بنده

زندگی با تغییر یک «حرف» می‌شود بندگی؛ اینجا هم، محل همان «حرف» ...

بنده

زندگی با تغییر یک «حرف» می‌شود بندگی؛ اینجا هم، محل همان «حرف» ...

دنبال کنندگان: ‎+۱۰۰ نفر
بنده را دنبال کنید

از بزرگترین نعمات، شک است
اما یقین بزرگتر است

ازدواج - هرکه ازدواج کند نیمی از دین را کامل کرده است.

صحبت کردن در جمع سخت است. مخصوصاً که جزء کم سن و سالان مجلس باشی. امّا برخی با سنّ کمشان در جمع بزرگترها که مینشینند؛ حسابی میتوانند صحبت کنند. نمیدانم خصلت خوبی است یا خیر. به شخصه نمیتوانم در جمع عمومی خیلی صحبت کنم. نه اینکه نخواهم صحبت کنم. بلکه صحبت کردن را مفید نمیدانم. یک سری آدم دور هم جمع شده اند که هیچکدام تخصص ندارند و همه سعی میکنند حرفهای تخصصی(سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، سینمایی و ...) بزنند. فکر میکنم اگر حرف هم بزنم اوّل مسئله این است که چون کوچکترم اینها در کتشان نمیرود. دوم مسئله این است که ممکن است نتوانم حق مطلب را ادا کنم و خراب تر میکنم. برای همین خیلی وقتها اگر هم حرفی داشته باشم میگذارم سخنرانیهای دیگران تمام شود تا بعد با شخص مورد نظرم دو نفری صحبت کنیم. اینطوری از آفتهای سخن گفتن در جمع بیشتر در امانم ضمن اینکه جمع هیجانی است. یکهو یک چیزی میگویی و یکی در جمع متلک میاندازد و خر بیار و باقالی بار کن. امّا در صحبتهای دو نفره هیجان کمتر است و حرفها عقلانی تر است.

بر مبنای حرفهای رفته میخواهم بگویم که خیلیها که میتوانند در جمع عمومی صحبت کنند این توانایی را دارند که هیجانِ جمع را در دست بگیرند. این باعث دور شدن از عقلانیت میشود. و این میشود که حرفهای تخصصی در جمعهای عمومی از افراد عادی، بسیار غیر تخصصی و آبکی از آب در میایند که اصلاً هم نمیشود به آنها استناد کرد. این از من به شما نصیحت که، در جمع افراد عادی هرچه میتوانید کمتر سخن بگویید. بروید بینید چقدر حدیث درمورد کم سخن گفتن آمده است. تکیه احادیث هم بر این است که: «سخن نگویید و در امان بمانید»؛ یعنی اگر سخن گفتید و نتوانستید حق مطلب را ادا کنید و به قولی بد دفاع کردید آنوقت است که در اصل مقصرید و در پیشگاه خدا باید جواب پس بدهید. بد دفاع کردن عیناً گل به خودی زدن است! مطمئن باشید در اسلام اصالت با سکوت در این نوع جمع ها است. اصلاً همیشه اصالت با سکوت است مگر خلافش ثابت شود. دوّم اینکه آیه صریح قرآن است که میگوید «نگویید آنچه نمیدانید». بگذارید این یک ملاک باشد. اگر شما آنچه نمیدانستید نگفتید، پس شما دفاع جانانه ای کردید و تو دهنی محکمی زده اید به آنهایی که نمیدانند و میگویند. اگر نمیدانستید و نگفتید، آنوقت است که وقتی چیزی میگویید، دیگران مطمئن میشوند که حداقل مقداری درباره اش میدانید. سوّم هم اینکه برای یک مسلمان، اصالت با این است که وقتی کسی چیزی گفت یعنی درباره موضوع میداند و گفته است مگر اینکه خلافش ثابت شود. پس: 1- ما چیزی نمیدانیم مگر خلافش ثابت شود. 2- ما چیزی که میشنویم درست است مگر خلافش ثابت شود. اگر هر مسلمان این دو گزاره را انجام دهد، دیگر در دنیای اسلام سخن بی ربط گفته نمیشود و نیز سخن بی ربط شنیده نمیشود.


پی نوشت: 1- جمعهای گفته شده، منظور جمعهای کوچه بازاری و جمعهای عادی است نه جمعهای تخصصی. بنده هم در جمعهای تخصصی راحت میتوانم صحبت کنم چون فضای آنجا غالباً متفاوت است. 2- همیشه سعی میکنم وقتی چیزی میگویم، اوّل ببینم خودم هم اجرا میکنم؟ مثلاً همین چیزی که نوشتم آیا اشتباه بوده یا خیر یا کلاً فضای وبلاگم جایی برای گفتن حرفهای اشتباهِ من است؟ آنچه به نتیجه رسیده ام این است که من سعی میکنم درست ترین حرف را بزنم ولی بالاخره اشتباه هم قطعاً کرده ام منتها اینجا فاقد فضای هیجانی است. برای خوشایند دیگران هم نگفته ام. من آنچه میگویم ممکن است اشتباه هم باشد لکن در اینجا که به نظرم فضا تخصصی است، اگر هم حرف اشتباهی زده باشم، آنقدر بد نیست چرا که باعث میشود افراد متخصص با نظراتشان بنده را متقاعد به اشتباه کردنم بکنند. 3- البته ممکن است همه اینها اشتباه باشد! ولی سعی کرده ام درست ترین را بگویم! 4- برخی هستند که هم میدانند و هم منطق دارند و هم میتوانند بر هیجانات و احساسات جمع غالب شوند، پس اینها اگر نگویند باید جوابگو باشند، چرا که میتوانستند بگویند و نگفتند.

خود را در غم رفتنت دلداری میدهم:
آقا قرار است بیاید...

در غم از دست دادن آیت الله العظمی، حاج آقا مجتبی تهرانی

 وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ اُوْلَئِکَ الْمُقَرَّبُونَ

خانه خدا در کویر است
در قلب هیچ جز خانه خدا نباید بروید

در تمام کره خاکی، فقط در یک راه، سبقت همیشه آزاد است؛ راه خدا
بلکه مستحب است!

Green Treason

به مناسبت سالروز 9 دی. اگر غفلت کنیم همین سبزیها (که در تصویر شرحشان آمد) به پشتوانه امریکا آن نقش زیبا را از پرچممان میربایند. امریکا و غرب از ایران و از این نظام زخم خورده هستند. سر این همسایگانمان که ازشان زخمی نخورده بودند دیدی چه بلایی آورده اند؟ آنوقت ببین سر ایرانِ ما چه بلایی میخواهند بیاورند! بغض و کینه دشمن کم نیست. غفلت نکنیم.

سالروز 9 دی را به رهبرمان تبریک میگویم. پیروزی بزرگِ «صبر» بود.

دوستان را هم یک دعوت ساده میکنم به فکر کردن. ببینید رهبرمان چقدر زیبا 9 دی را یک «برند» کرد. یاد بگیرید. با اینکه شاید اتفاقات 9دی خیلی طبیعی بوده باشد. بالاخره یک واکنش طبیعی مردم بود به 8ماه سختی. اما رهبرمان چه خوب توانست این روز را «برند» کند و بعد، فتنه تمام شد. فتنه از یک برند به نام «9دی» شکست خورد. همین...


پی نوشت: این گراف را در پاییز 88 طراحی کردم. سال کنکورم بود. نمیتوانستم به خاطر کنکور پشت گوش بیاندازم. آخرش هم نتوانستم. خدا را شکر که طراحی کردم. در آن فضای عجیب غریب، بازخورد خوبی داشت...

معلم، بهترین پدر انسان است

و پدر اوّلین معلم...

در اقتصاد دولتی سعی میکنند سر کسی کلاه بگذارند که نمیدانند کیست
در اقتصاد آزاد سعی میکنند سر کسی کلاه بگذارند که میدانند کیست

اقتصاد، شبه علمِ «چطور سر مردم کلاه گذاشتن؟» است...

خزان چون روی تو بدید بهار شد


پی نوشت: به دوستانم توصیه میکنم فیلم عدد "Pi" را ببینند. در گوشه وبلاگ لینک imbd آن هست برای کسب اطلاع. فیلمی است سیاه سفید و سخت فلسفی. در فیلم جمله ای کلیدی دارد با این مضمون که: «مادرم همیشه به من میگفت مستقیم به خورشید نگاه نکن، خون دماغ میشی. ولی من به حرفش گوش نکردم.» پس از طی داستان در آخر به این نتیجه میرسد که مادرش راست میگفته است: «نباید به مستقیم به خورشید نگاه کرد.» فیلم را برای اهل تفکر توصیه میکنم. فیلم محصول سال 1998 امریکاست. من هم به سختی توانستم دانلود کنم. دریافت کردنش مشتاق میطلبد. آن چیزی که باید بدانید این است که در این داستان فلسفی: «خورشید، نماد حقیقت است.»

بزرگتری که به کوچکتر بها ندهد، حقاً کوچکتر است

جای شما خالی امروز تو مسجد دانشگاه مختصری پای صحبت های آقای قرائتی نشستم. بحث از ضریح امام حسین (ع) هم شد. گفتن مدتیه یک سری زمزمه هایی میشه که یا از طرف وهابیونه، یا شایدم شیعه هایی که براشون سوال پیش اومده، که این ضریح هنوز متبرک نشده چرا شهر به شهر میگردوننش!؟ بنده هم که دقیقاً همین سوال برام پیش اومده بود هم کنجکاو شدم جواب رو بگیرم و هم خودم رو جمع و جور کردم که جانا سخن از زبان وهابی ها میگفتم!

جواب قرآنی بود. در سوره ی حج خدا شتر هایی را که حجاج برای قربانی با خود میبرند از شعائر الهی میدونه.1 آقای قرائتی گفتن این شتر هنوز مکه نرفته، صاحبش هم هنوز حاجی نشده ولی به عنوان شعائر الهی شهر به شهر میگردوننش تا همه ببینن. تموم شد! به قول خودشون دیگه هیچ وهابی ای (!) هم نمیتونه هیچی بگه!

حالا من کاری ندارم که این همه طلا و نقره واسه ی ضریح لازمه یا نه...


1- «وَ الْبُدْنَ جَعَلْناها لَکُمْ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ؛ شترهاى چاق و فربه را (در مراسم حج) براى شما از شعائر الهى قرار دادیم» (حج /36)

پی نوشت: «و لا تقف ما لیس لک به علم إن السمع و البصر و الفؤاد کل أولـئک کان عنه مسـولا؛ و پیروی مکن از چیزی که برای تو نسبت به آن علم و یقین نیست! چون در روز قیامت، گوش و چشم و قلب، تمام اینها از آن پیروی ظنی بازخواست می شوند، و مورد محاکمه و مؤاخذه قرار میگیرند» (اسراء/36).

هر چه شب تاریکتر شد، یلدا نزدیک تر شد


پی نوشت: یلدا. [ ی َ ] (سریانی ، اِ) لغت سریانی است به معنی میلاد عربی ، و چون شب یلدا را با میلاد مسیح تطبیق می کرده اند از این رو بدین نام نامیده اند. (لغت نامه دهخدا)

گرچه راه هموار نیست، راهوار همواره هست

(جمعه،21دسامبر 2012، کوهنوردی به سمت تپه نورالشهدا همراه با مصطفی سالاری)

از خوشبختی مرد این است که همسرش نماز را به او اقتدا کند

(به دوستانی عرض میکنم که معیارهای کج و کوله ای برای انتخاب همسر دارند)

هنگامی که مهدی بیاید

به زمان ما گویند: دوران جاهلیت !

این آخرین زیارتمان است. دوباره از آخرین سراشیبی­ای که با اتوبوس پایین می­آمدیم همه­ی آن اندوه­های بار اوّل سراغم آمد. حالا در مسجد نشسته­ایم. روبرویِ رکنِ عراقی و پشت به باب فتح. از این­جا هم ناودانِ طلا را می­بینیم و هجر اسماعلیل را و هم حجرالاسود و دربِ کعبه و مقام ابراهیم را و هم آن غولِ شاخ­دار را. همه در یک صحنه جمع­اند. یک صحنه­ی کامل و جامع از کعبه. روی زمین نشسته­ایم به کعبه نگاه می­کنیم، که گناهان را می­آمرزاند. روبرویِ این رکن که نماز می­خوانی، نمی­فهمی برایِ کعبه سجده می­کنی یا آن غولِ شاخ­دار؟ مدام حواسِ آدم را پرت می­کند. هوا مثل همیشه صاف است و آرام. صدایِ جیغ و گریه­ی کودکان از دور و نزدیک موسیقیِ زمینه است. البته بعلاوه­ی یک ولوله­ی آهسته و همیشگی که از طوافِ جمعیت ناشی است. پنکه­های چسبیده به دیوار و سقف، به حدّ اعلایِ توانِ خود کار می­کنند. هوا خنک است. ساعت دو بامداد است و قرار است پنجِ صبح از مکّه خارج شویم. ولی مگر دِلِمان می­گذارد برویم؟

شکر خدایی راست که بی هیچ نمونه، خلقت را رقم زد
{تهران،یک روز برفی}

دو سه روزی به فکر بودیم که آب زمزم به ایران بیاوریم. امّا مدام عقبش انداختیم. امروز روز آخر است و دیگر عقب انداختن ندارد. همین شد که به تقلّا افتادیم. اوّل از این و آن سراغِ دبّه گرفتیم. بالاخره آدرسمان دادند به بقّالی روبرویِ هتل. چون اکثر مسافرانِ مکّه آب زمزم را دبّه­ای به کشورشان می­برند، اکثرِ بقّالی­ها دبّه می­فروشند. دبّه­های سفیدرنگِ پنج یا ده لیتری با درپوش قرمز. دو تا ده لیتری گرفتیم با دو تا کیک و شیر کاکائو و یک چیپس، جمعاً بیست ریال. احتمالاً هر دبّه شش ریال است. دبّه که خریدیم با اتوبوس­های قرمز به سمتِ مسجدالحرام راه افتادیم. دور و بر مسجد از لباس ارتشی­ها پر بود. احتمالاً گارد امنیتی­اند برایِ نماز جمعه. اینجا هم مانند ایران، اطرافِ نمازِ جمعه را قُرُق می­کنند. از سمتِ غولِ شاخ­دار که رفتیم، پشتِ کوه ابوقبیس، جایی به نام «سبیل زمزم» بود. آب زمزم را لوله­کشی کرده­اند تا آنجا و برایِ استفاده، شیرِ آب گذاشته­اند. ما هم دبّه­هایمان را پُر کردیم و بازگشتیم. بیست کیلوگرم آب. بسیار خسته شدیم. اوّل تنهایی هر دو دبّه را می­بردم امّا یاسمن هم می­خواست کمک کند که از اواسطِ کار یکی را گرفت. مدام می­ایستادیم و خستگی در می­کردیم و دوباره راه می­افتادیم. با این­که از سبیل زمزم تا پارکینگِ اتوبوس­ها راه زیادی نیست امّا چندین­بار این­کار را انجام دادیم. مقداری از راه را که آمدیم، عربِ مسلمی دید یاسمن ناراحت است. کمک آمد و دبّه را از او گرفت و تا خودِ اتوبوس آورد. هرچه خواستم تشکّری کنم و اجری بدمش قبول نمی­کرد. بنده­ی خدا آدم خوبی بود. به اصرار توانستم مقداری از خجالتش بیرون بیایم.

کاروان قبل از صبحانه برنامه­ی بازدید از اطراف مسجدالحرام گذاشته بود. خستگی امانمان نداد و نرفتیم. انگار کوه ابوقبیس برده­اند و شعب ابی­طالب و خانه­های مخروبه را نشان داده­اند؛ و محلّ تولّد پیامبر که الآن کتابخانه است. بعد از صبحانه هم برنامه­ی خاطره­گویی بود که قصد نداشتیم شرکت کنیم. می­خواستیم مسجد برویم؛ امّا چون با آقای رضایی در رابطه با نقّاشی­ها کار داشتم به مجلس­شان رفتیم. اوّل مردی میانسال، با قدّی متوّسط، ریشی کوتاه و چهره­ای موجّه بر کُرسی خاطره­گویی نشست و شعری از جامی درباره حجّ خواند. جمالی نامی بود و گفت دوستش که در تلویزیون برنامه­ی مشاعره دارد به وی سفارش کرده که این شعر را بخواند. بنده­ی خدا خوش برخورد نشان می­داد. آرام و متین بود و صدای خوبی هم داشت. اکثراً پیرهنش روی شلوار است و گاهی هم چفیه را روی دوشش می­دیدم. او مسئولِ برنامه­ی خاطره­گویی است. از حرفهایش برمی­آمد که قبل از برنامه هیچ خاطره­ای به دستش نرسیده. من هم از سفرنامه­ام چیزی به­اش نگفتم چرا که به نظرم فضایِ این سفرنامه جدای از حال و هوایِ کاروان است. مانند باقی سفر دفترچه­ام در دستم بود و ورق می­زدم که آقای جمالی دید و ازم خواست که خاطره­ای بگویم. امّا طفره رفتم. به دو دلیل. یکی اینکه در این­جور جمع­ها باید از احساسات سخن گفت تا حضّار به حُزنی وارد شوند و لذّتی برند. امّا من نه در نوشتن و نه در حرف زدن، این را بلد نیستم. و دیگری اینکه می­خواستم شنونده باشم تا گوینده.

محمد، علی، حسن، حسین... تا مهدی
حتی خدا
اصلاً حق، تمامیت طلب است!

وَ کَأَنِّی بِقَائِلِکُمْ یَقُولُ إِذَا کَانَ هَذَا قُوتُ ابْنِ أَبِی طَالِبٍ فَقَدْ قَعَدَ بِهِ الضَّعْفُ عَنْ قِتَالِ الْأَقْرَانِ وَ مُنَازَلَةِ الشُّجْعَانِ أَلَا وَ إِنَّ الشَّجَرَةَ الْبَرِّیَّةَ أَصْلَبُ عُوداً وَ الرَّوَاتِعَ الْخَضِرَةَ أَرَقُّ جُلُوداً وَ النَّابِتَاتِ الْعِذْیَةَ أَقْوَى وَقُوداً وَ أَبْطَأُ خُمُوداً.

انگار گوینده‏ ای از شما مى ‏گوید: «اگر خوراک فرزند ابى طالب این است؛ پس ضعف و سستى او را از جنگ با هماوردان و معارضه با شجاعان مانع مى‏ گردد،» بدانید درختان بیابانى چوبشان سخت‏ تر، و درختان سرسبز پوستشان نازک‏تر، و گیاهان صحرایى آتششان قوى ‏تر، و خاموشى آنها دیرتر است.

 فَوَاللَّهِ لَا أَذِلُّ لَکِ فَتَسْتَذِلِّینِی وَ لَا أَسْلَسُ لَکِ فَتَقُودِینِی وَ ایْمُ اللَّهِ یَمِیناً أَسْتَثْنِی فِیهَا بِمَشِیئَةِ اللَّهِ لَأَرُوضَنَّ نَفْسِی رِیَاضَةً تَهِشُّ مَعَهَا إِلَى الْقُرْصِ إِذَا قَدَرْتُ عَلَیْهِ مَطْعُوماً وَ تَقْنَعُ بِالْمِلْحِ مَأْدُوماً وَ لَأَدَعَنَّ مُقْلَتِی کَعَیْنِ مَاءٍ نَضَبَ مَعِینُهَا مُسْتَفْرِغَةً دُمُوعَهَا

قسم به خداوند، قسمى که فقط اراده حق را از آن استثنا مى‏ کنم، آنچنان نفس خویش را به ریاضت وادارم که به یک قرص نان زمانى که براى خوردن یابد شاد شود، و به جاى خورش به نمک قناعت کند، و کاسه چشمم را در گریه‏ هاى شب و روز قرار دهم تا چون چشمه‏ اى که آبش فرو رفته اشکى در آن نماند

از: ( نامه 45 و من کتاب له ع إلى عثمان بن حنیف الأنصاری)

پی نوشت: 1- این کلام بعنوانِ سخنِ انسانِ طراز اسلام، الگوی رفتاری ما در بخشی از سبک زندگی مان باید باشد. 2- یک بخش مهم از این سخن که مد نظرم هست این است که امام علی نمیگوید وضع زمان حالا بگونه ای است که باید اینگونه غذا بخورم. بلکه عباراتِ عام بکار میبرد. میگوید همیشه درختان بیابانی چوبشان سخت تر است. خیلیها یک استدلال بیخود میکنند که امام علی بر حسب زمان خودشان آنگونه باید زندگی میکردند و الان نباید آنگونه زندگی کرد. این در صورتی است که امام علی قید زمان را در سخنانشان نمیاورند.

خدا را شکر

امتحان بندگی، تستی نیست؛ اُپِن بوک است

شب امتحانی هم نمیشود پاس کرد

(خیابان جمهوری, ورزش و دویدن شبا هنگامی)

با اتوبوس رفتیم زیارت دوره. اوّل کوه ثور. در جنوب مکّه. در راه خیابان­ها را نگاه می­کردم. خیابان­ها بسیار شیب­دار و شهر پر از تونل. زمینِ چمن هم پیدا می­شود. غار ثور در نوکِ کوه ثور است. آخوندمان در پای کوه ایستاد به توضیح دادن. پیامبر در شبی که مجبور به هجرت شد به این غار پناه آورد. یثرب یا مدینه در شمالِ مکّه است امّا پیامبر برایِ احتیاط به جنوب آمد و در غار ثور پنهان شد. دشمنان می­دانستند پیامبر جایی جز یثرب ندارد که برود و نیز حدس می­زدند که پیامبر برای گمراه کردنشان به جنوب می­رود پس عربی طمّاع توانست از روی بو و نشانه­ها بفهمد که پیامبر به این غار آمده است. تا ورودی غار آمدند. با خود فکر می­کردم که این اعراب چقدر باهوش بوده­اند. امّا همه­ی هوششان با زیرکی دیگری خنثی می­شود. تنها با یک عنکبوت و یک پرنده! اینجا هم مانند مدینه، دست­فروش­ها گُله گُله روی زمین روییده­اند. امّا چند قلم جنس به اجناسشان اضافه شده­است. یکی شتر است! البته نه برای فروش، بلکه برای عکس یادگاری و احیاناً شترسواری. و دیگری کتابچه­ای است از عکس­های رنگیِ مربوط به اماکن مذهبی-تاریخیِ مکّه. مانندش را در مدینه خریدم؛ که عکس­های مدینه را داشت. این را هم که عکس­هایِ مکّه را داشت به 10ریال خریدم.

احساس میکنم نظام آموزشی پوسیده ی دانشگاه مدتهاست مرا متوقف کرده است.

هرچیزی که انسان را از یک نیازمندی خلاص میکند,
ابتدا به ساکن آدم را به خودش نیازمند میکند...
آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟

صبح ساعت 5:30 در مسجدالحرام مراسم آشنایی با مسجد بود که دیر رسیدیم و نیمی­اش را از دست دادیم. امّا گردشی در مسجد کردیم. طبقه­ی دوم مسجد را دیدیم که به قول آقایِ عظیمی، لُرد نشین است! در کفِ طبقه دوم یک نواری جدا کرده­اند برای طواف! یک سری ویلچر برقی هم هست که از آنجا باید کرایه کرد. برخی می­نشینند روی این ویلچرها و در آن نوار باریک، خیلی شیک طواف می­کنند! زن و شوهری را هم دیدم که یک ویلچر کرایه کرده و به سختی دوتایی روی آن نشسته بودند و قرآن جلویشان باز، طواف می­کردند! ساعت هنوز 7 صبح نشده بود که برنامه تمام شد و با یاسمن شروع کردیم به گشتنِ اطرافِ مسجد. از باب ملک فهد شروع کردیم. یک هتلی روبرویش بود شبیه یک درّه! در نقشه­ای که کنار دیوار نصب کرده بودند نامش ابراج المکه بود امّا در نقشه دیگری هتل هیلتون. زیرش هم پاساژ بود. اکثر مغازه­های پاساژش هم بسته. جالب است که صبح سر کار دیر می­آیند و در روز هم چند نوبت برای نماز تعطیل می­کنند. بعنوانِ صبحانه دو عدد آب پرتقال و کیک خوردیم به 18ریال. در گوشه­ای از پاساژ نشستیم. جایی که نشستیم لابی پاساژ بود و چهار طرفش، چهار سطل آشغال بزرگ داشت. با این وجود روی صندلی­ها پر از پوکه­های نوشابه و آب­میوه و قهوه و ... بود. این وهابی­ها که نمی­توانند شهر خود را تمیز نگه دارند جدیداً ادّعا کرده­اند که می­توانند جای خالی ایران را در فروش نفت بگیرند. وهّابی­ها دشداشه می­پوشند تا مجبور نباشند تنبان خود را بالا بکشند. به قولی، تخم بزرگ مالِ مرغِ کون­گشاده. مصداقش دقیقاً همین سعودی­های وهابی است. بندگان خدا برادران شیعه و سنّیِ حق ­طلبمان.

امتحانات زندگی و نیز جبر و اختیار مثل چراغ راهنمایی است,
تصمیم شما وقتی اهمیت بیشتری دارد که چراغ زرد است

مولوی دریافت های شخصی خود را در حد وحی الهی بالا برده و مثنوی خود را که آکنده از مطالب خلاف واقع و در تعارض با آموزه های عقلانی و وحیانی است، در مقدمه دفتر اول مثنوی چنین معرفی می کند:

«هذا کِتابُ الْمَثنَوى‏، وَ هُوَ أُصولُ أُصولِ أُصولِ الْدّین، فى کَشْفِ أَسْرارِ الْوصولِ وَ الْیَقین!، وَ هُوَ فِقْهُ اللَّهِ الاکْبَر، وَ شَرْعُ اللَّهِ الازْهَر، وَ بُرهانُ اللَّهِ الاظْهَر، مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکاةٍ فِیها مِصْباحٌ، یُشْرِقُ إِشْراقاً أَنْوَرَ مِنَ الْإِصْباحِ، وَ هُوَ جِنانُ الْجَنانِ، ذو الْعُیونِ وَ الْأَغْصانِ، مِنْها عَیْنٌ تُسَمّى‏ عِنْدَ ابْناءِ هذا السَّبیلِ سَلْسَبیلاً، وَ عِنْدَ اصْحابِ المَقاماتِ وَ الْکَراماتِ خَیْرٌ مَقامًا وَ أَحْسَنُ مَقِیلًا، الأَبْرارُ فیهِ یَأکُلونَ وَ یَشْرَبُونَ، وَ الْأَحْرارُ مِنْهُ یَفرَحُونَ وَ یَطْرَبونَ، وَ هُوَ کَنِیلِ مِصْرَ شَرابٌ لِلصّابِرینَ، وَ حَسْرَةٌ عَلى‏ آلِ فِرْعَوْنَ وَ الْکافِرینَ، کَما قالَ تَعالى‏ یُضِلُّ بِهِ کَثِیراً وَ یَهْدِی بِهِ کَثِیراً…….. و انه شفاه الصدور و جلاء الاحزان و کشاف القرآن و سعة الارزاق و تطییب الاخلاق، بایدی سفره کرام برره یمنعون بان لا یمسّه الا المطهرون»

در مناقب العارفین که توسط یکی از شیفتگان مولوی  نوشته شده است داستانی از او نقل می کند که یکی از مریدان مولوی با احترام به او می گوید: علما می گویند: چرا مثنوی را قرآن باید گفت؟! مولوی در جواب به شدت بر می خروشد، ودر حالی که به توجیه فرزندش، که آن را تفسیر قرآن معرفی می کند، قانع نمی شود، با تندی و دشنام، مخاطب را در هم می کوبد. متن مناقب العارفین چنین است:

«روزی حضرت سلطان ولد ( فرزند مولوی ) فرمود: که از یاران، یکی به حضرت پدرم شکایتی کرد، که دانشمندان با من بحث کردند که مثنوی را چرا قرآن گویند؟ من بنده ( در جواب ) گفتم که تفسیر قرآن است. همانا که پدرم لحظه ای خاموش کرده فرمود که: ای سگ! چرا ( قرآن ) نباشد ؟ ای خر! چرا نباشد ؟ ای غر خواهر (!) چرا نباشد ؟ همانا که در ظروف حروف انبیا و اولیا جز انوار اسرار الهی مدرّج نیست. و کلام خدا از دل پاک ایشان رسته، بر جویبار زبان ایشان روان شده است. خواه سریانی باشد ، خواه سبع المثانی، خواه عبری، خواه عربی... » شمس تبریزی در مقالات (در مقام تعریف از مولوی) می گوید: ما نبشته تو را با قرآن نیامیزیم! (یعنی نوشته های تورا از قرآن برتر می دانیم!!! ) 

منبع: کتاب نقد مثنوی به قلم آیت الله مدرسی یزدی، ص 16 و 17

از وبلاگ شخصی مهدی نصیری: http://nasiri1342.blogfa.com

آن دانش که فقط به درد گفتن میخورد, نه عمل کردن
مذموم است...


پی نوشت: البته پیدا کردنِ مصداق چنین دانشی سخت است. مثلاً ممکن است در نگاه اول، تاریخ چنین دانشی باشد امّا وقتی دقت شود، فهمیده میشود که تاریخ برایِ عمل کردن است. البته دانستنِ جزئیاتِ تاریخ مثل سالِ تولد یا مرگِ یک نفر، بصورت عام عبرت آمور نیست پس دانستنش مذموم است. حال دانشی که به درد شخص خاصی نخورد، کسبِ آن دانش برای آن فرد خاص مذموم است. مثلاً دانستنِ دانش برق بصورت تخصصی به درد من نمیخورد، پس برای من مذموم است. این یک کلاه بزرگ است که سر خیلیها میرود: هر دانشی را میتوانید کسب کنید بالاخره شاید یک روزی به دردتان بخورد!

به قول یک نویسنده: کتابهای خوب را اول بخوانید وگرنه هیچوقت آنها را نمیخوانید

ما ایرانیها, نسبت به ضریح
شرطی شده ایم...

بعد اینهمه وقت, تو صفحه فیسبوک مهدی
313تا فرند هم پیدا نمیشه

دوست دارم گونه ای زندگی کنم که وقتی مُردم
فرشته ها بگویندم: عبادتت قبول باشد

بر حسب تجربه میگویم
بعد از نماز صبح نخوابید تا وقتتان برکت بیابد

نیچه مُرد

اما خدا هنوز زنده است

دموکراسی بهترین روش حکومتداری است,

... اگر خدا نمیبود

بعد از کلّی قلم زدن، برای رفع خستگی به مطالعه­ی کتابِ حجّ شریعتی مشغول شدم. دیگر نتوانستم زمینش بگذارم. و چقدر وسعت دید به من داد. برخی سؤالاتم حل شد. قبل از سفر برادرم گفت که حتماً بر حجرالاسود دست بکشم. پشت بندش هم درآمد: «روشنفکر بازی در نیاری که اینکار مثلاً یعنی چی؟» از تعبیرش خوشم نیامد. کتاب را که خواندم دیدم چقدر زیبا و راحت با تعبیری مناسب می­شود همین فعل را آموخت. حجرالاسود بنابر روایات، یمین الله است. یعنی دست راستِ خدا. رسم عرب هم این است که برای بیعت دست راستشان را به هم می­دهند. این هم دست خداست که همیشه برای بیعت دراز است. تو چرا دستت را کوتاه می­کنی؟ بیعت کن و بر حجرالاسود -دست خدا در زمین- دست بکش!

از ابتدایِ محرّم 91، از کارگر جنوبی که وارد میدان انقلاب میشدی این جمله را بزرگ روی پل عابر پیاده میدیدی:

واشنگتن ایروینگ (مورخ مشهور آمریکایی) : روح حسین(ع) فناناپذیر است.

ابتدا خود جمله را ببینید. اصلاً این یعنی چه؟ مگر اصلاً روح فناپذیر است که روح امام حسین بخواهد نباشد! اگر منظور از روح، یاد حسین هست که ما خودمان بهتر میدانیم یاد امام حسین تمام نمیشود؛ نیازی نبود سخنی از واشنگتن ایروینگ آنقدر درشت آن بالا بکوبید. از خود جمله بگذریم که اصلاً معلوم نیست چه میخواهد بگوید. شما نگاه کنید، این جمله برای عموم مردم است. عموم مردم مگر واشنگتن ایروینگ میدانند کیست؟ خیر! خوب، توجه کنید. وقتی مردم نمیدانند او کیست، چرا باید برایشان مهم باشد نظرش درباره امام حسین چیست؟ وقتی توجه میکنید میبینید این وسط چه کسی سود میبرد؟ آیا امام حسین سود میبرد که ایروینگ درباره اش سخن گفته؟ خیر! آیا مردم سود میبرند از این جمله؟ خیر! آیا شهرداری از این جمله سود میبرد؟ شاید! شاید شهرداری رفته یک حرف درشت از یک خارجی پیدا کرده که مثلاً به عوام بگوید شهرداری حالی اش است! ولی سود برنده اصلی کیست؟ واشنگتن ایروینگ! این مستشرق است که سود برده و نامش در مغز مردم جای گرفته و شهرتی در برخی مردم پیدا کرده. اگرچه بنده خدا سالهاست فوت کرده. نتیجه معکوس در مغز مردم میگذارد، یعنی به جای اینکه ارزش ِ امام حسین در نظر مردم بیشتر شود، واشنگتن ایروینگ در نظرشان ارزش پیدا میکند. به تبع، غرب و غربی در نظر ایرانی ارزش پیدا میکند. به نقصیل در متن دین زدایی پوزیتیویستی توضیح داده ام. یعنی به جای اینکه دین در ذهن مردم جا گیرد، این غرب زدگی است که در فکر قالب میشود.

اصلاً چرا نام بزرگ امام حسین هزینه یک مستشرق شود؟ چرا فکر میکنیم وقتی بگوییم فلان مستشرق از امام حسین تعریف کرده، نام امام حسین را بزرگ کرده ایم؟ این یعنی ما شک داریم امام حسین بزرگ است؛ ولی مطمئنیم فلان مستشرق بزرگ است. پس وقتی میبینیم آن مستشرقِ بزرگ از امام حسین تعریف میکند مطمئن میشویم که امام حسین هم بزرگ است! این چه ظلمی است که ما با اولیاء الله میکنیم؟ پیامبر خودش هیچوقت از این روشهای پراگماتیستی استفاده نکرد. هیچوقت نرفت کنار فلان نام گنده ای قرار بگیرد تا نام او هم دیده شود. حالا که نام اولیاء الله گنده ترین نامهای دنیاست، چرا نامشان را کنار فلان مستشرق گمنام میگذاریم؟ چرا اینقدر خنگ بازی در میاوریم؟ قرآن دیگر هیچ نیازی ندارد از زبان انیشتین تعریف شود. قرآن الان یک میلیارد پیرو دارد. انیشتین را در بهترین حالت چند میلیون نفر بیشتر دوست ندارند چه برسد به پیروی. حالا ما هی میاییم میگوییم انیشتین از قرآن تعریف کرده! قرآن در آن زمان که گمنام بود هم به چنین دوستی های خاله خرسه گونه ای نیاز نداشت.

پی نوشت: 1- دو روز پیش در کافه کراسه یک پوستر بزرگ از کتابی دیدم که با اهن و تولوپ زیاد تهیه شده بود و کتابش چه بود؟ مجموعه سخنان مستشرقینی که از امام حسین حرفی زده بودند. 2- ما ملتی هستیم که تا یک نفر از آن ور دنیا از ما تعریف میکند آب از لب و لوچه مان میریزد. آن معضل مذکور از اینجا منتج میشود. عاشق تعریف شدن هستیم. بر خلاف اولیاء خدا. 3- اصلاً چرا غربیها میایند شرق را بشناسند؟ چرا ما کلاس غرب شناسی میگذاریم؟ معلوم است، تا دشمن شناخته شود! خوب ما هم میگوییم غرب پشتکار دارد. ولی برای شناختنِ دشمن این را میگوییم. خاک بر سر ما که دشمن میاید در حین شناختش از ما، تعریفمان میکند و ما کیف میکنیم! 4- البته کسانی مثل لئو تولستوی هم هستند که احتمال مسلمان شدنشان هست و بعنوانِ یک مسلمان از اسلام تعریف کرده اند نه بعنوان مستشرق.

نیمه شب در مسجد مشغول بودم که جوانی آمد و به عربی چیزی گفت که نفهمیدم. Excuse me گفتم تا شاید انگلیسی تکرار کند که کرد. جوانی بود لاغر اندام و شبیه هندی­ها. کمی ریش داشت و لباسِ ورزشیِ به هم ریخته­ای پوشیده بود؛ مثل لباس خانگی! تی­شرتِ زرد و شلوارِ کش دارِ خاکستری داشت. لهجه­ی انگلیسی­اش هم همچو هندی­ها بود. این هندی­ها که انگلیسی صحبت می­کنند لبشان تکان نمی­خورد در عوض زبانشان حدّاکثرِ تحرّک را دارد. گفت که شماره­ی تلفن دوستش را گم کرده است. می­خواست ببیند که آیا گوشیِ موبایلم به اینترنت وصل می­شود؟ تا با دوستش از طریق اینترنت تماس بگیرد یا شماره­اش را بیابد. من هم که اینترنت نداشتم عذرش را خواستم. منتها به بهانه­ای کنارم نشست به دردِ دل کردن. حرف­هایش ضدّ و نقیض بود. شاید هم من نمی­فهمیدم چه می­گوید! می­گفت اهلِ پاکستان است و برایِ کار به عربستان آمده. کار در جدّه! نفهمیدم پس اینجا چه کار می­کند؟ از طریقِ اینترنت، دوستی پاکستانی در عربستان پیدا کرده. شماره­اش را گرفته امّا حالا گم کرده است. 3 شب است که در مسجد پیامبر خوابیده چرا که آدرس هتل­اش را هم نمی­داند! همه­ی وسایلش در هتل جامانده! حالا هم در به در به دنبال اینترنت می­گردد. ضدّ و نقیض است چرا که مگر می­شود آدم راه هتلش را از یاد ببرد؟ آنوقت با لباسِ خواب از هتل آمده بیرون و آمده مسجد؟ بعد نام هتلش را هم به یاد ندارد؟ اینجا کافی است نام هتل را به تاکسی بگویی تا راست دم درب هتل پیاده ­ات کند.

بی مقدّمه بخوانید:

«مکه- روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۴۳- ۸ذی حجه۱۳۸۳»

آیت اللها!

وقتی خبر خوش آزادی آن حضرت، تهران را به شادی واداشت، فقرا منتظر الپرواز (!) بودند به سمت بیت الله. این است که فرصت دست بوسی مجدد نشد.اما این جا دوسه خبر اتفاق افتاده و شنیده شده که دیدم اگر آنها را وسیله ای کنم برای عرض سلامی بد نیست.

اول این که مردی شیعه جعفری را دیدم از اهالی الاحساء- جنوب غربی خلیج فارس، حوالی کویت و ظهران- می گفت 80 درصد اهالی الاحساء و ضوف و قطیف شیعه اند و از اخبار آن واقعه مولمه پانزده خرداد حسابی خبر داشت و مضطرب بود و از شنیدن خبر آزادی شما شاد شد. خواستم به اطلاعتان رسیده باشد که اگر کسی از حضرات روحانیون به آن سمت ها گسیل بشود هم جا دارد و هم محاسن فراوان.

زیبایی کار غرب آنجاست که به ما می آموزد بگوییم تحریم هستیم. تلقی عموم از انسان محروم انسانی  بی نوا است. انسانی فلک زده و بیچاره و آسمان جُل. به تبع جامعه محروم نیز چنین تعبیری دارد. انسان محروم (و به تبع جامعه محروم) باید تلاش کند تا محروم نماند. یعنی خودش را باید تغییر دهد. محرومیت را برطرف میکند.

امّا تعبیر درست چیست؟ آن است که بگویم ما محاصره هستیم. وقتی این لفظ را به کار ببریم حس قرار داشتن در جنگ را پیدا میکنیم. احساس جنگیدن داریم. از موضع قدرت بر میاییم تا از حق خود دفاع کنیم. کسی که محاصره میشود به خاطر ضعف و بینوایی و اسمان جُلی اش نیست. اتفاقاً برعکس؛ به دلیل قدرتش است. ما اگر از لفظ محاصره استفاده کنیم در مقابل درصدد شکستنِ محاصره بر میاییم نه اینکه خود را تغییر دهیم تا محروم نمانیم!

اوّلی نگاه اقتدار زداست. دومی نگاه اقتدار آفرین.

ما همیشه باید به تک تک کلماتی که استفاده میکنیم دقت کنیم. هر کلمه ای بار معنایی خاصی دارد. واکنش روانی خاصی میافریند. به اینها همیشه باید دقت کنیم. همانطور که قرآن دقت میکند. در قرآن تک تک حروف و کلمات حساب شده در جای خود قرار گرفته اند.

<

سید محمد خاتمی - خاتمی- سید خندان - اصلاح طلب - اصلاحات - اصلاح طلبان -الکی خوش
باز نزدیک انتخابات میشویم...
این را در 13 سالگی قلم زده ام و از اولین کاریکاتورهایی است که کشیده ام. آن موقع ایشون هنوز رییس جمهور بود. نواقصش را به بزرگی خود ببخشید. البته رنگ آمیزی اش را سال 88 انجام داده ام.

<

صبح خوابیدیم و نماز صبح را در هتل خواندیم که روزه بودن و شب را هم بیدار ماندن سخت گران می­آید خاصّه آن­که نماز جمعه هم رفته باشی و زیارتِ دوره و الخ. برنامه­ی کاروان را بوسیدیم گذاشتیم کنار و دوتایی به مسجد پیامبر رفتیم به قرآن خواندن و زیارتِ پیامبر و حضرت فاطمه، به نیابت از پدر و مادر و برادران و ملتمسین دعا تا ظهر شد. برایِ نمازِ ظهر خواستیم به مساجدِ اطراف که هنوز نرفته­ایم برویم. به مسجد بلال رفتیم. در جنوبِ مسجد نبوی. نفهمیدم که مسجد بازار بود یا بازار مسجد! از بیرون نمایِ مسجد را داشت امّا داخلش تماماً بازار و مغازه بود. سرِ ظهر بود و همه مشغولِ جمع کردن بودند. پُرسان پرسان فهمیدیم که مسجد بالایِ بازار است و از یک سوراخی راه­پله دارد به بالا. شبیه به نمازخانه بود امّا بزرگ. بدجور بوی رنگ می­داد. نو بود! نمی­دانم قدمت تاریخی­اش چگونه است ولی ساختمان جدید است و معماری­اش مدرن. فرشِ زمین کهنه بود و قرآن­ها دستِ دوم و پاره پاره و نامرتب. انگار قرآن­هایِ قدیمِ مسجد پیامبر باشند. نماز تحیتی[1] خواندیم و بعد نماز ظهر را به جماعت. امّا این­جا دیگر جرئتِ استفاده از دستمال کاغذی را بعنوانِ مهر نداشتم. روی فرش خواندم. تقیّه!

the Internationa Day of Radiology

17آبان، سالرروز کشف پرتوی ایکس(X) توسط ویلیام رونتگن و روز جهانی رادیولوژی مبارک.
 به بهانه تمسخر حضرت محمد بود که حسن عباسی به انواع تمسخر انبیاء در فیلمها و کارتونهای غربی اشاره کرد. برای مثال توهین به حضرت نوح در کارتون یوگی. و اما تمسخر حسن عباسی بوسیله عده ای در سایتهای فارسی فیلتر شده و نشده(ببینید: انتخاب) باعث شد در دفاع از شیخ الانبیاء به بیان دلیلهای این مسئله بپردازم تا از حق حضرت نوح بعنوان پیامبری که تقریباً همه ادیان توحیدی به وی معتقدند بپردازم. البته ما کوچکتر از این حرفها هستیم منتها به قول خود استاد عباسی، فقط همین غیرت مگر آدم را نجات دهد. حسن عباسی اعلام کرد که غرب در فیلمهایش تمسخر یک یک انبیاء را انجام داده از نوح تا عیسی و موسی و غیره و حالا که رسیده است به حضرت محمد(سلام و خدا بر وی و خواندانش) برخی یک چیزهایی فهمیده اند. مسلمانی که به پیامبرش نوح، که یک سوره در قرآن به نام وی است و 950سال خدمت برای  حقیقت کرده، غیرت نداشته باشد، و پیامبرش را مسخره کرده اند و وی چیزی نگفته باشد، چه بد مسلمانی است. و این سایتهایی که به تمسخر حسن عباسی پرداخته اند حقیقتاً انگِ بی ناموسی و بندگی شیطان را بر پیشانی خود چسبانده اند و به قول دکتر علی شریعتی عده ای پفیوز بیش نیستند.

شما میتوانید قطعه ای 3دقیقه ای از صحبتهای استاد عباسی را از این فایل بصورت مستقیم دانلود کنید و گوش کنید. کیفیتش هم بسیار خوب است. حجمش هم کلاً 428 کیلوبایت است که به اندازه یک عکس معمولی است.

چقدر دوست دارم وقتی کسی صریح انتقادی به من میگوید. البته بعضی وقتها خوب ممکن است ناراحت کننده باشد امّا همیشه سازنده است. پس همیشه خوشحال میشوم. آقا من یک ضعف بسیار بزرگ دارم که خودم هم میدانم و مشکل کوچک و در عین حال بزرگی است. شاهدی است بر ادعایم که همیشه میگویم حافظه ام ضعیف است. من غلط املایی زیاد دارم. این واقعاً برای خودم هم معضل است. همین الان نظر دوستی را خواندم که این را تذکر داده بود. راست هم میگوید. جالب است که بگویم من تقریباً همیشه وقتی مینویسم صفحه سرچ سلام را باز میگذارم. کلماتی را که نمیدانم املایش چگونه است در سلام سرچ میکنم. اگر درست نوشته باشم که نتایج سرچ را میاورد و اگر هم اشتباه باشد نتایج درستش را میاورد یا میگوید Did you mean فلان؟! من حقیقتاً در این زمینه بسیار مشکل دارم و بسیار هم شده که برخی به خاطر همین مسئله حرفِ شاید درست من را مسخره کرده اند. دو صفحه منطقی پرت و پلا گفته ام متقاعد شود یکهو یک غلط املایی آن وسط داشته ام و یارو هم همان را عَلَم کرده و به باد مسخره گرفته. همین نکته را هم دوستی که نظر داده بود گفت. خلاصه چه بگویم. حقیقت این است که من اگر در املای کلمه ای شک داشته باشم حتماً یک سرچی میکنم ولی واقعاً بعضی وقتها اصلاً نمیفهمم که این غلط است! مثلاً نوشتم متاسر! (متاثر) اصلاً هم فکرم نرسید که ممکن است املایش اشتباه باشد.

خلاصه اش را بگویم. دوستان بنده فکر نکنند خود به این نقطه ضعف آگاه نیستم. بلکه بدانند من اگر دو تا غلط املایی دارم، در واقع 6تا بوده که 4تایش را فهمیده ام دو تایش را نه! به هر حال ضعف حافظه است دیگر. هر کسی ضعفی دارد. من هم ضعف حافظه. باید هم اصلاحش کنم. ولی کار آسانی نیست. بعضی وقتها هم راهی ندارد. مثلاً در جایی نوشتم عبداً ! خوب من میدانم عبداً از ابد هست و این حرفها ولی بعضی وقتها پیش میاید دیگر. قابل پیشگیری هم نیست. یعنی اینها معلول جهالت و ندانستن نیست. معلول حواس پرتی و چیزهایِ اینچنینی دیگر است که معمولاً یا نمیشود اصلاح کرد یا به سختی میشود.

بی ربط: مبنی بر قسمتِ بی ربط شماره قبلی، احساس میکنم باید بنویسم. این نوشته هم از این دست است.

بعداً نوشت: راهکارهایی برای کمتر غلط املایی داشتن: 1- کلماتی که در وزن‌های عربی هستند اگر به اصلشان مراجعه کنید و ریشه‌شان را حدس بزنید در املای درست کمک می‌کند. 2-  سرچ در سلام . 3- دوباره خواندن متن و با دقت خواندنش.
<

هفته پیش حسن عباسی در کلاس نظریه پزدازی اش، تئوری اقتصادی برکت مبنا ارائه داد. که الان اقتصاد (که شاید ترجمه درستی از اکانامی نباشد) پول مبنا است. یعنی اقتصاد صلواتی. همه چیز صلواتی است. آنوقت دیگر پولی موضوعیت ندارد که طمع برایِ کسبش وجود داشته باشد، دیگر ربایی نیست. خریدار کیست؟ خدا! که در قرآن آمده که خدا مشتری است...انّ الله اشتری... خداست که از انسان میخرد. آنوقت انسان به خدا مال و جانش را میفروشد. پس سعی میکند بهترینش را بفروشد. و این یعنی کیفیت و انفاق حداکثری. و همه خدمات صلواتی است. و کیفیت تضمین میشود؛ چون انسان با خدا معامله میکند. تنها اگر آدم، قابیل باشد جنس بد میفروشد. و آنوقت است که نظام قضا به کار میاید. و اینجا همه انسانها به اجبار خدا پرست هستند. نه پول پرست. و اگر خدا پرست هم نیستند، مفت خور هستند. اسیب شناسی اش هم همین است. گداپروری. که راهکار برای مدیریتش داد و از این حرفها. برخی میگویند نظام اقتصادی حکومت امام مهدی، همین است. بعید هم نیست وقتی مردمان آن دوران غربال شده اند. اول فکر کردم این همان مبادله کالا با کالا است و شاید تحجر. دیدم که این نیست. مبادله کالا با رضایت خداست. دیدم تحقق عینی نظر "درآمدی بر سود"م هست. همه فقط میدهند. و اگر بخواهند بگیرند، برای رضای خدا میگیرند.

با یاسمن از یک مغازه فَکَسَنی دور انقلاب، دو تا سمبوسه پیتزایی گرفتیم. دانه ای 1200تومان. و پر از مخلّفات. سمبوسه معمولی اش 1000تومان بود. یاسمن گفت: این با اینهمه موادش بیش از 1200 میارزد. سمبوسه 1000 این 1200؟ گفتم: احتمالاً سمبوسه معمولی اش گران است! کمی جلوتر رفتیم و ادامه دادم: اینطوری کسی که میخواهد سمبوسه معمولی بخرد، 200تومن میگذارد رویش و به حساب اینکه فرقشان کم است، آن یکی را میخرد. پس عملاً مغازه بیشتر سودِ مالی (بخوانید خسارتِ واقعی) میکند. یاسمن گفت: یعنی دکان دار این مغازه فسقلی و فکسنی اینهمه اقتصاد دان است؟ گفتم: بدبختی این است که اقتصاد را همین ها مینویسند... یک عده دزد و متقلب آمده اند راههای دزدی و تقلبشان را تئوریزه کرده اند، اسمش شده اقتصاد. ازش بانک و بورس بیرون میاورند. بانک را رباخوارها، بورس را قماربازها روی هم کرده اند. این همان شبه علم ملعونی است که چشم بچه حزب اللهی ها را هم کور کرده است.

بی ربط: بعضی وقتها حس میکنم باید فقط بنویسم. مثل الآن. در دو روز گذشته، یکبار جایی دیدم که بنده خدایی خودکارم را برداشت و دیگر رویم نشد بهش بگویم خودکارم را بده و یکبار دیگر ماژیکِ کلاس را که امانتی از دانشگاه دستم بود، دیدم استاد با خود برد و باز هم رویم نشد بگویم پسش بده. همین شد که گفتم با پول خودم نو اش را میخرم. ولی بعد احساس کردم اینها آیت است. و ترسیدم. گفتم نکند آیت این باشد که قرار است قلم از دستم بگیرند؟ و من بدون قلم؟ میمیرم...

مطالب مرتبط: اقتصاد سلامت؟ - درآمدی بر سود - اقتصاد برکت مبنا - بت بزرگ - پوستر جنبش ممانعت از جنگ با خدا - ربا، جنگ با خدا -

طبق معمولِ برنامه­ی هر روز، صبح جلسه آموزشی بود. ساعت 9 صبح. گفتیم این بار را شرکت کنیم. ولی مشکلاتش فراوان است. از همه بدتر مشکلِ اتلاف وقت است. فقط جمع کردنِ یک گروهِ چند نفره کلّی مصیبت است و زمان­بر. مثل قطعاتِ یک ماشین که هرچه بیشتر باشد استهلاک بیشتر است. به همین دلیل است که تنهایی را بیشتر دوست می­دارم؛ حدّاقل برایِ این دو هفته. جلسه­ی آموزشی دو ساعت طول کشید و بعد مدحی شد از حضرت فاطمه زهرا (س) که به روایت اهلِ سنّت امروز ولادتش است. شکلاتی دادند و اطلاع­رسانی دیگری کردند و تمام. بعدش نوبت ما شد! پریروز مسئولیتی را گردنِ ما نهادند و ما هم قبول کردیم. قرار شد برای بچه­ هایِ کاروان، که حدوداً تا 10سال سن داشتند، مهدِ کودک راه بیاندازیم! کاروانِ ما از دانشجویانِ متأهل و اساتید و کارکنان بود. به تبع، پانزده­تا بچه­ی قد و نیم قد هم در کاروان هستند. گفتند کلاس نقاشی برایشان بگذاریم تا خاطره­ی خوشی از این سفرِ معنوی در قلبشان نقش بندد. ما هم قبول کردیم. کی از ما بهتر؟ امّا چرا ما را انتخاب کردند؟ اصلاً از کجا پیدامان کردند؟ موقع ثبت نام فرمی دادند تا رشته­ی مورد علاقه خودمان را در آن علامت بزنیم، ما هر دو نقاشی را علامت زدیم. کف دستمان را که بو نکرده بودیم! فوقش فکر می­کردیم بخواهند برایشان نقاشی کنیم. امّا مهدِ کودک؟ اَبَدا! من که اصلاً تجربه­ی درخشانی در ایجاد رابطه با کودکان ندارم. خدا به خیر کند!

{چقدر به حسین حسودی میکنم...

از تابلوی نقاشی روی دیوار هم که شده دغدغه میسازد و مینویسد و مینویسد آنقدر که سرم سوت میکشد! و همیشه خیلی زود هم دست به کار میشود، به گردش هم نمیرسم.

نمیدانم چه شده که هنوز از پدیده­ ی عظیم دیشب ننوشته است! شاید چون دغدغه ­اش را همان پشت در برای دوستانش گفت و آرام گرفت، شاید...

به هر حال دیدم فرصتی پیش آمده من هم بنویسم، گفتم همتی کنم.}

دیشب رفته بودیم تئاتر شب آفتابی را ببینیم تا مگر آفتابی شود شب تاریک زندگیمان. جای شما هم بسیار خالی...

عوامل اجرایی خیلی زحمت کشیده بودند. بسیار هم هزینه کرده بودند، من که عذاب وجدان داشتم با بلیط رایگان رفته بودیم. اما امروز از دوستم شنیدم که خیرین کمک کرده­ اند و برای همه رایگان شده، خدا اجرشان دهد.

محل اجرا سوله ­ای بود از چهار طرف باز. از یک سمت وارد شدیم و اضلاع دیگر هم با پارچه­ ی سفید پوشانده شده بودند. اندک نوری هم بود. آقایان در سمت چپ و خانم­ ها در سمت راست سالن نشستیم و روی زمین. ابتدا سرمان را گرم کردند با هماهنگی صدا و نور پردازی... تئاتر با سجده­ ی فرشتگان بر آدم آغاز شد و با هبوط او ادامه یافت... نکته­ ی زیبای تئاتر پخش صدایی بود که بعضا آیات مربوط را به عربی یا فارسی و یا هر دو قرائت میکرد و ای کاش کاملتر میبود. نقش شیطان رجیم هم در این تئاتر نسبتا پر رنگ بود. در اکثر صحنه ­ها حضور داشت، سرخ پوش و پر سر و صدا. بین پرده ­های نمایش فرصت لازم برای تغییر چیدمان صحنه­ را با نمایش سایه­ ها که در ادامه­ ی پرده­ ی قبل و یا در مقدمه­ ی پرده­ ی بعد بود پر میکردند و یا موسیقی مینواختند به صورت زنده! شاید بهترین گزینه نبود... از هر سه ضلع سفید پوش برای نمایش سایه ها استفاده میشد و در اجرای تئاتر هم بعضا همه ی پرده ها کنار میرفت و نمایش در اطراف ما اجرا میشد، حتی گاهی نمایش وارد سوله هم میشد. سکوی نسبتاً کوتاهی که حایل قسمت خانم ها و آقایان بود جای پایی شده بود برای ورود بازیگران به جمع ما.  در قسمت­های بعدی داستان­های کوتاهی از پیامبران اولوالعزم به تصویر کشیده شدند. از پیامبر اسلام (ص) هجرت به مدینه تصویر شد، جنگ، گسترش اسلام و واقعه­ ی غدیر خم. غدیر که تصویر شد گویا عید آمد ان هم شب شهادت امام جواد (ع)! چه بگویم؟ در آن هلهله شکلات پرت کردند و بنده هم دو عدد نصیبم شد. خلاصه رطب را خورده­ ام و دهانم بسته شده! سوزاندن در خانه­ ی بی بی فاطمه­ ی زهرا (س)، ضربت خوردن حضرت علی (ع) در محراب، مسموم شدن امام حسن (ع) توسط همسرشان، بی وفایی کوفیان به امام حسین (ع) و صحنه­ ی کوتاهی از واقعه­ ی کربلا نیز نمایش داده شدند. پس از آن نوبت به انقلاب ایران رسید و جنگ تحمیلی. قسمت جنگ ایران برای من خیلی تٲثیر گذار بود. آن انفجارهای طبیعی و پی در پی واقعا مرا لرزاند. اشک ریختم برای مردم زمان جنگ و برای خانواده ی شهدا و احساس غرور کردم از تماشای تصاویر دلاور مردانی که هنوز زنده اند و خواهند ماند... امدادهای امام زمان در دوران جنگ هم به شیوه ی زیبایی تصویر شده بود، وصف نمیکنم باید ببینید! در ادامه تصاویر تٲثیرگذاری از مظلومیت مسلمانان در جهان و شیطان پرستی و صحنه ی حمله به جهان اسلام هم  اجرا شد. و اما در پرده ی آخر... آفتاب طلوع کرد...

اللهم عجل لولیک الفرج...

عکسها را در ادامه دغدغه ببینید.

سر بزنید: http://www.shabe-aftabi.com