بنده

زندگی با تغییر یک «حرف» بندگی میشود؛ اینجا هم، محل همان «حرف» ... بنده؛ بلاگ شخصی حسین بوذرجمهری
بنده را دنبال کنید

بعد از کلّی قلم زدن، برای رفع خستگی به مطالعه­ی کتابِ حجّ شریعتی مشغول شدم. دیگر نتوانستم زمینش بگذارم. و چقدر وسعت دید به من داد. برخی سؤالاتم حل شد. قبل از سفر برادرم گفت که حتماً بر حجرالاسود دست بکشم. پشت بندش هم درآمد: «روشنفکر بازی در نیاری که اینکار مثلاً یعنی چی؟» از تعبیرش خوشم نیامد. کتاب را که خواندم دیدم چقدر زیبا و راحت با تعبیری مناسب می­شود همین فعل را آموخت. حجرالاسود بنابر روایات، یمین الله است. یعنی دست راستِ خدا. رسم عرب هم این است که برای بیعت دست راستشان را به هم می­دهند. این هم دست خداست که همیشه برای بیعت دراز است. تو چرا دستت را کوتاه می­کنی؟ بیعت کن و بر حجرالاسود -دست خدا در زمین- دست بکش!

ما در آموزش دین­مان اکثراً یک حلقه مفقوده داریم. مثالش همین حجرالاسود. کمتر به این می­پردازیم که چرا باید این را عمل کرد؟ فقط می­گوییم چون معصوم گفته است پس باید بکنیم. ثواب برای آخرتمان می­نویسند. به چه درد دنیایمان می­خورد؟ معلوم نیست. اصلاً به درد دنیایمان می­خورد؟ معلوم نیست. با یک تعبیر ساده و با نقل یک حدیث روشن شد که مسئله حجرالاسود این است. البته فروع دین تقلیدی است؛ شرط بندگی این است. بنده که مدام نباید چون و چرا بیاورد. رسم عاشقی این است. امّا باید بین ندانستنِ علّت عبادت و دانستنِ آن یک طیف باشد. آخر عبادت بد معنا می­شود. عبادت در نظر خیلی­ها یعنی نماز و روزه. اصلاً خیلی­ها نمی­توانند درک کنند که مثلاً کتاب خواندن هم می­تواند عبادت باشد. نوشتن هم. تفریح، ورزش، حجاب، کار گروهی و الخ... هم می­توانند عبادت باشند. عبادت در لغت یعنی بندگی. بندگی هم یعنی هرکاری که موجب رضایت ارباب شود. ارباب هم بد معنا می­شود. ارباب اصلاً جمع است. ولی در زمانِ حال، تصوّری که این عبارت به آدم می­دهد، تجسّم تمامِ صفاتِ رذلِ یک فئودال است! ارباب جمعِ ربّ است. و ربّ هم علاوه بر معنای مالکیت­اش، معنای پروردن می­دهد؛ پروردگار. کسی که بنده را می­پرورد. حالا با یک نگاه درست، با یک جهان­بینی توحیدی، یک مسلمان می­تواند همه­ی زندگی­اش را عبادت کند. ما تعجّب می­کنیم وقتی بشنویم شغلِ حلال، جهاد اکبر است. یا وقتی بشنویم ازدواج نیمی از دین را کامل می­کند. درمی­مانیم. امّا چون معصوم گفته قبول می­کنیم. همیشه این­طور است. چون معصوم گفته حتماً درست. اصلاً دنبال دلیل نمی­رویم. کسی که جهان­بینی درستی دارد هیچ تعجّب نمی­کند. او می­بیند که مثلاً امروز وبلاگ­نویسی هم عبادت است. اصلاً هر چه که بوی الله دهد و تکلیف او باشد، آن عبادت است. مدام برایش سؤال پیش نمی­آید. وقتی می­بیند امام خامنه­ای می­گوید تبعیّت از قانون واجب شرعی است، تعجّب نمی­کند. این چیزها را خودش می­فهمد. راحت هضم می­کند. چطور این نگرش به انسان دست می­دهد؟ وقتی جواب برخی سؤال­ها را بداند. مثلاً همین حدیث را بشنود که حجرالأسود یمین الله است. بله، خواندنِ «دو» رکعت نماز صبح، صرفاً تقلیدی است. این یک سویِ طیف اعمال عبادی است. آن سویِ طیف اعمال عبادی هم مثلاً می­شود تبعیت از قانون. که این عقلی است. بین این دو سرِ طیف، مسلمان باید رابطه برقرار کند. مثلاً این­طور که اعمالِ عمره تقلیدی است امّا دست کشیدن روی حجرالأسود چنین نمادی را هم دارد. هدف از دانستنِ دلیلِ عبادت، تراشیدنِ دلیل مادّی نیست. مثل اینکه نماز بخوانیم چون برای مفاصل بدن مناسب است و نوعی ورزش است. یا فردا روزی در آید که دست کشیدن روی حجرالأسود فشارِ خون را تنظیم می­کند. با این­که ممکن است این­ها درست باشند امّا زیانِ دانستنِ این­ها بیش از سودشان است. آدم اگر این را بداند، نماز می­خواند که مفاصلش تقویت شود! دیگر برای بندگی نمی­خواند. این حدّاقل ضرر این نگاه است.[1] هدف از دانستنِ علّتِ عبادت، صرفاً دانستنِ این­ها نیست بلکه درکِ دلیل عقلی است برای انجام درست­تر و به­ترِ عبادت. در حقیقت، قرینه داشتنِ عبادت است. مسلمان باید طوری باشد که همه­ی زندگی­اش عبادت باشد. لیوان آب هم که می­خورد برای رضای خدا بخورد. مثلاً آب بخورد که بدنش سالم باشد. بدنش سالم باشد چرا که باید جواب­گوی این بدن باشد که به ودیعه در خدمت اوست و نیز باید بدنش سالم باشد تا بتواند به تکلیف و عباداتش بپردازد. اینطور که بشود همه­ی زندگی مسلمان عبادت می­شود. آن­وقت زندگی­اش جهت­دار می­شود. به یکباره همه­ی زندگی و اعمالش منظّم می­شود. دیگر به هر سمتی حرکت نمی­کند. به آن سمت می­رود که تکلیفِ او باشد و عبادت و بندگی او را رقم زند. رضایت ربّ را در پی داشته باشد.

یک سمّی در بدنه دانشگاه تزریق می­شود و آن سمّ احادیثی به این مضمون است: «علم آموزی بسیار ارزشمند است و ثواب دارد.» این عبارت به خودی خود سمّ نیست امّا بی مقدّمه که گفته شود سمّ می­شود. مقدّمه­اش تکلیف هر شخص است و رضایت ربّ از او. نکند خدا از یک نفر این­طور راضی باشد که اصلاً وی درس نخواند! اصلاً تکلیف او چیز دیگری باشد. یا مثلاً تکلیفِ او در خواندنِ درسی دیگر باشد. خیلی­ها هستند که وهم برشان می­دارد که با درس خواندن، هم ثواب می­برند و هم دنیایشان تأمین می­شود. خوب چه چیزی از این بهتر؟ این آدم­ها یک سری از افعالشان برای آباد کردنِ دنیاست و سریِ دیگر، برایِ آباد کردنِ اُخری! اصلاً چنین آدمی نه می­فهمد دنیا چیست و نه عُقبی. آدمی است که با خود دو دو تا چهار تا می­کند که مثلاً پزشک می­شوم و حقوقم آنقدر است و هم دو دو تا چهارتا می­کند که خوب، در این بین درس هم خوانده­ام و به مردم هم که کمک کرده­ام، پس ثواب هم برده­ام و جایم بهشت است! همه چیز را حساب بانکی می­بیند! دو تا حساب بانکی دارد. یکی در دنیا و یکی در بانکِ عُقبی! همه­اش می­خواهد یک کاری کند که هر دوی این حساب­ها چند رقمی شوند. کسی است که نمی­سنجد ببیند خدا چه رسالتی را در او قرار داده. چه ودیعه­ای در او نهاده. آدم باید بسنجد و مثلاً ببیند در مملکت اسلامی الآن چقدر به آن رشته­ای که می­خواند نیاز است؟ چون همه می­روند برق و پزشکی، چون در آن پول هست، چون اسم و رسم دارد که نباید برود اینها را بخواند. این هم نباشد که مثلاً چون نقاشی را دوست دارد پس پی علاقه­اش را بگیرد و برود نقاشی. هم ببیند او چه ظرفیتی دارد و استعدادش چیست و هم ببیند الآن جامعه محتاج چیست و برود آنجا. مجموعه اینها می­شود تکلیف. کسی که به تکلیف خود عمل کند خیر در دنیا و آخرت دارد. نمی­شود آدم هر کاری دلش می­خواهد بکند بعد هی احادیث معصومین را به کارش پیوست کند؛ الصاق کند! آن کاری که می­خواهد، می­کند بعد توجیه دینی هم برایش می­آورد! مصداق آدم­هایی که هم حساب بانکی دنیایشان را می­خواهند پر کنند و هم آخرت را، کسانی­اند که مثلاً می­روند زیر سلطه­ی طاغوت کار می­کنند؛ هیچ منفعتی برای جامعه مسلمین ندارند، در عین حال نماز و روزه­شان هم سر جایش است تا حساب آخرتشان هم چند رقمی باشد! البته نه همه اینها، بلکه اکثرشان. این آدم همه چیز را برای خودش می­خواهد. خدا را هم برای خودش می­خواهد! خدا هم در خدمت او باید باشد! گفتم، اینها نه دنیا را می­فهمند و نه آخرت را. اینها معنای عبادت و بندگی را نمی­دانند. دنیا[2] یعنی نزدیک و عقبی یعنی دور. وقتی خدا در قرآن می­گوید هرچه بکارید همان را برداشت می­کنید، لطیفه نمی­گوید! یک جمله­ی صرفاً زیبا هم نیست. بلکه عین حقیقت را می­گوید. این نیست که دو تا حساب بانکی باشد یکی در دنیا و دیگری در اُخری؛ بعد آدم یک کاری برای پر کردن حساب دنیا بکند و کار دیگری برای حساب آخرت. هرگز این نیست. بلکه همه یک حساب است. آدم هرکاری بکند همان را برداشت می­کند. نگاه اوّلی می­گوید: مسلمان هم باید دنیای خوب داشته باشد و هم آخرت خوب. نگاه دوّمی و توحیدی می­گوید: مسلمان تا دنیای خوبی نداشته باشد آخرت خوبی ندارد. آیا این همان است؟ هرگز! نتیجه­ی نگاهِ دوم، نگاهِ اوّل هم هست امّا نتیجه­ی نظر اول لزوماً نمی­تواند نظر دوّم باشد. یعنی یکی شرطِ دیگری است. شرطِ آخرتِ خوب، دنیای خوب است. خوب هم باید از منظر دینی، تعریف شود. خوب هم یعنی رضایت خدا؛ نه رفاه، آسایش، ثروت و ... مسلمان می­تواند زندگی خوب داشته باشد امّا آسایش نداشته باشد! نه اینکه مسلمان آسایش را نخواهد بلکه رضایت خدا در امتحان شدن است و ممکن است امتحانی جوری باشد که مسلمان رنگِ آسایش را نبیند. ولی دنیایش خوب بوده باشد. و حالا کجایِ دنیا و عقبی دو تا حساب شد؟ این که همه­اش یکی است. یعنی دنیا بعنوانِ یک مجموعه در تناظر یک به یک با عقبی بعنوانِ مجموعه­ای دیگر است. چه می­شود در مدارس مثلاً برای آموزش تناظر یک به یک از چنین مثال­هایی استفاده کنیم؟ اصلاً چون استفاده نمی­کنیم این ابهامات برای کودکان پیش می­آید. دین را تنها در یک کتاب دینی خلاصه کرده­ایم! کنار باقی درسها. درسش هم عمومی است! و ریاضی اختصاصی است! ریاضی ضریبش هم بیشتر است! اصلاً اگر درس دینی هم نبود هیچ اتفاقی نمی­افتاد! کسی هم که به درسش اهمیت نمی­دهد. وقتی اینگونه دین را از باقی زندگی جدا کرده­ایم، چه توقّع داریم که جوانانی که از بچگی در همین سیستم آموزشی بزرگ شده­اند، سکولار نباشند؟ اصلاً این­همه که از سکولاریسم می­گوییم و مدام گفته می­شود سکولاریسم یعنی جدایی دین از زندگی، ما چه کرده­ایم؟ والله خنده­دار است که برای مواجهه با سکولاریسم، تنها آمده باشیم نام کتاب دینی را تغییر داده باشیم به «دین و زندگی». یعنی شمای دانش آموز بدان که دین در زندگی باید باشد! البته این خوب است ولی کافی نیست. خوب می­خواهید دین را در زندگی بیاورید آن کتابِ دینی را بردارید، پخشش کنید در تمام دروس. کسی که ریاضی می­خواند ربط دین را با ریاضی و زندگی بفهمد. کسی که زیست­شناسی می­خواند ایضاً.[3] آن­قدر که کتاب­های اختصاصی پر باشد از این مثال­ ها. جوری باشد که یک ریاضی­دان ابتدا به ساکن یک عالم و عارف دین باشد. اگر کسی پزشک شد، یک ابن سینا شود. یک حکیمِ پزشک. آن وقت اخلاقِ حرفه­ای، درسِ اضافی است. اصلاً خنده­دار است. چون ده پیش ما است نُه را هم داریم. کسی که از مدارس بیرون آمده مدام دیده که کتاب دینی فقط یک کتابِ عمومی بوده در بین چهارتا کتاب اختصاصی. اهمیتش هم کم بوده است. ربطی هم با آنها نداشته. خوب این آدم دین را از زندگی جدا می­کند. خیلی هم مسلمانی­اش را حفظ کند این می­شود که فکر می­کند دو تا حساب بانکی دارد! باید برای هر دو کار کند! آدم در دنیا هر مجموعه­ای اختیار کند در آخرت نظیر همان نسیبش می­شود. نظیر نه به این معنی که شبیه همان بلکه به این معنی که حقیقتِ همان نسیبش می­شود. این تناظر یک به یک است و این یعنی عدل. خدا قرار نیست عدالت را در عقبی رعایت کند، بلکه آن­را قبلاً رعایت کرده است. تو خودت را باید با این عدالت منطبق کنی. رها کنم... در این فکرها بودم که کتاب را به یاسمن دادم که بخواند و از خستگی خوابم برد.

نیم ساعتی بیشتر نگذشت که رسیدیم مکّه. از دور آن ساعتِ دراز و سبز و نوسازش را دیدم. ابراج­البیت. ساختمان اصلی­اش هنوز تمام نشده. قرار است 21 دسامبر  2012 افتتاح شود. برج ساعت، اوبلیسک است و ساعت وسطش، نمادِ چشم جهان بین. از خارجِ شهر، ساعت را می­بینی.

هرچند برجِ ساعت کریه، امّا خوش خبر است. روی برج هم بزرگ و سبز نوشته­اند الله. طوریابراج البیت - غول شاخ دار - اوبلیسک مکه که الفِ «الله» از وسطِ «لله» گذشته است. مثل خنجر! زیرش هم لا اله الا الله محمد رسول­الله نوشته­اند؛ روی پرچم عربستان سعودی هم خودنمایی می­کند. رنگ­ها هم به هما

ن شکل پرچم اند، یعنی زمینه سبز و نوشته سفید. و آن شاخِ گنده­ی برج که من را می­ترساند مانند شاخ گاو وحشی است. نمی­دانم چرا سعودی­ها نماد مکّه را، که هلال ماه باشد، به این شکل انتخاب کرده­اند؟ معمولاً هلال را مانند آرمِ هلال احمر نشان می­دهند. اصلاً همه جا هلال ماه را C شکل در نظر می­گیرند. حالا چرا این هلال ماه این ریختی است؟ U شکل است! مانند شاخِ گاو وحشی! گویا دلیل نماد هلال ماه این است که اسلام در مکّه ظاهر شده و در مدینه کامل شده است. پس در مکّه ماه هلالی شکل است و در مدینه ماه کامل. نگاهم در خیابان­ها می­دوید، برایِ آشنایی با فضای مکه. این­جا شهر، کمی تر و تمیزتر از مدینه است. و البته کمی سرسبز تر. به ساحل دریایِ سرخ هم نزدیک­تر است؛ لاجرم رطو

بت هوا بیشتر. امّا اینجا ماشین­های قدیمی و کارکرده بیش­تر از مدینه دیده می­شود. خیابان­ها هم اکثراً شیب­دار است. کوهستانی است. کوه­ها سنگی و سنگ­ها سیاه و سخت. شهر سخت و زمختی می­نماید. و خانه­ی خدا در مرکز این کوه­های سخت و خشک و خشن. خدا هم عجب جایی را برای خانه­ی خود گزیده است. باز بیت المقدّس خیلی با صفاست! خیابان­ها و کوچه­ها به لطف کوه­هایِ زیاد و زمین ناهموار، پیچ در پیچ اند. و برخی کوچه­ها بدجور تنگ. هتلمان ابراج التیسیر نام دارد و یک مجموعه­ای است از حدود چهار یا پنج ساختمانِ هشت یا نُه طبقه. هتل رفتیم و ظرف نیم­ساعت در اتاق مستقر شدیم و وضو ساختیم و بازگشتیم به لابی هتل تا برای انجامِ مناسک به مسجدالحرام رویم. نیم ساعتی گذشت و حدود 3:30 صبح روز دوشنبه، سوار بر اتوبوس­ به سمت مسجدالحرام حرکت کردیم.

هر چه نزدیک­تر می­شدیم سینه­ام ضیق­تر می­شد. اندوه و آهی سینه­ام را مدام می­فشرد. شیب­هایِ خیابان را که سرازیر می­شدیم دلم می­ریخت و بالا که می­رفتیم مرا ترس برمی­داشت. مکّه را می­دیدیم، شهر خدا. شهر رسولش و آن­همه قصّه­هایش. شهر ابراهیم و هاجر و اسماعیل. و نوادگانِ ایشان تا به محمّد. شهر شرک و توحید، توأمان. شهر جنگ از زمانِ احداث تا به امروز. همیشه جنگ بوده و هست. همه جا بوده و هست. که همه جا کربلاست. مکه هم کربلاست. دمِ درب خانه­ی خدا و حتّی درون خانه­ی خدا هم کربلاست. چگونه می­توان باور کرد که شیطان دیگر با این شهر کاری نداشته باشد؟ چگونه می­شود باور کرد که او دیگر نمی­خواهد بت­هایش را در قلب خانه­ی خدا جا بزند؟ هرچه نزدیک­تر می­شدیم این ابراج ­البیت بود که نزدیک­تر می­شد و ترسناک­تر؛ و آخرین بلندایی را که بالا رفتیم، دیگر تاب نیاوردم. صحنه بود از مسجدالحرام در وسط و بر کفِ گودالیبزرگ، و در میانِ حمله­ی برج­ها و ساختمان­ها و جرثقیل­هایِ آهنی. این­جا واقعاً کربلاست و این صحنه را من می­شناسم. این صحنه یک زینب کم دارد. این­جا همان قتل­گاه است. اینجا سر و صورت خانه­ی خداست، که زخمی است و سنگ­ها بر چهره­ی زیبایِ او فرود می­آیند. شمرِ دو شاخ است که بر گُرده­ی کعبه نشسته تا گردنش را بزند. اینجا حضور توأمان خدا و ذره­ای از قدرت و اراده­اش هست و حضور حدّاکثری شیطان و هجومِ بی امانش. تاب نیاوردم؛ این آشوب و غوغا در دل من نیز جریان داشت و آتشش از درونم فوران کرد و از نگاهم بیرون جهید. اشک است، خلاصه­ی همه­ی آن­چه که در قلب می­گذرد. عصاره­ی فشردگی قلب، و فسردگی­اش. هرچه این سینه بیشتر فشرده شود، بیشتر چلانده می­شود و بیشتر عصاره­اش از چشمان بیرون می­خزد؛ همچون سربازانِ زخمی و لاش شده­ای که از گوشه و کنار یک جنگ بزرگ، بیرون می­خزند تا جان به در برند. یک نیرو از یک طرف، سینه­ام را می­فشرد و نیروی دوّم همچون نیرویِ عکس­العمل، در جهتِ مخالف، سینه­ام را از آن طرف محکم می­کرد. یک نیرو جذبه­ی الهی بود که قلبم را به مقاومت واداشته و آن­را محکم و استوار کرده بود و در طرف دیگر نیروی کفر و شرک و شیطان با آن ضرباتِ سخت و سهمگین خود. قلبم که پشت خود را به نیرویِ محکم الهی قرص کرده است سخت در برابر این حملات ناجوان­مردانه مقاومت می­کند تا مبادا این حملات، دل را با خود ببرد. امّا حاصلش خزیدنِ همه­ی این دردها و رنج­ها به زلال­ترینِ آب­ها، آرام از گوشه­ی چشمان است. گلویم سخت فشرده است و عشق و ایمان ، بغض و کینه توأمان در دلم شعله­ور می­شود و به لطافت عشق و گرمی ایمان و اندوه و غمِ بغض و کینه، از چشمانم زبانه می­کشد و بر گونه­هایم جولان می­دهد. چهره­ام را به جوانه­ی مقدّس این چهار عنصر طهارت می­بخشم.

از اتوبوس بیرون آمدیم و به سمتِ مسجد راه افتادیم. گرداگردِ کعبه، دشمنان دیرینه­اش خانه کرده­اند و این کعبه­ی کوچک را بین خود محاصره کرده­اند. در طرفِ دیگرِ مسجد، این غول­هایِ آهنی­اند که کعبه را دست و پای بسته­اند. کعبه مدفون و ناپیدایِ خروارها بتون و سیمان است. این غول­هایِ آهنی برای حاضر کردنِ دوستان دیگر خود کوه­ها را می­تراشند و به جای کوه­ها قرار است غول­های بتنی برایِ کعبه گردن­کشی کنند. کوه­ها دوستانِ قدیمی کعبه­اند. سال­هاست همسایه­اند. لاشه­هایِ این دوستان، بر زمین افتاده و از زمین سخت گرد و غبار و دود بلند می­شود. این غول­ها نام با مسمّایی هم دارند، WOLFF! کعبه یکّه و تنها در برابر این هجوم، محکم و باوقار ایستاده. کمر که هیچ، ابرو هم خم نکرده است. او نیز منتظر است. روزی سکوت خود را خواهد شکست. بر تمام دشمنانش که حالا در همسایگی­اش لانه کرده­اند، خواهد شورید. با صدای فرزندش. همان فرزندِ کعبه. مولودِ مولودِ کعبه. کعبه فقط منتظر است. ساکت است، امّا معترض، منتظر. منتظر اجازه­ی صاحبش هست؛ الله. تا فرزندش را در سالِ عامّ الفیل به میدان آورد. بالاخره روزی فرزند در کنار پدر، و دوشادوشِ پدر رجز خواهد خواند و آن روز کعبه، این پدر پیر و با وقار، با افتخار پسر را راهی میدانِ نبرد می­کند.

این صحنه­ی جنگ بدجور مرا در لاک خود فرو کرده و اشکم را روان ساخته. به قول معلّم، نتوانستند قرآن را نابود کنند یا حتّی تحریف کنند، آنرا بستند و گذاشتندش کنار. مسجدالحرام را نتوانستند تعطیل کنند، پس چهره­اش را عوض می­کنند.[4] با چشمان خیس آمدیم تا رسیدیم پشت درب­هایِ مسجد. آخوندمان ما را نگه داشت. بهمان توصیه کرد. دل­مان را نرم­تر کرد. از سه دعایی گفت که در اولین باری که کعبه را می­بینیم مستجاب می­شود. تقریباً چشمان همه­ی آنهایی که بار اوّلشان بود که به این صحنه پای گذاشته بودند، خیس بود. آخوندمان گفت سرتان را پایین بندازید و با احترام وارد شوید. سر خود را پایین بگیرید تا وقتی که رسیدیم آنجا، کعبه را یکباره ببینید. سر به زیر وارد شدیم. همین شد که همه به تب و تاب افتادیم. تقریباً هیچ­کس آرام نداشت. در تمام آن راهی که سر به زیر می­رفتیم، صدای هق هق می­آمد. من هم به این فکر بودم که الآن کعبه را می­بینم. کعبه چه شکوهی دارد. حتماً با عظمت است. وقتی سرم را بالا می­گیرم یک خانه­ی بزرگ و با شکوه در برابرم افراشته می­بینم. رسیدیم آنجایی که باید می­رسیدیم و سر بالا گرفتیم. من مات ماندم. یک مکعب سیاه­پوش دیدم بسیار کوچک­تر از آنچه که تصوّر می­کردم. این خانه مانند اسمش، بسیار ساده است. یک مکعب خالی است. هیچ ندارد. خدایا، تو با آن عظمتت، خانه­ات در این زمین، همین است؟ این مکعب کوچک در برابر آن برج شاخ­دارِ کلّه گنده، چقدر کوچک می­نماید. دیدم من چقدر کوته فکرم. باز خدا را با خود مقایسه کرده­ام. همه­ی هیبت خانه­ی دوست در همین سادگی و کوچکی­اش است. خدایا، این­ها حتماً از همین سادگی خانه­ات لج کرده­اند! چقدر خانه­ات ساکت­تر، زیباتر و ساده­تر از آنی است که فکر می­کردم. خدایا، دعایم را مستجاب کن. دعا می­کنم فرزند کعبه­ات را در زندگی­ام ببینم.

همه ایستادیم به نظاره­ی خانه­ی دوست. در سجده و ایستاده. خادمینِ حکومتیِ مسجد که ما را اینگونه بی­تاب دیدند، آمدند و تذکّر دادند که بیشتر آن­جا نمانیم. ما هم رفتیم. به صف طواف کنندگان پیوستیم. اکثر کسانی که آن موقعِ شب طواف می­کردند ایرانی­ها بودند و مثل ما تازه از راه رسیده. سعی می­کردیم با هم طواف کنیم ولی مگر در این جمعیت، بین آدمها فرقی است؟ همه یک شکل، دور خانه­ی خدا می­چرخند. برای اینکه گروهمان یک فرقی کند آقای رضایی کیسه­ی کفشی را بالا گرفته بود تا همه بدانند کجاییم. با هم طواف می­کردیم تا تعداد دورها از دستمان در نرود. یکی هم بلند بلند دعایِ طواف را می­خواند. اوّل آخوندمان خواند، خسته که شد آن پسری که کارشناسی ارشد فیزیک پزشکی بود و در مدینه با وی آشنا شدم، شروع کرد به خواندن. سوّمین بارش است که به عمره می­آید. یک بار دیگر هم دانشجویی آمده. آب­دیده است و راه و چاه بلد. صدایش هم بلند بود. همه آنجا یکی بودند. نگاهم به خانه­ی خدا بود و به مردمی که می­چرخیدند. هر کسی با هر ملیّتی، آنجا در لباس احرام بود و همه به یک زبان سخن می­گفتند؛ عربی. هندی­ها با لهجه خودشان و پاکستانی­ها به شیوه خودشان، مردمان شرقِ دور هم همینطور. آنجا همه سعی می­کنند یکی باشند. اختلافات به حدّاقل رسیده بود. همه فاصله خود را با کعبه می­سنجیدند. بی­خودی دور نمی­شدند. سعی می­کردند نزدیک باشند. معیار یکی است. حرف یکی است. معبود و معشوق همه یکی است. اصلاً ما همه آنجا یکی شدیم. خانه­ی خدا امّا هنوز نگاه مرا دزدیده بود. مخصوصاً در مقابل آن غول شاخ­دار و دوستانش که هر طرف را نگاه می­کردی آخر یکجوری در گوشه­ی دید بودند. نمی­شد آنها را ندید. چقدر ساده. فکر نمی­کردم این­قدر کوچک باشد...

کعبهتصویر 24- حطیم، محدوده طواف است که در طرف هجر اسماعیل باریک می­شود.

در طواف مغزم تهی بود. هیچ نمی­فهمیدم. فقط نگاه می­کردم. دیگر نه اشکی بود و نه فکری. فقط نگاه بود. مثل بچه­ای که بعد از بی­قراری­ای طولانی، یک آن ساکت شده باشد و صدای هق هقش بند آمده باشد و فقط نگاه کند. آرامشی که دلیلش معلوم نبود. و فقط نگاه بود. اینجا انگار چیزی هست که نمی­شود حتّی درباره­اش فکر کرد. مردم اکثراً سفید پوست بودند امّا سیاه­پوست­ها هم زیاد بودند. خیلی­ها حلّه­شان را جوری می­انداختند که یک بازویشان کامل بیرون افتاده باشد. بعدها شنیدم که برای نشان دادن قدرت بازوهایشان به دشمن است. هندی­ها و پاکستانی­ها اکثراً مراقب حلّه نیم­تنه بالایشان نیستند و خیلی شل و ول می­گیرند. آن­هایی که چاق­تر هستند حلّه­هایشان بیشتر آویزان است و امّا لاقرترها محکم­تر گرفته­اند. آن­هایی که از شرق دور آمده­اند تمایزشان از دیگران  بیش­تر است. خانم­هاشان عموماً کوتاه قد و ریزه میزه هستند و بسیار مبادی آداب نشان می­دهند. آقایانشان هم همه نوع تیپی دارند از چاق و چهار شانه تا ریزه میزه. این­ها هم معمولاً دسته جمعی حرکت می­کنند. مدام هم باید مراقب بود با نامحرم تماس نداشته باشیم. پیرزن­ها هم بیشتر ناپرهیزی می­کنند؛ آدم معذّب است. اذیت­کننده­تر از همه ویلچری­ها هستند. آنهایی که سنّ­شان بیش­تر است و نمی­توانند راه بیایند، سوار بر ویلچر هستند و یکی آنها را طواف می­دهد. در آن شلوغی اگر یکی از اینها پشت آدم باشد کار خیلی سخت می­شود. مدام باید مراقب بود که به آدم نخورد. در طواف هم که نمی­شود به عقب برگشت. مردی خِپِل و گنده هم دیدم که با ویلچر طواف کرد و بعد آمد که برود، از ویلچر خیلی راحت پیاده شد و پله­ها را بالا رفت و رفت. در طواف به حجرالأسود که می­رسی کار سخت می­شود. خیلی­ها می­خواهند به حجرالأسود نزدیک شوند و دست بکشند و از طرف دیگر عده­ای هم می­خواهند خود را به دربِ کعبه برسانند که نزدیک حجرالأسود است. همین می­شود که اینجا هم سرعت پایین می­آید و هم فشار زیاد می­شود امّا از قوسِ حجر اسماعیل که می­گذری دوباره مسیر خلوت و راحت است. تعداد دورهایِ طواف را هم با دعایِ مخصوص هر دور می­فهمیدیم. بعضی­ها انگشتری که در دست داشتند را در هر دور در یک انگشت می­کردند تا عدد از دستشان در نرود. گروه­هایِ دیگر نیز از ملّیت­های مختلف دعایشان را بلند می­خواندند. آن­جا همه با هر تفاوتی یکی می­شوند. اتّحاد و یک صدایی حقیقتاً در این­جا به حدّ اعلای خود می­رسد.

طواف را که تمام کردیم سریع سراغ سعی رفتیم تا قبل از نماز صبح سعی را هم انجام دهیم. همیشه وقتی نام سعی را می­شنیدم مو بر تنم سیخ می­شد! تصوّرم این بود که این دو کوه حتماً چندصد متری از کعبه فاصله دارند و فاصله­شان هم چندصدمتر دیگری هست. امّا با این ساخت و سازهای سعودی­ها اصلاً نه صفا شبیه کوه است و نه مروه. تپه هم به نظر نمی­رسند. یک تکّه سنگ هستند. مانند کوه­های اطراف، سیاه رنگ و خشن. روی سنگ را هم چیزی شبیه لعاب کشیده­اند. فاصله­شان از کعبه چیز قابل توجهی نشان نمی­دهد خاصّه که آن غولِ شاخ­دار با آن هیکل گنده­اش همه­ی مقیاس­های بزرگ را کوچک نشان می­دهد. قبل از سعی آخوندمان توضیحاتی از احکام داد و شروع کردیم. باز هم گروهی و باز یکی بلند بلند ذکر می­گفت و مثل شیپورچی و تبل­زن جنگ روحیه می­داد. آن­قدر که ما می­گوییم روحیه­ی کار جمعی نداریم، امّا در این عمره دیدم که بیشتر از هر قوم مسلمان دیگری، این ماییم که همه­جا گروهی هستیم. فاصله صفا و مروه حدوداً چهارصد و بیست متر است و هفت بارش می­شود حدود سه کیلومتر. دور اوّل و دوّم را با آن روحیه­ی کذایی که از ذکر گفتن داشتیم خوب رفتیم. امّا بعدش کار سخت شد. مخصوصاً برایِ خانواده­هایی که بچه با خود داشتند و بچّه را هم مُحرم کرده بودند! می­دیدمشان که چطور بی­تاب شده­اند و گوشه و کنار مسعا وا رفته­اند. باز اینجا نژادهای هند و پاکستانی بودند که لاغرهایشان سریع و خوب مسیر را طی می­کردند. اما چاق­ها و مسن­هایشان معمولی بودند. خود عرب­ها هم که این وقتِ شب کم­اند امّا آن­هایی که بودند راحت و آرام می­رفتند. آنجا هم ویلچرها زیاد بودند. یک مسیر جدا داشتند. وسطِ مسیر اصلی را مثل مسیر خطّ ویژه­ی اتوبوس جدا کرده­اند مخصوص ویلچری­ها. بالای صفا به کسی که ویلچر داشت پول می­دادند و یارو برایشان سعی را انجام می­داد. همیشه فکر می­کردم سعی نمادِ یک حرکتِ بی­نتیجه­ی مادّی است امّا اینجا دیدم که این ویلچردارها از این حرکت نمادین هم پول مادّی در می­آورند. دور سوّم را تمام کردیم که اذان صبح گفتند. قبل از این اذان هم برای نمازِ شب اذان اضافی می­گویند. سعی را نیمه­کاره رها کردیم و نماز رفتیم. فکرم این بود که در نماز خستگی­ای در می­کنیم امّا جالب نماز صبحشان است. بلندترین سوره­هایی که گیر می­آورند برای نماز صبح می­خوانند. آنقدر سر دو رکعت نمازِ صبح نگهمان داشت که خستگی­ای بر خستگی­مان اضافه شد. در این مسجد دیگر مشکلِ مهر نداریم. چرا که قبله وسط است و برای نماز گرد می­ایستیم؛ همین می­شود که فرش­ها فاصله دارند و سنگ برای گذاشتنِ جبین وجود دارد. نماز که تمام شد سعی را ادامه دادیم. نفس خیلی­ها بریده بود امّا با صدایِ بلند ذکر به حرکت می­آمدیم. متوجّه شدم که برایِ خیلی از مردم دیگر کشورها جالب است که ما این­جور دسته جمعی و با شور حرکت می­کنیم. الباقی کمتر چنین شوری داشتند. برادرم به من سپرده بود که در سعی یاد جلال کنم و در حقّش دعا. زیاد هم یادش کردم. مگر می­شود آن توصیفات جلال را خوانده باشی و اینجا آنها را نبینی. البته جلال حج واجب رفته است و حتماً آن شوری که در مسعا دیده مربوط به جمعیت زیاد حجاج بوده که در عمره و خاصّه این نیمه شب، چیزی از آن حاضر نیست. مگر ما فارس­ها باشیم که چنین گروهی هروله کنیم و بلند ذکر گوییم. امّا آن یوحنای تعمیدی که از گور برخاسته و سیاهِ درشتِ کف بر لب و جوانک قبراق، اینجا هم پیدا می­شوند.

بر بالایِ مروه رسیدیم برای تقصیر. هر کسی یک جایی افتاده بود و استراحت می­کرد. خانم­ها کنارِ هم روی زمین نشسته بودند و آقایان هم همین­طور. باقی عمره­گزاران هم هر کدام جایی. تقصیر که کردیم رفتیم توالت را پیدا کنیم، هم هوایی بخوریم. درست کنار مسعا؛ کنار کوه ابوقبیس سرویس بهداشتی است. آقای رضایی می­گفت اینجا همان محلّ شعب ابی طالب است. خانه­ی خدیجه و عبدالمطلب و برخی دیگر نیز همین اطراف بوده. دولت سعودی همه را نابود کرده و به جای همه، یک عدد توالت بزرگ آن وسط کاشته. تنها یک خانه آنجا باقی مانده که محل تولّد پیامبر است و به کتابخانه تبدیل شده. طرف دیگر مسعا یعنی پشت کوه مروه نیز کلّی بازار بوده که در توسعه­ی حرم همه­شان نیست شده­اند. جالب­تر، کوه ابوقبیس است، کلاً تبدیل شده است به کاخِ سعودی. پادشاه از مهمانان خود که می­خواهند عمره بگذارند در این کاخ که مشرف بر خانه­ی خداست پذیرایی می­کند. وقتی پادشاه جرئت ساختن کاخی مشرف بر خانه­ی خدا دارد، شیطان نیاید غولی شاخ­دار بسازد؟

نقشه مکه، مسجدالحرامتصویر 25- کوه ابوقبیس، شعب ابی طالب و محلّ تولّد رسول ­الله در نقشه پیداست. از ضلعِ شارع باب العمره، مسجد در حال توسعه می­باشد.

تقصیر که تمام شد داشت کم کم آفتاب می­زد. خسته آمدیم برایِ طواف نساء. تقصیر که انجام شود از احرام خارج شده­ایم. طواف نساء برای حلال شدنِ همسران است. این طواف را نیز انجام رسانیدیم، امّا نه با آن شور و اشتیاق اوّل. آن چیز دیگری بود. مخصوصاً که مبهوتِ این خانه­ی مکعب شده بودم و نمی­توانستم چشم ازش بردارم. پس از احرام، تازه آفتاب زده بود که آمدیم هتل و وارفتیم. اتاقمان اینجا سه تخته است و بزرگ و خوب. تر و تمیز و جادار. از اتاق مدینه­مان خیلی بهتر است. آنجا اتاقمان شقّه­ای بود و حتّی توالت هم از خودمان نداشتیم؛ حالا اینجا یک تخت اضافی هم داریم. حتماً آقای رضایی که دیده مدینه اتاقمان آن شکلی درآمده خواسته اینجا جبران کند. هرچند یک تخت اضافی به کارمان نمی­آید اما خدا خیرش دهد. آنچه از دستش بر می­آمده انجام داده. نیّت خیر داشته. به هر حال تا لِنگ ظهر خوابیدیم. بعد ناهار بود و جلسه­ی کنترلِ اعمال. خدا را شکر اعمالمان نقصی نداشت و وسواس هم نداشتیم که وسواس از شیطان است. در آخر جلسه هم در بلندگو اعلام کردند که روز چهارشنبه، نقّاشی به بچّه­ها می­دهیم تا رنگ کنند و جمعه هم مسابقه­شان باشد تا خودشان هرچه می­خواهند نقّاشی کنند. اینطوری هم یک ایده و فضایی از نقّاشی مناسب به­شان می­دهیم تا در روز مسابقه انشاءلله دیگر پروانه و دریا نکشند و هم کلّی سرگرم می­شوند. مشکل کم بودنِ مداد رنگی بود که یک کاری­اش می­کردیم. مثلاً مدادهای رنگی را دو تکّه می­کردیم. همین شد که به اتاقمان رفتیم و شروع کردیم به کشیدن نقّاشی. من طرح کلّی را می­کشیدم و یاسمن جزئیاتش را اضافه می­کرد و با ماژیک پر رنگش می­کرد تا در زیراکس خوب بیافتد. تا آخر شب کارمان همین بود. سر جمع شش­تا نقّاشی کشیدیم. می­خواستیم نقّاشی­هامان یک داستانی داشته باشد و صحنه­های مختلف سفر را روایت کند که متأسفانه داستانمان کامل نشد.



[1] داشتم کتاب «انقلاب اسلامی در مقایسه با انقلابهای فرانسه و روسیه» از «دکتر منوچهر محمدی» و از انتشارات «نشر معارف» را می­خواندم که جمله ای من را بسیار درگیر خود کرد. در صفحه ۲۱۰ این کتاب، عبارتی از لنین نقل می­کند که در صفحه ۲۸۱ کتاب «مارکس و مارکسیسم» از آندره پیتر آمده است:

 

«مکتب مارکس همانا مکتب مادی گرایی است. از این لحاظ به همان اندازۀ مادی گرایی سایکولوژیست ها یا مادی گرایان فویر باخ با دین عناد دارد... اما... مکتب مارکس دورتر می­رود. باید دانست چگونه با دین مبارزه کرد و برای این کار باید منابع ایمان و دین توده ها را با مفاهیم مادی گرایی توضیح داد...»

وقتی دین را مادی گرایانه توضیح می­دهیم، در واقع داریم دین زدایی می­کنیم. به جای دین، پوزیتیویسم را در تفکر انسان مذهبی جاسازی می­کنیم. یعنی ماده و پوزیتیویسم اصل است و دین فرع؛  ملاک فهم و درکِ دین و ایمان، تلقی مادی گرایانه است. یعنی دین و ایمان را هم باید با تلقی حس گرایانه و مادی گرایانه دریافت کرد.

[2] دنیا: [ دُن ْ ] (ع ص ) تأنیث ادنی ، به معنی نزدیکتر. (مهذب الاسماء) (از منتهی الارب ). نزدیکتر. (ترجمان القرآن جرجانی ص 49). مقابل قُصْوی// زن بسیار نزدیک شونده . مشتق از دنو که به معنی قریب باشد چرا که دنیا اقرب است به سوی آدمی به نسبت عقبی.

قصوی: [ ق ُص ْ وا ] (ع ن تف ) غایت دور. (منتهی الارب ).تأنیث اقصی ، به معنی غایت بعیده . (اقرب الموارد). (لغت­نامه­ی دهخدا)

[3] چطور است ما این­همه منتقد نظریّه­ی داروین هستیم؟ مگر داروین کار مذهبی کرده است؟ اگر هم کرده است که احتمالاً کرده است، آن را آمده در قالب علم زیست­شناسی به خورد مردم داده. همین­که آمده در این قالب، یک­هو بر اثر تعصّب به علم، شده حقیقتِ مسلّم. چطور ما نگاهِ توحیدی را نمی­توانیم در علم زیست­شناسی تدوین کنیم؟ متأسّفانه خیلی جاها تنبلی کرده­ایم. به همان ترجمه کردنِ صرف و مدرک گرفتن، بسنده کرده­ایم. وای به حال ما. مانده­ام که در روز جزا، چطور می­خواهیم پاسخ بدهیم؟

[4] کعبه زیباتر است یا پاساژهایِ اطراف کعبه؟ می­خواهی طواف بکنی، بکن. امّا بعد بیا در بهترین اتاق­ها و راحت­ترین تخت­هایِ هتل­هایِ ما شب را راحت و آسوده بخواب. از بهترین اجناسِ ما در بهترین فروشگاه­های ما بخر. از بهترین و لذیذترین غذاهایِ ما بخور. یادم به ادواردو آنیلی می­افتد. آمد مشهد و زیارت کرد و بعد در شهر چرخید. دید در مشهد اماکن تفریحیِ زیادی ساخته­اند. برگشت و به همراهانش گفت: ما در ایتالیا شهری داشتیم که بعنوانِ پایتخت معنوی و مذهبی مسیحیت شناخته می­شد. دولت آمد آنجا آنقدر مراکز تجاری و تفریحی ساخت که الآن دیگر به شهر مذهبی شناخته نمی­شود بلکه به شهر گردش و تفریح و خرید تبدیل شده است.


از طریق این لینک میتوانید فایل pdf کامل سفرنامه را دریافت کنید.

  • يكشنبه, ۱۲ آذر ۱۳۹۱، ۱۱:۲۸ ب.ظ

بازخوردها  (۱)

  • محمد حسین متالهی اردکانی
  • سلام
    برادر رو قالبت کار کن
    یا علی
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی

    @hamkhahi_bot
    hamkhahi.ir