زدن. وقت نوشتن. وقتِ وقت خالی کردن...

... الباقی را در ادامه‌ی مطلب مطالعه کنید.

دفتر جغجغه

داستان کوتاه

فصل سوم: خورشید

سه شنبه, ۱۱ آبان ۱۳۸۹، ۰۶:۴۲ ب.ظ

                 دو روزی است که هوا واقعا پاییزی شده است. هوا واقعی شده است.

                 صبح برای نماز بیدار شدم. و یک دوش آب داغ. آب داغی که بدن را به خارش میکشاند. بدن را به چالش میکشاند. آب داغ داغ. داغ تر از من. و چه لذتی است. بخار همه حمام را گرفته. انگار روی ابرها سیر میکردم. بخار دید را گرفته. و خودم بودم و سفیدی. سفیدی بخار. سفیدی غبار. سفیدی او ...

... الباقی را در ادامه‌ی مطلب مطالعه کنید.

دفتر جغجغه

داستان کوتاه

فصل سوم: ر بده!

سه شنبه, ۲۰ مهر ۱۳۸۹، ۱۲:۱۵ ق.ظ

آن روز یک لباس نازک سفید و گشاد با دمپایی، دو تا مداد تراشیده، پاک کن، تراش و یک جعبه شکلات تمام وسایلم بود. صبح یک پرس کباب کوبیده مامان برایم کنار گذاشته بود.تا ته خوردم. مامان میگفت باید کاملا سیر باشم. حالا از این حرف بگذریم که میگویند نباید آن روز صبح زیاد میخوردم چرا که خون دور معده جمع میشد به جای اینکه به دور مغز حلقه بزند؛ عجب کبابی بود! تا بعد از ظهر پر بودم. وقتی رسیدم و روی صندلی ام نشستم یک لحظه نگرانی برم داشت که  ...

... الباقی را در ادامه‌ی مطلب مطالعه کنید.

دفتر جغجغه

فصل سوم: علی و فاطمه

سه شنبه, ۹ شهریور ۱۳۸۹، ۰۷:۵۵ ب.ظ

در کتاب کهنه های پدر دنبال یک کتاب به درد بخور میگشتم. کتابی به قطع جیبی با کاغذ کاهی. جلدی مقوایی و پوسیده. اولین چیزی که چشمم را گرفت آن کلمه¬ی "قصه¬ی" بود که درشت و خوش خط به خط نستعلیق روی کتاب نوشته شده بود و کمی ریزتر زیر آن نوشته بود حسن و محبوبه. لحظه¬ای درنگ کردم. دیدم که عاشق و معشوقه¬ای، حسن و محبوبه¬ای نام، نمیشناسم. به سرعت کتاب و تورق کردم و به پشت جلد که رسیدم دست نوشته¬ی انتهای کتاب برایم آشنا آمد. دوباره به جلد کتاب آمدم و بسم اللهی که بالای جلد سمت چپ بود برایم خیلی آشنا بود. پایین جلد را نگاه کردم و حدسم درست از آب درآمد ...

... الباقی را در ادامه‌ی مطلب مطالعه کنید.

دفتر جغجغه

داستان کوتاه

فصل سوم: مصیبت دوم

يكشنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۸۹، ۱۰:۴۳ ق.ظ

از مصیبت گفتن خودش مصیبتی است که از مصیبت اولی مصیبت تر است.

مثل این است که طنابی دور گردنت انداخته اند و میفشارند تا خفه ات کنند و تو بخواهی در هوای خودت به توصیف این طناب و دلیل خفه شدنت بپردازی. چه احمقانه. که چه؟ که یک مشت دری وری به یک سری بد بخت تر از خودت گفته باشی که آنوقت چه؟ ...

... الباقی را در ادامه‌ی مطلب مطالعه کنید.

چهارشنبه، ساعت حوالی 18

قرار بود با دوستان اردویی برویم به قرار نفری 10هزار تومان. بنده هنوز مقرری ام را پرداخت نکرده بودم و روانه خانه محمد اعتمادی تا نقداً با هم کنار بیاییم. خانه محمد که رسیدم دو باری تعارف زد و از آنجایی که بگیر نگیر دارد و بار اول نگیرد بالاخره دوم می­گیرد ما هم گرفتیم و مستقیم سر به زیر انداختیم و رفتیم. حیاطی با چند درخت و حوض آبی در وسط و درخت سرو یا کاجی ایستاده با قدی رعنا . راهروی خانه به هال باز میشد و قبل از هال ...

... الباقی را در ادامه‌ی مطلب مطالعه کنید.

ساعت شده بود 2 و تازه رسیدم خانه. بعد از یک استراحت مختصر درون دستشویی، سر سفره ناهار مامان غافلگیرم کرد و گفت: ساعت پنج و نیم کلاس داری.

فکر میکنم بر اثر عملکرد اعصاب سمپاتیک بود که حس کردم مردمک چشمم گشاد شد و دنیا به چشمم تیره و تار. رو کردم به مامان و گفتم: من همین الان از کتابخونه اومدم، خسته ام، خوابم میاد، حوصله ندارم، این کلاسا چیه گرفتین؟ مامان همانطور که داشت غذا میخورد جواب داد: ...

... الباقی را در ادامه‌ی مطلب مطالعه کنید.

دفتر جغجغه

داستان کوتاه

فصل سوم: بی خوابی

جمعه, ۶ شهریور ۱۳۸۸، ۰۴:۰۸ ق.ظ

تابستونا کلا جغد می‌شوم. شب ها بیدار، خواب مشغله‌ی روز! اما تابستان امسال فرق دارد. تابستان امسال تابستان سرنوشته.باید مثل احمق ها شب که میخواهم بخوابم یک هول و وله ای در خودم بیاندازم که بتوانم صبح سر ساعت 8 بلند شوم بنشینم فلان درس را بخوانم. توی این گیری ویری، رمضان هم شده قوز بالا قوز. آنقدَر خوابیدن در شب های رمضان برایم سخت است که بعضی وقت ها فکر می‌کنم رب الکریم مقدر فرموده که ...

... الباقی را در ادامه‌ی مطلب مطالعه کنید.

دفتر جغجغه

فصل دوم: اختتام

يكشنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۸۷، ۰۱:۰۳ ق.ظ

چندی پیش وقتی برخی از نوشته های قدیمی وبلاگم را مرور میکردم تبسم میزدم اما لبخندم نه از روی تمسخر بود بلکه از روی دلتنگی بود. یاد آن نگارش ساده و بی آلایش ، آن غلطهای املایی ، آن خاطرات به خیر. یاد متن مامان بزرگ به خیر.

آن اوایل بازدیدکنندگان بیشتر مرا مسخره میکردند...

... الباقی را در ادامه‌ی مطلب مطالعه کنید.

دفتر جغجغه

فصل دوم: بدون شرح!

پنجشنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۸۷، ۱۱:۵۴ ب.ظ

دوشنبه –نیمه اول شهریور– تهران – طبقه چهارم آپارتمان مادر بزرگ

دو روز است آمده ام تهران ولی هنوز جایی نرفته ام. مثل همیشه . بعد از عمری آدم مسافرت میرود آخر چون وسیله ندارد باید بشیند در خانه و همچنان اوقات را به بطالت بگذراند.

هیچ کاری هم که نیست. فقط من و مادر بزرگ در خانه نشستیم.

دلم هوای چرخ سواری کرده ...

... الباقی را در ادامه‌ی مطلب مطالعه کنید.

@hamkhahi_bot
hamkhahi.ir