بنده

زندگی با تغییر یک «حرف» بندگی میشود؛ اینجا هم، محل همان «حرف» ... بنده؛ بلاگ شخصی حسین بوذرجمهری
بنده را دنبال کنید

۵ مطلب در اسفند ۱۳۹۱ ثبت شده است

کوتاه

حرم

دوشنبه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۱، ۰۴:۲۱ ب.ظ

کی میشود بیایم تو را ببینم؟
آمده ام صاحبخانه را ببینم نه خانه را

(مشهد، نوروز 92)

یاسمن

سفر عشق

يكشنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۱، ۱۰:۳۲ ب.ظ
بسم الله

اینجا، یه اتوبوس پر از رفیق با صفا...

اینجا، آهنگران شده میثم مطیعی، شده سلحشور...

اینجا، انگار همه چند وجب به خدا نزدیکتر شدن...

هم گریه هست هم خنده...

هم تو خودتی هم همپای جمع...

هم خسته شدی هم زود میگذره...

نمیدونی دلت رو شلمچه جا بذاری یا فکه، میخوای هزار تکه بشی و رو ذره ذره خاک این سرزمین بمونی. تا دلت دیگه هیچ وقت روش نشه دوباره سیاه بشه. قصه هرکدوم از این قهرمان های زنده رو که میشنوی میخوای مثل اون باشی. میخوای پیش همشون روسفید باشی. دلت میخواد باور کنی که میشه.

دفعه اولم بود میرفتم جنوب، اطلاعاتم راجع به اون مناطق هم خیلی کم بود حتی راجع به شهدا. اکثر هم سفر هام رو نمیشناختم، ولی الآن حس میکنم از نزدیکترین دوستهام بهشون نزدیکترم. فقط چند روز با هم زندگی کردیم! ولی واقعا بچه های پاک و بی ریایی بودن. (صمیمی و خاکی، ساده / ولی دلیر و آزاده ....)  همش با خودم فکر میکنم اگه همه ی بچه های دانشگاه، همه ی بچه های فامیل اینجوری بودن چقدر آرامش داشتیم، چقدر رشد میکردیم. البته به قول شریعتی پاک ماندن در انزوا نه سخت است نه ارزشمند! تو این شرایط اگه رشد کردیم مَردیم.
 
آدم هایی که اینجا بودن رو نمیشناسی، حتی دوره ی بودن جسمشون رو درک نکردی. یه چیزایی شنیده بودی، اما شاید تو هم مثل من خیلی حس نکرده بودی. وقتی دعوتت کردن که بیای همه چی عوض میشه. همون تو راه دلت میشکنه. اصلاً اینجا هرچی برات روایت میکنن میبینی. نوستالژی جنگی که قبل از به دنیا اومدنت تموم شده، داره خَفَت میکنه. میخوای اسلحه برداری انتقام خون پدری رو بگیری که پدرت نیست، برادری که برادرت نیست؛ انتقام خون مردی که بادست نوشته های همسرش گریه کردی. بعد  که برات از اخلاق شهید میگن، از ایمانش، از اخلاصش، از نماز شبش... میخوای سرتو بکوبی به دیوار، میخوای آب بشی بری تو زمین. وقتی حرف ذوب شدن رو مین یا تیکه تیکه شدن رو معبر میشه، به خودت شک میکنی. با خودت میگی خدایا، یعنی یک درصد احتمال داره من یه روز بتونم همچین کاری بکنم؟ وقتی میفهمی خیلی ها فقط 13 14 سالشون بوده، تازه به خودت میای که چقدر به درد نخور بزرگ شدی.

انشاالله شهدا شفاعت کنن، خدا دست هممون رو بگیره...

اللهم عجل لولیک الفرج و جعلنا من انصاره و اعوانه...

متفرقه

داستان کوتاه

29 ام - همسایگی

پنجشنبه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۱، ۱۰:۴۹ ب.ظ

حدوداً 3 سالی هست در تهران مشغول به تحصیل هستم. در آپارتمانی با همسرم زندگی میکنیم که البته برای ما نیست. 3 دانگش برای پدرم و 3 دانگ دیگر برای عمّه‌ام. همین است که مسافر و مهمان زیاد داریم. خانه در مرکز شهر یعنی حوالی میدان انقلاب است. و طبیعتاً آلودگی صوتی زیاد است. بعلاوه همسایه ای داریم که دیوار به دیوار ماست و ابتدائیات آپارتمان نشینی را هم رعایت نمیکند. البته باز خدا را شکر. از این بدتر هم پیدا میشود! امّا خوب؛ ملتزم نیست. خیلی اوقات صدای موسیقی خانه‌اش طوری است که انگار در دستشویی خانه‌مان آوازه‌خوانی دارد می‌خواند. اگر هم موسیقی در خانه‌شان نباشد، صدای تلویزیون خانه به همان نسبت بلند است. دستشویی خانه‌مان طوری است که از آنجا صدای همسایه خیلی خوب میاید؛ همین است که در دستشویی که باشی از انواع اخبار BBC و VOA و باقی موارد حرام، کاملاً آگاه میشوی. زن همسایه که با تلفن صحبت میکند، بلند بلند حرف میزند و بعضاً حرفهایش را میشنویم. در کل صدایش خیلی بلند و مانند جثّه‌اش کلفت است! همین است که بر خلاف میل باطنی‌مان، از زندگی خصوصی‌شان حرفهایی را میشنویم. با شوهرش هم در بعضی موارد دعوا میکند. انگار شوهرش زن دیگری هم دارد؛ این یکی را پدرم گفته و من مطمئن نیستم. از وقتی بچه دار شده اند، مادر خانواده بچّه را با صدای بلند دعوا میکند. بچّه شان حدود دو سالی سنّ دارد. ولی هنوز حرف نمیتواند بزند. مشکل ذهنی یا چنین چیزی دارد. انگار کمی هم بیش فعّال است؛ با اینکه حرف نمیتواند بزند امّا مانند مادرش با صدای بلند داد میزند! کودک دو ساله، خیلی وقتها در خانه‌شان میدود بطوریکه لرزش و صدای پایش کاملاً احساس میشود؛ و در برخی موارد همانطور که میدود محکم خودش را به درب خانه‌شان میکوبد! از این کار خوشش میاید. مادرش هم با داد و بیداد دعوایش میکند. بدتر از همه‌ی اینها اینکه خیلی از شبها تا دیر وقت بیدارند و همین سر و صداهایشان و کوبیده شدن درب خانه، بر قرار است. باقی همسایه‌ها و البته مدیر ساختمان خیلی بهشان تذکر داده‌اند امّا ما تا بحال به رویشان نیاورده‌ایم. بالاخره فرزندشان بیماری دارد و خودشان به اندازه کافی درد سر دارند. قرار را بر این گذاشتیم که تحمل کنیم تا مبادا نمکی روی زخمشان باشیم. انصافاً هم از وقتی فهمیده‌ایم کودکشان بیماری دارد، خیلی دلمان برایشان میسوزد و بعضاً دعایشان میکنیم.

یک روز که به خانه برگشتم متوجّه برگه‌ای شدم که لای درب بود. برداشتم و دیدم روی آن نوشته: «لطفاً هواکش توالت‌تان را روشن نگذارید. صدایش مخلّ آسایش همسایه‌تان است.»


بی ربط: این روزها فیلم «آرگو» کمی وز وز میکند. الکی الکی هم اسکار میگیرد. البته برای ما که اسکار آبرویی نداشت امّا برای آنهایی که داشت، اگر بی آبرو نشده است، عجیب است. گذشته از مشکلات محتوایی‌ای که دارد، از لحاظ هنری و تکنیکی و درام نیز هیچ چیز جدید و درخور یک جایزه بین المللی نداشت. آن اسکاری که حتی آلفرد هیچکاک و استنلی کوبریک هم نتوانستند به دستش بیاورند ببین به چه ذلّتی افتاده. بنای من هم بر این است که طبق «واجب کفایی» عمل کنم. در زمینه آرگو حرفها و نقدهای درست زیاد است که میتوانید بخوانید پس من دیگر به آن نمیپردازم. امّا میخواهم شما را دعوت کنم که این فیلم را ببینید: Game Change.  فیلم بسیار زیبایی است که لینک IMBD اش را گذاشتم. صحنه ناجوری هم ندارد. سیاسی هم هست. برای سال 2012 نیز. شما ببینید این فیلم علاوه بر اینکه به تاریخ وفادار است از لحاظ هنری هم زیبا و مهمتر اینکه بدیع و نو است. این همان چیزی است که آرگو ندارد که آرگو یک فیلم کاملاً کلیشه ای است.

کوتاه

مانا

يكشنبه, ۶ اسفند ۱۳۹۱، ۰۲:۲۸ ب.ظ

ماندگارترین کارها، سخت ترین و کم هیجان ترینشان است

نظام سلامت

28 ام - بر مدار ولایت

پنجشنبه, ۳ اسفند ۱۳۹۱، ۰۷:۰۳ ب.ظ

پرسشی را در دوران دبیرستان زیاد میشنیدم. اینکه اگر به یک جزیره متروکه منتقل شدید و حق داشتید فقط یکی از متعلقاتتان را با خود ببرید؛ چه چیزی انتخاب میکنید؟ جوابها جالب و رنگارنگ بود. از جوابهای رایج، گوشی موبایل بود! میگفتند اگر موبایلم را از من بگیری میمیرم! البته به نظر من مسئله خود موبایل نبود بلکه مسئله این بود که با گرفتن موبایل یارو راه ارتباط با دوست دختر یا دوست پسرش را از دست میداد. از جوابهای دیگر خوراکی بود. کامپیوتر بود. و یکی از زیباترین جوابها، «همسر» بود. یادم هست همین برادرم، محمد حسین متألّهی گفت، همسرم. امّا یکی از جوابهای رایج و گویا درست ترین جواب، «قایق» بود.

یک پرسش دیگر که در کودکی همیشه ذهن مرا مشغول میکرد این بود که چرا وقتی غول چراغ جادو سؤال میپرسد 3 آرزو بکن. کسی آرزو نمیکند که آرزو میکنم تمام آرزوهایم بر آورده شود. یا مثلاً آرزو کند که این غول غلام من شود! آنوقت غلام باید همیشه گوش به فرمان ارباب باشد و هرچه بگوید انجام دهد!

برای من همیشه این مسئله مهم بود که به هر سؤال جامع ترین و مانع ترین جواب را بدهم. یعنی برای قفل، دنبال شاه کلید میگشتم. و برای قفل زندگی به نظرم یک شاه کلید است. این شاه کلید در هر زمان و در هر مکان پاسخگوست. «ولیّ» شاه کلید است. اگر زکات و نماز و روزه و قرآن هر کدام یک کلید برای یک درب باشند، «ولیّ» شاه کلید است. کلید همه درهاست. افتخار کنید به دینی که برایتان «ولیّ» معین کرده و به دست شما شاه کلیدی داده است که تقریباً در هیچ مسلک دیگری این شاه کلید وجود ندارد. «ولیّ» همچون همان قایق است که از آن جزیره متروک تا به سعادت میرساندت. همین است که حسین، سفینه‌ النجات است.

و ولیّ انسان، الله است... الله ولی الّذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النّور. والّذین کفروا اولیاءهم الطّلاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات. اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون. و خدا سلسله مراتب اولیاءالله را از عقل آدمی تا اولوالالباب و ائمه و جبرائیل و خودش، به انسان شناسانده.

بنده باشید.


مطالب مرتبط: کدام راه میانه؟ (1) - کدام راه میانه (2) - بر مدار ولایت - آنچه دیگران ندارند - کسب تکلیف  -


@hamkhahi_bot
hamkhahi.ir