بنده

زندگی با تغییر یک «حرف» می‌شود بندگی؛ اینجا هم، محل همان «حرف» ...

بنده

زندگی با تغییر یک «حرف» می‌شود بندگی؛ اینجا هم، محل همان «حرف» ...

دنبال کنندگان: ‎+۱۰۰ نفر
بنده را دنبال کنید

مدتی است به این فکر میکنم که چرا باید به سعید جلیلی رأی دهم؟ حقیقتاً یک معیار و میزان خوب و قانع کننده برای خودم پیدا نکردم همین شد که یک مقدار به برانداز کردن کارنامه و برنامه ها پرداختم، مقداری سخنان این و آن و بزرگان را شنیدم و البته سخنان مخالفان و حتّی دشمنان را و البته قلبم را هم به کار گرفتم تا او مرا هدایت کند. شاید امتحان سختی بود. اینکه آدم با کمترین اطلاعات بتواند بهترین نتیجه گیریها را داشته باشد از هنرهاست. همین ارزش دارد. مثالش در انتخاب راه سقاوت و شقاوت هم روشن است. یعنی خدا میتوانست مثلاً اطلاعاتی یقینی به ما دهد تا ما با اطلاعات کامل بتوانیم راه درست را تشخیص دهیم و بهشت رویم امّا خدا همه‌ی این اطلاعات را در اختیار قرار نداد. یعنی برای مثال میتوانست یکبار بهشت و جهنم را به ما نشان دهد و سپس نتیجه گیری را به خودمان وانهد. خوب اگر اینطور بود همه افراد اطلاعات کافی برای هدایت داشتند امّا خدا اینطور نکرد. اطلاعات را ناقص به ما داد و خواست هدایت شویم. البته نه اینکه آنقدر اطلاعات کم داده است که هدایت سخت باشد بلکه طبق یک حدّ وسط، اطلاعات داده است و ابزار شناختش را هم داده است. به قول برادرم متألهی، طبق منحنی نرمال(زنگوله‌ای) است. ولی باز هم راه را برای اشتباه کردن باز گذاشته است. در حدیث هم هست. رسول الله میفرمایند: «بزرگترین مردمان در ایمان و یقین کسانی هستند که در روزگاران آینده زندگی می کنند، پیامبرشان را ندیده اند، امام آن ها در غیبت است و فقط به سبب خواندن خطی روی کاغذ (قرآن کریم و احادیث معصومین(ع)) ایمان می آورند.» یعنی دیگر ایمان آوردن با شقّ القمر هنر و ارزش نیست بلکه ما باید آنقدر خوب استدلال کنیم که از روی همین کلام به جای مانده (یعنی از کمترین اطلاعات) بهترین نتیجه گیریها را داشته باشیم. یا در حدیث دیگر رسول الله(ص) میفرمایند: «خوشا به حال کسی که به حضور قائم(عج) برسد، در حالی که پیش از قیام او پیرو او باشد.» این انتخاب ارزش دارد. این وسط کسی علی میشود که میگوید اگر پرده ها کنار رود به یقینم چیزی افزوده نمیشود یعنی او با همین ابزار شناخت توانسته از همین اطلاعات موجود، بیشترین نتیجه گیریهای درست را حاصل کند و کسی هم در آنطرف قضیه میشود برتراند راسل(اگر حافظه یاری کند) که دم مرگ میگوید اگر آن دنیا رفتم و خدایی بود، به خدا میگویم آنقدر اطلاعات درست و یقینی در اختیارم نگذاشتی که بتوانم به تو ایمان بیاورم. یعنی راسل هم از همان ابزار شناخت و از همان اطلاعاتی که در دست علی بوده استفاده کرده ولی حدّاقل نتیجه گیریهای درست را داشته است. اینجاست که اوّل به ذات هنر، ذکاوت و حکمت خداوند متعال در رقم زدن چنین آفرینش عظیمی پی میبرم و دوم مشخّص میشود که آدم باید مهارت حاصل کردنِ بهترین نتیجه گیریها را از کمترین اطلاعات به دست آورد. حتّی گاهی به این فکر میکنم که خداوند به عمد قبل از انتخابم همه اطلاعات را در اختیارم نمیگذارد تا امتحانم کند. یک بارش همین انتخاباتی است که امروز رأی گیری اش انجام شد. یازدهمین انتخابات ریاست جمهوری.

آنکه همت و جرئت نمیکند به مسائل حقیقتا عمیق تفکر کند محکوم است از مسائل سطحی در ذهنش مسئله ای عمیق بسازد و به آن تفکر کند

اکثر جهان را فضای خالی، پر کرده است


رابطه بین انرژی و ماده مرا بسیار درگیر میکند. و از آن بیشتر رابطه بین روح و خدا با انرژی و از آن طریق با ماده. اما آنچه فعلا مشخص است این است که ماده زیر مجموعه ای از انرژی است. البته اینهم قطعی نیست و تقریباً فرضیه است ولی تقریباً با واقعیت تطابق دارد. از این من میتوانم نتیجه بگیرم که احتمالاً انرژی نیز زیرمجموعه ای از جنس خدا میتواند باشد. یعنی ماده شکل کثیف و غلیظ شده انرژی و انرژی شکل غلیظ شده جنس خدا. اینها را شما جدی نگیرید، تفکرات احتمالاً غلط بنده است. امّا این واقعیت وجود دارد که فضای خالی جهان را پر کرده است! شما فاصله بین هسته و الکترون را ببینید و ببینید چقدر از این فضا خالی است! آنوقت بیایید در سطح کهکشانی و فضای خالی و شکل و نوع آنرا را با فضای خالی اتم مقایسه کنید. این جهان پر از شگفتی است و مرا دیوانه میکند. و دیوانه تر میشوم وقتی که فکرمیکنم همه اینها آیه است. نشانی خدا. و چقدر آنهایی دیوانه اند که اینها را میبینند و باز کافرند. فیزیک را دوست دارم چون میتوان در آن اجتهاد کرد!

هیچوقت فکر نمیکردم لیاقت پیدا کنم. اصلا نمیدانم دست سرنوشت چطور مرا به آنجا کشانده بود. هر چه فکر میکردم نمیفهمیدم چرا من آنجا هستم؟ چرا باید باشم؟ اصلا من چه کرده ام؟ آمده ام چه بگویم؟ این چیزها مدام در سرم میچرخید. از درون میجوشیدم. مضطرب بودم. هر چه فکر میکردم که چه باید بگویم چیزی به ذهنم نمیرسید. باز خدا را شکر از چند روز پیش که فهمیدم این دیدار قرار است رقم بخورد چیزهایی نوشته بودم. تک جملاتی بود بی سر و ته. فقط نوشته بودم که اینها را بگویم اما در مجلس که نشستم هر چه به آن کاغذ نگاه میکردم نمیفهمیدم چرا باید آن جملات را ادا میکردم و چرا باید آن سوالات را میپرسیدم؟ از دست پاچگی چرایش را خوردم و به خود اطمینان دادم که حتماً دلیلی برای پرسیدن و گفتن داشته‌ام که نوشته‌ام، مهم نیست که الان یادم نمیاید. باز دوباره برگه را خواندم و این بار دیدم حتی یک سیر منطقی برای ادا کردن این جملات پیدا نمیکنم. نمیتوانستم در قالب یک متن منسجم ادایش کنم. فکرم اصلاً کار نمیکرد. پس برگه را تا کردم و با این جمله خودم را متقاعد کردم که من نیامده ام حرف بزنم، آمده ام بشنوم و یاد بگیرم. خیالم راحت شد و آرام گرفتم.

نزدیک انتخابات است و دغدغه انتخابات بر افکارم زنجیری آویخته و همه را به کنجی حبس کرده و خود چون غولی در مغزم جولان میدهد. تا رشته افکارم میخواهند به علم و تولیدی وصل شوند، این غول چون زندان بان از راه میرسد و بالفور رشته را پاره میکند. این غول تهدید است. دغدغه انتخابات که چنین دامن گیرم شده و مرا از آنچه که موظف و مکلف به آن هستم دور میکند تهدید است. امّا به خود نهیب میزنم، من که سه سالی است طلبه‌ی علم حکومت‌داری هستم، چطور نمیتوانم بر این تهدید چیره شوم؟ و دو راه دارم. یکی اینکه سرکوبش کنم و در حد معقول و کم بدان فکر کنم و دیگری اینکه تهدید را به فرصت بدل کنم پس هر دو را به کار میگیرم.

مدتی است که میخواهم انتقادات شدید الحنی به جمع عزیز تازه بسیجیان وارد کنم. امّا چرا؟ انتقاد از بسیجیان به نظرم بسیار ثواب دارد. در این زمان یا یک عده بسیجی هستند و از خود و تفکر بسیجی دفاع میکنند یا عده دیگری هستند که حائز تفکر بسیجی نیستند و به زشت ترین شکل ممکن این تفکر را تحقیر میکنند؛ با دسته دوم که کاری ندارم و دعا میکنم انشالله که عاقبت به خیر شوند. خوب طبیعی است که این دو در برابر یکدیگر از خود دفاع کرده و دیگری را محکوم میکنند. امّا من میخواهم جزء آن عده محدودی باشیم که حائز تفکر بسیجی هستند و از بسیجیان انتقاد میکنند. این دسته افراد بسیار کم هستند. و من این جبهه را خالی میبینم و چون قلمی هرچند ضایع، در دست دارم وظیفه‌ای واجب کفایی گونه بر من حکم میکند که وارد این جبهه شوم. اینکه ما از خودمان انتقاد نمیکنیم زخم چرکینی را حاصل میکند. این زخم چرکین گاهی وقتها به اسم انصار حزب الله بدجور سر باز میکند. باید قبول کنیم بسیجیهای تندرو را باید نقد کنیم و باید قبول کنیم اینها هم از ما هستند و نه اینکه جبهه مقابل ما. حال که فرصت انتخابات است و فضا سیاسی است خوب است تهدید مذکور را به این فرصت بدل کنم و این وظیفه را انجام رسانم.

یکی از انتقاداتم به بسیجیان و خاصه بسیجیان جوان این است که این دوستان به طرز جالبی افراطی‌اند. دلیلش این است که چون مراجع تقلید و رهبر عزیز انقلاب از ایشان حمایت فکری میکنند، و چون چند رکعت نمازی در طول روز میخوانند و دعای فرجی میخوانند و با ریشوها نشست و برخاست دارند، هو برشان داشته که پیغمبر زاده هستند. این دست انتقادات را آیت الله پناهیان خیلی خوب وارد میکنند؛ هرکه پای منبرشان نشسته باشد از بسیجی بودنش خجالت کشیده است! حال چون خود را پیغمبر زاده میدانند رأی خود را ارجح میدانند. مصادیقش در بسیاری خبرگزاری‌ها موجود است. آنچه جدیداً بسیار میبینم این دست حرفهاست که فلان عالم و فلان مجتهدی اصلاً چه حق داشته درباره انتخابات و کاندیداها نظر بدهد؟! آخر بچه پر رو تو که هرچی داری از همین عالم اسلامی داری، پایت را از گلیمت درازتر میکنی؟! یکبار در نماز جمعه این اتفاق افتاد. یادم نیست آقای جنتی امام جمعه بودند یا صدیقی. بنده خدا گفت: «نگویید شهید چاوز» دلیل هم آورد؛ دلیلش هم قانع کننده بود. یکهو جوجه بسیجی پر رویی برگشت گفت: «تو فقط بدت میاد بگن شهید چاوز!» هیچی نگفتیم. چند بار دیگه هم این جوجه بسیجی مزوّر دهان به توهین باز کرد که چندتایی که آنجا بزرگتر بودند با اخم و تشر سر جایش نشاندند. این دست بچه پر روها که واقعاً نباید بهشان بسیجی گفت زیاد هم هستند. پر رو پر رو به هر شخصیتی توهین میکنند. باید سخنان آیت الله پناهیان را شبانه روز در گوش این بچه مزورها زمزمه کرد. نزدیک انتخابات هم شدیم دوباره این دست توهین‌ها زیاد شده است و قرار است در این انتخابات باز این زخم چرکین سر بر آورد و این‌بار دانه دانه بسیجی‌ها به جان هم بیافتند. اگر واقعاً حائز تفکر اسلامی و بسیجی هستید به بزرگترتان احترام بگذارید. حال این بزرگتر مسلمان و مومن باشد احترامش بیشتر. عالم باشد احترامش بیشتر و اگر مجتهد و مرجع تقلید بود دیگر احترامش هم عظمی باشد. حتی اگر انتقاد دارید دلیل نمیشود توهین کنید.

برای برخی توهین با انتقاد یکی است. وقتی گفته میشود توهین نکنید انگار منظور این است که انتقاد نکنید. نخیر. من به آقای جوادی آملی انتقاد دارم که موضع گیریهای سیاسی شان تا به حال مناسب نبوده. آقای مصباح یزدی در گذشته تعریفاتی از برخی کرده اند که احتمال افراط در آنها زیاد بوده است. اینها انتقاد است. ولی من با این انتقادات این اشخاص را بطور کامل تخطئه نمیکنم. اینها بزرگ این نظام هستند. و دیگری اینکه من در بالا به برخی توهین کردم با گفتنِ «جوجه بسیجی» و امثال آن. مثل مواردی که قرآن میگوید آنها چون چهارپایان هستند بلکه گمراهتر. این توهینها به شخص خاصی برنمیگردد بلکه به هرکس که حائز این تفکر است برمیگردد.


بعدا نوشت: الان که مینویسم روز 29 خرداد است و رأی گیری انجام شده و یک ماه هم از زمانی که این مطلب را نوشته ام میگذرد. از وقتی به این زخم چرکین بین بسیجیها معترض شدم و دیدم مدام دوستان دارند افراد نظام را یکی یکی زیر سوال میبرند برایم سؤال بود که این تفرقه و توهینها قرار است کجا و چطور سر باز زند؟ میدانستم که قرار نیست این اختلافات به لشکر کشی خیابانی تبدیل شود امّا نمیدانستم چطور ضربه خود را میزند. پس از رأی گیری متوجه شدم. وقتی در همان دور اوّل حسن روحانی پیروز شد و اصولگرایان این خطر را ندیدند متوجه شدم که این زخم چرکین چطور در این انتخابات سر باز زده است. وقتی ما متفرق شدیم، دشمن متحد شد و ما شکست بدی خوردیم. حالا باز دوستان بیایند بگویند قالیباف اصولگرا نیست و فلان است و فلان و آن طرفی هم بگویند سعید جلیلی کارنامه ندارد و پناهیان و مصباح را هم به فحش بکشند. دیدید این زخم چرکین چطور فرصت این انتخابات را ضایع کرد؟ نتیجه تفرقه و توهین و افترا بین نیروهای انقلابی همین است. البته از شما چه پنهان، به خود میبالم که بعنوانِ یک طلبه علم حکومت داری، توانستم خطر وجود این تفرقه را یک ماه قبل از انتخابات متوجه شوم.

مطالب مرتبط: کدام راه میانه؟ (1) - کدام راه میانه (2) - بر مدار ولایت - آنچه دیگران ندارند - چند پند - آیا جلیلی میتوانست یک رهبر سیاسی باشد؟ - آغاز 8 سال دفاع مقدس گرامی باد  کسب تکلیف  -

سعی میکنم روی تک تک کلماتی که مینویسم دقت کنم
توقع دارم به تک تک کلمات دقت کنید و برداشت غلط و سطحی از حرفهایم نداشته باشید

حال تصوّر کنید که
توقع قرآن چقـــــــــــــدر زیاد است و ما چقـــــــــــــدر نا امید کننده‌ایم

اغلب تصور اینست که فیلسوفان مسائل بسیار پیچیده را متوجه میشوند

اما درست تر آن است که آنها ساده ترین مسائل را هم به سختی متوجه میشوند

در این دنیا اکثر تفکرات صد در صد درست نیستند

بلکه درصدی هم نقیضشان درست هستند

شامل همین تفکر هم میشود!

مادر هرکاری کند، بچه ها هم یاد میگیرند

مثلا اگر شهید شود...


پی نوشت: 1- تولد دخت نبی اکرم گرامی باد 2- جمله برگرفته از وبلاگ فریاد میباشد 3- یادش بخیر، سال گذشته تولدشان را پشت درب خانه شان تبریک گفتم

مدتی قصد داشتم درباره وبگردی بنویسم؛ فرصت نمیشد. دیدم نزدیک انتخابات است و تنور داغ، پس باید نان را بچسبانم. این وبگردی رسم بدی است که نسل ما را دچار کرده است. خدا را شکر بر وزن ولگردی، کلمه وبگردی حاصل شد که از همان ابتدا تصور زشت و ناپسند بودن را در اذهان ایجاد کند. باید فرهنگستان این کلمه را در دامنه لغات پارسی اضافه کند با این تعریف: «کاری عبث و نافرجام که فرد در طی آن با خواندن مجموعه ای اطلاعات غلط، علاوه بر تلف کردن عمر خود و از دست دادن فرصتها، توشه ای از گناه نیز بر میگیرد.» بله، گناه. در آن زمان که رسانه‌های جمعی وجود نداشتند، خداوند فرمود وقتی میخواهید درباره شخص ثالثی سخن بگویید مراقب باشید غیبت نشود. حالا گیریم غیبت هم میشد. مگر چه میشد؟ فوقش شنونده به چهار نفر دیگر میگفت و در حد اعلایش، یک حرف ناصواب در سطح یک قبیله یا روستا میپیچید. امّا الآن چه؟ به اسم «دانستن حقیقت حقّ مردم است» همه چیز گفته میشود. آن هم نه درِ گوشی و بین چند نفر؛ بلکه بین هزاران نفر و بلکه بیشتر. اصلاً مگر ما در نسبت با غیبت میگوییم اگر حرف دروغ باشد نباید گفت؟ نخیر! کافی است شخص مورد بحث راضی نباشد، همین و بس. دروغ باشد که گناه چند چندان است. مگر هر حقیقتی را باید گفت؟ مگر خدا که خود حقّ است، و اولیائشان که بر حقّ‌اند، همه حقایق را به همه کس می‌گویند؟ هر خبرگزاری که میخواهد حرفی را از کسی نقل کند باید ابتدا از او اجازه بگیرد. امّا مگر این چیزها حالیشان میشود؟

شما فقط حجم گناهانی را که در این سایتهای خبری، رسانه‌های صوتی و تصویری و حتّی وبلاگها در طول یک روز میشود را تصور کنید. اصلاً میتوانید تصوّر کنید؟ حتماً از علما داستانها شنیده اید که حتّی نسبت به شنیدن غیبت هم حساس بوده‌اند و مجالس غیبت را فی‌الفور ترک می‌گفتند. حالا حجم گناهانی که در این خبرگزاری‌ها ردّ و بدل میشود را با عمل علما قیاس کنید. من درمانده‌ام که این زمین چطور هنوز بر اثر گناهانِ ما شکافته نشده است و چطور با اینهمه گناه، ما زنده‌ایم؟ خاک بر سر این نسل از بشر. آن از گناهانِ عیان‌اش؛ از نسل کشی و غارت و فساد و دیگر موارد. و این از گناهانِ پنهانش که حتّی حسین شریعتمداری‌هایش هم با اسم دین، آخرت خود و دیگران را به آتش می‌کشند. از خدا بترسید. هر بچه‌ی سوسولی که از مادرش قهر میکند میرود یک سایت خبری میزند. و این تازه اوّل ماجراست. یارو باید رنکینگ سایتش را هم بالا ببرد. پس باید خبر جنجالی بزند. و اینجاست که آبروی مسلمانان یکی یکی به حراج گذاشته میشوند. من به جرأت میتوانم بگویم که اکثرِ خبرگزاری‌هایی که دیده‌ام آبروی مسلمانان را به توبره کشیده‌اند غیر از معمولِ خبرهای شبکه‌های صدا و سیما، آنهم خدا را شکر به دلیل موانع قانونی. البته این اواخر «صرفاً جهت اطّلاع»هایی وارد گود شده‌اند تا از قافله(در اصل غافله!) عقب نمانند. یعنی شما فکر میکنید این خبرنگارها در طول دوران تحصیلشان از انواعِ گناهِ خبررسانی هم چیزی میخوانند؟ اتفاقاً برعکس، آنها یاد میگیرند چطور ماهرانه‌تر گناه کنند تا خبرشان داغ‌تر باشد. وقتی میگوییم علم ما بومی نیست یکی‌اش این چیزهاست. تا میگوییم علم بومی یکهو همه فکر میکنند مثلاً علم زمین‌شناسی را میخواهیم بومی کنیم! در تبلیغات هم دقیقاً برعکس این صادق است. یعنی در خبر رسانی یاد میگیرند چطور یک چیزی را نیست و نابود کنند و در تبلیغات سعی میکنند چطور از کاه کوه بسازند و مثلاً مردم را وادار کنند یک محصول آشغال را بخرند. یا به همان نسبت به فلان کاندیدا رأی دهند! و قرآن صریحاً میگوید شیطان گناهان را زینت میدهد. مگر در صنعت بسته بندی این نیست که زینت دهید تا مشتری بخرد! این دو نقطه یعنی از دو سر بوم افتادن. یعنی چطور یک چیز را نابود کنی و چطور چیز دیگری را علم کنی. حد تعادل امّا این وسط گمشده است.

حرف آخر. در سایتهای خبری مدام پرسه نزنید، باور کنید گناه دارد. چون سگِ وبگرد نباشید که در این میان، سگ‌هایِ وبگرد هستند که هیزمِ جهنم دیگران میشوند؛ خود را در گناه دیگران شریک نکنید...


پی نوشت: 1- حتماً فیلم Game Change را ببینید. در آنجا صحنه‌ای است که قرار است سارا پیلین بعنوان جانشین رئیس جمهور جان مک کین معرفی شود. در آن صحنه به او گفته شد: اگر وارد فضای انتخاباتی شوی، هیچ مرز و محدوده خصوصی نخواهی داشت و همه اطلاعات تو در رسانه های جمعی قابل دسترس خواهد بود. او قبول کرد و عملاً در فیلم نشان داده شد که این اتفاق برای وی افتاد و این خبرگزاری‌های کثیف، حیثیت برای وی باقی نگذاشتند. 2- به هر کسی که وارد اینترنت میشود سگِ وبگرد اطلاق نکردم. بلکه به کسی که معتاد و آلوده‌ی این خبرگزاری‌هاست سگِ وبگرد میگویم. 3- از زبان عالم و پیشوای مسلمین بشنوید: «رسانه‌هاى الکترونیکى و اینترنتى متأسفانه موجب شده‌اند که افراد بى‌محابا علیه یکدیگر حرف بزنند، بد بگویند. باید از طرف مسئولین کشور براى این هم یک جورى تدبیر بشود. ولى عمده این است که خود ما مردم، خودمان را مقید کنیم به اخلاق اسلامى؛ خودمان را مقید کنیم به قانون۹۱۰۱۰۱... واقعاً یکى از چیزهائى که ما همه‌مان باید توجه کنیم، به مردم هم باید بگوئیم، یاد بدهیم که توجه بکنند این است که: به صرف توهم این که حالا این کار مصلحت دارد، دستشان را، یا قلمشان را، یا وبلاگشان را آزاد نکنند که هر چه به دهنشان آمد، آن را بگویند.۸۹/۱۰/۰۷» (منبع) فایل صوتی‌ای به مدت یک دقیقه که برگزیده ای از درس خارج فقه حضرتِ آقا میباشد و در این باره و محدوده غیبت بحث میکند را میتوانید از این لینک دریافت کنید. بسیار حکیمانه و فقیهانه ایراد شده است و  پیشنهاد میکنم حتماً گوش دهید. (منبع)

وظایف رسانه‌ها در انتخابات در بیانات رهبر انقلاب

بعد از مدّتها دوستی از دوران دبیرستانم تلفن کرد که تهران آمده است. میدان انقلاب قرار گذاشتیم.

آمد امّا دیدم تیپ ضایع‌اش داد میزند از پشتِ کوه می‌آید؛ با کراوات آمده بود!


حکم شرعی:

آیت الله العطمی صافی گلپایگانی: کراوات و پاپیون شعار کفار است و مسلمین نباید از آن استفاده کنند.

آیت الله العطمی مکارم شیرازی: با توجه به این که کراوات و پاپیون در محیط ما ترویج فرهنگ بیگانه محسوب می شود، استفاده از آن اشکال دارد.

آیت الله العطمی تبریزی: برای مؤمن سزاوار نیست لباسی بپوشد که او را از زیّ مؤمنین خارج کند.

آیت الله العطمی خامنه ای: کراوات و پاپیون چون تقلید و ترویج از فرهنگ مهاجم غیر مسلمین است جایز نیست.

آیت الله العطمی بهجت: خلاف احتیاط است.     (منبع)

لیاقت وجودی نداشتم سید باشم، میرزا شدم!
اما خاک بر سر آنهایی که این لطف بهشان شد و نعمت را ضایع کردند


پی نوشت: حدیثی از منابع اهل سنت و شیعه گزارش شده است که خداوند آتش جهنم را بر اولاد فاطمه(س) حرام کرده است(کسی از فرزندان حضرت فاطمه(س) به جهنم نمی‌رود). از پیامبر اسلام(ص) نقل شده است: فاطمه(س) عفّت خود را حفظ نمود، خداوند ذرّیّه او را بر آتش حرام کرد،[2] امّا با توجه به تفاسیری که از سوی امامان(ع) به دست ما رسیده، این حکم فقط شامل اولاد بدون واسطه آن‌حضرت می‌شود نه با واسطه.

در این رابطه به دو روایت اشاره می‌کنیم.
۱. شیخ صدوق(ره) در کتاب معانی الاخبار از محمّد بن مروان روایت کرده است: به امام صادق(ع) گفتم: آیا این سخن «همانا فاطمه(س) عفّت خود را حفظ کرد پس خداوند ذرّیّه او را بر آتش حرام کرد»، از سخنان رسول خدا است؟ امام صادق(ع) در جواب فرمود: بله، و منظور از ذرّیّه حضرت فاطمه، حسن و حسین و زینب و امّ کلثوم هستند.
۲. محمّد بن احمد سنانى از حسن بن موساى وشّاء بغدادى روایت می‌کند: من در خراسان در مجلس على بن موسى الرّضا (ع) بودم و زید بن موسى (معروف به زید النار) در آن‌جا حاضر بود و به جماعت حضّار، فخر می‌فروخت که ما چنین و چنان هستیم، و امام رضا(ع) که با دیگران مشغول گفت‌وگو بود سخنان زید را شنید و رو به او کرده گفت: اى زید! آیا حرف‌‌هاى ناقلان کوفه‏ تو را مغرور کرده و فریب خورده‌‏اى که روایت می‌کنند: «فاطمه(س) عفّت خود را حفظ کرد و خداوند آتش را بر ذریه او حرام نمود»؟ به خدا سوگند این فقط براى حسن و حسین و فرزندان بلا واسطه آن حضرت است، نه دیگران، امّا این‌که موسى بن جعفر(ع) پدرت اطاعت خدا کند، روزها را روزه بگیرد و شب‌‌ها را به نماز و عبادت بپردازد و تو معصیت و نافرمانى خدا کنى، سپس در روز رستاخیز هر دو در عمل مساوى باشید و جزاى هر دو بهشت باشد، پس در این صورت بدون تردید تو گویا عزیزتر از او در نزد خدا خواهی بود(چون او با طاعات خود مستحقّ بهشت شده است و تو بدون ‏طاعت و با معصیت همان پاداش را گرفته‌‏اى). آرى علىّ بن الحسین (ع) فرموده است: براى نیکوکار ما دو چندان پاداش و اجر است و براى بدکار ما دو چندان عذاب و جریمه.   (منبع)

یاسمن از من پرسید: میخوای طراحی خونمون سنتی باشه یا مدرن؟

گفتم: قطعاً طراحی مدرن رو نمیخوام!

گفت: پس چرا سرویس ظرف مرغی رو دوست نداشتی؟

گفتم: سرویس مرغی رو دوس ندارم. چون مال پیر پاتاله هاست. یکی که میاد خونه دو تا جوون که نباید احساس کنه رفته خونه ننه بزرگش! بعدشم، من فقط گفتم قطعاً نمیخوام مدرن باشه!

فکری کرد و «خوب»ی گفت و ادامه دادم: مدرن با کلمه جدید یکی نیست. کلمه «مدرن» برای خودش شخصیت و مفهوم دارد. از ویژگیهای هنر مدرن، بی معنایی است.

مدرنیسم و خصوصاً پست مدرنیسم، تکیه بر بی معنایی دارند. درست در تضاد نگاه اسلامی. ما بر هر چه نگاه میکنیم سعی داریم علّت آنرا بیابیم تا به علت العلل برسیم. یعنی سعی میکنیم هر چیز را آیه و نشانه ای بدانیم. همانطور که سعدی گفت: برگ درختان سبز در نظر هوشیار // هر ورقش دفتری است معرفت کردگار. مدرنیسم دقیقاً چپّه‌ی این بیت است. نگاهی کفر کیشانه در دوره‌ی کفرکیشیِ جدید(نئوپاگانیسم). یعنی هیچ چیزی نماد هیچ چیز دیگر نیست. این نگاه در هنر مدرن و مخصوصاً پست مدرن فوران میکند. در یکی از همین نمایشگاههای نقاشی تهران، خبرنگاری رفت از طراح مریضِ یک تابلوی پست مدرن سؤال پرسید: «این نقاشی ای که کشیدید یعنی چه؟» یارو هم گفت: «معنی‌ای ندارد. من وقتی این رو کشیدم، ازش خوشم اومد. پس حتماً یک نفر دیگر هم هست که ازش خوشش بیاد!» اوّلاً که این استدلال کاملاً غلط است. ممکن است هیچکس ازش خوشش نیاید. خود یارو هم ممکن است از نقاشی اش خوشش نیامده باشد امّا چون هیچکس نمیگوید ماست‌اش ترش است، بر اثر خودشیفتگی، از مزخرفی که کشیده است خوشش آمده! این نگاهِ مریض را در فیلمها هم میتوانید ببینید. از یارو میپرسند حالا این فیلمی که درست کردی چه دردی را دوا میکند؟ اصلاً یعنی چه؟ کارگردان بر میگردد میگوید من فیلمی درست کرده ام که یک نفر که آمده سینما، بخندد و خوشحال بشود و برود! یا مثلاً من فیلمی برای سرگرمی ساخته ام. و از این قبیل مزخرفات. از پول بیت المال آشغال میسازند. آنقدر درباره هنر مدرن و کلاً مدرنیسم، حرف هست که نمیشود همه را یکجا گفت پس به این بسنده میکنم که مدرنیسم و هنر مدرن، از انسانهای مریض بیرون میتراود، همان انسانهایی که خدا در سوره بقره میگوید:

 فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ فَزَادَهُمُ اللّهُ مَرَضاً وَلَهُم عَذَابٌ أَلِیمٌ بِمَا کَانُوا یَکْذِبُونَ (10) وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ لاَ تُفْسِدُواْ فِی الأَرْضِ قَالُواْ إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ (11) أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَلَـکِن لاَّ یَشْعُرُونَ (12)...مَثَلُهُمْ کَمَثَلِ الَّذِی اسْتَوْقَدَ نَاراً فَلَمَّا أَضَاءتْ مَا حَوْلَهُ ذَهَبَ اللّهُ بِنُورِهِمْ وَتَرَکَهُمْ فِی ظُلُمَاتٍ لاَّ یُبْصِرُونَ (17)

اینها واقعاً مریضند و نمیبینند. آیات خدا را نمیبینند. کورند. برای همین هم هست که در گمراهی هستند و در دنیا گم شده اند! تکذیب کنندگانند. فکر هم میکنند که مصلح هستند. مروجان تفکر مدرن و خاصه هنر مدرن(در تمام شقوق آن از نقاشی گرفته تا تئاتر و شعر و فیلمنامه و ..) جملگی مریض و کورند و چون آیات خدا را نمیبنند، همه چیز را بی معنی تلقی میکنند. و چون همه چیز را خالی از معنا میفهمند، پس چطور توقع میرود خالق اثری باشند که معنایی داشته باشد؟

خلاصه‌ی کلام. کلمه «مدرن» با کلمه «جدید» یکی نیست. فکر نکنید «مدرن» بودن کلاس دارد! سنتی هم هیچ ربطی با قدیمی ندارد.


پی نوشت: 1- ظرف مرغی در اصل، ظرفی است با طرح گل و مرغ. برای اطلاعات بیشتر : وبلاگ بهار سبز 2- در لغت نامه دهخدا درباره کلمه سنت آمده: «فرموده ٔ رسول (ص ) و کرده ٔ او. فرموده ٔ رسول و کرده ٔ او بطریق جواز، ضد بدعت . ج ، سنن . سنت سه گونه است : قول ، فعل و اقرار. قول ، هرچه از گفته ٔ پیغامبر صلوات اﷲ علیه روایت شده است . فعل ، آنچه از کردار آن حضرت روایت شده است . اقرار، آنچه روایت شده که اعمالی را قوم کرده اند و رسول صلوات اﷲ علیه بر آنان نگرفته و انکار نفرموده است . (مفاتیح ). رجوع به سنة شود. (اصطلاح فقه ) آنچه پیغمبر و صحابه برآن عمل کرده باشند و امری که حضرت پیغمبر صلوات اﷲ علیه آنرا همیشه کرده باشند، مگر در عمر یک دو بار بقصد ترک هم کرده باشند. (آنندراج ). (اصطلاح فقه ) آنچه آن حضرت و ائمه هدی صلوات اﷲ علیهم بر آن عمل کرده باشند، مگر در عمر خود یک دو بار بقصد ترک هم کرده باشد. (ناظم الاطباء). (اصطلاح فقه ) آنچه پیغمبر و صحابه بر آن عمل کرده باشند و امری که پیغمبر (ص ) آنرا همیشه کرده باشند، مگر در عمر خود یک دو بار بقصد ترک هم کرده باشند. (غیاث اللغات ). عبارت است از آنچه از رسول اﷲ (ص ) صادر شده باشد از افعال و اقوال بیواسطه ٔ وحی . آنچه در حضرت او واقع شده باشد و او مقرر داشته و نهی نفرموده . (از نفایس الفنون ). » همانطور که گفته شد سنت، به آنچه عمل پیامبر است گفته میشود و در اصل به آنچه خدا فرموده است گفته میشود. در قرآن نیز از کلمه سنت استفاده شده است مانند سنت الهی. پس سنت یک عملِ همیشه خیر است و خارج از ظرف زمان است که بخواهد قدیمی یا کهنه باشد. به همین ترتیب شما در نظر بگیرید کلمه «رستوران سنتی» چقدر غلط است و امثال آن. آنچه در حال حاضر از سنت در ذهن ها نقش بسته است، یک رسم و رفتار قدیمی است که اجداد ما بر اثر عادت انجام میداده اند که لازم به ذکر است این تعریف در دانشنامه ویکی پدیا نیز آمده است.3- مدرن در لغت به معنای زمانِ حال است. تقریباً معادل «به روز.» لکن آنچه گفته شد در مورد معنای لغوی کلمه نیست بلکه معنای فلسفی کلمه مدّ نظر است. 4- آنچه درباره مدرنیسم گفته شد، یکی از ویژگی‌هایش بود نه تعریف کامل از مدرنیسم. این ویژگی ریشه در جهان بینی انسان غربی و نگاه کفر کیشانه‌ی وی دارد.

امام علی علیه السلام: بگذارید و بگذرید،ببینید و دل مبندید،چشم بیاندازید و دل مبازید،که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت.


بی ربط: من از تمامی دوستانی که دیر جواب نظراتشون رو داده ام و یا به وبلاگ خوبشون کم سر زده ام عذر خواهی میکنم. مدتی است مشغله بر من چیره گشته و فرصت خواب را هم بعضاً از من ربوده. شما به بزرگواری خودتان ببخشید. احتمال دارد این مشغله‌ی عظیم و این کار وخیم تا تابستان نیز بر من مستولی باشد پس عذرخواهی بنده را پیش پیش پذیرا باشید.

ختمی بر وبلاگ جغجغه:
بگذارید و بگذرید. به آنچه دارید مغرور نشوید. به آنچه ندارید رشک نبرید. به آنچه میخواهید طمع نکنید. از آنچه دوست میدارید انفاق کنید. آنچه میپسندید برای دیگران هم بپسندید. آنچه را که دوست میدارید، بگذارید. در اصل شما چیزی ندارید. هرچه دارید عاریه است. امانتی است در دست شما. پس به چه مغرور میشوید؟

بس است هرچه جوانان را به ازدواج ترغیب کردید
بروید خانواده‌ها را ترغیب کنید!

هستی را اینگونه یافتم:
مجموعه‌ای کامل و پیچیده از تناقضات که بسیار هنرمندانه و هوشمندانه در کنار هم آرام داده شده‌اند

اوایل زندگی مشترکمان بود، یادم نیست نهار بود یا شام. از خوردن که فارغ شدیم(!) طبق عادت مالوف که با مادر داشتم گفتم: «دست شما درد نکنه!» جای شما خالی بسی خنده برفت. گفت: «خودت پختی...»

امشب بعد از شام ناخودآگاه گفتم: «دست خدا درد نکنه!» انگار این احساس نیاز به شکر رزاق در انسان وجود دارد، اگر هم یادت برود شاکر باشی، زبانت یادت می‌آورد!
پ.ن. یک هم اتاقی داشتم که ندیدم نماز بخواند ولی همیشه بعد از غذا میگفت: «خدایا شکرت. سیر شدم!»

آنچه مرا درباره خدا، به حیرت میاندازد

نه مهربانی و رحمت اوست نه عدالت و بخشایندگی او

بلکه هوش و ذکاوت اوست


پی نوشت: خدایی تنها تو را سزد که یگانه‌ای

هیچکس دوست ندارد هوو داشته باشد

مخصوصاً خدا


پی نوشت: گاهی وقتها مشرک میشوم. خدا همه آن دقایقی را که مشرکم عفو کند. البته خدا سریع الحساب است. اکثر اوقاتی را که مشرک بوده ام چنان سیلی ای در گوشم زده که برق از چشم یاسمن هم پریده! از قبل همینطور بود. هربار چیزی را خیلی دوست میداشتم، سریع یک بلایی سرش آورده! دوچرخه‌ام را خیلی دوست داشتم، سال کنکور دزدیدنش. آمدم تهران یکی دیگر خریدم، 5ماه نشد که دوباره دزدیدنش(اینبار در پارکینگ آپارتمان بود و زنجیرش هم کرده بودم!). لپ تاپم را بسیار دوست میداشتم که چنان داغان شد که شش ماه بالکل گذاشتمش کنار و آخرش هم که از هزینه تعمریش بر نیامدم هدیه کردم به پدرم! یادش بخیر قبل‌ترها هم یک mp3 player داشتم که خیلی دوستش داشتم و بعد از مدتی بر اثر یک اشتباه کوچک طوری سوخت که قابل تعمیر نبود! این را بدان که هیچ چیز قرار نیست نیاز تو را برطرف کند، مگر خدا و تو هیچ نیازی نداری که خدا نتواند آنرا برطرف کند. آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟

چرا تعداد معمّم‌هایی که در نماز جمعه میبینیم ایــــن‌قــَـــدَر کم است؟

روزی با دوستی صحبتی داشتیم در مورد نخبه یابی. دوست سید ما نکته‌ای گفت که بس فکرم را مشغول کرد. او که مدتها در زمینه یافتن نخبگان آینده جامعه اندیشه کرده بود گفت :«به نظر من اصلاً نخبگان را نمی‌توان یافت!» غرضش بطور دقیق این بود که نخبگان از بس غیر قابل پیش بینی هستند نمیشود نخبه بودنشان را پیش بینی کرد. مثلاً نخبگان لزوماً در نمرات درسی شان موفق نیستند. یا به قول آن دوست سیدمان نمراتشان بالاتر از ۱۴ نمیاید! و از اینجور موارد.

​من البته همانجا به او گفتم که این قیاس صحیح نیست. چرا که اولاً خود وی که چنین حرفی زده است اّلا و لابد یک نخبه در زندگی خود دیده است و تعریفی از نخبه کرده است پس این خود مثال نقضی است بر گفته خودش چرا که وی توانسته حداقل یک نخبه را بشناسد پس نخبه ها قابل شناسایی‌اند. مگر اینکه نخبه را اینگونه تعریف کنیم: «انسانهای غیرقابل شناسایی!» البته واضح است که این تعریف عاقلانه نیست و هیچ کاربردی ندارد. اما آنچه که فکر آدم را درگیر میکند این واقعیت است که آنقدر نخبه‌یابی کار دشواری است که به غیر ممکن میل پیدا میکند! البته این نتیجه‌گیری هم به تعریف ما از نخبه بر میگردد. به نظر من ویژگی مهم یک نخبه همان غیرقابل پیش بینی بودنش است. حدیثی است به این مضمون که بهشت آکنده از دیوانگان است. در شرح حدیث شنیده ام که منظور از دیوانه کسی نیست که عقل ناسالم داشته باشد بلکه کسی است که آنقدر افعالش صادقانه و خالصانه و مخلصانه است که عوام از درک و فهم چرایی آن عاجزند! این دیوانه میتواند خمینی باشد که یکهو بر میدارد حرف از «سربازانِ در گهواره» میزند و یا نخبگانی باشند مثل گالیله و نیوتن که باز مانند دیوانگان سخن میگویند. و به نظرم نخبگی را میتوان یک امر خنثی شمرد. غرب در امر نخبه یابی قابل قبول عمل میکند. و از علل موفقیت غرب هم همین است. وقتی نخبه را یافتی تنها کاری که باید بکنی این است که کارها را به دستش بسپاری!

در این باره صحنه ای را هیچوقت فراموش نمیکنم. صحنه ای است از فیلم «مردان سیاه‌پوش۱» که در آن میخواهند از جوانی (با هنرپیشگی ویل اسمیت) آزمونی بگیرند تا وی را استخدام کنند. آزمون شامل یک صحنه نبرد شبیه‌سازی شده بود که یک سری ماکت هیولا در آن وجود داشت و داوطلب میبایست در زمانی مشخّص به هیولاها تیراندازی میکرد! در این آزمونِ عملی، افراد دیگری هم بودند که در مجموع حدود ۵ یا ۶ نفری میشدند. وقتی آزمون شروع شد همه‌ی شرکت کننده ها به سرعت شروع به تیراندازی کردند؛ مانند مسابقه دو که همه میدوند یا مثل کنکور که باز، همه میدوند! امّا این جوانِ نخبه هیچ تیری شلیک نکرد. صبر کرد و همچنان که زمانش میدوید او خوب محیط را تماشا کرد و بر محیط مسلط شد. ناگاه تیری در تاریکی شلیک کرد. تیر که اصابت نمود، تمام چراغهای صحنه روشن شد. مسئولِ سازمان سنجش(!) از درب وارد صحنه شد و از نخبه‌ی داستان پرسید: «چرا به اون دختر بچه شلیک کردی؟» و نخبه گفت: «چون در این صحنه با این همه هیولای وحشتناک، فقط وجود اون دختر بچه با اون کتابای دستش عجیب بود...»

اصلاً زیارتت قبول نیست
اگر در جاده مشهد جریمه نشوی

کی میشود بیایم تو را ببینم؟
آمده ام صاحبخانه را ببینم نه خانه را

(مشهد، نوروز 92)
بسم الله

اینجا، یه اتوبوس پر از رفیق با صفا...

اینجا، آهنگران شده میثم مطیعی، شده سلحشور...

اینجا، انگار همه چند وجب به خدا نزدیکتر شدن...

هم گریه هست هم خنده...

هم تو خودتی هم همپای جمع...

هم خسته شدی هم زود میگذره...

نمیدونی دلت رو شلمچه جا بذاری یا فکه، میخوای هزار تکه بشی و رو ذره ذره خاک این سرزمین بمونی. تا دلت دیگه هیچ وقت روش نشه دوباره سیاه بشه. قصه هرکدوم از این قهرمان های زنده رو که میشنوی میخوای مثل اون باشی. میخوای پیش همشون روسفید باشی. دلت میخواد باور کنی که میشه.

دفعه اولم بود میرفتم جنوب، اطلاعاتم راجع به اون مناطق هم خیلی کم بود حتی راجع به شهدا. اکثر هم سفر هام رو نمیشناختم، ولی الآن حس میکنم از نزدیکترین دوستهام بهشون نزدیکترم. فقط چند روز با هم زندگی کردیم! ولی واقعا بچه های پاک و بی ریایی بودن. (صمیمی و خاکی، ساده / ولی دلیر و آزاده ....)  همش با خودم فکر میکنم اگه همه ی بچه های دانشگاه، همه ی بچه های فامیل اینجوری بودن چقدر آرامش داشتیم، چقدر رشد میکردیم. البته به قول شریعتی پاک ماندن در انزوا نه سخت است نه ارزشمند! تو این شرایط اگه رشد کردیم مَردیم.
 
آدم هایی که اینجا بودن رو نمیشناسی، حتی دوره ی بودن جسمشون رو درک نکردی. یه چیزایی شنیده بودی، اما شاید تو هم مثل من خیلی حس نکرده بودی. وقتی دعوتت کردن که بیای همه چی عوض میشه. همون تو راه دلت میشکنه. اصلاً اینجا هرچی برات روایت میکنن میبینی. نوستالژی جنگی که قبل از به دنیا اومدنت تموم شده، داره خَفَت میکنه. میخوای اسلحه برداری انتقام خون پدری رو بگیری که پدرت نیست، برادری که برادرت نیست؛ انتقام خون مردی که بادست نوشته های همسرش گریه کردی. بعد  که برات از اخلاق شهید میگن، از ایمانش، از اخلاصش، از نماز شبش... میخوای سرتو بکوبی به دیوار، میخوای آب بشی بری تو زمین. وقتی حرف ذوب شدن رو مین یا تیکه تیکه شدن رو معبر میشه، به خودت شک میکنی. با خودت میگی خدایا، یعنی یک درصد احتمال داره من یه روز بتونم همچین کاری بکنم؟ وقتی میفهمی خیلی ها فقط 13 14 سالشون بوده، تازه به خودت میای که چقدر به درد نخور بزرگ شدی.

انشاالله شهدا شفاعت کنن، خدا دست هممون رو بگیره...

اللهم عجل لولیک الفرج و جعلنا من انصاره و اعوانه...

حدوداً 3 سالی هست در تهران مشغول به تحصیل هستم. در آپارتمانی با همسرم زندگی میکنیم که البته برای ما نیست. 3 دانگش برای پدرم و 3 دانگ دیگر برای عمّه‌ام. همین است که مسافر و مهمان زیاد داریم. خانه در مرکز شهر یعنی حوالی میدان انقلاب است. و طبیعتاً آلودگی صوتی زیاد است. بعلاوه همسایه ای داریم که دیوار به دیوار ماست و ابتدائیات آپارتمان نشینی را هم رعایت نمیکند. البته باز خدا را شکر. از این بدتر هم پیدا میشود! امّا خوب؛ ملتزم نیست. خیلی اوقات صدای موسیقی خانه‌اش طوری است که انگار در دستشویی خانه‌مان آوازه‌خوانی دارد می‌خواند. اگر هم موسیقی در خانه‌شان نباشد، صدای تلویزیون خانه به همان نسبت بلند است. دستشویی خانه‌مان طوری است که از آنجا صدای همسایه خیلی خوب میاید؛ همین است که در دستشویی که باشی از انواع اخبار BBC و VOA و باقی موارد حرام، کاملاً آگاه میشوی. زن همسایه که با تلفن صحبت میکند، بلند بلند حرف میزند و بعضاً حرفهایش را میشنویم. در کل صدایش خیلی بلند و مانند جثّه‌اش کلفت است! همین است که بر خلاف میل باطنی‌مان، از زندگی خصوصی‌شان حرفهایی را میشنویم. با شوهرش هم در بعضی موارد دعوا میکند. انگار شوهرش زن دیگری هم دارد؛ این یکی را پدرم گفته و من مطمئن نیستم. از وقتی بچه دار شده اند، مادر خانواده بچّه را با صدای بلند دعوا میکند. بچّه شان حدود دو سالی سنّ دارد. ولی هنوز حرف نمیتواند بزند. مشکل ذهنی یا چنین چیزی دارد. انگار کمی هم بیش فعّال است؛ با اینکه حرف نمیتواند بزند امّا مانند مادرش با صدای بلند داد میزند! کودک دو ساله، خیلی وقتها در خانه‌شان میدود بطوریکه لرزش و صدای پایش کاملاً احساس میشود؛ و در برخی موارد همانطور که میدود محکم خودش را به درب خانه‌شان میکوبد! از این کار خوشش میاید. مادرش هم با داد و بیداد دعوایش میکند. بدتر از همه‌ی اینها اینکه خیلی از شبها تا دیر وقت بیدارند و همین سر و صداهایشان و کوبیده شدن درب خانه، بر قرار است. باقی همسایه‌ها و البته مدیر ساختمان خیلی بهشان تذکر داده‌اند امّا ما تا بحال به رویشان نیاورده‌ایم. بالاخره فرزندشان بیماری دارد و خودشان به اندازه کافی درد سر دارند. قرار را بر این گذاشتیم که تحمل کنیم تا مبادا نمکی روی زخمشان باشیم. انصافاً هم از وقتی فهمیده‌ایم کودکشان بیماری دارد، خیلی دلمان برایشان میسوزد و بعضاً دعایشان میکنیم.

یک روز که به خانه برگشتم متوجّه برگه‌ای شدم که لای درب بود. برداشتم و دیدم روی آن نوشته: «لطفاً هواکش توالت‌تان را روشن نگذارید. صدایش مخلّ آسایش همسایه‌تان است.»


بی ربط: این روزها فیلم «آرگو» کمی وز وز میکند. الکی الکی هم اسکار میگیرد. البته برای ما که اسکار آبرویی نداشت امّا برای آنهایی که داشت، اگر بی آبرو نشده است، عجیب است. گذشته از مشکلات محتوایی‌ای که دارد، از لحاظ هنری و تکنیکی و درام نیز هیچ چیز جدید و درخور یک جایزه بین المللی نداشت. آن اسکاری که حتی آلفرد هیچکاک و استنلی کوبریک هم نتوانستند به دستش بیاورند ببین به چه ذلّتی افتاده. بنای من هم بر این است که طبق «واجب کفایی» عمل کنم. در زمینه آرگو حرفها و نقدهای درست زیاد است که میتوانید بخوانید پس من دیگر به آن نمیپردازم. امّا میخواهم شما را دعوت کنم که این فیلم را ببینید: Game Change.  فیلم بسیار زیبایی است که لینک IMBD اش را گذاشتم. صحنه ناجوری هم ندارد. سیاسی هم هست. برای سال 2012 نیز. شما ببینید این فیلم علاوه بر اینکه به تاریخ وفادار است از لحاظ هنری هم زیبا و مهمتر اینکه بدیع و نو است. این همان چیزی است که آرگو ندارد که آرگو یک فیلم کاملاً کلیشه ای است.

ماندگارترین کارها، سخت ترین و کم هیجان ترینشان است

پرسشی را در دوران دبیرستان زیاد میشنیدم. اینکه اگر به یک جزیره متروکه منتقل شدید و حق داشتید فقط یکی از متعلقاتتان را با خود ببرید؛ چه چیزی انتخاب میکنید؟ جوابها جالب و رنگارنگ بود. از جوابهای رایج، گوشی موبایل بود! میگفتند اگر موبایلم را از من بگیری میمیرم! البته به نظر من مسئله خود موبایل نبود بلکه مسئله این بود که با گرفتن موبایل یارو راه ارتباط با دوست دختر یا دوست پسرش را از دست میداد. از جوابهای دیگر خوراکی بود. کامپیوتر بود. و یکی از زیباترین جوابها، «همسر» بود. یادم هست همین برادرم، محمد حسین متألّهی گفت، همسرم. امّا یکی از جوابهای رایج و گویا درست ترین جواب، «قایق» بود.

یک پرسش دیگر که در کودکی همیشه ذهن مرا مشغول میکرد این بود که چرا وقتی غول چراغ جادو سؤال میپرسد 3 آرزو بکن. کسی آرزو نمیکند که آرزو میکنم تمام آرزوهایم بر آورده شود. یا مثلاً آرزو کند که این غول غلام من شود! آنوقت غلام باید همیشه گوش به فرمان ارباب باشد و هرچه بگوید انجام دهد!

برای من همیشه این مسئله مهم بود که به هر سؤال جامع ترین و مانع ترین جواب را بدهم. یعنی برای قفل، دنبال شاه کلید میگشتم. و برای قفل زندگی به نظرم یک شاه کلید است. این شاه کلید در هر زمان و در هر مکان پاسخگوست. «ولیّ» شاه کلید است. اگر زکات و نماز و روزه و قرآن هر کدام یک کلید برای یک درب باشند، «ولیّ» شاه کلید است. کلید همه درهاست. افتخار کنید به دینی که برایتان «ولیّ» معین کرده و به دست شما شاه کلیدی داده است که تقریباً در هیچ مسلک دیگری این شاه کلید وجود ندارد. «ولیّ» همچون همان قایق است که از آن جزیره متروک تا به سعادت میرساندت. همین است که حسین، سفینه‌ النجات است.

و ولیّ انسان، الله است... الله ولی الّذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النّور. والّذین کفروا اولیاءهم الطّلاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات. اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون. و خدا سلسله مراتب اولیاءالله را از عقل آدمی تا اولوالالباب و ائمه و جبرائیل و خودش، به انسان شناسانده.

بنده باشید.


مطالب مرتبط: کدام راه میانه؟ (1) - کدام راه میانه (2) - بر مدار ولایت - آنچه دیگران ندارند - کسب تکلیف  -

هرچه آدم شیاد تر،
اقتصاد دان تر!


پی نوشت: اقتصاد. [ اِ ت ِ ] (ع مص ) میانه راه رفتن .(منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). میانجی نگاه داشتن . (تاج المصادر بیهقی ). میانه نگاه داشتن . (ترجمان القرآن ) [لغت نامه دهخدا]

بلا، نعمت است

خود را در گناه دیگران شریک نکنید


توضیحات بیشتر را در این و این بعداً نوشت بجویید.

اعتراف به گناه در پیشگاه خدا، آغاز رستگاری است...


پی نوشت: 1- کتابِ «اعترافات یک جنایتکار اقتصادی» نوشته «جان پرکینز» از انتشاراتِ «نشر اختران» را بخوانید 2- یکی از خوانندگان در نظرات به خوبی اشاره کردند. من تأکید دارم که «در پیشگاه خدا»

خداوند دوست میدارد بنده اش را در سختی ببیند

و بنده، تنها در سختی است که خدا را میبیند

تصویر جلد سفرنامه عمر عمرهچندی از دوستان که این سفرنامه عمره دانشجویی را خواندند، پیشنهاد دادند که برود برای چاپ. من هم قلقلکم شد که اینکار بشود. هر چند که من سفرنامه را در وهله اوّل به امید چاپ ننوشتم. به چند ناشر هم سفرنامه را پست کردم امّا جوابی نرسید. فدای سرتان! جلال در مقدمه «غرب زدگی» از مشکلات چاپ کتابش اینچنین میگوید: «مال بد، بیخ ریش صاحابش!»

چندین بار سفرنامه را خوانده ام و غلط گیریهایی کرده ام و البته حتماً هنوز هم اشتباه دارد لکن وسواس را کنار گذاشتم و بالاخره فایل پی دی اف کامل و خوش ترکیب آنرا برای عزیزان قرار میدهم تا اگر دوست داشتند، بخوانند.

در مقدّمه سفرنامه، یکی از اهداف نوشتنم را گفتم: «دوست دارم مخاطبِ نوشته­ ام، جوانان باشند به خصوص دانشجویان. بالاخره صدایِ من از صنف دانشجویان می­آید! لابد در این صنف هم بیش­تر شنیده می­شود! و نیز دوست دارم کسانی که هنوز قسمت­شان نشده و عمره نرفته ­اند، این نوشته را بخوانند. چون سعی کرده­ ام برایِ مخاطبی که عمره نرفته است، با استفاده از نقشه­ ها و عکس­ها، فضایِ مکّه و مدینه را تا حدّ مطلوبی ترسیم کنم.» فایل پی دی اف این سفرنامه را هم برای تسهیل در خواندن سفرنامه قرار میدهم.

البته امیدوارم سوء استفاده ای از این فایل پی دی اف نشود. و عزیزی که قصد استفاده از آن را دارد بنده را نیز در جریان بگذارد.


از طریق این لینک میتوانید فایل pdf کامل سفرنامه را دریافت کنید.

هرکه سراغ پیامبر میگرفت، آدرس مسجد میدادند

قطعاً امام عصر نیز همینگونه است

چرا ما نیستیم؟


پی نوشت: سعی کنید قرارهایتان را در مسجد بگذارید.

مسکنی بهتر از مسجد نیافتم


پی نوشت: هم مسکن و هم مُسَکّن

در کارها اعتدال ورزید
حتی در عمل به همین سخن...


پی نوشت: اعتدال، وزنِ افتعال از ریشه عدل میباشد. اعتدال به معنای میانه روی نیست. بلکه به معنای درست و به جای خود روی است. همانطور که عدل برابر با مساوات نیست. مثلا به قول آقای پناهیان، بعضی‌ها به زعم خودشان برای رعایت اعتدال بین حق و باطل حرکت می‌کنند! این غلط است. اعتدال داشتن یعنی عدل ورزیدن و عادل بودن. عادل، خودِ عدالت را هم باید بر جایگاه خود قرار دهد و گرنه عادل نیست. امّا جایگاه عدالت کجاست؟ شاید همه جا.

خواستم از بوفه کتابخانه یک لیوان یکبار مصرف بخرم آب بخورم. لیوان را برداشتم گفتم: «چند؟» فروشنده جوانی بود کمی تپل و خوش پوش و خوش زبان؛ با لبخند همیشگی اش گفت :«همین؟» گفتم: «آره؛ میخوام یه لیوان آب بخورم.» نگاهی به لیوان انداخت و پا عوض کرد و من منی کرد و گفت: «ما رو هم دعا کن!» گفتم: «تعارف میفرمایید. چند تقدیم کنم؟» خنده اش بازتر شد و گفت: «نه تعارف نمیکنم. بفرما. ما رو هم دعا کن. یه صلوات بفرست.» منم لبخندی زدم و التماس دعایی گفتم و بیرون آمدم. آبخوری رفتم و آبی خوردم و دعایش کردم. خواستم لیوان را دور بیاندازم که دیدم دستم نمیرود! یک لیوان یکبار مصرف را دلم نیامد دور بیاندازم! گفتم هنوز این لیوان میتواند عمر کند! عمر با برکت! هنوز باید چندین بار دیگر هم درونش آب بخورم و برای آن بنده خدا دعا کنم. همین شد که به فکر رفتم.

آدم که فکر میکند میبیند واقعاً آن بنده خدا عاقل بود. آن خرده پول را میگرفت به چه دردش میخورد؟ امّا حالا معلوم نیست چقدر ثواب برای خود خریده است. شما مطمئن باشید آن کاری که فروشنده کرد مصداق دقیق و عینی آیه «ان الله اشتری من المؤمنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنة»(آیه 111 سوره توبه) است. فروشنده مال خود را با کمال اخلاص به خدا فروخت. و من مال را از خدا خریدم. حالا مگر میشود مالی را که از خدا خریده ام راحت دور بیاندازم؟ تازه این که مالی است بسیار کم ارزش است. یک لیوان یکبار مصرف! من اگر بابت این لیوان پول داده بودم، اصلاً برایم مهم نبود و همانجا دور میانداختمش! ولی دیدم هنوز باید برای فروشنده دعا کنم. آدم وقتی با پول خود میخرد، فکر میکند خودش خریده است! فکر میکند پول را خودش در آورده پس پول مال خودش است و با مالش هرکاری میتواند بکند. لیوان را میاندازد دور. ولی وقتی میبیند که او چیزی ندارد و آن چه به او رسیده از جانب خدا و بنده ی خدا بوده است و لطف بوده است، احساس میکند هرکاری در مقابل این لطف انجام دهد، کم است.

بت بزرگِ روزگار ما، پول است. پول خالق است، خلق میکند. پول ربّ است، تربیت میکند. پول زنده میکند و میمیراند. پول نمیمیرد، نمیخوابد. حیّ لا یموت است. پول خدای کذّابِ روزگار است.


پی نوشت: 1- فیلم «وال استریت 2، پول هرگز نمیخوابد» را ببینید. 2- بت بزرگ را باید شکست. بت ها یکی یکی در حال شکستن هستند، تبر روی دوش بت بزرگ است. 3- کارکرد پول را در زندگی خودتان به حداقل برسانید یعنی خدمت ارائه دهید ولی پول دریافت نکنید. به خدا بفروشید. مال و نفستان را به خدا بفروشید. اینگونه است که این بت بزرگ هم شکسته میشود.

مطالب مرتبط: اقتصاد سلامت؟ - درآمدی بر سود - اقتصاد برکت مبنا - بت بزرگ - پوستر جنبش ممانعت از جنگ با خدا - ربا، جنگ با خدا -

برخی آدمها سگ اند،

مجبورت میکنند یک تکه چوب پرت کنی بروند پاچه آنرا بگیرند!

بحث در پیرامون سینما فراوان است. سه رویکرد اصلی به سینما شده است که هر سه از نظر اهمیت به یکدیگر باجی نمیدهند. 1- سینما به مثابه صنعت 2- سینما به مثابه هنر 3- سینما به مثابه رسانه . البته رویکردها گوناگون است. متأسفانه در ایران فقط دو رویکرد اوّل مد نظر اکثر سینماگران است. این درحالی است که اصالت با «متن» است. هنر و صنعت باید در اختیار «حرف حق» قرار گیرند. اصالت در سینما با سرگرمی که نیست. همانطور که در مسابقات ورزشی، اصالت با ورزش است نه با سرگرمی و بازی، در سینما هم همینطور است. درست است که مسابقه ورزشی، سرگرمی نیز میاورد ولی اصالت با سرگرمی نیست. همین نیز در سینما مصداق دارد. نمایش سرگرم کننده هست امّا اصالتش با سرگرمی نیست. گو اینکه یک متفکر با تفکر کردن سرگرم میشود. او اشتیاقی که در مباحثه و کسب علم دارد در کار دیگری ندارد. ریاضی دان در حل مسائل پیچیده ریاضی، سرگرم است همانطور که تماشاچیِ نمایش در کسبِ اطلاعاتِ حاصل از نمایش، سرگرم است.

جشنواره وبلاگ دانشجویی جابر بن حیان


پی نوشت: 1- در حال برگزاری جشنواره وبلاگ دانشجویی «جابر بن حیّان» هستیم در سطح دانشگاه علوم پزشکی تهران. از دوستان و دانشجویان عزیزی که احیاناً به وبلاگ بنده سر میزنند دعوت میکنم که در این جشنواره شرکت کنند. جهت ثبت نام و کسب اطلاعاتِ بیشتر به وبلاگ جشنواره مراجعه فرمایید: jaber.blog.ir

2- این پست تا تاریخ 27 بهمن، که آخرین مهلت شرکت در جشنواره است، پست ثابت خواهد ماند.

غریب، محمّد(ص) است که هم شیعه به خیال سنّی، رهایش کرده

و هم سنّی اگر حامی اش بود دیگر سنّی نمیماند...


بعداً نوشت: بعضی وقتها در روضه ها که مینشینم ناراحت میشوم. حس میکنم ما مردمان بعضی وقتها آنقدر که به رقیه و علی اصغر متوسل میشویم، به پیامبرمان توسل نمیجوییم. اصلاً توسل به حضرت محمد را تقریباً نشنیده ام! نمیدانم چه سرّی است. در مورد پیامبر بیشتر اخلاق کریمه شان گفته میشود. کمتر از جنگ آوری شان میشنویم. مثلاً برای ما ایرانیهای شیعه کمی سخت است که تصور کنیم حضرت محمد هم مانند حضرت علی آنگونه شجاعانه میجنگیدند. شاید تعجب آور باشد که بشنویم شجاعت پیغمبر از حضرت علی اگر بیشتر نبوده، کمتر هم نبوده. جوری برایمان جا افتاده که انگار علی(ع) همیشه باید از پیامبر مراقبت میکرده! این سخن برای ما ایرانیهای شیعه شاید کمی سخت هضم بشود که علی(ع) میگفت: «وقتی اوضاع بر ما سخت میشد، به رسول خدا پناه میبردیم»

از بزرگترین نعمات، شک است
اما یقین بزرگتر است

ازدواج - هرکه ازدواج کند نیمی از دین را کامل کرده است.

صحبت کردن در جمع سخت است. مخصوصاً که جزء کم سن و سالان مجلس باشی. امّا برخی با سنّ کمشان در جمع بزرگترها که مینشینند؛ حسابی میتوانند صحبت کنند. نمیدانم خصلت خوبی است یا خیر. به شخصه نمیتوانم در جمع عمومی خیلی صحبت کنم. نه اینکه نخواهم صحبت کنم. بلکه صحبت کردن را مفید نمیدانم. یک سری آدم دور هم جمع شده اند که هیچکدام تخصص ندارند و همه سعی میکنند حرفهای تخصصی(سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، سینمایی و ...) بزنند. فکر میکنم اگر حرف هم بزنم اوّل مسئله این است که چون کوچکترم اینها در کتشان نمیرود. دوم مسئله این است که ممکن است نتوانم حق مطلب را ادا کنم و خراب تر میکنم. برای همین خیلی وقتها اگر هم حرفی داشته باشم میگذارم سخنرانیهای دیگران تمام شود تا بعد با شخص مورد نظرم دو نفری صحبت کنیم. اینطوری از آفتهای سخن گفتن در جمع بیشتر در امانم ضمن اینکه جمع هیجانی است. یکهو یک چیزی میگویی و یکی در جمع متلک میاندازد و خر بیار و باقالی بار کن. امّا در صحبتهای دو نفره هیجان کمتر است و حرفها عقلانی تر است.

بر مبنای حرفهای رفته میخواهم بگویم که خیلیها که میتوانند در جمع عمومی صحبت کنند این توانایی را دارند که هیجانِ جمع را در دست بگیرند. این باعث دور شدن از عقلانیت میشود. و این میشود که حرفهای تخصصی در جمعهای عمومی از افراد عادی، بسیار غیر تخصصی و آبکی از آب در میایند که اصلاً هم نمیشود به آنها استناد کرد. این از من به شما نصیحت که، در جمع افراد عادی هرچه میتوانید کمتر سخن بگویید. بروید بینید چقدر حدیث درمورد کم سخن گفتن آمده است. تکیه احادیث هم بر این است که: «سخن نگویید و در امان بمانید»؛ یعنی اگر سخن گفتید و نتوانستید حق مطلب را ادا کنید و به قولی بد دفاع کردید آنوقت است که در اصل مقصرید و در پیشگاه خدا باید جواب پس بدهید. بد دفاع کردن عیناً گل به خودی زدن است! مطمئن باشید در اسلام اصالت با سکوت در این نوع جمع ها است. اصلاً همیشه اصالت با سکوت است مگر خلافش ثابت شود. دوّم اینکه آیه صریح قرآن است که میگوید «نگویید آنچه نمیدانید». بگذارید این یک ملاک باشد. اگر شما آنچه نمیدانستید نگفتید، پس شما دفاع جانانه ای کردید و تو دهنی محکمی زده اید به آنهایی که نمیدانند و میگویند. اگر نمیدانستید و نگفتید، آنوقت است که وقتی چیزی میگویید، دیگران مطمئن میشوند که حداقل مقداری درباره اش میدانید. سوّم هم اینکه برای یک مسلمان، اصالت با این است که وقتی کسی چیزی گفت یعنی درباره موضوع میداند و گفته است مگر اینکه خلافش ثابت شود. پس: 1- ما چیزی نمیدانیم مگر خلافش ثابت شود. 2- ما چیزی که میشنویم درست است مگر خلافش ثابت شود. اگر هر مسلمان این دو گزاره را انجام دهد، دیگر در دنیای اسلام سخن بی ربط گفته نمیشود و نیز سخن بی ربط شنیده نمیشود.


پی نوشت: 1- جمعهای گفته شده، منظور جمعهای کوچه بازاری و جمعهای عادی است نه جمعهای تخصصی. بنده هم در جمعهای تخصصی راحت میتوانم صحبت کنم چون فضای آنجا غالباً متفاوت است. 2- همیشه سعی میکنم وقتی چیزی میگویم، اوّل ببینم خودم هم اجرا میکنم؟ مثلاً همین چیزی که نوشتم آیا اشتباه بوده یا خیر یا کلاً فضای وبلاگم جایی برای گفتن حرفهای اشتباهِ من است؟ آنچه به نتیجه رسیده ام این است که من سعی میکنم درست ترین حرف را بزنم ولی بالاخره اشتباه هم قطعاً کرده ام منتها اینجا فاقد فضای هیجانی است. برای خوشایند دیگران هم نگفته ام. من آنچه میگویم ممکن است اشتباه هم باشد لکن در اینجا که به نظرم فضا تخصصی است، اگر هم حرف اشتباهی زده باشم، آنقدر بد نیست چرا که باعث میشود افراد متخصص با نظراتشان بنده را متقاعد به اشتباه کردنم بکنند. 3- البته ممکن است همه اینها اشتباه باشد! ولی سعی کرده ام درست ترین را بگویم! 4- برخی هستند که هم میدانند و هم منطق دارند و هم میتوانند بر هیجانات و احساسات جمع غالب شوند، پس اینها اگر نگویند باید جوابگو باشند، چرا که میتوانستند بگویند و نگفتند.

خود را در غم رفتنت دلداری میدهم:
آقا قرار است بیاید...

در غم از دست دادن آیت الله العظمی، حاج آقا مجتبی تهرانی

 وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ اُوْلَئِکَ الْمُقَرَّبُونَ

خانه خدا در کویر است
در قلب هیچ جز خانه خدا نباید بروید

در تمام کره خاکی، فقط در یک راه، سبقت همیشه آزاد است؛ راه خدا
بلکه مستحب است!

Green Treason

به مناسبت سالروز 9 دی. اگر غفلت کنیم همین سبزیها (که در تصویر شرحشان آمد) به پشتوانه امریکا آن نقش زیبا را از پرچممان میربایند. امریکا و غرب از ایران و از این نظام زخم خورده هستند. سر این همسایگانمان که ازشان زخمی نخورده بودند دیدی چه بلایی آورده اند؟ آنوقت ببین سر ایرانِ ما چه بلایی میخواهند بیاورند! بغض و کینه دشمن کم نیست. غفلت نکنیم.

سالروز 9 دی را به رهبرمان تبریک میگویم. پیروزی بزرگِ «صبر» بود.

دوستان را هم یک دعوت ساده میکنم به فکر کردن. ببینید رهبرمان چقدر زیبا 9 دی را یک «برند» کرد. یاد بگیرید. با اینکه شاید اتفاقات 9دی خیلی طبیعی بوده باشد. بالاخره یک واکنش طبیعی مردم بود به 8ماه سختی. اما رهبرمان چه خوب توانست این روز را «برند» کند و بعد، فتنه تمام شد. فتنه از یک برند به نام «9دی» شکست خورد. همین...


پی نوشت: این گراف را در پاییز 88 طراحی کردم. سال کنکورم بود. نمیتوانستم به خاطر کنکور پشت گوش بیاندازم. آخرش هم نتوانستم. خدا را شکر که طراحی کردم. در آن فضای عجیب غریب، بازخورد خوبی داشت...