بنده

زندگی با تغییر یک «حرف» بندگی میشود؛ اینجا هم، محل همان «حرف» ... بنده؛ بلاگ شخصی حسین بوذرجمهری
بنده را دنبال کنید

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سلامت» ثبت شده است

با یک جستجوی ساده‌ی عبارت «us president annual salary» می‌توانید در همان صفحه‌ی اول گوگل میزان درآمد سالیانه او را که 400 هزار دلار است ببینید. البته مبالغ دیگری به رئیس‌جمهور امریکا پرداخت می‌شوند که از آنها صرف نظر می‌کنیم. اگر قیمت دلار را 3500 تومان در نظر بگیریم، درآمد سالیانه رئیس‌جمهور امریکا (بعنوان یک شخص حقوقی) سالانه 1/4 میلیارد تومان خواهد بود که با تقسیم بر 12، حدوداً ماهانه 117 میلیون تومان، درآمد رئیس‌جمهور امریکاست.

درآمد سالیانه‌ی مقامات عالی قوای سه گانه‌ی امریکا (منبع)

... الباقی را در ادامه‌ی مطلب مطالعه کنید.

وزیر بهداشت در بخشی از واکنش تلگرامی خود (این مطلب) به موضوع افشای فیش‌های حقوقی چندصد میلیونی در وزارت بهداشت آورده‌اند:

اولین باری که فیش در کشور افشا شد مربوط به همین سفر بود که هزینه سه روز اقامت هیئت همراه وزیر ۱۷ هزار تومان شده بود؛ هواداران حزب توده کپی فیش مربوطه را بر در و دیوار خیابانها و دانشگاهها چسبانده بودند و بلوایی در کشور بپا کردند.

جناب وزیرِ سرمایه‌دار در اشاره‌ای دیگر افشای فیش‌های حقوقی را «افشاگری‌های توده‌وار» خوانده‌اند. آقای وزیر، خوب است بدانید که این افشاگران توده‌ای نیستند، اینها همان جوانان انقلاب و انقلابی‌اند، بلکه این شمایید که لیبرال شده‌اید.

... الباقی را در ادامه‌ی مطلب مطالعه کنید.

بخش اول این مطلب را از طریق این پیوند مطالعه کنید.

1 منابع پایدار برای جیب سوراخ نظام پزشکی

این روزها با افشا شدن فیش‌های حقوق و کارانه‌ی پزشکان فضای آینده‌ی نظام سلامت روشن‌تر شده است. هرچند پیش از این نیز مردم از کارانه‌های چندده میلیونی پزشکان بی‌خبر نبودند اما این دست پرداخت‌ها همواره از طرف مسئولین تکذیب می‌شد. ایرج حریرچی در نشست خبری سخنگوی وزارت بهداشت در این‌باره گفت: «حتی یک نفر در وزارت بهداشت دریافتی چند صدمیلیونی نداریم و شوخی 13 مخصوص 13 فروردین است!»[1] امّا با افشای فیش‌های حقوقی، مسئولین وزارت‌خانه بصورت رسمی می‌گویند در مواردی پرداخت‌های بالای صد میلیون تومان نیز وجود دارد.[2]

... الباقی را در ادامه‌ی مطلب مطالعه کنید.

نظام سلامت

مدیریت

شفافیت

استراتژی انگری بردز!

چهارشنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۴، ۱۰:۳۸ ب.ظ

چند وقتی است وارد روند پایان نامه شده‌ام. پایان نامه مرا یاد فیلم «Theory of Everything» می‌اندازد. جایی که استاد «راهنما» دنبال دانشجویش میرود، او را با خودش به محافل مختلف میبرد تا نکند جرقّه‌ای به ذهن دانشجو برسد. هر روز همچون باغبانی که به نهالش سر میزند تا ببیند آیا جوانه زده است؛ از دانشجویش سراغ ایده‌ای برای پایان نامه می‌گیرد. امّا حال و وضع ما چنین نیست! استقبال از ایده‌های جدید کار آن کافران است! ما برای اینکه اثبات کنیم با استفاده از اسلام و قرآن و میتوان نظام‌سازی کرد راه درازی داریم.

از دبیرستان به هدف تحوّل در علوم انسانی برای کنکور و دانشگاه درس میخواندم. در کارشناسی که موقعیتش را نیافتم امّا در کارشناسی ارشد با توپ پر وارد شدم! آماده‌ی شلّیک به دیوارهای بلند این دژ عظیم. امّا حالا میبینم که باید تغییر استراتژی دهم. به جای حمله مستقیم باید نامتقارن وارد شوم! در این مقطعِ ضعیف، نمیشود شلّیک محکمی به دیوارهای این دژ قوی و عظیم داشت. شاید نتوانم با بهترین شلّیکی هم که دارم به داخل این قلعه رخنه کنم. باکی نیست. هنر استراتژیست تحلیل محیط و تعیین استراتژی حمله، مبتنی بر آن است. استراتژی خود را تغییر دادم. استراتژی انگری بردز را اتخاذ کردم!

در انگری بردز وقتی میخواستید بمبی به یک دژ سنگی شلّیک کنید، بدترین راه پرتاب بمب به صورت مستقیم به دیوارهای روبرویی قلعه بود و هوشمندانه‌ترین راه پرتاب قوسی بمب به صورتی که از بالا، وارد قلعه شود و قلعه را از درون مفجر و متلاشی کند. بنابراین تصمیم گرفتم با یک پایان نامه خوب، و نه ساختارشکن، نظر اهالی این علم را جلب کنم. وارد فضای این علم شوم و پس از آن منفجر شوم! ان‌شاءالله...


درباره‌ی جنگ نامنظّم علمی: بخوانید.

همواره اختلاف طبقاتی یکی از بزرگترین موانع دستیابی به عدالت اجتماعی بوده است. «مارکس» در نظریه «آگاهی طبقاتی» خود معتقد بود در نظام اجتماعی فئودالی، مردم تحت فرمان یک فئودال بودند و به دلیل بزرگی زمین‌های فئودالها و عدم ارتباط رعایا با یکدیگر، آگاهی طبقاتی شکل نمی­گرفت. امّا در جوامع صنعتی بر خلاف جوامع فئودالی، مردم به دلیل کار کردن در کنار یکدیگر از اوضاع اطرافیان خود آگاهی می­‌یابند و این آگاهی از اختلاف طبقاتی منجر به انقلابهای مدنی می­گردد. آگاهی طبقاتی همان مفهومی است که ما از آن با عنوان «شفافیت» یاد می­کنیم؛ امّا این بار نه برای ایجاد انقلاب بلکه برای جلوگیری از نارضایتی و ایجاد اعتماد مردم به دولت­ها.

ادامه‌ی مطلب را در وبسایت «شفافیت برای ایران» بخوانید.


بیش از یک ماهی است با مجموعه «شفافیت برای ایران» در دو حوزه‌ی «شفافیت در نظام سلامت» و «امور هنری» همکاری میکنم. یکی از دلایل کم کاری در وبلاگم، نوشتن در وبسایت مجموعه است. در راستای تحقق اهداف مجموعه، نیازمند همکاری همه دوستان هستیم.

برخلاف آنچه که ما می اندیشیم که فقط باید خودمان را بپائیم، یا برخلاف این خرافه ای که به ذهن ما وارد شده که باید خودمان را بسازیم و ساختمان خودمان که تمام شد، بعد به دیگران بپردازیم، [و چون] ساختمان خود آدم هم هیچ وقت تمام نمی شود، بنابراین هیچ وقت به جامعه نمی پردازیم که این یک نوع در رفتن از زیر بار مسئولیت اجتماعی است به شکل آبرومندانه و رندانه، اسلام روی خودسازی توأم با دیگرسازی تکیه می کند. چنان که در زندگی اصحاب پیغمبر می بینیم: ابوذر غفاری ... به دستور پیغمبر مکه را ناچار ترک می کند و به قبیلۀ خودش غفار میرود و تا وارد می شود، خانوادۀ خودش را با اصرار دعوت به اسلام می کند و بعد نوبت را به دیگران، به رئیس قبیله و شخصیتهای دیگر قبیلۀ خودش، می رساند و آن قدر می کوشد تا همۀ قبیله اش را قبل از این که پیغمبر به مدینه برود، مسلمان می کند. ... اصولاً فرد در موقعی ساخته می شود که کوشش می کند تا دیگران را بسازد. در اسلام هیچ وقت امر به معروف و نهی از منکر ... موکول کردن به این که ما از نظر تقوی به تقوای ابوذر برسیم و از نظر شناخت اسلام به شناخت سلمان برسیم، نیست. به میزانی که یک ذره شعور و درک مذهبی پیدا می کنیم، به همین میزان، مسئولیت اجتماعی پیدا می کنیم. برای اینکه جامعۀ خودمان را بر اساس این طرز تفکر تغییر بدهیم، امر به معروف و نهی از منکر مرحلۀ آخری نیست، حکمی است مثل نماز که در آغاز ایمان انسان مکلفش می شود. ... انسانی که اسلام رویش تکیه می کند در متن جامعه ساخته می شود، در متن کوشش و مبارزه و تبلیغ و امر به معروف و نهی ازمنکر، تغییر دیگران و تحمل فشار و مضیقه و سختی ساخته می شود. ... همان طور که گفتم، پیغمبر اسلام در دورۀ اول زندگیش در مکه، نمی توانست جامعه بسازد، فرد ساخت. اما افراد را به این شکل نساخت که گوشۀ خانقاهی جمع کند و هی آنها ورد "لااله الاالله" بگیرند و بعد هی غش کنند به این شکل نساخت. یا اینکه چهل روز در خانۀ زیدبن ارقم چله بنشینند تا به این شکل ساخته بشوند و یا روزه های طولانی بگیرند و ریاضتهای فراوان بکشند؛ به این شکل ساخته نشدند. در همین وادیهای اطراف مکه، شکنجه گاههای بزرگ امیۀ بن خلف و شکنجه گاههای بزرگ ابوجهل و ابوسفیان بوده که یاران پیغمبر را به آنجا می بردند و تفننها و ذوقها و بازیهای گوناگون در شکنجه دادن این مردان بی پناهی که جرمشان ایمان و حقیقت پرستی بود، اعمال می کردند. و اینها در زیر این شکنجه ها ساخته شدند.

یکی از آدمهائی که در آن مکه ساخته شد، عمار است. عمار، مادرش سمیه سیاه پوست است و پدرش یاسر عرب است. خودش فرزند دو نژاد سیاه و عرب است. اینها هر سه با هم مسلمان می شوند. مادرش کنیزی بود در خانۀ یکی از اعراب، که یاسر گرفت. عمار از آنها به دنیا آمد. هر سه مسلمان شدند (مسلمانهای اول چنین آدمهائی بودند). ابوجهل آنها را می برد به یکی از وادیها (وادی یعنی بستر سیل) شکنجه می داد و آن قدر شکنجه می دادند تا از آنها اقرار بکشند که: "ما از پیغمبر اسلام بری هستیم" یا دشنام بدهند و یا اگر دشنام ندادند، لااقل بری بودن خودشان را، دور بودنشان را از ایمان اسلام به زبان اعلام بکنند. یکی از سالها و روزهای دردناک زندگی پیغمبر این است که، پیغمبر هر روز می آمد بر این وادی شکنجه گاه در بیرون مکه و از جلوی یاران خودش و عزیزترین وفاداران خودش، که در زیر شکنجه های گوناگون این اطراف مکه شکنجه می دیدند، می گذشت و حال آنها را می پرسید و آنها را تسلیت می داد. ابوجهل هر روز یاسر، سمیه و عمار را این زن و این شوهر و این جوان را شکنجه می داد و اینها جز سکوت به دشمن پاسخی نمی گفتند. و هر روز پیغمبر بر اینها می گذشت و این زن وفادار و این مرد بزرگوار و این جوان رشیدی که نمایندۀ مسلمانی است که تازه دارد ساخته می شود، می دید و آنها را به صبر می خواند و از آنها تشکر می کرد. یک روز از همین وادی گذشت، سمیه را ندید، یاسر پیر را ندید؛ دید عمار به کوه تکیه داده و ابوجهل هم شکنجه اش نمی کند، کسی هم اطرافش نیست، اما معلوم نیست چرا عمار با اینکه شکنجه نمی شود و کسی اطرافش نیست، جایش را، این وادی شکنجه گاه را، ترک نکرده و به شهر نرفته. پیغمبر بر او می گذرد، می بیند که عمار که هر روز پیغمبر را می دید سرش را بلند می گرفت و چشم در چشم پیغمبر میدوخت و سرافراز و رشید، نگاهش را به نگاه پیغمبر می آمیخت امروز توی این وادی تنها مانده و سرش را به گریبان خودش فشار می دهد. پیغمبر موهای عمار را می گیرد و سرش را با فشار بلند می کند و در چشمهای عمار نگاه می کند؛ می بیند عمار چشمهایش را بسته و سیل اشک سرازیر می شود؛ می گوید: عمار چیست؟ می گوید: من مادرم را در زیر شکنجه از دست دادم، پدر پیرم در زیر شکنجه از دست رفت، هر دو با هم در برابر چشم من به سختی جان دادند، و من نفهمیدم یک مرتبه شنیدم که زبانم می گوید: "من از محمد بری هستم"، و آنها حالا مرا ول کردند، اما من نمی دانم چه جوری اینجا را ترک کنم؟ پیغمبر می گوید که "بر آن چه بر زبانت گفته ای که در دلت نیست بیمناک مباش". پیغمبر او را تسلیت می دهد، آرامش می کند و این شکنجۀ شدیدی را که عمار، نه از از دست دادن مادر و پدرش در برابر چشمش در زیر شکنجه، بلکه از گفتن این جمله، در دلش احساس می کرد، از دلش بیرون می ریزد، و بعد عمار در تمام دوران زندگی پیغمبر می ماند، جلوی همه شمشیر می زند، در تمام دوران زندگی خلفا به علی وفادار می ماند، در تمام دورۀ زندگی عثمان رهبری انقلاب علیه عثمان را هدایت می کند و حتی در مرگ و قتل عثمان شمشیر میکشد و بعد در تمام دوران خلافت علی که دیگر خیلی پیر و شکسته شده پا به پای علی می آید و در صفین می بیند که نمی تواند شمشیر بزند و دیگر نمیتواند برای علی بجنگد (پیر شده و ابروهایش روی چشمهایش افتاده و دستهایش می لرزد)، از یک موضوع استفاده می کند: در داستان خندق عمار بیش از همه تلاش می کرد و در حینی که کلنگ می زد و سنگها را با دامنش می کشید و به دوشش سنگهای دیگران را می برد و از ته خندق آن بارهائی را که بر روی دوشش می گذاشتند به بیرون خندق منتقل می کرد، به عثمان که یک گوشه نشسته بود -چون آدم اشرافی و خیلی آبرومندی بود به عصا تکیه داده بود و نگاه می کرد- و به کسانی که آنجا نشسته اند و خیلی اعیانی ایستاده اند و نگاه میکنند و فقط پول داده اند برای حفر خندق، اما کار نمی کنند، متلک می گفت. در اینجا به قدری زیر فشار بارها و سنگهائی که یارانش هی روی دوشش سوار می کردند، به زحمت افتاده بود از جلوی پیغمبر که رد می شد (پیغمبر هم مشغول حفر خندق بود)، به شوخی گفت: می بینی یا رسول خدا که اینها زیر بار این سنگها مرا می کشند. بعد پیغمبر گفت که: عمار اینها نیستند که تو را میکشند، یک گروه ستمگر تو را خواهند کشت. حالا پنجاه و چند سال، نزدیک نیم قرن، از مسلمان شدن عمار گذشته، جنگ صفین است؛ حالا ابوبکر رفته، عمر رفته، عثمان رفته، و علی آمده، جنگ علی با معاویه است. عمار تا اینجا نیم قرن برای پیغمبر و برای اسلام شمشیر زده، حالا بازنشسته است. می بیند نمی تواند هیچ کار بکند؛ یادش می آید که این خبری که پیغمبر در خندق نقل کرد که "گروه ستمکار تو را خواهند کشت"، عجب سرمایه ای است، و در دوره ای که هیچ نیروئی برای شمشیر زدن در راه اسلام و ایمانش در بازو ندارد، عجب سرمایه ای است که این سرمایه را فدا کند. چه جوری؟ روایت پیغمبر در جنگ خندق دهن به دهن گشته و همۀ مسلمانها در دنیا می دانند که پیغمبر در خندق به عمار گفته که "تو را گروه ستمکاری خواهند کشت". حالا آمده تا فقط و فقط حالا که نمی تواند اسب سوار شود و حمله کند و شمشیر بزند خودش را بر شمشیرهای بنی امیه و معاویه عرضه کند تا به آن شمشیرها در صفین کشته شود و با کشته شدن خودش، همۀ مسلمانها بفهمند که گروه ستمکاری که پیغمبر پیش بینی کرد، صف معاویه است و نه صف علی، و چنین کرد.

پیغمبر مهاجرت میکند به مدینه (یکی از انواع مهاجرتهای مسئول). وارد مدینه می شود. اصلاً مدینه پیغمبر را دعوت کرده که بیا و پیمان بسته که او را مانند خانوادۀ خود با شمشیرش حفظ کند. ...پیغمبر سوار مرکبش بود و از میان جمعیت می گذشت؛ از قلب شهر گذشت؛ از کنار هر خانواده ای که می گذشت، رؤسای آن خانواده می آمدند جلوی افسار مرکب پیغمبر را می گرفتند و میگفتند: یا رسول الله خودت با همۀ اطرافیانت بر ما وارد شو (به عنوان مهمان دعوتش می کردند). و پیغمبر بدون اینکه به آنها بنگرد، تکرار می کرد که رهایش کنید، جلویش را باز کنید، او مأمور است. ... در اینجا توده فهمید که این مرد عزیزی که همۀ چشمهای مدینه به دنبال حرکت مرکب اوست، که وارد چه کسی خواهد شد، مهمان هیچ خانه ای و خانواده ای نیست، بلکه مهمان کسانی است که خانه ای در این شهر ندارند، و چنین شد. مرکب فرود آمد روی قطعه زمینی که دو تا درخت خرما آنجا سبز شده بود. این زمین متعلق به دو یتیم بود. اساس و پایه های اصلی نظام اسلام که بعد دنیا را عوض کرد، بر روی یک قطعه زمین متعلق به دو یتیم بنا شد. ... اول یک مسجد ساخت، یعنی مسجد در اسلام، برخلاف آنچه که در مذاهب دیگر هست، تنها عبادت گاه نیست، بلکه سنگ زیرین بنای تمدن اسلام و جامعۀ اسلامی است. ... یعنی رهبر این نظام و حاکم این رژیم، سهم دیگری و کاخ دیگری و دارالاماره دیگری جز مسجد ندارد، یعنی مردم برای دیدن او و تماس با او باید فقط به مسجد بیایند، یعنی مسجد هم [محل] زندگی پیغمبر است و هم [محل] زندگی مردم، و این دو از هم جدا نیست. از فردا که مسجد ساخته شد، آمد یک چیز تازه در دنیا ساخت، چیزی که بشریت تا آن روز و از آن روز تا حالا مثلش را دیگر نساخته؛ یک چیز نمونه ساخت: امت ساخت. ... اولین بار، بعد از ساختمان مسجد، قانون اساسی مدینه را وضع کرد. رابطۀ بین مسلمانها، حقوق فردی و جنائی و قضائی و رابطۀ مسلمانها با کفار، رابطۀ مسلمانها با اقلیتهای مذهبی (مثل یهود در درون مدینه)، اینها همه را، طبق یک قانون اساسی به عنوان یک منشور اساسی برای مدینه وضع کرد. بعد آمد یک کار دیگر کرد: پیمان برادری بست. ... پیمان برادری بنیاد کرد. پیمان برادری در آن موقع، معنی ای می داده که ما امروز نمی توانیم ارزش و عظمتش را احساس کنیم، برای اینکه جامعۀ عرب بر اساس پیمان مبتنی بود. اما پیمانها بر اساس پیمان قبیله با قبیلۀ دیگر بود. پیغمبر برای اولین بار جامعۀ قبیله ای را با یک انقلاب ناگهانی، تبدیل به جامعۀ اعتقادی کرد. ... جامعه ای که ساخته، اسمش امت است. برخلاف آنچه که ما الان فکر میکنیم، امت عبارت از مجموعۀ افرادی که مسلمانند نیست. مجموعۀ افرادی که مسلمانند، یک جامعه را می سازند، یک ملت را می سازند، اما امت را نمیسازند. این مسأله به قدری اساسی است، به قدری عمیق است که به عقیدۀ من شناخت امت عبارت است از شناخت همۀ اسلام به شکل مجسم در چهرۀ جامعۀ بشری. یعنی آنچه که اسلام با همۀ مقدمات با توحید، با انسان شناسی، با ایمان، با معاد و با عدل و با همۀ اصول دیگرش می خواهد بسازد. ... از فیلسوف گرفته تا آدم عادی، بر ذوق و ذائقۀ خودش، شهر خیالی می سازد. پیغمبران بر اساس دین خودشان باز شهر خیالی می ساختند، یعنی شهر ادعائی می ساختند. می گفتند: "ای انسانها، اگر شما به دین ما بگروید، بر اساس این کتاب عمل کنید و بر اساس این احکام عمل کنید، جامعه تان این جوری می شود". ... محمد، در روی یک تکه زمین دو هزار متری صاف، متعلق به بی فخرترین و محروم ترین افرادکه دو یتیم یک ده دورافتاده ای به نام یثرب است، جامعه ای می سازد که خشت اول بنایش را به دو دست خودش می گذارد. تا سال دهم شکل آن جامعه اش را تکمیل می کند، و تا سال دهم، از درون، این جامعه اش را ذره ذره در زندگی مادی و زندگی اخلاقی بنا می کند و در مدت ده سال با بیش از 65 جهاد و مبارزۀ مسلحانه از این جامعۀ نمونه ای دفاع می کند و در مدت 30 سال قوانین این جامعه را تکمیل می کند و بعد که رسالت خودش را تمام می کند، نه تنها یک کتاب آسمانی به بشر داده، بلکه ماکتی با دست خودش ساخته، تا به بشریت بگوید: "این جوری جامعه بسازید".

از اسمهائی که در زبانهای مختلف روی جامعۀ خودشان می گذاشتند، پیداست که آنها از جامعه شان چه جور فلسفه ای و چه جور معنی ای در ذهنشان داشته اند. خوب معلوم است، راست است. هر اسمی که شما روی یک چیزی می گذارید، حتی روی بچه هاتان می گذارید، نمایندۀ طرز تفکر و سلیقه و عقیدۀ شماست. ... همۀ اروپائی ها به جامعه می گویند "سوسیته" (Societe)، که ما هم الان ترجمۀ همین کلمه را سوسیته را ترجمه کردیم ، یعنی جامعه یا اجتماع را، به کار می بریم. جامعه یا سوسیته، عبارت است از افراد انسانی که برای زندگی با هم دور هم جمع شده اند، [بنابراین] جمع شدن است، دیگر هیچ نیست. اصطلاح دیگری که در دنیا به اندازۀ سوسیته معروف است، ناسیون یا نیشن [Nation] است، که از ریشۀ لاتین Nautre می آید. Nautre یعنی متولد شدن، پس ناسیون یا نیشن که ما ملت ترجمه می کنیم مجموعۀ افراد بشری هستند که در زادن و متولد شدن یعنی در Nautre با هم مشترکند، یعنی در خویشاوندی و همخونی. ... اسمهای مختلف دیگر هست؛ در عربی: شعب؛ شعب، از تشعب و انشعاب در فارسی از قوم و خویشهای همین ریشه و همین لغت است [می آید]، یعنی بشریت یک وحدت کلی دارد، و این عرب یک شعبه اش است، ایرانی یک شعبه اش است و ... کلمۀ دیگری که یک گروه اجتماعی را نشان می دهد، قبیله است که در زبان عربی بوده (ولی اسلام هیچ کدام از اینها را انتخاب نکرده، بلکه همۀ این معانی را از بین برده). قبیله عبارت است از مجموعۀ افرادی که دارای یک قبله هستند. قبله یعنی چه؟ یعنی "روی آوردن گاه" این افراد یک جاست. در صحرا می بینیم یک قبیله ای به این طرف دارند می روند، یک قبیلۀ دیگر به آن طرف و یک قبیلۀ دیگر به این طرف. چرا اینها سه قبیله شدند؟ برای اینکه سه قبله دارند. قبله شان کجاست؟ چراگاه. بنابراین وجه اختلاف افراد این قبیله با افراد آن قبیله در این است که چراگاهی که به طرفش می روند با آن یکی دیگر فرق دارد. ... طائفه به قول ما: طایفه مجموعۀ افراد قبیله ای هستند که در صحرا، دور یک چاه، دور می زنند (طواف میکنند). ... اما امت، اصولاً یک معنی برتر از همۀ اینها و معنی انقلابی غیرقابل تصور دارد: کلمۀ امت از ریشۀ اَم است (نه از مصدر، از ریشه، از رادیکال). در لغت کلمۀ اَم هم به معنای راه است، هم به معنای راه بردن است و هم به معنای در یک رهبری و یک حرکت عمومی شرکت جستن، یعنی رفتن است. پس در یک معنی، امت نه افرادی هستند که برای زیستن دور هم جمع شدند، نه افرادی هستند که دور یک چراگاه می چرخند، نه افرادی هستند که برای زندگی مشترکشان به طرف یک قبله رو دارند، نه افراد بشری هستند که از لحاظ خانواده و نژاد با هم وجه اشتراک دارند؛ بلکه چیست؟ امت برای اولین بار مجموعه ای از افراد انسانی ناهماهنگ از نظر جامعه و طائفه و قبیله و نژاد است که از یک جهت هماهنگند و آن عبارت است از مجموعۀ افرادی که در یک رفتن، در یک راه، در یک رهبری کردن و حرکت دسته جمعی با همدیگر شریکند. از این جاست فرق امت با همۀ آن جامعه های دیگر، که امت جامعه ای بر اساس حرکت است و آن جامعه های دیگر بر اساس سکون و توقف یا حرکت دوری. از اینجا نشان می دهد که امت نمی تواند جامعۀ ساکن باشد، [زیرا] برای با هم زیستن و برای با هم بودن، دور هم جمع نشده اند (پس جامعه نیست)؛ برای اینکه قوم و خویش همدیگر و از یک خون و تبارند، با هم نیستند؛ برای اینکه چراگاه مشترکی یعنی سیستم و نظام اقتصادی مشترکی دارند، جامعۀ خاص اقتصادی نساختند؛ بلکه امت انسانهائی هستند که در یک رفتن با هم هماهنگ اند. بنابراین معنی حرکت کردن به طرف یک جهت و در یک راه مشترک زیربنای اساسی ساختمان امت در اسلام است. از اینجا...برمی آید که اصولاً و اساساً خوشبخت بودن و آسوده بودن، هدف جامعۀ انسانی در معانی مختلفش است. اما "شدن" نه بودن زیربنای اساسی تشکیل جامعۀ اسلامی است؛ شدن، نه بودن. بنابراین در امت افراد انسانی که دارای یک هدف، یک ایمان و یک آهنگ هستند، نیامدند که با هم زندگی خوشبختی بسازند. نیامدند تا زندگی مرفه بسازند، و نیامدند تا با هم باشند، [بلکه] آمده اند تا "بشوند" و آمده اند تا "بروند". بنابراین، امت اصولاً جامعۀ در حال حرکت است. ... امت مسلمان از وقتی تشکیل نمی شود که افرادی که با هم هستند، همه مسلمان باشند، بلکه از وقتی تشکیل می شود که افراد مسلمان با هم آمده اند تا بشوند و تا بروند، چون ریشۀ کلمه، رفتن وحرکت کردن است. ... امام و امامت از همین ریشۀ امت و از همین ریشۀ امی گرفته شده است. ...


پی نوشت: 1- متن فوق خلاصه ای از بحث «هجرت، امّت و امامت» از دکتر علی شریعتی است که در صفحه 294 کتاب میعاد با ابراهیم موجود است. لینک دانلود کتب شریعتی و لینک دانلود کتاب میعاد با ابراهیم. 2- حضرت امام خامنه‌ای در سال 60 فرمودند که جامعه باید قرآن مجسم شود 3- این سطح از درک شعور نسبت به یک جامعه را هنوز خیلی از اساتید حوزه و دانشگاه ندارند، این است که آرزوی شاگردی این بزرگوار را دارم. هنوز تولید علوم اسلامی مورد تمسخر عده ای از «اساتید» حوزه و دانشگاه است. و البته آن عده هم که مسخره نمیکنند اغلبشان نمیدانند چطور باید تولید کنند. این است که شریعتی در جایگاه علمی و اعتقادی حقّاً و انصافاً انسان خاصی است. اصلاً هرکس این جایگاه را دارد فحش میخورد. از حضرت آقا بگیرید تا شریعتی و آل احمد. آل احمد هم از بسیاری اساتید و آخوندهای ریشو و غیر ریشویمان در این زمینه آگاه تر بود. 4- آیا شما فکر میکنید رئیس جمهور منتخب، دکتر حسن روحانی بعنوان یک مجتهد عضو مجلس خبرگان رهبری، و اشغال کننده مسئولیتهای خطیر استراتژیک در جمهوری اسلامی همچون مرکز تحقیقات استراتژیک و فرماندهی نیروی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، حائز چنین درک و شعوری از امّت و جامعه‌سازی است؟ به نظر حقیر ایشان و دوستانِ محترمشان تنها از اسم و رسم شریعتی در مستندها و میتینگهای تبلیغاتیشان بالا روند وگرنه قطعاً به چنین سخنانی قائل نیستند. 5- آیا جامعه اسلامی هیچوقت بی نیاز از عمّار میشود؟ آیا فکر میکنید اگر عمّار همین الآن حضور داشت، عنوانِ یک مسلمان افراطی را یدک میکشید یا مسلمانِ معتدل؟ آیا به نظر شما به واژه‌ی «عدل» در تمامی اشکالش از عدالت گرفته تا تعادل و اعتدال، خیانت صورت نگرفته و نمیگیرد؟ آیا به نظر شما این خیانت از طرف مردم کوچه بازار است یا عمّامه به سر های اشغال کننده‌ی انواع پستها و مقامهای نظام اسلامی؟ آیا اگر عمّار در جامعه امروزی‌مان بود، خانه نشین بود و دم از امّت و مسئولیتهای اجتماعی ‌اش نمیزد؟ آیا شما هم مثل من فکر میکنید که باید عمّار تربیت کنیم حتّی اگر دوست و دشمن به ما بگویند افراطی؟ و آیا شما هم مثل من فکر میکنید که اگر دوستانی که اینقدر دم از اعتدال میزنند را به زمان حضرت علی ببریم، همانهایی خواهند بود که علی را خانه نشین میکنند؟ پس من به شما تروریستهای رادیکالِ افراطگرای اسلامی بشارت میدهم که قطعاً شما عین حضرتِ عمّار و ابوذر و مقداد، تحقق واژگانِ عدل و عدالت و اعتدال هستید.

نظام سلامت

34 ام - کسب تکلیف

جمعه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۲، ۱۱:۵۸ ب.ظ

هیچوقت فکر نمیکردم لیاقت پیدا کنم. اصلا نمیدانم دست سرنوشت چطور مرا به آنجا کشانده بود. هر چه فکر میکردم نمیفهمیدم چرا من آنجا هستم؟ چرا باید باشم؟ اصلا من چه کرده ام؟ آمده ام چه بگویم؟ این چیزها مدام در سرم میچرخید. از درون میجوشیدم. مضطرب بودم. هر چه فکر میکردم که چه باید بگویم چیزی به ذهنم نمیرسید. باز خدا را شکر از چند روز پیش که فهمیدم این دیدار قرار است رقم بخورد چیزهایی نوشته بودم. تک جملاتی بود بی سر و ته. فقط نوشته بودم که اینها را بگویم اما در مجلس که نشستم هر چه به آن کاغذ نگاه میکردم نمیفهمیدم چرا باید آن جملات را ادا میکردم و چرا باید آن سوالات را میپرسیدم؟ از دست پاچگی چرایش را خوردم و به خود اطمینان دادم که حتماً دلیلی برای پرسیدن و گفتن داشته‌ام که نوشته‌ام، مهم نیست که الان یادم نمیاید. باز دوباره برگه را خواندم و این بار دیدم حتی یک سیر منطقی برای ادا کردن این جملات پیدا نمیکنم. نمیتوانستم در قالب یک متن منسجم ادایش کنم. فکرم اصلاً کار نمیکرد. پس برگه را تا کردم و با این جمله خودم را متقاعد کردم که من نیامده ام حرف بزنم، آمده ام بشنوم و یاد بگیرم. خیالم راحت شد و آرام گرفتم.

... الباقی را در ادامه‌ی مطلب مطالعه کنید.

@hamkhahi_bot
hamkhahi.ir