بنده

زندگی با تغییر یک «حرف» بندگی میشود؛ اینجا هم، محل همان «حرف» ... بنده؛ بلاگ شخصی حسین بوذرجمهری
بنده را دنبال کنید

دو سه روزی به فکر بودیم که آب زمزم به ایران بیاوریم. امّا مدام عقبش انداختیم. امروز روز آخر است و دیگر عقب انداختن ندارد. همین شد که به تقلّا افتادیم. اوّل از این و آن سراغِ دبّه گرفتیم. بالاخره آدرسمان دادند به بقّالی روبرویِ هتل. چون اکثر مسافرانِ مکّه آب زمزم را دبّه­ای به کشورشان می­برند، اکثرِ بقّالی­ها دبّه می­فروشند. دبّه­های سفیدرنگِ پنج یا ده لیتری با درپوش قرمز. دو تا ده لیتری گرفتیم با دو تا کیک و شیر کاکائو و یک چیپس، جمعاً بیست ریال. احتمالاً هر دبّه شش ریال است. دبّه که خریدیم با اتوبوس­های قرمز به سمتِ مسجدالحرام راه افتادیم. دور و بر مسجد از لباس ارتشی­ها پر بود. احتمالاً گارد امنیتی­اند برایِ نماز جمعه. اینجا هم مانند ایران، اطرافِ نمازِ جمعه را قُرُق می­کنند. از سمتِ غولِ شاخ­دار که رفتیم، پشتِ کوه ابوقبیس، جایی به نام «سبیل زمزم» بود. آب زمزم را لوله­کشی کرده­اند تا آنجا و برایِ استفاده، شیرِ آب گذاشته­اند. ما هم دبّه­هایمان را پُر کردیم و بازگشتیم. بیست کیلوگرم آب. بسیار خسته شدیم. اوّل تنهایی هر دو دبّه را می­بردم امّا یاسمن هم می­خواست کمک کند که از اواسطِ کار یکی را گرفت. مدام می­ایستادیم و خستگی در می­کردیم و دوباره راه می­افتادیم. با این­که از سبیل زمزم تا پارکینگِ اتوبوس­ها راه زیادی نیست امّا چندین­بار این­کار را انجام دادیم. مقداری از راه را که آمدیم، عربِ مسلمی دید یاسمن ناراحت است. کمک آمد و دبّه را از او گرفت و تا خودِ اتوبوس آورد. هرچه خواستم تشکّری کنم و اجری بدمش قبول نمی­کرد. بنده­ی خدا آدم خوبی بود. به اصرار توانستم مقداری از خجالتش بیرون بیایم.

هتل رسیدیم و هر دو وا رفتیم. خواستیم برایِ نماز بازگردیم مسجد که دیر جنبیدیم و اتوبوس­ها رفتند. شبکه­ی «مباشر القرآن الکریم» را گرفتم که صبح تا شب تصاویر زنده­ی مسجدالحرام را پخش می­کند. دستم آمد که اینجا هم مانند مدینه خیلی شلوغ می­شود. و حتّی بدتر از مدینه، خیابان­ها هم قفل می­شوند. از جهتی بهتر شد که نرفتیم، بالاخره که باید اعاده می­کردیم. با این شلوغی لابد مسجد مثل سونا گرم و مرطوب است. خطبه­های نماز را هم تلویزیون نشان می­دهد. خطیب را هم ایضاً. خطیب سال­خُرده­ای بود که سلاح در دست نداشت. فقط یک عصا بود که شاید همان عصا، سلاح می­شُد. در راه رفتن هم می­لنگید. درباره­ی تزکیه نفس سخن می­گفت و شرح صدر. در بین نماز و صحبت­هایِ خطیب، تلویزیونِ سعودی چندین بار زوم بک و زوم این، روی غول شاخ­دار رفت. مشخّص است که سعودی­ها خیلی به این غولِ شاخ­دارشان می­نازند.

ساعت شانزده آخرین جلسه­ی کاروان بود. حرف­هایِ آخر بود و خداحافظی. به همه یک سجّاده هدیه دادند. ما هم هدیه­ای که برای بچّه­ها گرفته بودیم، تقدیم کردیم. درخواستِ پیشنهاد و انتقاد کردند که من هم با ذکر نامم، روی کاغذ نوشتم:

یاحق

در مورد کودکانِ کاروان­های متأهلین، به نظرم یک کاری خوب است که انجام بشود. یک دفترچه­ای از طرف بعثه و نهاد رهبری چاپ بشود که بچّه­ها هم از این سفر معنوی استفاده بیشتری ببرند. در این دفترچه صفحه­ی سفیدی می­تواند باشد برای نقّاشی یا صفحه­ای برای رنگ­آمیزی و حتّی داستان به زبانِ کودکان درباره­ی حجّ یا هر نوع کار مفید دیگری. از نهاد رهبری که این­همه کتاب برای بزرگ­سالان چاپ می­کند که البته بسیار مفید و خوب است، انتظار می­رود جای خالی چنین کاری برایِ کودکان را نیز پر کند. بنده نیز در این راستا اگر کاری از دستم بر بیاید مایل به همکاری هستم.[1]

آخرِ جلسه که شد مدیر کاروانمان شروع به خداحافظی کرد. لابه­لای حرف­هایش گفت: «عمر سفر کوتاست» که سخت من را به فکر برد. آیا عمرِ این سفر هم کوتاه است؟ این سفر هم مانند همه­ی سفرهاست؟ اصلاً اصطلاحِ سفرِ عمره درست است؟ عمرِ عمره هم کوتاه است؟ به نظرم عمرِ عمره کوتاه نیست. عمره اگر نمادی از کلّ یک زندگی باشد چه؟ عمره نمادی از تمامِ عبادات انسان در زندگی­اش باشد. و مگر عبادت انسان با زندگی­اش چقدر جداست؟ حال که خدا انسان را تنها برایِ عبادت آفریده است. در همین فکرها بودم که جلسه تمام شد و رفتیم ساک­هایمان را جمع کردیم و گذاشتیم بیرون، تا انتقالشان دهند.  کارمان که تمام شد برایِ آخرین بار به مسجدالحرام رفتیم.



[1] می­دیدم که نهاد رهبری کتاب­های پر هزینه، بسیار چاپ می­کند. کتاب­های تمام گلاسه و تمام رنگی با قطر زیاد و طرّاحی­های گرافیکی سنگین؛ حیفم می­آمد این انتقاد را نکنم. راستش ما بزرگ­سالان به این چیزها کمتر نگاه می­کنیم! خود بنده این کتاب­هایی که بعثه داد را به دقّت کافی نخواندم و مجمل و مختصر مروری کردم. اکثر مسافران احتمالاً مانند بنده به این کتاب­ها اهمّیّت داده­اند. آن­هایی که به فکر بازارهای مکّه و مدینه و بعضاً جدّه هستند که دیگر هیچ! ولی کودکان عاشق چنین چیزهایی هستند. کتاب تمام رنگی را به دقّت فراوان نگاه می­کنند؛ حدّاقل عکس­هایش را. حتّی کودکِ خانواده­ای که همه­اش به فکر بازار هستند نیز کتاب تمام رنگی را دوست دارد. خوب وقتی این بچّه یک کتاب مناسب در این سفر داشته باشد، مدام نقّاشی­ها و عکس­هایش را می­بیند و دلش می­خواهد مکانِ اصلی آنها را نیز ببیند و مادر و پدرش را مجبور می­کند که به وی اهمیت بدهند. کودک که اساساً دلِ خوشی از بازار ندارد! مگر برایِ اسباب بازی و چیزهای رنگ و لعاب دار! کودکی که چنین کتابی داشته باشد به نوعی همیارِ پلیسِ خانواده می­شود و حدّاقل نمی­گذارد خانواده الکی بروند جدّه! بگذریم از این­که وقتی بزرگ­تر شد چقدر این کتاب­چه­ای که در آن رنگ­آمیزی کرده برایش جالب خواهد بود و حتماً تأثیرات عمیقی در قلب وی و حبّ وی نسبت به مکّه و مدینه خواهد داشت.


از طریق این لینک میتوانید فایل pdf کامل سفرنامه را دریافت کنید.

  • جمعه, ۲۴ آذر ۱۳۹۱، ۰۶:۰۳ ب.ظ

بازخوردها  (۱)

سلام

اولش ک میبینم اینهمه نوشته اید و باید بخوانم با اکراه شروع میکنم...

اما وقتی ب اواسطش میرسم آنقدر جذب میشوم ک یادم میرود چقدر طولانی بود!

عمر عمره تان هم تمام شد.. انشاءالله اثراتش تا آخر عمر در زندگیتان باقی بماند...

یاعلی 

پاسخ:
سلام
شما لطف دارین
این روز البته کوتاه ترین روزنوشت بود!
و روز سیزدهم هم هست.
تازه هنوز میخواهم نتیجه بگیرم که عمر عمره، به این زودیا تموم نمیشه! :دی
یاعلی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

@hamkhahi_bot
hamkhahi.ir