بنده

زندگی با تغییر یک «حرف» بندگی میشود؛ اینجا هم، محل همان «حرف» ... بنده؛ بلاگ شخصی حسین بوذرجمهری
بنده را دنبال کنید

امروز را با اتوبوس به زیارت دوره گذراندیم. اوّل به سمتِ شمالِ مدینه حرکت کردیم جایی که کوهِ اُحُد[1] قرار دارد. به محلّ غزوه­ی احد که رسیدیم آخوندمان در پایِ جبل الرُماه[2] به شرحِ غزوه پرداخت. پس از پیروزی در جنگِ بدر[3]، قریش به مدینه قشون کشید. سپاهِ اسلام در آغوشِ کوه اُحُد به پیشواز سپاهِ کفر آمد. پشتِ سپاهِ اسلام کوه بود و دشمن از آن طرف نمی­آمد[4]؛ با این حال پیام­بر پنجاه تیرانداز را به دیدبانی روی کوه رماه گمارد و گوشزد کرد که دیدبانی خود را رها نکنند. جنگ به پیروزی مسلمانان انجامید و مسلمانان به تعقیب مشرکان شتافتند. همین شد که اکثر تیراندازان به طمعِ غنائم جنگی ترک پُست کردند و به دنبال کُفّار افتادند. تنها ده نفری باقی ماندند. دشمن موقعیت را غنیمت دید و گروهی کوه رُماه را دور زدند و جنگ خطرناکی درگرفت. و بعد شایعه­ی کشته شدنِ پیغمبر و نتیجه، متواری شدن و فرار کردنِ سپاهِ شکست خورده­ی مسلمانان شد، آن هم از ترسِ جان!؟ تنها 3سه نفر با پیغمبر ماندند که به شکافی در کوه خزیدند و دفاع کردند. یکی از آن سه علی بود که همچو پروانه به دور پیغمبر می­گردید در حالی­که هفتاد زخم بر بدن داشت. و دیگری یک زن بود که با چوب از پیامبر دفاع می­کرد. پیغمبر هم زخمی. و حمزه، عموی پیامبر، در بیرونِ شکاف، سیّدالشّهدا می­شود. و شد آنچه شد... شهدای اُحُد را، در قبرستانی در نزدیکی اُحُد زیارت کردیم. سعودی­ها در تمام قبرستان­هایشان مخصوصِ ایرانیانِ شیعه تابلویی نصب کرده­اند به منظور آموزش عقاید! با کلّی غلط، از جمله غلط املایی.

سپس راهی مساجد سبعه شدیم. در پایِ کوه سلع. آن­جا هفت مسجد به یاد جنگ احزاب یا خندق[5] بنا کرده­اند. یکی مسجد زهرا بود با درختانِ زیاد و سرسبز که دَرَش بسته بود و جلوی درب یک کانتینر بزرگ! از آن هفت مسجد فقط درب دو تای­شان باز بود. یکی مسجد ابوبکر با 2مناره، بزرگ و ترمیم شده. و دیگری مسجد فتح، بالایِ تپه­ای[6] و بسیار کوچک. گُلّه به گُلّه دست­فروش­ها روی زمین ریخته بودند. اسباب­بازی می­فروختند و نوعی روغن در بسته­های کوچک و عود و چوب خشک­هایی که احتمالاً خار شتر یا مغیلان یا چنین چیزی بودند و تسبیح و پیراهن و الخ... یک دوربین اسباب­بازی دیدم از این­هایی که یک حلقه عکسِ دایره شکل داخلش می­گذارند و اهرمی دارد که عکس­ها را رد می­کند و دو تا چشمی دارد برای دیدن عکس­ها. از این شهرِفرنگ­هایِ جدید. قرمز رنگ بود با چهار حلقه عکس. عکس­هایش را هم سه بُعدی نشان می­داد! خریدمش. یادم می­آید بچه که بودم حجّاج این­ها را برای بچه­ها سوغاتی می­آوردند و همیشه دلم می­خواست یکی­اش را داشته باشم. در اتوبوس با یاسمن عکس­هایش را نگاه کردیم و کیفور شدیم.

جنگ احد - غزوه احدتصویر 15- هم اکنون پشتِ جبل رماه محلّ قبرستانِ شهرای اُحد است

مسجد ذو قبلتین رفتیم یا به قولی دیگر مسجد قبلتین. در شمالِ غربِ مسجدِ پیامبر قرار دارد. به قاعده­ی یک مسجد معمولی در ایران است به رنگ سفید و با دو مناره و البته، دو گنبد! یک گنبد برایِ قبله­ی قدیم و دیگری برایِ قبله­ی جدید و درست 180درجه زاویه اختلاف دارند! حین نماز جبرئیل پیامبر را چرخانده و به تبع او همه­ی نمازگزارانِ جماعت چرخیده­اند و پیامبر از آخر صف به ابتدایش آمده و نماز ادامه یافته. جدیداً محرابِ قبله­ی قدیم را خراب و همان­جا را دربِ ورودی کرده­اند. بیرونِ مسجد بوی تعفّنی شدیدی می­داد! گوشه­ای را دیدم که لجن و تعفّن برداشته بود. بعید نیست کار یهودی­ها باشد که مسلمانان به این مسجد نیایند یا اگر میایند فقط یک قبله را ببینند! مسلمان را چه­کار به فلسطین؟ باز هم همان دست­فروش­ها زمین خیابان و پیاده­رو را مفروش کرده بودند. با همان اجناس! البته کنار اُحُد هم بودند. دو رکعت نماز خواندیم و نماز شهدای اُحُد را که در آنجا نتوانستیم بخوانیم اینجا خواندیم و رفتیم.

سپس مسجدِ قُبا رفتیم. اوّلین مسجد در اسلام. در جنوبِ مسجدِ پیامبر. با عظمت و شکوه. سفیدرنگ. انگار دشداشه عربی پوشیده باشد. با چهار مناره­ی بزرگ و چهار گنبدِ قد و نیم قد. حیاطی بزرگ دارد و مسجدی باصفا و خنک است. البته مسجد غمامه و مباهله را بیشتر خوشم آمد؛ قدیمی­تر به نظر می­آمدند. قرآنی خواندم و چندین رکعت نماز به نیت پدر و مادر، برادرانم و ملتمسین دعا چرا که اجر نماز خواندن در این مسجد مانند یک عمره­ی کامل است. به همین دلیل پیام­بر آخر هفته به این مسجد می­آمده و نماز می­گزارده. بیرونِ مسجد باز هم از همان صنف فرهیخته­ی دست­فروش­ها با همان اقلام جنس حضور داشتند. اکثرشان فارسی را خوب می­فهمیدند. البته در حد رفع حاجت! پنج­تایی تسبیح سفید ازشان خریده به دانه­ای 2 ریالِ سعودی. هندوانه­ی قُبا هم انگار شیرین بود. چون روزه بودیم نخوردیم امّا تعریفش را از همسفرانمان که می­خوردند شنیدیم. هندوانه­ها اکثراً کوچک بودند. به قاعده­ی یک کف دست یا کمی بزرگتر، کروی یا بیضی شکل و حدوداً بین 5 تا 10ریال. هندوانه­ها را مثل خودمان روی وانت می­فروختند.

غزوه خندق - جنگ خندقتصویر 16- در ضلعی از جبل سلع که مسجد فتح رویِ آن مشخّص است، 6 مسجد دیگر نیز وجود دارد.

زیارت دوره که تمام شد آمدیم مسجدالنّبی. ساعت حدوداً 1بعد از ظهر بود. قرآنم را خواندم و بدون یاسمن به هتل بازگشتم تا غذایِ ظهر را برایِ سحری ذخیره کنم. چون برایِ سحری صبحانه­مان را می­دهند که یک عدد نان است، کمی بزرگتر از یک کف دست با عسل و مربّا و پنیرِ یک نفره. شب­هایِ گذشته این­ها را با هم یک­جا ساندویچ کردیم و خوردیم. ولی نه سیرمان کرد و نه مزه­ی جالبی داشت. البته خدا را شکر، بد نبود. غذا را که پلو مرغ بود گرفتم و در یخچال اتاق گذاشتم و به مسجد بازگشتم. در راهِ بازگشت به مغازه­هایِ اطرافِ مسجد نیز سرکی کشیدم. تسبیح و قرآن و اجناس مذهبی می­فروختند. داشتم اجناس را برانداز می­کردم که جوانی با دشداشه سفید آمد، با چهره­ای سفید و ریش­های تمیز، قدی کوتاه­تر از من، خوش هیکل. همسرش نیز همراهش بود با لباسِ زنانِ عربی، مشکی، با حجاب کامل و پوشیده و بدون پوشیه، چهره­ای سفید، لاغر و قد حدودا 170سانتی­متری. با لهجه­ی خوبی انگلیسی صحبت می­کردند. درمانده بودم که اهل کجا هستند؟ که دکّان­دار به انگلیسی پرسید. امریکایی بودند. دکّان­دار در دست جوان یک ترازوی دستیِ دیجیتال دید. از دستش گرفت تا نگاه کند. خوب که برانداز کرد به انگلیسی گفت: «این هدیه­ای از طرفِ تو برایِ من باشد!» پسرِ امریکایی مانده بود چه بگوید! هی مِن مِن می­کرد و می­خندید! دکّان­دارِ پر رو و سرِزبان­دار هم گیر داده بود. دکّان­دار می­گفت: «برایت دعا می­کنم زیارتت قبول شود. دعا می­کنم 15تا بچه بیاوری!» ولی کلمه­ی «بچّه» را نمی­توانست به انگلیسی بگوید و عربی­اش را می­گفت. این زوجِ جوان هم نمی­فهمیدند «طفل» یعنی چه؟ دکّان­دار هر چه زور زد انگلیسی­اش را پیدا نکرد و دو سه باری هم به فارسی گفت «بچه»! نشان می­داد که فارسی را خوب بلدند! از بس ما ایرانی­ها مشتری­های خوبی هستیم!  آخرش من به دکّان­دار تقلّب رساندم و گفتم «kids»! دیدم زنِ امریکایی سرخ و زرد شد! من هم بدجوری در نخشان رفته بودم! آخرش دکّان­دار ترازو را پس داد. آن­ها نیز با خوش­رویی و خنده، جنسی که می­خواستند خریدند و رفتند. امّا حرکت این جوانانِ امریکایی خیلی جالب بود. می­خندیدند و نمی­دانستند چه بگویند! شاید در امریکا هیچ­وقت چنین اتّفاقی برایشان رخ نداده است. شاید چنین صمیمیتی را با یک دکّان­دار از یک ملیّت و مملکتِ دیگر و به قول خودشان از جهانِ سوّم هیچ­گاه تصور نمی­کردند. آن هم کسی که برایِ بارِ اوّل می­دیدندش! حالا به یُمن مسلمان بودن، در یک مملکت مسلمان نشین چنین چیزی را تجربه کردند: می­شود با یک نفر که در آن طرف این کره­ی خاکی قرار دارد، و تا به حال وی را ندیده­اند، مثل دو دوست قدیمی سخن گفت و مثل دو برادر، خوش­رو بود. اصلاً برادر بود.

دیدم وقتی دکّان­دارها انگلیسی صحبت می­کنند می­فهمم چه می­گویند و گرنه، نه از عربی حرف زدنشان چیزی می­فهمم و نه از فارسی حرف زدنشان! همین شد که تصمیم گرفتم دیگر انگلیسی باهاشان حرف بزنم.[7] این قرآن­هایی که در مسجد پیامبر همه­جا هست را قیمت کردم. 60 ریال است. بازگشتم مسجد و بعد از نماز عصر به هتل رفتیم. افطاری خوردیم و هر دو غش کردیم!

جالب بود. وسط خواب، آخوندمان به تلفن اتاقمان زنگ زد و ازمان امتحان قرائتِ نماز گرفت! اوّلش شُکّه شدم! امّا خوب شد که گرفت! ذکری را اشتباه قرائت کردم که درستش را گفت. البته شاید از روی خستگی و خواب آلودگی اشتباه قرائت کردم ولی به هر صورت خدا خیرش دهد. می­توانست او هم خودش را راحت کند و بگیرد بخوابد. حتماً احساس مسئولیت می­کرده که زنگ زده و امتحان گرفته. حتّی دانه به دانه، به اتاق­ها زنگ زده تا اگر جلویِ دیگران خجالت می­کشیم و اشتباه میخوانیم، نخوانیم و آبرویمان نرود! البته فردا صبحش در جلسه عمومی برای دل­داری ما هم که شده گفت که مراجع هم گاهی اوقات می­روند پیش قاری تا نماز خواندنشان را چک کنند! خلاصه بعد از امتحان خوابمان را ادامه دادیم.

شهدای احد - عربستان - وهابی

تصویر 17- کوه اُحد. قبرستانِ شهدایِ اُحُد. تابلوهایی که می­بینید برایِ آموزش عقاید شیعیان با آرم هیئت امر بالمعروف و نهی از منکر نصب شده­اند.



[1] پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم درباره این کوه فرموده است: «هذا جبل احد یحبنا و نحبه» این کوه احد ، ما را دوست دارد و ما هم آن را دوست داریم.

[2] در کنار احد ، تپه ای قرار دارد که به نام رُماه یا عینین نامگذاری شده و این همان تپه ای است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم تیراندازان را در جنگ احد بر روی آن مستقر ساخت. از آن جهت که در دامنه شمالی آن دو چشمه آب وجود دارد آن را عینین و یا عینیان نیز نامیده­اند. (رُماه، جمعِ کلمه­ی رامی است؛ به معنایِ تیراندازان)

[3] قبل از فتحِ مکّه سه جنگِ اصلی بین مکّه و مدینه درگرفت که به ترتیب عبارتند از بدر، اُحُد و خندق.

[4] غزوه­ی اُحُد در شمال مدینه واقع شد در حالی­که مکّه در جنوبِ مدینه قرار دارد. موقعیت طبیعی مدینه بگونه­ای است که از سه طرف به موانع طبیعی تکیّه دارد. در جنوبِ کوه عیر است و در طرفین نخلستان و سنگلاخ. به همین دلیل است که دشمن مجبور به دور زدنِ مدینه بوده است تا از شمال حمله کند. در جنگِ خندق نیز دشمن از شمال و از طرفِ کوه اُحُد حمله کرد. در آن جنگ نیز سپاهِ پیام­بر به کمکِ همین موانع طبیعی توانست خندقِ خود را حفر کند و از باقیِ مرزهایِ مدینه آسوده خاطر باشد. ( با وجودی که جنگ بدر و اُحُد در سالِ سوّم هجرت روی دادند و نیروهای اسلام ضعیف­تر و کمتر از نیروهای دشمن بودند؛ امّا چاره­اندیشی پیامبر و آگاهی­اش از نظامی­گری به حدّی است که هر دو غزوه را پیروز می­شوند.)

[5] جنگِ احزاب یا خندق سوّمین جنگِ بین مشرکین قریش و مسلمانانِ مدینه؛ که در سالِ پنجم هجری واقع شده است.

[6] کوه سَلْع: در شمال غرب مدینه است و شاهد نبرد بزرگ «احزاب» یا «خندق» بوده است. کوه سلع به عنوان یک استحکام طبیعی پشت سر سپاه اسلام قرار گرفت و خندق نیز در مقابل دشمن حفر گردید. در دامنه آن، قبیله بنی‌حرام زندگی می­کردند. در صخره‌های غربی آن، غار و کهف بنی‌حرام بوده که از میان رفته است. مساجد هفتگانه که محل فرماندهی یا عبادت چند تن از صحابه سپاه اسلام در غزوه خندق بوده بر دامنه این کوه ساخته شده است.

[7]در کشور مسلمان، دو برادر مسلمان وقتی به هم میرسند، انگلیسی صحبت می­کنند! و این نقص از خودمان است که انگلیسی زبان دوم ماست. و زبان عربی، زبان دینمان، زبانِ مهم­ترین کتابِ مسلمان، زبان سوممان شده. آن هم به زور نظامِ آموزش و پرورش. آن قدر هم در کتب درسی، عربی را بد آموزش می­دهند که همه از آن فراری هستند. زبانِ انگلیسی­ای که در مدرسه آموزش می­دهند هم بسیار بد و سخت است. فرقش این است که خانواده­ها که می­دانند در مدرسه چیزی به آدم یاد نمی­دهند و انگلیسی هم زبان مهمی است (یعنی زبان علم است و زبان بین الملل است و از این جور مزخرفات) بچه­ها را به آموزشگاه می­فرستند. ولی عربی که زبان بی­خودی است، در حدّ تست و کلاسِ کنکور یاد بگیرند زیادشان هم هست. آنوقت می­گوییم چرا قرآن محجور مانده؟ وقتی بلد نیستیم بفهمیمش، خیلی زور بزنیم فقط میتوانیم قرائتش کنیم، آن وقت چه انتظاری است؟ زبان اسلام در جمهوری اسلامی باید زبانِ سوّمِ زورکی باشد؟


از طریق این لینک میتوانید فایل pdf کامل سفرنامه را دریافت کنید.

  • دوشنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۱، ۰۷:۱۳ ب.ظ

بازخوردها  (۳)

  • پرواز بی پروا
  • سلام بر شما
    خوش سعادتتون...
  • اطلاع رسانی بلوغ
  • با سلام
    لطفا آپ جدید بلوغ رو با عنوان زیر بخوانید.
    آی کی یو بلوغ از فاصله ها می نویسد .
    سلام خوش به سعادتتان
    من هم رفتم
    مسجد قبارا که میخواندم خوب یادم می آمد
    خیلی خوب است که می‌نویسید
    راستی من هم بچه که بودم خیلی از این دوربینها دوست داشتم
    به نظرم تکنولوژی پیشرفته ای بود !
    جذاب بود
    راستش فکر نمی‌کردم همه اش را بخوانم اما متنهای شما به نگاه خاصیت چسبندگی میدهد!
    انشاءالله باز هم نصیبتان شود و این بار با معرفت کامل تر مشرف شوید
    یاعلی
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی

    @hamkhahi_bot
    hamkhahi.ir