بنده

زندگی با تغییر یک «حرف» بندگی میشود؛ اینجا هم، محل همان «حرف» ... بنده؛ بلاگ شخصی حسین بوذرجمهری
بنده را دنبال کنید

متفرقه

داستان کوتاه

معصومه (1)

چهارشنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۴، ۱۰:۰۶ ب.ظ

معصومه‌ی زیبا همانطور که چشمان خیسش را به لپ‌تاپ دوخته بود و عکسها و خاطراتش را مرور میکرد یاد گذشته‌های دور افتاد. یاد راه طولانی و سختی که طی کرده بود. یاد روزهای دبیرستان. روزهای پر استرس کنکور. زمانی که به سختی آن طبع دخترانه‌ی شیطنت‌انگیزش را کنترل میکرد تا بتواند درس بخواند. تا مایه‌ی افتخار باشد. آن وقتها همیشه به خانواده‌اش فکر میکرد. به اینکه وقتی خبر قبولی‌اش را بشنوند چقدر خوشحال خواهند شد. و همینطور هم شد. خبر قبولی دخترک یزدی در پزشکی دانشگاه تهران به اندازه‌ای شیرین بود که مادر در همان ساعات اوّل همه‌ی دوست و آشنا را خبر کرده باشد. پدر هم که نمیخواست با خوشحالیهای اغراق آمیز غرور مردانگی‌اش لطمه‌ای ببیند در فکر تبریک به دخترش امّا از نوعی دیگر بود.

پس از خوشی‌های نخستین باز روزهای سخت رسیدند. معصومه یاد شبی افتاد که باید از خانواده‌اش دور میشد. حالا او میبایست از دل شهرستانی کوچک به اقیانوسی بزرگ میزد. اشکهای جدایی مادر و لبخند تلخ پدر را تنها آینده‌ی درخشان معصومه التیام میبخشید. معصومه نیز با دلی پر زشوق و چشمی پر ز اشک نگاهش را از مادر و برادر کوچکترش میگرفت. در آن شب پاییزی سوار بر ارّابه‌ی آهنی، معصومه‌ی کوچک و پدر دلسوزش همچنان که با چشمانشان از پنجره‌ها مادر و برادرش را بدرقه می‌کردند در دل ظلمت محو شدند.

معصومه با اشک و لبخند از توی لپ‌تاپش عکسهای سال اوّل دانشگاه را آورد و دانه دانه عکسها را که مرور میکرد لبخندش باز تر و سیل چشمانش بیشتر میشد. قیافه خود و دوستانش را میدید که چقدر کوچک و ساده و معصوم بودند؛ با آن مقنعه‌ها و مانتوهای گنده و گشاد و چهره‌های هنوز نوجوان. لابه‌لای عکسهای خوابگاه، دوستانش را میدید که حالا هر کدام جایی رفته بودند؛ یکی تخصص می‌خواند، دیگری طرح خدمت می‌رفت و آن یکی خانه‌ی بخت بود. به اینجا که رسید لحظه‌ای درنگ کرد، لبخندش بند آمد و اشکانش خشک شد.

یاد سال دوم دانشگاه افتاد. تابستان که یزد رفته بود با غرغرهایش از خوابگاه، پدر و مادرش را ناراحت کرده بود. پدر که هنوز احساس میکرد آنطور که باید از زحمات دخترش در قبولی دانشگاه قدردانی نکرده است بیشتر به فکر فرو رفت. با آنکه خانواده‌شان هم از لحاظ مالی و هم مذهبی خانواده‌ای معمولی بودند امّا پدر تصمیمی گرفت. او میخواست هرجور که هست علاقه‌اش را به دخترش نشان دهد؛ نمیخواست دخترش احساس کمبود کند؛ او میخواست همانطور که او به دخترش افتخار میکند، معصومه هم به او افتخار کند. پدر معصومه تصمیم گرفت برای راحتی دخترش خانه‌ای نزدیک به دانشگاه برای او اجاره کند.

معصومه به اینجای خاطراتش که رسید کمی اشکانش را پاک کرد. همانطور که در آن هوای سرد زمستانی روی کاناپه‌ی روبروی تلویزیون لم داده بود، چشمانش را از مانیتور گرفت و بر خانه‌ای که پدرش برایش گرفته بود انداخت. صدای همه‌ی آن خنده‌ها و شیطنت‌ها در گوشش پیچید. با جای جای این خانه خاطره داشت. در کنار گاز و وقتی که غذا میپخت؛ کنار جا کفشی و وقتی که کفشهایش را داخل جاکفشی میگذاشت؛ پشت میز مطالعه و وقتی که درس میخواند و حتّی روی همین کاناپه‌ای که الآن روی آن لمیده بود.

با نگاهش همه‌ی مکان‌های خانه و همه‌ی آن خاطرات را نوازشی کرد و چشمانش را بست. دمی عمیق فرو برد و با باز دم بلند خود، آهی کشید. لباس تنش کم بود و هوای خانه سرد. با وجودی که شوفاژها روشن بود، دست و پایش یخ کرده بود. امّا از درون احساس دیگری داشت. بدنش گُر گرفته بود. احساس میکرد مغزش دارد میسوزد و از چشمانش آتش بیرون میجهد. باز هم نفسی بلند کشید و سعی کرد تمام آن خاطرات خوش را زنده کند. نمیخواست آن خاطره‌ها از ذهنش بروند. حالا که دیگر وقت جدایی بود، میخواست حدّاقل از این خاطرات جدا نشود.

ادامه دارد...


پی نوشت: اگر علاقه دارید این داستان ادامه داشته باشد، دوست دارید ادامه‌ی آنرا چگونه بنویسید؟ لطفاً هرچقدر دوست دارید در کامنتها بنویسید.

  • چهارشنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۴، ۱۰:۰۶ ب.ظ

بازخوردها  (۸)

  • محمد صابر نی ساز
  • من ملک بودم و فردوس برین جایم بود ....

    حیف ....
  • سید مجتبی امین
  • شروع خوبی بود ولی ادامه اش احتیاج به یک قصه ی قوی دارد مثلا مشکلاتی که در ادامه برای او بوجود آمده بود در شهر تهران و .... 
    به وسط های متن که رسیدم یاد فیلم دربند افتادم.
    با اینکه فیلم قوی ای نبود ولی سوژه ی مهمی داشت.
    حالا شما هم تمومش کنید ببینیم چی میشه آخرش
    پاسخ:
    سلام
    ممنون از لطفتون. قسمت اصلی داستان در ادامه اش ولی متأسفانه به دلیلی که در ادامه خواهم گفت شاید این داستان آن کشش مدّنظر شما در داستانها را نداشته باشد.
  • پرواز سپید
  • سلام
    احساس خطر می  کردم. انگار این اتفاق افتاده...
    سوژه واقعی نبوده؟
    پاسخ:
    چرا خطر؟ چه اتفاقی؟ هنوز که اتفاقی نیافتاده! انشالله ادامه خواهد داشت.
    شما احساس خطرتون رو تا اینجا و درباره ادامه داستان شرح بدید
    از این داستان بوی اتفاقات خوب به مشام نمی رسد به گمانم...!
    پاسخ:
    ...
  • فاطمه حمزه لوی
  • آنطور که از اشک های معصومه بر می آید، حادثه ای تلخ در راه است
    شاید هم سلسله ای از حوادث که منجر به پایان تلخی شده اند.
    البته می توان تعبیر دیگری هم داشت از این اشک ها.
    اینکه معصومه تصمیم تازه ای گرفته است. مثلا هجرت و گذشتن از خیلی چیزها...
    نمی دانم چرا، ولی حس همذات پنداری ام را بر انگیخت.
    ادامه بدهید لطفا
    من اگر بودم، دوست داشتم اتفاق دوم(هجرت) بیفتد اگرچه شاید ظاهر جذابیت زیادی نداشته باشد

    پاسخ:
    کاش معصومه هم مثل شما بود و جذابیت را رها میکرد...
  • ...:: گاه‌نویس ::...
  • من هم بنظرم می رسد معصومه قرار است از بعضی چیزها دلش را بکند. مثلا هجرت کند. این هحرت هم داستانی است. صحبتهای اخیر آقای پناهیان در مورد هجرت تامل برانگیزند
  • فاطمه حمزه لوی
  • نه!
    من نتوانستم اینطور باشم
    اما دوست داشتم لااقل در این داستان همچو اتفاقی بیفتد
  • محمد صابر نی ساز
  • لینک شدی
    پاسخ:
    ممنون برادر :)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی

    @hamkhahi_bot
    hamkhahi.ir