بنده

زندگی با تغییر یک «حرف» بندگی میشود؛ اینجا هم، محل همان «حرف» ... بنده؛ بلاگ شخصی حسین بوذرجمهری
بنده را دنبال کنید

متفرقه

داستان کوتاه

59ام - روضه‌ی خانه‌ی هرندی

چهارشنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۳، ۱۰:۳۱ ق.ظ

وارد کوچه پس کوچه‌های کاهگلی و قدیمی پشت امامزاده جعفر یزد که میشوی و یکی دوبار همراه با کوچه‌های تنگ تاب میخوری، به محوطه‌ی باز و بزرگی میرسی که شهرداری اسمش را گذاشته پارکینگ محلّی امامزاده جعفر. از همانجا کوچه باریک سمت راست را پی میگیری. در انتهای کوچه درب زیبا و بزرگی که بازسازی شده و بالایش نوشته: «عمارت کاظمینی» پیداست. باز کوچه‌ی تنگ یک تاب میخورد و در همین تاب یک پارچه دست نوشته‌ی سیاه نصب شده است که: «مجلس عزاداری سنواتی مرحوم هرندی، از ساعت 4 تا 7 بعد از ظهر برگزار می‌گردد.» پارچه را که رد میکنی اوّلین در سمت چپ، که دری است چوبی و قدیمی، در خانه‌ی هرندی است. بالا سمت چپِ در، میراث فرهنگی یک تابلو نصب کرده که قدمت خانه را به زمان قاجاریه منسوب داشته و هرگونه دخل و تصرف در خانه را غیرقانونی اعلام کرده است.

خانه هرندی

روی دیوار روبروی درب خانه پرده‌ی سیاهی است که بزرگ روی آن نوشته: «یا حسین» که یعنی درست آمدی! اینجا مجلس عزای حسین است. در دالان ورودی خانه دو عکس سیاه و سفید بزرگ نصب است، البته روی آنها توضیحی از صاحب عکس نیامده امّا ناگفته پیداست که یکی مرحوم هرندی بزرگ است، صاحب خانه، و دیگری پسر بزرگ وی، حسین آقای هرندی، که او نیز به دیار باقی رهسپار گشته. پس از پیچ دالان، روی صندلی، حاج حسن آقای هرندی نشسته است و عصایش را در دست گرفته. با چشمان نیم باز، صورت افتاده و چهره‌ی خسته. زبانش مدام در دهان میجنبد و هیکل درشت و کم رمق او، نفس کشیدن را هم برایش سخت کرده. به سختی جواب سلامت را می‌دهد. با اینکه واضح است حتّی نشستن روی صندلی هم خسته‌اش میکند امّا باز نشسته تا به عزاداران حسینی خیرمقدم بگوید. کنار او حاج محمّد علی هرندی، فرزند سوم مرحوم هرندی بزرگ ایستاده است. او که هنوز سرپا تر است بعد از سلام و احوالپرسی، از بینایی و شنوایی ضعیفش گلایه میکند و عذرخواهی که ببخشید زودتر به جای نیاوردمتان. برای تصدیق حرفهایش همین بس که وقتی دارد با شما صحبت می‌کند به جای اینکه به صورت و چشمانتان نظر داشته باشد، جای دیگری مثل شانه‌تان را نگاه می‌کند و گوشش را به دهانتان نزدیک‌تر میگیرد.

دالان را که تمام میکنی با دو پله‌ی بلند وارد حیاط خانه میشوی. حیاط را فرش کرده‌اند و پوش زده‌اند. مردم در حد یک حلقه، دور حیاط روی زمین نشسته‌اند و به دیوار تکیه زده‌اند. وسط حیاط یک حوض گرد و آبنمای کوچک احساس آرامش میدهد. دور حوض چهار تکه باغچه‌ی کوچک است که سبزیِ برگهای پت و پهن هویج در آن خودنمایی میکند. حوض به رنگ آبی روشن است، انگار تازه نقاشی شده باشد. دیوارهای خانه هم بازسازی شده و کاهگلی است. دور تا دور حیاط اتاقهاست. یک تالار سمت جنوب است یعنی کنار دالان ورودی و یک تالار سمت شمال. در هر دو تالار خانمها نشسته‌اند امّا در تالار شمالی صندلی گذاشته‌اند. گویی خانمهای صاحب مجلس و از طبقه‌ی بالاتر آنجا باشند. آنجا به جای روضه، فضا شبیه به مهمانی است. سمت غرب حیاط، اتاق است. در یک اتاق سماور بزرگ و فنجان آماده‌ی پذیرایی است امّا در دیگر اتاقها برخی آقایان که باز از خویشاوندان صاحب مجلس‌اند، دو به دو نشسته‌اند و یکی در میان به منبر گوش می‌دهند و قلیان می‌کشند. در قدیم رسم بوده است که در مجالس عزاداری قلیان میدادند. حاج محمدعلی آقای هرندی روز عاشورا میگفت که پنج نفر آمده‌اند و به او گفته‌اند قلیان نگذارند. میگویند رسم میشود در دیگر هیأتها هم میگذارند و به بدنامی هرندیها تمام میشود. در ضلع شرقی حیاط منبر است. منبر قدیمی و با چوبها و میخهای تزئینی درشت و زمخت است امّا به نظر میرسد تازه به قهوه‌ای سوخته رنگ شده است.

در یزد رسم است هیأتهای سینه زنی به مجالس مختلف بروند. هر کدام بیست دقیقه‌ای نوحه بخوانند و سینه بزنند. خانه‌ی هرندیها هم همینطور است. آخوندها فرصتی برای منبر رفتن ندارند. تا بالای منبر میروند و پنج دقیقه صحبت میکنند هیأتی رخصت میطلبد و منبریها هم مجبورند حرفهای خود را تمام کرده نکرده جمع کنند. شاید نُقل مجالس یزد همین باشد، نوحه خوانی. مادر خانمم میگوید چند سالی بود هیأتها دیگر به خانه‌ی هرندی نمی‌آمدند. میگوید مجالسِ دیگر به آنها اجرت میدهند و هیأتها به آنجا میروند امّا اگر همچون من اقبال داشته باشی هیأتهای بی مزد و منت را خواهی دید. خوبی‌اش این است که شعرهایشان کوچه بازاری نیست، همین است که نوحه‌هایشان از منبرهایشان بیشتر گل میکند؛ هم حرفِ زیبا میزنند و هم زیبا حرف میزنند. هیأت گلچینان، ملّا فرج‌الله، میدان بعثت، تخت اوستا و.... شام غریبان هم که در خانه‌ی هرندی باشی با چشمهای نیم خیس‌ات میبینی که وقتی هیأت چراغها را خاموش کرده و نوحه میخواند، دخترهای تالار شمالی کنار پنجره می‌آیند و شمع روشن میکنند. دخترهای جغله‌تر هم به قصد حوض از لا به لای مردان ایستاده و دست به سینه، وول میخورند و روی لبه‌ی حوض شمع روشن میکنند. و اگر باز هم اقبال داشته باشی دسته شبیه خوانی را هم میبینی که شمر دارد و طفلانِ اسیری که شلّاق میخورند و در آن بین، مردی که لباس شیر پوشیده و خاک بر سر میکند. هیأتهایی که به خانه‌ی هرندی می‌آیند قطعاً از قدیم با این خانه آشنا هستند که مرام خرج میکنند و به این خانه احترام میکنند و دل صاحبان مجلس را گرم. نوحه سرا ممکن است به یاد بانی مجلس، مرحوم هرندی بزرگ، به بهانه‌ی سنّ حدوداً نود ساله‌ی مجلس، گریزی زند به اشعار بسیار قدیمی.

قدیمی ترین تصویر نخل برداری در یزد مربوط به سال 1280

عکس بالا که توسط کشیشان مسیحی انگلیسی در یزد گرفته شده؛ مراسم نخل برداری عاشورا در میدان امیر چخماق یزد مربوط به سال های حدود ۱۲۸۰ ه.ش. را نشان می دهد. (منبع) (عکس تزئینی است.)

مادر خانمم میگفت امسال چند روز قبل از شروع محرم، حاج محمّد علی به آنها زنگ زده و گفته که ما امسال روضه نمیخوانیم و آنها هم گفته‌اند پس ما هم نمیخوانیم. تا اینکه یکی از خانمهای فامیل که تا به حال روضه‌ی خانه‌ی هرندی نیامده بوده است، خواب دسته‌ی سینه‌زنی بزرگی را میبیند که خوشش می‌آید و قصد می‌کند همراهِ آنها برود. در خواب از دور و بریها که می‌پرسد این دسته کجا میرود؟ پاسخ میدهند: «خانه‌ی هرندی». همین میشود که پسرها دوباره مجلس را برپا میکنند. هرندی بزرگ وصیت کرده بوده است که سی سال پس از فوتش مجلس حسین را پسران ادامه دهند. حالا که چند سالی از آن سی سال گذشته پسران هنوز مراسم را ادامه میدهند. مادر خانمم ادامه داد: «زمان رضاخان که روضه‌خوانی قدغن بوده، هرندی بزرگ روضه را در زیرزمین خانه میگرفته. آخوند هم عبا و عمامه را در بقچه میپیچده و در مجلس به تن میکرده. دوباره موقع برگشت هم خلع لباس میشده و برمیگشته.» و با افسوس گفت: «آنوقت پسرها میخواستند همچین مجلسی را برپا نکنند!»


بی ربط: به مناسبت تجلیل امام خامنه‌ای از مراسم عزاداری در یزد این لینک را بخوانید.

درباره‌ی خانه‌ هرندی: لینک 1 - لینک 2

  • چهارشنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۳، ۱۰:۳۱ ق.ظ

بازخوردها  (۸)

سلام


احساس خیلی خوبی داشتم موقع خواندنشان. تقریبا یاد جلال آل احمد افتادم:))

پیروز باشید ان شاالله.

پاسخ:
سلام
از بزرگان یاد میکنید آدم شرمنده میشود.
ممنون از نظر لطفتون :)
  • هادی هدایت
  • خدا به قلمتان برکت دهد.
    بسیار شیوا و روان می‌نویسید
    پاسخ:
    سلام
    ممنون از نظر لطف شما :)

    علت بیماری ها

    10- امراض اصلی و حقیقی در درون جان آدمی هستند اینها که امراض نامیده می شوند در فرهنگ عامه بشری، عذابها و علائم آن امراض نهان می باشند.

    19 - از اعجاز و کرامت عرفان درمانی اینست که آدمی تحت الشعاع نور معرفت نفس به عمق و ریشه عذاب و بیماری اش که یکی از رگ و ریشه های کفر اوست بینا شده و از آن توبه می کند و این توبه عین شفاست. که این نوع درمان و شفا، ویژه معارف ماست و سابقه نداشته است. و این بواسطه روح و نوری است که خداوند به قلم ما عنایت کرده است.

    21 - اگر بخواهیم که عناصر کفر بشری را که منابع امراض و عذابهای او هستند نام بیریم عبارتند از : حرص، انکار، حسد، دروغ، کبر، ستم ، تهمت ناحق، بدبینی ، عداوت با حق ، ناسپاسی، رحمت ناپذیری ، و خودپرستی که در نقطه مقابل این صفات قرار دارند که صفات ایمانی بشرند: قناعت، تصدیق، سخاوت، تسلیم، تواضع، عدالت، حق جوئی، خوش بینی، خیرخواهی ، شکر نعمات، پذیرش محبت و تقوا.

    از " کتاب عرفان عملی " استاد علی اکبر خانجانی

    دانلود از سایت : بنیاد نشر استاد خانجانی http://www.khanjany.com/

    و وبلاگ حاضر http://d01.megashares.com/dl/4hAihVq/resaleieerfaneamali.zip

     

    پاسخ:
    سلام
    یک سرچی درباره این بنده‌ی خدا کردم ببینم کیست؟ به این مطالب که در وبلاگشان آمده رسیدم از پیگیری نظرتان خودداری کردم:
    • ر عین حال مطابق خوابی بود که قبلاً دیده بودم و می دانستم که در آنجا وظیفۀ بزرگی در انتظار من است . در آغاز این سفر به قصد زیارت راهی حرم امام رضا شدم ولی از فرط ازدحام حتی نتوانستم وارد یکی از صحن ها شوم . در فلکه رو بروی حرم ایستاده و از همانجا سلام کردم در حالی که تمام جانم با اندوه غربت امام محشور بود . بناگاه دیدم گنبد حضرت در آسمان شکافته شد و آن حضرت به زانو نشسته و بر من سلام و سجده نمودند
    • تنها این پیره زن بود که دست به دامن من شده بود تا خاندانش را از این دوزخ خارج کنم . در طی این مدّت در عین حال از طریق همین پیر زن صدها بیمار لا علاج برای درمان می آمدند و شفا می یافتند و می رفتند
    • به حیات رفتم تا شاهد کسوف باشم که بناگاه مواجه با آن «شاه ِ خورشید کُله » به زعم حافظ شدم و دانستم که همۀ افسانه های عرفانی ما واقعیّت دارد . من شاهی را دیدم که پایش بر زمین و سرش بر آسمان می سائید و خورشید همچون تاجی بر سرش بود و من او را از نیم رخ می دیدم که در دلم گفتم : پروردگارا بخاطر رنجی که در این چهل روز در این جهنّم کشیدم صورتش را به من نشان بده . و من به ناگاه صورتش را تمام رخ دیدم و حیران ابد شدم . آیا می دانید من چه کسی را دیدم ؟ من کسی جز خودم را ندیدم
    • نیمه شب شد و من از فرط ضعف و گرسنگی به ناگاه دچار احساس موت شدم و این پیرزن شاهد حال من بود . در حالتی بین مرگ و زندگی از او خواستم که برایم کمی نمک بیاورد ، او رفت و من بر روی تخت افتادم و بیهوش شدم و در همین حال از شیشۀ پنجره ماه را دیدم که بر من فرود آمد و من دیگر هیچ نفهمیدم . وقتی بهوش آمدم دیدم پیرزن با نمکدانی در دست بر بالای سر من ایستاده است و چون باران اشک می ریزد و همچون بید می لرزد . من از او پرسیدم که چه اتّفاقی افتاده است ؟ در جواب گفت : « آقا شما کی هستید ؟ » و من در پاسخ گفتم : من دکتر خانجانی هستم که چهل شبانه روز مهمان شما هستم و همینک قصد رفتن دارم . پیرزن گفت : نه شما دکتر خانجانی نیستید . من پرسیدم : پس کیستم ؟ پیرزن گفت : شاید مسیح هستید ، شاید هم یوسف و شاید هم امام زمان . از او پرسیدم : چرا چنین می گویی؟ پیرزن گفت : من چهل شبانه روز در دلم با شما جنگیدم تا شما را باور نکنم تا اینکه چند لحظۀ پیش که با نمک بازگشتم شما را بر روی تخت ندیدم بلکه ماه بر روی تخت افتاده بود که بناگاه از همین پنجره به آسمان رفت و حجّت بر من تمام شد .
    خواستم نظر شما رو پاک کنم دیدم اگر اینها رو اینجا بگذارم دیگران هم در این مورد آگاه بشوند. 
    ممنون
    یاعلی
    خیلی خوب حس رو انتقال داده بودید
     تشکر
    پاسخ:
    سلام
    ممنون:)
    سلام بزرگوار. ما هم از تلویزیون همیشه محو عزاداری یزدیها میشیم.
    همسرم همیشه میگه آخرش باید یه محرم برم یزد.
    خدا از همه قبول کنه عزاداریها رو.
    پاسخ:
    سلام
    شما لطف دارید. انشالله یک موقعی که ما هم یزدیم تشریف بیارید در خدمت باشیم :)
  • مارال رئیسی
  • سلام.وب خوبی دارید
    خوشحال میشم به منم سر بزنید و نظر دهید
    با تبادل لینک هم موافقم
  • حامد افراسیاب
  • وبلاگ جالبی داری جوون. موفق باشی.
  • حمید رضا هرندی
  • h.r h:
     سلام و عرض ارادت
    کمال تشکر و امتنان را از جناب عالی به خاطر توصیف خوب شما از مراسم سنواتی ابا عبدالله حسین در منزل موروثی هرندی دارم
     یکدفعه تو اینترنت دیدم جالب بود و مال چندین سال قبل البته مواردی هست که لازم دانستم جهت تکمیل خدمتتان عرض نمایم :
    _مثل قدمت که بالغ بر ۹۰ ساله داره 
    _قرار نبود برگزار نشه ولی چون موروثی بود فقط نظر سنجی شد که البته موافق و مخالف داشت ولی پسران حاج غلامحسین موافق برگزاری بودند که البته در نهایت ادامه یافت. 
    _قلیان به خاطر مصوبه اداره اماکن از مجلس حذف شد نه به دلیل دیگری چون یک رسم قدیمی بود و موردی نداشت.
    _وصیت شده بوده ۳۰ سال بعد فوت پدربزرگم ( حاج غلامحسین)مجلس حتما ادامه یابد که الان حدود ۴۰ سال است که ادامه یافته است.
    _ هیاتهای عزاداری چندین سال بود که نمی توانستند حضور پررنگ داشته باشند به دلیل زمان برگزاری مجلس که از زمان رضا شاه به دلیل مسایل امنیتی باید در زمان نامناسب برگزار میشد که مشکلی پیش نیآید و قبل از اذان مغرب ختم میشد و چندین سال به خاطر قرار گیری در فصل زمستان و غروب خورشید حدود ساعت ۵_۶ امکان جمع شدن هیات ها و حضور نبود.
    ولی به هر برای خود من هم جالب بود و واقعا  هر آنچه را دیده و یا شنیده بودید ذکر کرده بودید و یه تذکر به ما و خیلی از فامیل های ما و البته دیگران که این شرایط و مجالس و شبیه آن را داریم ولی  درست و صحیح برای نسل و فامیل خودمان و دیگران در هیچ جای حداقل در دسترسی ثبت نمی کنیم. 
    در انتها از طرف خودم و بستگانم از جنابعالی سپاسگزارم.
    پاسخ:
    سلام و عرض ارادت آقای دکتر هرندی
    از لطف و بزرگواری شماست
    ممنون از نکات اصلاحی که ذکر کردید. اصلاح شد
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی

    @hamkhahi_bot
    hamkhahi.ir