بنده

زندگی با تغییر یک «حرف» بندگی میشود؛ اینجا هم، محل همان «حرف» ... بنده؛ بلاگ شخصی حسین بوذرجمهری
بنده را دنبال کنید

مراسم روز دوم، در مسجد ریگ یزد، واقع در خیابان قیام بود. کنار درب ورودی شش هفت صندلی برای میزبانان گذاشته بودند. محمّد آقا من را هم کنار خودش روی صندلیها نشاند. با خودم فکر میکردم آنهمه بزرگتر از من در مجلس هستند که نسبت نَسَبی با حسن آقا دارند؛ چرا من باید میزبان باشم؟ امّا بعد دیدم که من بوده ام که در خانه حسن آقا با او زندگی کرده ام، هرچند اندک و هرچند با نسبت سببی. هر بار از شرّ تهران خلاص میشدیم و به آغوش یزد پناه میبردیم، حسن آقا یکی از اوّلین سؤالهایش از من این بود که «کی درستون تموم مِشه؟!» و من هر بار با شرمندگی تعداد سالهای باقیمانده را برایش میشمردم. شاید دروغ نگفته باشم اگر بگویم هر بار از تهران میرفتیم میپرسید؛ غیر از دفعات آخر. انگار نا امید شده بود. من هم نمیدانستم که آیا حسن آقا روزی را که بالاخره درسمان تمام شده و به یزد بازگشته‌ایم را میبیند یا نه. دروغ هم نگویم، امیدی نداشتم. اصلاً برای همین هر بار سؤال میپرسید شرمنده میشدم. احساس میکردم تنها نوه دخترش، از تنها فرزندش را دزدیده‌ام و تهران برده‌ام. آن هم دختری که شبیه ترینِ فرد فامیل به حسن آقا بود، خَلقاً و خُلقاً! احساس دزدی که هر از چندی صاحب مالش را میبیند و هربار صاحب از دزد سراغ مالش را میگیرد و میپرسد: «بالاخره کی برایمان می‌آوریش؟»

اوّلین بار، حسن آقا را، سه سال پیش، در مراسم خواستگاری دیدم. مادر و پدر خانمم را قبل از آن هم دیده بودم امّا حسن آقا را نه. دو سال پیش از خواستگاری، عید نوروز، محمّدآقا در جاده‌ی مشهد تصادف سختی میکند. حسن آقای بعد از تصادف دیگر حسن آقای پیش از آن نشد. در اثر زخم بستر، همسر حسن آقا چند ماه بعد از تصادف از دنیا میرود و حسن آقا هم 5 سال بیشتر دوام نیاورد. حسن آقا یک سال بعد، پس از جراحی کیسه‌ی صفرا به کما رفته بود. دکترها هم نا امید از بازگشتش بودند و میخواستند دستگاهها را از وی جدا کنند. لکن حسن آقا، 5 سال دیگر هم فرصت گرفت. هوش و حافظه‌اش سر جایش بود امّا دیگر نتوانست مثل قدیم، قد راست کند؛ و چه زیبا که در راه مشهد افتاده شد و در شب شهادت شهیدِ خراسان به زیارتِ آن امام غریب شتافت. از آن پس او بیشتر در خانه و جلوی تلویزیون مینشست. همین بود که من تا قبل از خواستگاری ندیده بودمش. با این حال او همچنان ابهّت خود را داشت. یادم هست در مراسم خواستگاری فقط او و پدرم صحبت میکردند. مادر و پدر خانمم به احترام او حرفی نمیزدند. بعد از حال و احوال پرسیها و آشنایی های عمومی، حسن آقا همان شب خواستگاری زمان عقد را مشخّص کرد. با وجودی که مادر خانمم مخالف بود امّا حسن آقا کار را یکسره کرد. از همانجا از او خوشم آمد! کی باور میکردم یکی از تاجرهای بزرگ شهر، تنها نوه دخترش را شب اوّل خواستگاری به منی که نوزده سال بیش ندارم و تازه سال اوّل دانشگاهم هست و با ملاکها و معیارهای اهل دنیا، نه کار دارم و نه مدرک و نه سرمایه و نه کارت پایان خدمت سربازی، بدهد؟ امّا حسن آقا در کار خیر درنگ نمیکرد.

مقداری از مراسم مسجد ریگ که گذشت، عباس آقا از من پرسید: «ماشین داری؟» گفتم «بله». بعد با یکی از کارگرهای قدیم کارخانه‌ی حسن آقا به اسم رمضون صحبت کرد که با من برویم دنبال کاری. من هم نپرسیدم چه کاری و رفتیم. در خیابان قیام از میدان بعثت که گذشتیم و وارد کوچه پس کوچه‌های قدیمی شدیم آقا رمضون از ماشین پیاده شد و دنبال خانه‌ی مورد نظرش گشت. فکر کردم چیزی میخواهد از کسی بگیرد و برویم. وارد کوچه تنگی شد که دنبالش نرفتم. کمی صبر کردم دیدم نیامد پس دنبالش رفتم. دیدم جلوی خانه‌ای ایستاده و در خانه باز است. جلوتر که رفتم دیدم آخوندی در چارچوبه‌ی در ایستاده. روز پیش دیده بودمش. حاج سید احمد دعایی بود. نماز میت حسن آقا را خواند. در نماز بغضش ترکید. بعد از نماز همانطور ایستاده از خاطراتش با حسن آقا گفت. از اینکه همبازی دوران کودکی بوده‌اند. از اینکه دست حسن آقا راحت به کار خیر میرفته. با عزّ و احترام سوارش کردم و سمت مسجد بازگشتیم. فاصله‌ای نبود و در این فاصله حاج آقا تنها نسبت من را با حسن آقا پرسید. مسجد که رسیدیم حاج آقا بالای منبر رفت و من دوباره روی صندلی کنار درب نشستم. از آنجا که نشسته بودم حرفهای حاج آقا کمتر شنیده میشد؛ مخصوصاً که مدام باید با افراد مختلف سلام و خداحافظی میکردیم.

منبر حاج آقا که تمام شد این بار من پیش قدم شدم که او را بازگردانم. ماشین را جلوی مسجد آوردم و حاج آقا را سوار کردم. حاج آقا تا نشست و آرام گرفت پرسید: «شما اولاد دارید؟» داشتم وسط خیابان قیام دور میزدم و حواسم پرت بود. شنیدم: «شما مولی دارید؟» دیدم بی معنی است برای همین خواستم تکرار کند امّا باز هم متوجه کلامش نشدم. دیدم زشت است برای بار سوم بپرسم، گفتم «بله!». چندین بار پاسخ گفت: «الحمد للّه». کمی جلوتر رفتم و به حرفش فکر کردم متوجه شدم که «اولاد» گفته. خواستم اصلاحش کنم امّا حاج آقا خاطره‌ای تعریف کرد از حسن آقا که وی فرزند نمیتوانسته بیاورد و پی دوا و درمان گرفته و تا آلمان هم رفته. امّا تعریف میکرد که کلّی از ایشان هم التماس دعا داشته و حاج آقا هم در بسیاری لیوانهای آب ندیده دعا میخوانده و به حسن آقا می داده. دیدم پیرمرد از اینکه ما اولاد داریم خوشحال شده دلم نیامد بگویم اشتباه شنیدم. پاکت انتهای مجلس را هم قبول نمیکرد و از دوستی دیرینش با حسن آقا میگفت و اینکه حسن آقا به گردن ایشان حق دارند. به مسجد بازگشتم و این بار از درب دیگری وارد شدم تا روی صندلیها ننشینم. کنار پدرم رفتم و از او پرسیدم حاج آقا دعایی بالای منبر چه گفت؟ پدرم هم خاطره‌ای را که حاج آقا تعریف کرد برایم بازگو کرد:

زمانی آیت الله مجتهدزاده از مشهد به یزد آمده بودند و در خانه‌ی حاج سید احمد دعایی اقامت داشتند. روزی درب کیف ایشان باز بود و تعداد زیادی پرونده در کیف پیدا بود. آیت الله دعایی از جناب مجتهد زاده چیستی پرونده ها را جویا میشوند و ایشان هم عرض میکنند اینها پرونده جهیزیه نوعروسان است که در امر تهیه آنها با آیت الله مصباح یزدی و خیرین همکاری میکنند. آیت الله دعایی از ایشان میپرسند چه کسانی خیّر هستند و ابتدا جناب مجتهد زاده از پاسخ امتناع میورزیدند امّا با اصرار جناب دعایی میگویند: «اتّفاقاً از دوستان شما هستند. آقای هرندی.» آیت الله دعایی که از کار پنهانی حسن آقا تعجب میکنند مسئله را با حسن آقا در میان میگذارند و از ایشان تشکر میکنند. حسن آقا نیز در جواب میگویند: «ما هر چه میکنیم داریم پیش شما درس پس میدهیم. ما اینها را از منبرهای شما یاد گرفته‌ایم.» و بعد حسن آقا داستانی نقل میکنند: «شبی یکی از متمولین قدیم همراه با نوکرش پیش معتمدی میرود تا وصیت کند. وصیت میکند که فلان اموالش را وقف کنند و مقداری خیرات و باقی هم ارث. از محضر معتمد که خارج میشوند تا به خانه برگردند؛ نوکر به جای آنکه فانوس را جلوی پای ارباب بگیرد تا راه روشن شود و ارباب طی طریق کند، فانوس را مدام پشت ارباب میگیرد. ارباب که از این کار نوکرش از کوره در میرود علت کار وی را جویا میشود. نوکرش هم به او میگوید: «من این را از شما آموخته‌ام. کاری که شما امشب کردید مانند آن است که نور را پشت خود بگیرید و حرکت کنید. شما تا زنده هستید نمیخواهید این کارها را بکنید پس امید پوچی دارید تا بعد از شما اینها را انجام دهند.» ارباب که به خودش میاید از نوکرش تشکر میکند و همان شب پیش معتمد میرود و وصیت را میگیرد و قضیه نوکرش را هم به او میگوید و از فردای آن روز میرود تا همه‌ی آن کارها را خودش انجام دهد.»

مادرم که این خاطره را شنید گفت: «مردی که این داستان همیشه در ذهنش باشد، معلوم است که به آن عمل میکند». راست هم میگفت. حسن آقا هرچه داشت را بخشیده بود. یک خانه‌ی کامل و مرغوبش را به اسم سهم امام به آیت الله محمّد علی صدوقی سپرد. بعد از آن تصادف، میخواست باقی اموالش را هم ببخشد امّا هیچی برایش نمانده بود. هر چه داشت یا بخشیده بود یا به اسم پسرش کرده بود. آخر عمر یا کتاب دعا دستش بود یا تسبیح. یکبار هم یاسمن دیده بود کتابی از علی شریعتی میخواند! و من پس از فوتش تازه داشتم او را میشناختم. خدا میداند چقدر از خودم ناراحت شدم از اینکه سه سال با او زندگی کردم امّا به اندازه‌ی سه روز با او هم کلام نشدم. او مردی تو دار و کم حرف بود، امّا اگر سر صحبت را با وی باز میکردی بی پروا سخن میگفت؛ دقیقاً همان چیزی را میگفت که در قلبش بود. فیلم بازی نمیکرد. اگر از او میپرسیدم حتماً حرفها داشت تا بزند؛ لکن هرچه خودم را سرزنش کنم که از او نپرسیدم کم است. چه چیزهایی که او بلد بود و خیلیها بلد نیستند. از او بهره نگرفتم. فرصتی خدا به من داد و من نفهمیدم. دیدم که او رفت و دست من خالی است و چشمان من خیس.

حاج حسن آقا هرندیاتاق خواب حسن آقا


مراسم چهلم آن بزرگوار در تاریخ 9 بهمن 93 در مسجدالرضای صفائیه یزد، بعد از نماز مغرب و عشاء برگزار خواهد شد.

درباره سید احمد دعایی + + +

رَحِم الله مَن قَراَ الفاتحةَ مَعَ صلوات...+ + + 

عاشورای امسال مطلبی نوشتم درباره روضه خانه هرندی که میتوانید بخوانید. در آنجا نوشته‌ام که اگر پیچ دالان را طی کنی، حاج حسن آقای هرندی را میبینی. امّا باید اصلاح کنم. دیگر او را نمیبینی. احتمالاً اینبار تنها عکس او را روی دیوار دالان و کنار عکس حسین آقای هرندی خواهی دید.

  • شنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۳، ۰۸:۴۸ ب.ظ

بازخوردها  (۷)

  • مدافعان حرم
  • پایگاه رسمی مدافعان حرم http://www.modafeon.blogfa.com
    ما را با درج لینک یا بنر و یا نشر مطالب در وبگاه خود یاری نمائید
    یاعلی
    سلام 
    خَلقا که خیلی شبیه هستند..
    چقدر خوب که تاریخ و زمان چهلم را زدید..
    ان شاءالله بتوانم بیایم


    پاسخ:
    سلام
    ممنون از شما. حضورتون باعث شادی روح اون مرحوم و تسکین خاطر ماست. منتظرتون هستیم
    سلام برای تبادل لینک اتوماتیک به ما سر بزن 
    صفحه تبادل لینک : www.vanill.ir/page/link
  • سیامک عبادی
  • سلام دوست عزیزم، وبلاگ خیلی خوبی داری، اگه دوست داشتی میتونیم با هم تبادل لینک کینم ..
    منتظرتم
    سیامک عبادی
    سلام
    خدا رحمتشان کند
    خاکشان بقای عمر شما و همسرتان
    حقا داغ عزیز سخت است. خصوصا وقتی که چنین خوب بوده باشد 
    خدا صبرتان بدهد...
  • سید جلال الدین منتظری
  • سلام علیکم ..
    از مطالب جالب وآموزنده ی وبلاگ شما بسیار لذت بردیم..
    وبلگ بسیار مناسب و توسعه یافته در همه ی زمینه های خبری فرهنگی و علمی دارید
    ان شاء الله که در آینده روابط سازنده ای بین دو وبلاگ باشد ..
    ومن الله التوفیق.
    پاسخ:
    سلام
    ممنون از نظر لطف شما :) ان شاء الله
    خدا رحمتشون کنه و به هممون توفیق خوب و خیر زیستن بدهد إن شاء الله
    همچنین اولاد شما رو زیر سایه ی پدرمادر عاقبت به خیر بکند إن شاء الله
    پاسخ:
    سلامت باشید
    ممنون از دعای خیرتون... ان‌شاءالله
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی

    @hamkhahi_bot
    hamkhahi.ir