بنده

زندگی با تغییر یک «حرف» می‌شود بندگی؛ اینجا هم، محل همان «حرف» ...

بنده

زندگی با تغییر یک «حرف» می‌شود بندگی؛ اینجا هم، محل همان «حرف» ...

دنبال کنندگان: ‎+۱۰۰ نفر
بنده را دنبال کنید

متن زیر را برای درس مدیریت استراتژیک نوشتم. استاد این درس، بحثی با عنوان «چالشهای مهم نظام سلامت و راهکارهای پیشنهادی شما» مطرح کردند که پاسخ زیر را به این موضوع دادم. 8 مورد اوّل شاید از نظر من اصلاً مهم نباشند چرا که هرکسی که درسهای روتین این رشته را بخواند همین چیزها را خواهد فهمید! مورد نهم را البته با اعتقاد شخصی نوشتم. برای درج مطلب در وبلاگم میبایست مورد نهم را بیشتر توضیح میدادم امّا توضیح بیشتر آنرا به مطالب آتی سپرده ام:

  1. چالش فعلی نظام سلامت را میتوان «تأمین مالی پایدار» عنوان کرد. با وجودی که با آغاز طرح تحول سلامت عنوان میشد تأمین مالی نظام سلامت به هیچ وجه مورد خدشه قرار نمیگیرد امّا با کاهش شدید قیمت نفت و به تبع آن درآمد ناخالص داخلی (GDP)، امّا و اگرها در این باره آغاز شده است. در عین این که سهم نظام سلامت از تولید ناخالص داخلی باید عددی منطقی باشد امّا نحوه تخصیص این مبلغ میتواند موضوع مهمتری باشد از این رو راهکار مقابله با این چالش، دقّت در نحوه تخصیص منابع و توجه بیشتر به افزایش کارایی نظام سلامت در مقایسه با افزایش منابع پایدار میباشد.

لوله‌ی جاروبرقی را از جنسی میسازند که راحت صدا بدهد تا وقتی جارو میکشی با اندک جسمی که واردش میشود صدایش درآید؛ به این ترتیب حس خوشایندی نسبت به جارو کشیدن داشته باشید و همچنین از جاروبرقی خود راضی باشید...

بدم میاید که با انسان، حیوانی برخورد میکنند.

چندی است تفسیری دروغ گفته اند که گر بخواهی میتوانی!

حقیقت آن است که اگر بخواهی، میتواند!

او میتواند، امّا تو آیا از او میخواهی؟

از او بخواه، با تلاشت از او بخواه. به او نشان بده که لیاقتش را داری.

این را از من به امانت داشته باش و دیگر دنبال حرفهای مفت روانشناسان موفقیت مرو...

بسمه تعالی

پرداختن به حرفهای مفت، مخصوصاً آن دسته که در مجالس مهمانی رد و بدل میشوند، باعث هدر رفت انرژی است و حکم اسراف انرژی را دارد و اسراف حرام است.

و من الله توفیق

سوم بهمن 1393

 

مراسم روز دوم، در مسجد ریگ یزد، واقع در خیابان قیام بود. کنار درب ورودی شش هفت صندلی برای میزبانان گذاشته بودند. محمّد آقا من را هم کنار خودش روی صندلیها نشاند. با خودم فکر میکردم آنهمه بزرگتر از من در مجلس هستند که نسبت نَسَبی با حسن آقا دارند؛ چرا من باید میزبان باشم؟ امّا بعد دیدم که من بوده ام که در خانه حسن آقا با او زندگی کرده ام، هرچند اندک و هرچند با نسبت سببی. هر بار از شرّ تهران خلاص میشدیم و به آغوش یزد پناه میبردیم، حسن آقا یکی از اوّلین سؤالهایش از من این بود که «کی درستون تموم مِشه؟!» و من هر بار با شرمندگی تعداد سالهای باقیمانده را برایش میشمردم. شاید دروغ نگفته باشم اگر بگویم هر بار از تهران میرفتیم میپرسید؛ غیر از دفعات آخر. انگار نا امید شده بود. من هم نمیدانستم که آیا حسن آقا روزی را که بالاخره درسمان تمام شده و به یزد بازگشته‌ایم را میبیند یا نه. دروغ هم نگویم، امیدی نداشتم. اصلاً برای همین هر بار سؤال میپرسید شرمنده میشدم. احساس میکردم تنها نوه دخترش، از تنها فرزندش را دزدیده‌ام و تهران برده‌ام. آن هم دختری که شبیه ترینِ فرد فامیل به حسن آقا بود، خَلقاً و خُلقاً! احساس دزدی که هر از چندی صاحب مالش را میبیند و هربار صاحب از دزد سراغ مالش را میگیرد و میپرسد: «بالاخره کی برایمان می‌آوریش؟»

آن شب تا نیمه شب بیدار بودیم. نمازم را در انتهای وقت شرعی خواندم. به نیت حسن آقا هم یک مغرب و عشاء خواندم. عباس آقا هم، که پسر عموی حسن آقاست، پیش ما آمد. دنبال کارها بود. اخلاقش این است. وقتهایی که کار زیاد است کمک حال است. دنبال تربت و کفنی که حسن آقا از سفر کربلا آورده بود و عقیق انگشتر حسن آقا که انگار زیر زبان میت میگذارند و الخ. صحبت خانمها از اتفاقات چند روز اخیر حسن آقا بود. از اینکه این چند روز نماز زیاد میخواند. آخریها فکر میکرد رفته است شهرهای اصفهان و شیراز تا از خویش و قوم خداحافظی کند و حلالیت بطلبد. یاسمن هم خاطره همان روز ظهر را تعریف میکرد که وقتی حسن آقا از اتاقش صدای خنده یاسمن را شنیده، صدایش کرده تا ببیندش و حالش را بپرسد و برای آخرین بار لبخندی به او زده است و بعد با یک «یا الله» زیر پتو رفته است تا به خوابش ادامه دهد. یاسمن که برای مادر بزرگ مادری‌اش تعریف میکرد که همان شب حسن آقا گفته است برویم مشهد، مادربزرگش هم جواب داده که حسن آقا زودتر از ما مشهد رفت. آن شب برنامه‌ی مراسم ترحیم را هم نوشتند. جالب آنکه روی کاغذی نوشتند که سربرگی داشت به اسم «حاج حسن هرندی - سرای طهرانی» که مربوط به دکان حسن آقا در بازار است و از رسم الخط «طهرانی» آن و جنس کاغذ کاهی‌اش معلوم بود که این برگ عمری دراز دارد. و آیا حسن آقا وقتی که سربرگ را میزد، هیچ فکرش را میکرد که روی همان هم برنامه‌های ترحیمش را بنویسند؟ شاید پس فردا، در همین وبلاگ، مراسم ترحیم و خاکسپاری من را هم نوشتند؛ پس برایم فاتحه‌ای بخوانید؛ شاید آمرزیده شوم.

شب بود و تلویزیون حرم امام رضا را نشان میداد. بیشتر گنبد طلا بود که خودنمایی میکرد. چراغهای روشن شهر همچون ستاره هایی کم سو بودند که گرد خورشید مشهد چشمک میزدند. حاج حسن آقا تازه از خواب بیدار شده بود و به سختی سمت هال می‌آمد. از اتاق تا هال چند قدمی بیش نبود امّا او هر قدمی که بر میداشت، می ایستاد و نفس میزد. درد را میشد از نفس کشیدنش حس کرد. پسرش، محمّد آقا، کمکش میکرد امّا نمیتوانست خستگی اش را کتمان کند، مدام غُر میزد. من هم رفتم دستش را گرفتم تا بلکه کمک حال باشم. آخر همین مسیر کوتاه را مجبور شد دو پاره کند. صندلی آوردیم تا بنشیند و نفس تازه کند و بعد بتواند چهار یا پنج قدم دیگر بردارد. بار آخری که همراه پسرش برای برداشت پسته‌ی زمینها رفته بود خیلی شکسته شد. بار قبل، تاسوعا عاشورا بود که یزد بودیم و آنها تازه از رفسنجان رسیده بودند. حسن آقا آن موقع خیلی ورم کرده بود. مادر خانمم دلیلش را نمیفهمید امّا یاسمن میگفت ورم از قلبش است. یادم هست به اصرار یاسمن بالاخره شب قبل از تاسوعا حسن آقا را بردند اورژانس بیمارستان شهید صدوقی امّا پزشک اورژانس اطمینان داد که مشکلی نیست. یاسمن هم خیالش راحت شد. ما که از سفر بازگشتیم حال حسن آقا بدتر شد و مجبور شدند وی را در بخش بیماریهای قلبی (CCU) بستری کنند. از آن موقع یاسمن مدام جویای حال پدربزرگش بود. آن شب هم حسن آقا قرار ملاقات پزشک داشت.

او فکر میکند که من از اندیشه، تهی هستم

امّا من فکر میکنم که او از اندیشه‌ی تهی، پر است...

به جای حرف زدن و نوشتن، درگیر عمل کردن هستم! تا انشالله بتوانیم جایگزینهای مناسبی برای جامعه‌ی اسلامی، ایرانی‌مان ایجاد کنیم. در این راه نیازمند همراهی آنانی که هم دغدغه و هم پشتکار و عزم بزرگ دارند هستیم.

نامه دوازده

سفارشى از آن حضرت ( ع ) به معقل بن قیس الریاحى، آنگاه که او را با سه ‏هزار سپاهى بر مقدمه به شام مى‌‏فرستاد:

از خدایى که بناچار، روزى با او دیدار خواهى کرد و جز درگاه او پایانى ندارى، بترس. جنگ مکن مگر با آنکه با تو بجنگد. و لشکرت را در ابتدا یا انتهاى روز به حرکت درآور و به هنگام گرماى نیمروز فرود آر. و مرکبها را خسته مدار، و در آغاز شب، لشکر را به حرکت در میاور که خداوند شب را براى آسودن قرار داده. و آن را براى درنگ کردن مقرر کرده نه سیر و سفر. به هنگام شب خود و مرکبت را از خستگى برآور. و چون برآسودى، یا هنگام سحر و یا زمان دمیدن سپیده به برکت خداوندى حرکت کن هرگاه با دشمن رویاروى شدى، خود در میانه لشکرت قرار گیر و به دشمن چنان نزدیک مشو که پندارد قصد حمله دارى و چندان دور مایست که چون کسى باشى که از جنگ بیمناک است تا فرمان من به تو رسد. کینه آنان تو را وادار نکند که پیش از آنکه به اطاعتشان فراخوانى و حجّت را بر آنان تمام کنى، جنگ را بیاغازى.

برخی از مراسم عزاداری در یزد جنبه‌ی نمادین و نمایشی دارند. به منظور نمایاندن اقتدار، قدرت و عظمت مسلمانان اجرا می‌شوند. مثلاً همین مراسم نخل‌برداری که می‌گویند نماد تشییع جنازه‌ی امام حسین (ع) است. این گونه عزاداری از جهت تنبه بودن کارآمد است. بالاخره دهه‌ی اول محرم در شهر صدای سنج و نوحه می‌پیچد و هر دلی را به یاد محرم می‌اندازد. شبیه‌خوانی‌ها و مراسم خاص دیگر نیز بهانه‌ای می‌شوند تا بچه‌ها با اشتیاق بیشتری انتظار محرم را بکشند و با خانواده در عزاداری‌ها شرکت کنند. بزرگترها هم گاهی از دیدن این صحنه‌ها و شنیدن این‌گونه صداها منقلب می‌شوند یا به خود می‌لرزند. اما چنین سبک عزاداری آفاتی هم دارد. یک اتفاقی که می‌افتد این است که بانوان عزا را به کلی از یاد می‌برند و فقط به قصد تماشا وارد روضه‌ی امام حسین می‌شوند. آقایان هم بعضاً لابلای رضای خدا، رسول خدا و فرزندان رسول خدا، گهگاه به فکر رضایت خلق خدا می‌افتند! از همه بدتر این که در مکان‌های کوچک و پرجمعیت اختلاط محرم و نامحرم اتفاق می‌افتد و به اصطلاح اوضاع شیر تو شیر می‌شود.1 بعد از حدود 3-4 سال، امسال اولین محرمی بود که فرصت کردیم به یزد سفر کنیم. به دلیل نذر خانواده ظهر عاشورا به حسینیه‌ی «نظر کرده» رفتیم. اوضاع همان شیر تو شیر بود که خدمتتان عرض کردم! جمعی از خانم‌ها از طبقه‌ی بالا تماشا می‌کردند و عده‌ی کثیری که به طبقه‌بالا راه نیافته بودند طبق رسم هر ساله در گوشه‌ای از طبقه‌ی پایین سنگر گرفته بودند! ما نیز از آن جمله بودیم. فرآیند سنگر گرفتن بدین صورت اجرا می‌شود که خانم‌هایی که محرم همراه ندارند عقب‌تر می‌ایستند، صف بعدی را خانم‌هایی تشکیل می‌دهند که به همراه محارم تشریف آورده‌اند و آخرین صف هم که مشخص است، محارم عزیز هستند. صف محارم خط مقدم است! باید تمام تلاشش را بکند که آقایان سینه زن و نخل‌بردار روی بانوان سقوط نکنند و مراقب باشند کوچک‌ترها زیر دست و پا له نشوند. خلاصه اوضاع وخیمی است! لابلای این زد و خوردها گاهی هم نوحه‌ای دل آدم‌ها را می‌شکند و اشک‌ها جاری می‌شود. به نظرم نقل‌ها و شکلات‌های نذری هستند که نمی‌گذارند قند و فشار عزیزان پایین بیاید و تلفات به حداقل می‌رسد. اما باز احتمال دارد یکی دو نفری را ببینی که غش کرده‌اند و به هزار مصیبت از جمعیت خارجشان می‌کنند. در این اوضاع تنگ و سهمگین گرفتار بودیم که به یاد آوردم زین‌اب در چنین ظهری دیگر محرم نداشت... میان آتش خیمه‌ها... میان نامحرمانی که قاتل حسین بودند، نه عزادار او... در کنار یتیمان... و چیزی جز زیبایی ندید...


1- این اختلاط محرم و نامحرم در برخی راهپیمایی‌ها نیز آزاردهنده است. راه آدم از شش طرف بسته می‌شود! تنها راه فرار پرواز است! راهپیمایی روز قدس امسال فکر می‌کردم کاش مثل اماکن متبرکه یک عده لطف می‌کردند طوری جمعیت را هدایت می‌کردند تا صفوف تک جنسیتی شوند!

عاشورا روزی است که هیچگاه غروب نکرد ...

وارد کوچه پس کوچه‌های کاهگلی و قدیمی پشت امامزاده جعفر یزد که میشوی و یکی دوبار همراه با کوچه‌های تنگ تاب میخوری، به محوطه‌ی باز و بزرگی میرسی که شهرداری اسمش را گذاشته پارکینگ محلّی امامزاده جعفر. از همانجا کوچه باریک سمت راست را پی میگیری. در انتهای کوچه درب زیبا و بزرگی که بازسازی شده و بالایش نوشته: «عمارت کاظمینی» پیداست. باز کوچه‌ی تنگ یک تاب میخورد و در همین تاب یک پارچه دست نوشته‌ی سیاه نصب شده است که: «مجلس عزاداری سنواتی مرحوم هرندی، از ساعت 4 تا 7 بعد از ظهر برگزار می‌گردد.» پارچه را که رد میکنی اوّلین در سمت چپ، که دری است چوبی و قدیمی، در خانه‌ی هرندی است. بالا سمت چپِ در، میراث فرهنگی یک تابلو نصب کرده که قدمت خانه را به زمان قاجاریه منسوب داشته و هرگونه دخل و تصرف در خانه را غیرقانونی اعلام کرده است.

خانه هرندی

میدانم، میدانم؛ حسین برای همه است. میدانم حسین برای شیعه و سنی، مسلمان و مسیحی، بی پول و پولدار، بالانشین و پایین‌نشین، مستضعف و حتّی مستکبر و خلاصه برای همه است. امّا مجالس اشرافی در خانه‌های اشرافی، به من یکی که نمیچسبند...


بی ربط: نوشتن توفیق میخواهد. چندی است این توفیق را از بنده سلب کرده‌اند. شاید هم خودم از خودم سلب کرده باشم که اگر اینطور باشد انا ظلمتُ نفسی... (قال رسول الله الاکرم: کلمه الحکمه ضالّه کلّ حکیم: گفتار حکمت‌آمیز گمشده‌ی هر حکیمی است.)

یک خواهشی دارم و آن این است که به معنای کلمات بیشتر دقت کنید و کلمات را راحت مترادف یکدیگر قرار ندهید. مثلاً اشرافی با پولداری یکی نیست. اینها مترادف نیستند هرچند در مفاهیمی همپوشانی دارند امّآ هم تراز نیستند. چه اینکه در ائمه‌ی ما هم پولدار بوده است و هم حاکم. امّا هیچکدام اشرافی (به مفهوم آن چیزی که امروز درک میشود، یعنی خود را از طبقه‌ی بالاتر و مُشرِف دانستن) نبودند. اشرافی‌گری شاید با تجمّل‌گرایی بیشتر قرابت داشته باشد.

امروز صبح حسین عازم اردوی شرایط سخت شد. اردویی سه‌روزه شامل چادرخوابی، پیاده‌روی طولانی، خشم شب (!) و ... اصل اردو مورد بحث بنده نیست، لذا تشریح نمی‌کنم که چیست و چرا! هرچند، شاید بسیاری آشنایی داشته باشند. یکی از الزامات این اردو همراه نداشتن تلفن همراه است. همین مسئله موجب نگرانی و دلتنگی بیش‌تر برخی از خانواده‌های عازمین می‌شود. من نیز از آن جمله هستم.

صبح از حسین که جدا  شدم بسیار ناراحت بودم، خصوصاً که فراموش کردم با او خداحافظی کنم! در راه مدام به دوری فکر می‌کردم و اندوهگین بودم. دل‌شوره داشتم. کلاً دگرگون بودم. مدام به بی خبری فکر میکردم تا اینکه به دانشکده رسیدم. صدای زیارت عاشورا در سالن پیچیده بود. یَا أبَا عَبْدِ اللهِ ، لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِیَّةُ ، وجَلّتْ وعَظُمَتْ المُصِیبَةُ بِکَ عَلَیْنا وَعَلَى جَمِیعِ أهْلِ الإسلام ، وَجَلَّتْ وَعَظُمَتْ مُصِیبَتُکَ فِی السَّمَوَاتِ عَلَى جَمِیعِ أهْلِ السَّمَوَات... پاهایم شل شد. به فکر فرو رفتم. خود را با همسران شهدا و به‌خصوص شهدای کربلا مقایسه کردم. اشک در چشمانم حلقه زد.

امان از دل زینب! و خاک بر سر من! اولی احساس بود و دومی فکر. چگونه زنان زمان جنگ و زنان زمان حسین (ع) جدایی و دوری و دلواپسی را تاب آوردند؟ چه بر آن‌ها گذشت؟ عجب صبری... و حالا من چه کنم که اگر گاه امتحان آمد روسفید شوم و روسفید کنم؟ من که با یک اردو منقلب شده‌ام چه کنم که جنگ مرا منحرف نکند؟

خدایا مقام همسران شهدا را متعالی بفرما...

الهی صبری چون صبر آنان به ما عطا کن...

پروردگارا ما را برای امتحانات سخت زندگی بپروران...                                                      

 


این مطلب با تاخیر منتشر شد.

روز ازدواج مبارک.

پوستر النون

برای مشاهده در ابعاد و کیفیت اصلی روی تصویر کلیک رنجه فرمایید.

مدت کوتاهی است در شرکت النون (بنیان نوآوری الکترونیک) به عنوان گرافیست مشغول هستم. پوستری را مشاهده میکنید  که برای یکی از نمایشگاههای شرکت طراحی کردم. شرکت النون قصد در ارائه خدمات خوب و قابل تحسینی در حوزه IT دارد که به دوستان پیشنهاد میکنم از خدمات آن بعنوان حمایت از تولید ملّی و جهت جلوگیری از جاسوسی اطلاعات استفاده کنند. ایمیل بنده در النون: bande@elenoon.ir

انشالله کارهایی که برای این شرکت انجام میدهم را از طریق بلاگم به دوستان اطلاعرسانی میکنم.. برای آشنایی بیشتر با النون و مشاهده بروشور النون به ادامه مطلب مراجعه فرمایید.

متأسفانه هنگام صحبت در مورد جاسوسی از یک جامعه و از یک کشور برخی افراد با کوته ­نظری عنوان می­کنند که حتّی اگر هم از اطلاعات من جاسوسی کنند چه مشکلی پیش می­آید؟ مگر من چه آدم مهمی هستم؟ ضمن وجود احتمالاتی از جمله اینکه هر انسان برجسته ­ای روزی انسانی کاملاً عادی بوده است و احتمال مشهور شدن هرکس وجود دارد قصد نویسنده اشاره به مسائل بزرگتری از اینگونه جاسوسی­هاست. یکی از نمودهای این دست جاسوسی­ها در فتنه­ ی سال 88 رخ داد. در آن زمان برخی افراد وقتی در حین خرابکاری دستگیر می­شدند و پس از تعهد و چند ساعت آزاد می­شدند دیده می­شد که در خرابکاری دیگری دوباره حضور دارند و دوباره بازداشت می­شدند. با بازجویی از این افراد مشخّص شد که گروهی از آنها مورد تهدید قرار گرفته ­اند. برای مثال با جوانی که استعداد خرابکاری داشته است تماس گرفته­ اند و وی را تهدید کرده ­اند که اگر در خرابکاری شرکت نکند با استفاده از فیلم­ها و عکس­هایی که از وی دارند تا آخر عمر وی را بی ­آبرو می­کنند. در این مثال می­بینید که شخصی ناخواسته وارد یک فضای مخرّب سیاسی می­شود و این شخص نیز همچون همه ­ی ما یک انسان معمولی است. او فقط یک قربانی است که به جای او هر کدام از ما می­توانستیم باشیم. پس برای سرباز شیطان شدن نیاز نیست انسان مهمّی باشیم. اتفاقا در این موارد شیطان به دنبال انسانهای کاملاً معمولی می­گردد تا آنها را سرباز خط مقدم خود سازد؛ هیچوقت سران فتنه ­ها خود را در خط مقدم نبرد قرار نمی­دهند، این انسانهای معمولی و قربانی هستند که جان فدای آنها می­شوند. این یک مثال از مشکلات فردی در جاسوسی بود. امّا قصد اصلی نویسنده ایجاد توجه نسبت به مسائل جمعی است.

آه مظلوم

برای مشاهده در ابعاد و کیفیت اصلی روی تصویر کلیک رنجه فرمایید.

دعا کوچکترین کاری است که از دست همه‌ی ما بر می‌آید ولی گاهی پشت مسائل کوچک خودمان از یاد میبریم. دعا کار کوچکی است امّا قطعاً نتیجه بزرگی دارد. شما را به خدا مردم غزه را دعا کنید. شب قدر در راه است. 

این تک آهنگ درباره غزه را هم بشنوید. از هم چراغی است، بخاری!

این کاریکاتور را در سال 87 کشیده‌ام برای یک مسابقه کاریکاتور که در رابطه با غزه بود. یادم می‌آید با اینکه جایزه نبردم مسئول مسابقات (آقای آیت نادری) استقبال کرد و برایم ایمیل فرستاد و شماره موبایلش را داد که در مسابقات بعدی و در اردوهایی که با هنرمندان میگذارد شرکت کنم. اردوها اصفهان بود و والدینم موافق نبودند و هیچوقت نتوانستم شرکت کنم. 

چشم امِّید

برای مشاهده در ابعاد و کیفیت اصلی روی تصویر کلیک رنجه فرمایید.

دعا کوچکترین کاری است که از دست همه‌ی ما بر می‌آید ولی گاهی پشت مسائل کوچک خودمان از یاد میبریم. دعا کار کوچکی است امّا قطعاً نتیجه بزرگی دارد. شما را به خدا مردم غزه را دعا کنید. شب قدر در راه است. 

این تک آهنگ درباره غزه را هم بشنوید. از هم چراغی است، بخاری!

در ابتدا باید مفهوم زنده را روشن ساخت. زنده چیست و کیست؟ آیا منظور ما از زنده همان منظور علم زیست شناسی از زنده است؟ در علم داروینی به چیزی زنده اطلاق میشود که رشد و نمو کند، تولید مثل کند و... این نظر که نظری درست است نوعی زندگی را شامل میشود که گیاهان و حیوانات نیز جزئی از آن هستند. اما مراد ما از زنده این نوع زندگی نیست. یعنی سازمانی که رشد و نمو و تولید مثل کند مد نظر نیست چه اینکه این نظر قرابت بسیاری با نظریات غربی در باب سازمان زنده دارد. مراد از زنده آن چیزی است که قرآن میفرماید. زنده کسی است که روح انسانی در او باشد. همانطور که قرآن درباره افرادی میفرماید صم بکم منظور این نیست که گوش و دهان و چشم ندارند. و نه اینکه نمیشنوند بلکه گوششان میشنود ولی گوش جانشان کر است. گوش عقلشان کر است. عقل و روحشان است که مرده است. پس آنها در حقیقت مرده هستند. در این منطق است که سازمان را باید زنده کرد و روح الهی در او دمید. و این مهم اگر محقق شود جهشی شگرف در امر تئوریهای مدیریت رخ میدهد.

از نکات تحقیق آن است که از آنجایی که نظریه پردازی در این باب ناظر به آنچه باید است نه آنچه هست، روش تحقیق  به مباحث عقلی و نقلی قرابت بیشتری خواهد داشت. البته با بر شمردن ویژگیهای یک سازمان زنده شاید بتوان نمونه هایی از اینگونه سازمانها را که هم اکنون وجود دارند شناسایی کرد ولی غالب بحثها ناظر به آنچه که باید ایجاد بشوند هست. چه اینکه در بحث از ویژگیهای یک سازمان زنده قطعا سودگرایی و رشد مالی یکی از ارکان خواهد بود و همه هدف این نیست ولی در سازمانهای موجود به سازمانی موفق گفته میشود که ملاکهای مالی را تا حد مطلوب بر آورده باشد پس از همین یک نکته میشود دریافت که سخن از سازمان زنده سخن از چیزی است که یا هم اکنون وجود ندارد یا به ندرت یافت میشود. اگر بخواهیم سازمانها را با انسان و دیگر موجودات بسنجیم شاید برای تقریب ذهن بتوانیم بگوییم که سازمانهای موجود از حالت جمادی خارج اند و در مرحله نباتی و یا حیوانی اند و رشد و پویایی شان و زنده بودنشان در حد حیوانی است که شکار میکنند تا شکار نشوند. در نتیجه، بررسیهای عینی در این پژوهش قاعدتا کمرنگتر از برسیهای ذهنی است و بیشتر بر روی عقل و وحی تکیه میشود.

یکی از مهمترین مشکلات در باب سازمان، نگاه اقتصادی و پول مبناست. وقتی سازمانی بخواهد محصولی را برای خدا و رضایت او تولید و عرضه کند مهمترین چالشش این میشود که آیا محصول فروش هم دارد یا خیر؟ اگر فروش داشته باشد حاضر به انجام است و در غیر اینصورت خیر. آنوقت واقعا میشود گفت چنین سازمانی کاری برای رضای خدا انجام میدهد؟ اگر رضای خدا با ضرر مالی همراه باشد چه؟ بحث در باب پول به مسئله ای جدا نیازمند است که اقتصاد اسلامی باید پاسخ دهد که آیا نیاز به پول واقعا وجود دارد؟ یا بدون پول نیز جامعه میتوان سعادتمند باشد؟ آیا پول که خود وجودی مجازی است و واقعیت ندارد و شاید وجودی نامشروع باشد و شاید اصلا وجود نداشته باشد، باید چنین سیطره ای بر زندگی جوامع و بشریت داشته باشد؟ اما در باب سازمان گفته میشود که این 《حق》سازمان است که برای تولید محصول به اقتصادی بودن آن بیاندیشد و محصولی تولید کند که فروش داشته باشد. هر قلب سالمی میتواند درک کند که این جمله منجر به این میشود که یک سازمان همیشه تابع امیال و هوسهای جمع حرکت کند و بین دو راهی رضایت خدا و تامین منافع مالی یا فروش بیشتر یا ارضای امیال بشری، گزینه دوم یعنی رضایت امیال بشری را برگزیند و با این جمله که چون هزینه میپردازد پس 《حق》دارد که روی آنچه که خود تشخیص میدهد و آنچه که سود بیشتری دارد هزینه کند، عمل خود را نه تنها عرفی بلکه شرعی هم کند! اما سوال ساختار شکن اینجاست که این 《حق》 از طرف چه کسی به مدیر سازمان تفویض شده است؟ ذیحق در اصل کیست؟ آیا ذیحق غیر از خداست؟ پس آیا خداوند حق را به کسی میدهد که موجبات نارضایتی خودش را حاصل کند؟ این سوال به روشنی دروغ بین اصحاب طمع را آشکار میکند و اعلام میکند که سازمان 《حق》 ندارد به امیال مردم تن در دهد و تنها و تنها باید تابع رضایت خداوند باشد. البته مسئله اقتصاد با مسائل پولی و مالی در اصل نسبت کمی دارند ولی از آنجا که هژمونی پول تقریبا بر تمامی ابعاد زندگی بشر گسترده شده است، اقتصاد نیز زیر یوغ این قرارداد مجازی رفته است. اگر محصولی اقتصادی نباشد قطعا رضایت پروردگار را در پی ندارد. یعنی اگر در تولید محصولی نیازمند اسراف باشیم و به خلقت آسیب برسانیم ولی به اندازه آسیبی که رساندیم از محصول نتوانیم برداشت داشته باشیم، در واقع خداوند را راضی نساخته ایم. در این معنا محصول باید اقتصادی باشد یعنی موجب اسراف نباشد ولی به معنای قبلی که حتما باید سود پولی داشته باشد این یک دروغ محض است و خداوند چنین حقی را هیچگاه برقرار نساخته است.


پی نوشت: این مطلب را چند ماه پیش در حین مطالعه‌ی کتاب «مبانی سازمان و مدیریت» دکتر علی رضاییان برای شرکت در کنکور کارشناسی ارشد نوشتم و ایده‌ی سازمان زنده از آنجا آمد. در کتب مدیریت عنوان سازمان زنده استفاده شده است و زنده بودن آنها همان زنده بودنی است که انسان غربی از حیوان و انسان سراغ دارد نه آن زنده بودنی که من در این نوشته استفاده کردم. خدا را شکر نتایج کارشناسی ارشد دیروز اعلام شد و روح امید بر پیکر زمستانی‌ام دمید.

اگر پاسخنامه اطرافیانت سفید است و اگر در این آزمون سخت و هولناک، شنگول و بی‌غصه و درد هستند و عین خیالشان هم نیست؛

باکی نیست

اینها همانهایی هستند که در آزمون بندگی فقط برای کیک و ساندیس‌اش شرکت کرده‌اند!

امید نیست کسی که توانایی پاسخگویی به آسانترین سوالات کنکور را ندارد بتواند از پس سوالات سخت بر آید

آیا حجاب، آسانترین سوال آزمون بندگی نیست؟


نگاه من به حجاب اینطور است. حجاب یکی از سوالات آزمون زندگی است. هرکه این سوال را اشتباه جواب بدهد دلیل نیست دیگر سوالات را هم اشتباه پاسخ گوید ولی حجاب آسانترین سوال است. همچون نماز. اینها پیچیدگی ندارند. همه چیزشان معلوم است فقط انسان باید بنده باشد و اطاعت کند. کسی که این کارهای ساده را هم حتی حاضر نیست انجام دهد امیدی نیست که بتواند مثلا فرزندش را به درستی تربیت کند یا اخلاق مدار باشد یا شوهردار خوبی باشد. همانطور که اگر کسی سوالات آسان را جواب بدهد دلیلی نیست که بتواند سوالات سخت را نیز پاسخ دهد. گرچه استثنا همیشه هست ولی عقل سالم بر مبنای استثنائات قضاوت نمیکند بلکه محتمل‌ترین احتمالات را منطقی میداند. البته ناگفته پیداست که این قضیه در جامعه اسلامی و برای مسلمانی که از جو فرهنگی جامعه‌ای مثل ایران استنشاق میکند صادق است.

در نهایت در نظرم سوالات سخت بارم نمره بیشتری دارند و یا در کنکور تراز بیشتری را برای انسان بهمراه دارند ؛)

با تو سخن گفتن سخت است. عمری است با غیر هم صحبت بوده‌ایم، نجوای با تو را فراموش کرده‌ایم. عادت کرده‌ایم حق به جانب باشیم، آمرانه سخن بگوییم. امّا در پیشگاه تو؟! خدایا! ما سخن گفتن با تو را فراموش کرده‌ایم. آه که چه ساده اندیشم! وای بر ما! خطاکارتریم. ما سخن گفتن با تو را هیچگاه نیاموخته‌ایم!

ای هستی بخش! ای که بودنت بود را هست کرد. ای که نبودنت معنا ندارد. پروردگارا! ای که حرکت را وجود بخشیدی، پرورش از فعل تو هویت یافت. ای تو که علم از توست، نور زتوست. حکومت از آن توست. ای که فهم از درک تو قاصر است. چه میگوییم؟ ای که فهم از درک مظاهر وجود تو قاصر است. ای تو که زبان در پیشگاهت لختی گوشت بیش نیست، از بیان جلال و هیبت تو که هیچ، از بیان آنچه خود هست نیز عاجز است. پروردگارا! عجز ما در پیشگاه تو طبیعتِ ماست، طبیعی است. عفو و بخشش ما و هدایت ما به دست تو نیز طبیعت تو است، طبیعی است. پس از خطای ما در گذر، ما را بیامرز و هدایت بفرما.

پروردگارا! از تو درخواست داریم، حبّ دنیا را از ما بگیر؛ دنیا را در چشمانمان خوار و ذلیل بگردان. ملت مسلمان را مؤمن گردان. مسلمین را در پناه خود محفوظ بدار. پروردگارا! یاد خود را در دلهای ما زنده نگاه دار. خدایا به مردانمان غیرت، به زنانمان عفّت، به اساتیدمان حکمت، به جوانانمان تعقّل، به کودکانمان تأدّب و به کشورمان عزّت و قدرت و به رهبرمان طول عمر عنایت بفرما. پروردگارا! امام حیّ ما را از ما خشنود و در پرورش ما برای تقرّب به امام عصر تعجیل بفرما. دیدگانمان را بصیر، اندیشه‌هایمان را صحیح، حبّ‌هایمان را پاک، قلبهایمان را به نور ایمان روشن، گامهایمان را در پیمودن راه حق ثابت قدم و دست و زبانمان را در پرستش خود قرار بده. پروردگارا! پدر و مادرمان را در پناهت محفوظ و آمرزیده بدار. پروردگارا! ما را هدایت بفرما و راه درست دست یافتن به حکمت خود را به ما بیاموز. پروردگارا! سختیهای زندگی را بر ما آسان بگردان و آزمونهای زندگی را بر ما سهل گیر. 

شمعاینها را به نیت آن ننوشته‌ام که کسی بخواند، و بر من رحمت آورد، بلکه نوشته‏ام که قلب آتشینم را تسکین دهم، و آتشفشان درونم را آرام کنم...

آنچه در دل داشتم. بر روی کاغذ می‏نوشتم و در مقابلم می‏گذاشتم، و در اوج تنهایی، خود با قلب خود راز و نیاز می‏کردم، آنچه را داشتم به کاغذ می‏دادم و انعکاس وجود خود را از صفحه مقابلم دریافت می‏کردم، و از تنهایی به در می‏آمدم

اینها را ننوشته‏ام که بر کسی منت بگذارم، بلکه کاغذ نوشته‏ها بر من منت گذاشته‏اند و درد و شکنجه درونم را تقبل کرده‏اند

خوش دارم که کوله‏بار هستی خود را که از غم و درد انباشته است بر دوش بگیرم، و عصازنان به سوی صحرای عدم رهسپار شوم...

خوش دارم که مجهول و گمنام، به سوی زجردیدگان دنیا بروم، در رنج و شکنجه آنها شرکت کنم، همچون سربازی خاکی در میان انقلابیون آفریقا بجنگم تابه درجه شهادت نایل آیم...

خوش دارم هیچ‏کس را نشناسد، هیچ‏کس از غم‏ها و دردهایم آگاهی نداشته باشد، هیچ‏کس از راز و نیازهای شبانه‏ام نفهمد، هیچ‏کس اشک‏های سوزانم را در نیمه‏های شب نبیند، هیچ‏کس به من محبت نکند، هیچ‏کس به من توجه نکند، جز خدا کسی را نداشته باشم، جز خدا با کسی راز و نیاز نکنم، جز خدا انیسی نداشته باشم، جز خدا به کسی پناه نبرم...

کوههای سبز بلند تا کمر به آغوش ابرها رفته‌اند

و ابرها اشک شوق میریزند...

اینهمه زیبایی فقط نیازمند دیدگان توست...

شکر خدای را که عمر را محدود و وقت را اندک آفرید

وقتِ کم، نعمتی است که اکثراً انسان شکر آن را به جای نیاورده هیچ، کفرانش نیز کرده است


دقیقاً 2 هفته تا کنکور ارشد زمان دارم. ببخشید که نظراتتان را جواب نمیدهم و وبلاگهایتان را سر نمیزنم. دلم برای وبلاگهایتان تنگ شده است لکن باید پای بگذارم بر دلم.

التماس دعای فراوان

«در خبرها آمده بود که ظاهرا قرار است تهیه کننده برنامه سمت خدا به علت برنامه های انتقادی و چالشی خود درباره سیستم بانکی کشور و انتقاد از پخش آگهی تبلیغاتی در برنامه های کودک، از سمت خود برکنار شود.» [1]

چند روز پیش اربعین شهید نهی از منکر علی خلیلی بود. انتظار داشتم تأثیری بر جامعه داشته باشد. با شنیدن خبر تجمع حجاب و عفاف در روز چهارشنبه و تجمع امر به معروف و نهی از منکر بعد از نماز جمعه مشعوف گشته بودم. اما وقتی مجوز تجمع عفاف و حجاب در مقابل وزارت کشور صادر نشد... وقتی بانوان محجبه‌ای که گرمای ساعت 16 را به جان خریده بودند تا فریضه‌ای فراموش شده را به جای آورند متفرق گشتند... وقتی خانم بدحجابی گفت «بهتر که لغو شد، برن حجابشون رو...» تازه متوجه شدم که زهی خیال باطل! [2]

امروز هم که با شنیدن این خبر، شعف بنده کان لم یکن شد. به قولی صدا و سیما دارد ریشه‌ی نهی از منکر را می‌خشکاند. یعنی تهیه کننده‌ی برنامه‌ی پربیننده و پربارِ سمت خدا باید به خاطر انتقاد و نهی از منکر برکنار شود تا درس عبرتی باشد برای همه‌ی علی خلیلی‌ها!

کاش ما با سکوتمان در این انحرافات بزرگ سهیم نباشیم...


1 به نقل از نامه‌ی بسیج دانشجویی دانشگاه شیراز خطاب به ضرغامی

2طبق اصل 27 قانون اساسی تشکیل اجتماعات و راهپیمایی‌ها بدون حمل سلاح به شرط اینکه مخل به مبانی اسلام نباشد آزاد است. تبصره 2 ماده 6 قانون فعالیت احزاب با عنایت به اصل27 قانون اساسی احزاب را ملزم به کسب مجوز قبلی از وزارت کشور با تأیید کمیسیون ماده‌ی 10 کرده است.

شکر خدا این تجمع مربوط به حزب خاصی نبوده است.

مدت‌هاست بی توجهی اساتید دانشگاه به وقت دانشجویان و عدم پایبندی ایشان به انجام وظایفشان آزارم می‌دهد. اما این هفته در اثنای همه‌ی این بی‌اخلاقی‌ها...

دکتر اویسی پیش کسوت گروه تغذیه و رژیم‌درمانی دانشکده است. پیرمردی خوش‌چهره و مهربان که قاطعیت‌اش را کم و بیش همه می‌شناسند. هفته‌ی پیش برای اولین بار با او کلاس داشتیم. مانند دیگر اساتید روند کلاس خود را برایمان شرح داد: «من سر ساعت کلاس را شروع و سر ساعت نیز تمام می‌کنم . لطف کنید به موقع تشریف بیارید...» البته این جمله‌ی دوم را بسیاری از اساتید گوشزد می‌کنند، بحمدالله در این مورد تابع قوانین و مقررات هستند. اما آن‌چه درمورد این استاد برای من شاخص شد گفته‌های ایشان در انتهای جلسه‌ی این هفته بود.

اگر دانشجو بوده یا هستید حتما با بار معناییِ عمیقِ عبارتِ «استاد خسته نباشید!» آشنایی دارید. همچنین با بازخوردهای متنوع اساتید به حد کافی و وافی مأنوس‌اید! نزدیک به ده دقیقه به پایان زمان کلاس مانده بود. یکی از آقایان کلاس با صدای رسا گفت: «استاد خسته نباشید!» استاد عزیز تکرار فرمودند: «کلاس را به موقع آغاز کرده و به موقع به پایان می‌برم. چرا؟ چون می‌خواهم لقمه‌ی حلال به خانه ببرم. چون مهم‌تر از آن همه توصیه‌ به تغذیه‌ی سالم، توصیه به تغذیه‌ی حلال است.» استاد در ادامه فرمودند: «قدیم  اگر فردی می‌خواست کاسب شود یک دوره مکاسب می‌رفت تا بداند چگونه کسب حلال داشته باشد.» زمان کلاس به پایان رسید و استاد کلاس را با دانشجویانی که کم و بیش به فکر فرو رفته بودند ترک کرد...

خدا چنین مردمانی را حفظ کند. ان‌شاالله روز برسد که در هر حوزه‌ای فقط چنین بزرگان بااخلاقی مانده باشند. یعنی حرکت جامعه به سمتی باشد که بی‌اخلاقی حذف گردد.


 پ.ن. اخلاق همان پایبندی به اصول است و اصول در جمهوری اسلامی نباید غیر از شرع باشد. لطفاً برداشت پلورالیستی نفرمائید!

آشتی واژه‌ای مثبت است؟

آشتی فریبنده نیست؟ فریب مثبت است؟

آیا حاضری با شیطان آشتی کنی؟

بدان آن کس که دم از آشتی با شیطان بزرگ میزند، خود شیطان کوچک و حقیری است. حاشا که مؤمن با شیطان آشتی کند...


وَمَن یَتَّخِذِ الشَّیْطَانَ وَلِیًّا مِّن دُونِ اللَّهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْرَانًا مُّبِینًا (نساء/119)

خدایا!

از خطای ما در گذر، ما را ببخش و بیامرز

که تو را خطاب میکنیم خالق

خود را مینامیم خلّاق!

ما حتّی جاعل هم نیستیم، جاعل هم تویی

ما فقط جاهلیم؛ جاهل...

سبک‌مغز


این کاریکاتور را نه تنها برای انسانها صادق است بلکه برای حکومتها و رسانه‌ها نیز صادق است! همچون حکومت وراج امریکا و رسانه های وراج غربی. حتی صدا و سیما هم اگر عاقل بشود باید ساعاتی را به سکوت بگذراند!

کافران

برای مشاهده در ابعاد و کیفیت اصلی روی تصویر کلیک رنجه فرمایید.

دوست دارم خوانندگان آنچه از این نقاشی میفهمند را در نظرات بنویسند. خوشبختانه یکی از داراییهای ارزشمندم خوانندگان فهیم و اهل تعمق وبلاگم است. شاید به نکاتی از نقاشی اشاره داشته باشید و چیزهایی از این نقاشی بفهمید که برای خودم هم جدید باشد.

یک اصلاح هم در کاریکاتور اعمال کردم که فکر کنم مفهوم کافر را زیباتر بیان کرده باشد. ممنون از نظرات دوستان. همانطور که فکر میکردم چیزهای جدیدی از نوع نگاه دوستان به کاریکاتور دریافتم.

چندی است که پدیده‌ی تبلیغات تلویزیونی رنگ و بوی جدیدی به خود گرفته و به بطن برنامه‌ها راه یافته است. در این بین آن‌چه بیش از همه موجب نارضایتی خانواده‌ها می‌شود تبلیغات موجود در برنامه‌های مخصوص کودک و نوجوان است. تبلیغاتی که قسمت حساسی از جامعه را نشانه رفته است. ضرر این‌گونه تبلیغات تنها استفاده‌ی ابزاری از کودکان و یا ایجاد نیاز کاذب در آن‌ها نیست، مسئله‌ی اهم تغییر نوعِ نگاه کودکان به مادیات و مصرف‌گرایی است. عاقبت نسل عموپورنگی چه خواهد شد وقتی عمو پورنگ و امیرمحمد که باید الگو باشند برای درآمدزایی به هر کاری تن در می‌دهند؟ آواز خواندن و خود را ملعبه قرار دادن موجب حقارت نفس نمی‌شود؟

نکته‌ی جالب‌تری که به تازگی متوجه شده‌ام این است که: پخش آگهی‌های تجاری، قبل، بعد و حین برنامه های کودک طبق نص صریح بند 2570 سیاست های تولید، تامین و پخش سازمان صدا و سیما، مصوب سال 1383ممنوع میباشد!! یعنی این حرکت نه تنها از منظر عمومی قبیح است، بلکه از نظر قانونی نیز نامشروع می‌باشد.

حجت الاسلام و المسلمین ماندگاری در راستای مقابله با این قانون‌شکنی صدا و سیما و همچنین توقف پخش مسابقاتی که در آنها جوایز چند میلیونی و غیر معمول به شرکت کنندگان داده میشود (خلاف نظر صریح مقام معظم رهبری) نامه‌‌ای به ریاست سازمان صدا و سیمای جمهوری اسلامی، آقای مهندس ضرغامی، نوشته‌اند. با مراجعه به این لینک می‌توانید از متن این نامه آگاهی یافته و آن را امضا نمایید.

خدا مسئولین سازمان صدا و سیما به راه راست هدایت فرماید، ان‌شاءالله...


بخشی از  نظرات حضرت آقا (سال 1383 در دیدار مدیران رسانه ملی(از جمله آقایان لاریجانی و ضرغامی)):

«از جمله‌ى سرگرمى‌ها، مسابقات است. مسابقات، خوب است؛ منتها باید مراقب بدآموزى‌هاى قولى و عملى در آنها بود. گاهى در زبان، گاهى اصلاً در کیفیت رفتار، گاهى هم در خنده‌هاى بیخودى، سبکى دیده مى‌شود؛ و البته گاهى اوقات هم این چیزها نیست.

یکى از مسابقه‌ها، مسابقه‌ى تلفنى است. شخصى تماس مى‌گیرد و به‌خاطر هیچى، به او جایزه مى‌دهند! یک روز من دیدم در یک برنامه‌ى تلویزیونى پنج میلیون تومان به یک نفر جایزه دادند؛ براى این‌که به چند سؤال جواب داد! این سرگرمىِ خیلى جالبى نیست. پنج میلیون تومان، تقریباً حقوق دو سه سال یک کارمند متوسط است. ممکن است بگویند این‌کار ترویج علم است. ترویج علم را از یک راهِ بهتر بکنید؛ این راه ضرر دارد. عده‌یى که این‌گونه مسابقات را نگاه مى‌کنند، بى‌منطقى به ذهن‌شان مى‌آید و از این بى‌منطقى سوءاستفاده مى‌کنند. این کار منطقى ندارد که مثلاً بنده بدانم انجیل عربى است یا یونانى است یا لاتینى است؛ بعد بگویند حالا که شما دانستید، این پانصدهزار تومان یا فلان مبلغ مال شما! این کار معنى ندارد. بنابراین، مقوله‌ى سرگرمى و تفریح، لزومش یک مسأله است؛ با برنامه‌ریزى بودن آن یک مسأله است؛ بامحتوا بودنش یک مسأله است؛ پرهیز از جهات منفى هم در آن یک مسأله است.

«بشدت توجه کنید که چهره‌پردازى‌هاى منفى و ناصالح در صدا و سیما انجام نگیرد. من گاهى دیده‌ام انسانهایى که هیچ ارزش علمى و هنرى ندارند، در صدا و سیما با پول مردم چهره‌پردازى مى‌شوند؛ چرا؟ البته من نمى‌خواهم خیلى مطلب را باز کنم؛ اما مى‌بینم کسى‌که در رشته‌ى خودش این‌قدر ارزشمند نیست و انسان متوسطى است، او را مى‌آورند و یکى دو ساعت از وقت تلویزیون را به زندگى او، به خانواده‌ى او و به گذشته‌ى سرتاپا کم‌ارزش او مصروف مى‌کنند؛ چرا؟ به‌نظر من علاوه بر این‌که این «چرا» وجود دارد، «منفى» هم هست. این کار، الگوسازى است؛ ما چه کسى را مى‌خواهیم الگوى جوانها قرار دهیم؟ این‌طور آدمهایى را؟!»

10 سال از این حرفها میگذرد و هیچ اتفاقی نیفتاده است. چه کسی در این نظام مظلوم‌تر از حضرت آقاست؟

کلید

برای مشاهده در ابعاد و کیفیت اصلی روی تصویر کلیک رنجه فرمایید.


بی‌ربط: من از گوشی glx استفاده میکنم و ترجیح میدهم به جای اینکه با خرید موبایل نان شب قاچاقچی و یا حتی وارد کننده را تأمین کنم، در ثواب تأمین رزق حلال و طیب 1300 مسلمانی که در خوزستان مردانه با امکانات کم و زیر اینهمه هجمه و تحقیر کالای داخلی در حال تولید هستند سهیم باشم. برای آشنایی با مؤسس شرکت glx مصاحبه وی را با برنامه پایش که از سیمای جمهوری اسلامی پخش شد از طریق این لینک ببنید. مدیر این شرکت در چین کارخانه داشته است ولی برای  کمک به کشورش کارخانه‌ی چین را فروخته و در ایران و آن هم در منطقه محروم خوزستان برای کمک به مردم آن خطّه کارخانه احداث کرده است. از سایت تولید میهن نیز زیاد استفاده کنید. وقتی سامسونگ با قباحت برای مشتریان ایرانی ایمیل فرستاد که آپدیت نرم‌افزاری را برای ایران  تحریم میکند خوار و ذلیل کسی است که باز اگر موبایل و یا هرچیزی میخواهد بخرد برود دست گدایی جلوی سامسونگ دراز کند. ذلیل کسی است که برای خرید موبایلی که حتی نبودش هم هیچ مشکلی برای آدم ایجاد نمیکند برود دستش را جلوی دشمن دراز کند. سامسونگ که هنوز در مقابل اپل دشمنی نیست. یارو آیفون 5s خریده عکس حضرت آقا را پشت صفحه گوشی‌اش انداخته. خوب تو اگر مرد بودی پولت را حواله جیب امریکای جهانخوار نمیکردی. چقدر عکس نورانی حضرت آقا پشت صفحه این آیفون‌ها آدم را سیلی میزند.

بعدا نوشت (در جواب به یکی از نظرات): به نظرم توی این وضع اقتصادی کشور بهتره به جای منافع شخصی، منافع جمعی رو در نظر بگیریم. منفعت جمعی حکم میکنه تا جایی که میشه پول رو از کشور خارج نکنیم. البته خود glx هم مواد خامی داره که از کشورهای دیگه میخره مثل پردازنده ولی بصورت حداقلی پول دستمزد و ارزش افزوده به حساب خودش میره. خلاصه بعنوان یک کشوری که در محاصره اقتصادی هست باید به جزئیات خریدهامون توجه کنیم و منافع جمع رو در نظر بگیریم. منم از گوشی سونی خوشم میومد ولی فکرش که میکنم میبینم اون رو هم میگرفتم فوقش 3سال باهاش کار میکردم و ازش خسته میشدم. بالاخره کهنه میشه. ولی هیچوقت قرار نیست اون کمکی که به صنعت کشورم کردم کهنه بشه و تا آخر عمر ته دلم خوشحالم که  در حد خودم به کشورم کمک کردم. متاسفانه انقدر که به وظیفه دولت و مسئولین در حل این محاصره اقتصادی پرداخته میشه به وظیفه ما بعنوان مردم معمولی پرداخته نمیشه. ما هم وظیفه داریم تا با قناعت و صرفه جویی و دوری از اسراف به دولت اسلامیمون کمک کنیم تا بتونه روی سیاستهای اسلامیش پافشاری کنه و خدای ناکرده به خاطر متاع اندک دنیا از این سیاستها دست بر نداره. در واقع با خرید گوشیهای اپل ما روی دولت خودمون فشار میاریم که ما اپل میخوایم پس تو باید رابطت رو با امریکا درست کنی. هر وقت ما تونستیم از اپل و کالای خارجی بگذریم میتونیم حرف از سیاستهای انقلابی و اسلامی بزنیم. و گرنه حب دنیا با اسلام جمع نمیشود. حب دنیا راس کل خطیئه. باید دل بکنیم و راه را برای حکومت اسلامیمون باز کنیم.

مطالب مرتبط

 پوستر چ

برای مشاهده در ابعاد و کیفیت اصلی روی تصویر کلیک رنجه فرمایید.


پی نوشت: 1- نمیدانم این پوستر در تعریف و تمجید از فیلم است یا انتقاد. 2- فیلم چ بر اساس کتاب کردستان، نوشته‌ی شهید چمران، تهیه شده است. بنابراین به علاقمندان توصیه میشود همراه با تماشای این فیلم بسیار ارزشمند، کتاب ارزشمندتر کردستان را نیز مطالعه کنند. حدود 30 صفحه از این کتابِ کم حجم مربوط به قضایای پاوه است. کتابهای دکتر چمران را میتوانید از این لینک دریافت کنید. با مطالعه کتاب نقاط قوت و ضعف فیلم را متوجه میشوید. اما در مجموع فیلم بسیار ارزشمند است و قطعاً از بهترین فیلمهای سینمای ایران میتواند باشد. انشالله در ادامه همین مطلب یا در مطلب جداگانه‌ای به نقد فیلم خواهم نشست. 3- من از همه عزیزانی که نظر میگذارند بسیار عذر خواهی میکنم. متاسفانه به دلیل مشغله تا دو ماه دیگر واقعاً توانایی رسیدگی به وبلاگم را همچون گذشته ندارم. تا تاریخ 22 خرداد دوستان من را ببخشند اگر نمیتوانم در شأن عزیزان پاسخ نظرات را بدهم. 4- خوشحال میشوم دوستان نظرشان را در مورد فیلم بنویسند. قطعاً استفاده خواهم کرد. البته من نظرات خوشبینانه را ترجیح میدهم. متاسفانه بعد از 30 سال یک فیلم با کیفیت برای یکی از بزرگترین مردان معاصر کشورمان ساخته شده ولی منتقدان بعضاً از کام شیطان سخن میرانند. مرد بودند خودشان میساختند نه مدام تا یک نفر کار مثبت انجام میدهد نق بزنند.

انسان‌ها از موعظه کردن و موعظه شنیدن گریزان‌ شده‌اند. حتی، بیش از آن که راجع به بیزاری افراد از گوش فرا دادن به پند و اندرز بشنویم، با اکراه افراد نسبت به نصیحت کردن رو‌به‌رو شده‌ایم. مدت‌هاست که بزرگ و کوچک، دانا و نادان، پیش از شروع سخن تأکید می‌کنند قصد نصیحت ندارند. اگر قصدشان موعظه هم باشد به نحوی خود را از آن مبری می‌کنند؛ گویی عمل شنیعی مرتکب می‌شوند!

مگر موعظه، امر به معروف نیست؟ امر به معروف عمل زیبایی است و البته واجب! پس چه بر سرمان آمده که واجب خدا خلاف پسندمان گشته؟ چگونه در انواع رسانه‌های جمعی مرسوم شده قبل از کلام تأکید گردد نصیحتی در کار نیست؟ شاید موعظه با «آزادی» توصیف شده توسط نظام لیبرالی در تضاد است. به هر حال برخی عادت دارند میانه‌روی کنند و به راحتی به هر اندیشه‌ای خرده نگیرند؛ اما مسلمانانی که میانه‌‌ی راه حرکت می‌کنند باید بدانند امیرمومنان به فرزند خود این‌گونه سفارش کرده‌اند:

«قلبت را با موعظه و اندرز زنده کن [ و هوای نفست را ] با زهد و بی اعتنائی بمیران دل را با یقین نیرومند ساز و با حکمت و دانش نورانی نما»1


1 از نامه‌ی 31 نهج‌البلاغه، که سفارشات حضرت علی (ع) به فرزند گرامی‌شان حضرت مجتبی (ع) است.

«أَحْیِ قَلْبَکَ بِالْمَوْعِظَةِ وَ أَمِتْهُ بِالزَّهَادَةِ وَ قَوِّهِ بِالْیَقِینِ (وَ نَوِّرْهُ بِالْحِکْمَةِ)»

بی ربط: تیتراژ طنز کرکره را بشنوید. طنز قابل تحسینی است، الگوی مسخره کردن را کنار گذاشته. این مطلب را نیز میتوانید درباره‌اش بخوانید: «کرکره» به هر قیمتی مخاطب را نمی‌خنداند»  (مسخره کردن حرام است، گناه است. چرا یادمان رفته؟)

شهید علی خلیلی

برای مشاهده در ابعاد و کیفیت اصلی روی تصویر کلیک رنجه فرمایید.

آیینه چون نقش تو بنمود راست // خود شکن، آیینه شکستن خطاست

قربان چهره‌ی معصوم تو، علی جان... سلام ما را به مادر برسان

یکی از دوستان از بنده خواستند طرحهایی که برای علی عزیز کار شده‌اند را در بلاگم نشر دهم. گفتم خودم هم طرحی بزنم. دیگر طرح‌ها را در ادامه مطلب دنبال کنید.

متن نامه شهید خلیلی، 15 روز پیش از شهادتش، به امام خامنه‌ای:

روز اول عید نوروز، یک چرخ ماشین در باغچه رفت. همان اولین ماشینی که میگذشت ایستاد برای کمک. پراید بود. صاحبش هم لباس سفید مهمانی به تن داشت. اصرارش کردم برود اما تا ماشین را بیرون آوردیم نرفت. مدام نگران لباس جدید و تمیزش بودم...
خدا خیرش دهد

کالای خارجی

برای مشاهده در ابعاد و کیفیت اصلی روی تصویر کلیک رنجه فرمایید.

خرید کالای خارجی، راه خودکشی اقتصادی

مطالب مرتبط

... تا شصت سال قبل پول اگر چه کاغذی بود پشتوانه کالایی داشت. آلمانها به دلیل اینکه پشتوانه پولشان طلا بود متعهد بودند پول کاغذی خود را بگیرند و پول طلایی بدهند پول طلایی از آلمان خارج میشد و ذخیره ارزی پایان می یافت. آمریکا هم بعد از اینکه ژنرال دوگل به فرانسویان گفت دلارهای خود را به معادل طلایی تبدیل کنید و به فرانسه بیاورید، آمریکا را مجبور کرد پشتوانه کالایی را به پشتوانه اعتباری تبدیل کند و مثل آلمان تولید ناخالص ملی را پشتوانه مجموع پول قرار دهد. بقیه کشورها هم به تدریج چنین کردند همه پول جهان اعتباری است.

تا قبل از سقوط شاه هم که محاصره اقتصادی آغاز نشده بود پول کشور، با پول های جهانی در یک قانون ظروف مرتبط به حیات خود ادامه می داد . وقتی پولی به یک پول اصلی در جهان وصل باشد مثل قانون ظروف مرتبط که آب در همه در یک سطح می ایستد از اعتبار مشابه برخوردار می شوند و تنزل و ترقی هماهنگ است وقتی استقلال خود را اعلام کردیم رابطه پول ما با سایر پول های جهان وضع دیگری پیدا کرد. تقاضای پول ما کم شد یعنی اعتبار پول کاهش یافت...

... دولت بر چه اساسی ضامن تنزل قدرت خرید پول نیست. امضاء مدیر کل بانک و وزیر اقتصاد و دارایی فقط برای شکل و اندازه و نقاشیهای پول است، یا ارزش و اعتبار پول. یقیناً امضاء به معنی تضمین اعتبار است. پس کاهش اعتبار تخلف از مورد ضمان است عیناً مثل پولیکه به عنوان سپرده در بانک گذاشته شده چطور بانک می گوید من ضامن قدرت خرید پول هستم حداقل به اندازه نرخ تورم باید تعهد بهره یا هر عنوان دیگری داشته باشیم.

چندی پیش به مراسم جایزه‌ی علمی دکتر کاردان رفتم. دکتر کاردان پدر علوم تربیتی است و شاید بارزترین نمود حضور او در زندگی هر ایرانی، کنکور سراسری است که محصول زندگی علمی وی است. در این مراسم علاوه بر تجلیل و بزرگداشت دکتر کاردان، از فیلسوفِ معاصر دکتر داوری اردکانی نیز تجلیل به عمل آمد. به همین دلیل چهره‌های عضو فرهنگستان علوم و شورای عالی انقلاب فرهنگی نیز حضور داشتند از جمله دکتر محمدرضا عاف، دکتر محقق داماد و ... . تعداد حاضرین اندک بود. به دلیل حضور چهره‌های شاخص فضا کاملاً رسمی، سیاسی و امنیتی بود. داشتم به چهره‌های برجسته علمی کشور مینگریستم. اکثراً کهنسالان بودند و در واقع در حال مشاهده مخزنی علمی بودم. امّا غصه‌ام شد. یاد خاطره‌ای از استاد عباسی افتادم. در کلاس میگفت که به یکی از جلسات شورای عالی انقلاب فرهنگی رفته. آنجا در حال تشریح مباحث اقتصادی‌اش بوده که یکبارگی یکی از اعضای شورا عصبانی شده و در آمده است: «آقــــــــا. اینا چیه میگین؟ مگه میخواین انقلاب کنین؟» و استاد جواب داده است: «ببخشید! من درست آمده‌ام؟ مگر اینجا خیابان فلسطین نیست؟ مگر اینجا ساختمان شورای عالی «انقلاب» فرهنگی نیست؟» و به این نهادهای رسمی تشریفاتی و استحاله شده فکر میکردم و مطمئن‌تر میشدم که امیدی به نهادهای رسمی نیست. راهی نیست جز جنگ نامنظم علمی.

جنگ نامنظم چیست؟

مقصود از جنگ نامنظم، اقداماتی است که توسط یک گروه داخلی، خارج از قواعد و قوانین نظام سیاسی، با هدف کسب قدرت صورت می گیرد. (کایراش، 1383: 291) معمولاً در این جنگ ها از قواعد جنگ های منظم پیروی به عمل نمی‌آید... موفقیت گروه‌های جنگ نامنظم، به میزان زیادی به پشتیبانی مردم محلی از قبیل کمک‌های غذایی، دادن پناهگاه و کمک به حمل و نقل آماد مورد نیاز آنان و امتناع از دادن اطلاعات به نیروهای ضدجنگ نامنظم بستگی دارد. (چگینی، 1382: 151) این عملیات بدون رعایت قوانین کلاسیک جنگی و بدون خط نبرد مشخص اجرا می شود. قوانین کلاسیک جنگی عبارت است از؛ انجام دستوراتی که در کنوانسیون ژنو به تصویب رسیده اما نیروهای چریک بعلت شبهه نظامی بودن ملزم به رعایت هیچ یک از این مقررات نمی‌باشند.

برای مشاهده در ابعاد و کیفیت اصلی روی تصویر کلیک رنجه فرمایید.

سجاده، رخت استراحت انسانهای خسته است

خسته‌ام

خدایا! با تو، کم حرف زده‌ام. سجاده پهن است، اما من به دیگران پرداخته‌ام. و از دیگران؟ عایدی بس اندک داشته‌ام.

سجاده‌ی تنهایی‌های من و تو، پر است از حرفهای تند و طولانی من، و از نظرات کوتاه، مودبانه و حکمت‌آمیز تو.

ای دیگران! مرا ببخشید...

مغرور است. زود نمی‌آید، زیاد نمی‌ماند. این است که همه دوستش دارند...

تو چون برف... زلالی، سپیدی، انعکاس نور خورشیدی، چون خدا مغروری، زود نمی‌آیی امّا وقتی می‌آیی، عالم‌گیری.

ای امام، کاش دوست داشتن شرط کافی برای آمدنت بود...


بی‌ربط: 1- اعیاد پیروزی انقلاب اسلامی مبارک. انشالله 22 بهمن گل بکاریم. 2- وبلاگ دکتر مهدی کوچک‌زاده نقل قول زیبایی از امام خمینی آورده است: الآن یک جریانى در کار است- من الآن نمى‏ خواهم اشخاص هیچ صحبتش بشود- اما جریانى هست در کار که اگر کسى توجه بکند به مسائلى که در این اواخر هى پیش آوردند، در روزنامه‏ هاى مختلف پیش آوردند، یک جریانى در کار است که آن جریان انسان را از این معنا مى‏ ترساند که بخواهد به‏ طور خزنده این کشور را باز هل بدهد طرف امریکا؛ بخواهند از این راه پیش بروند. و این یک مسئله‏ اى است که به قدرى اهمیت دارد در نظر اسلام و باید آن قدر اهمیت داشته باشد در نظر شما فرماندهان و دیگران که اگر احتمال این را بدهید، باید مقابلش بایستید، نه اینکه اول یقین کنید به اینکه مسئله این طورى است. بعضى چیزهاست که اگر انسان احتمالش را بدهد، یک احتمال صحیحى بدهد، باید دنبال کند او را و به آن اعتراض کند. شما اگر احتمال بدهید- یک احتمال درستى- که یک مارى الآن توى این اتاق [هست‏] پا مى‏ شوید مى ‏روید بیرون؛ احتراز از آن مى‏ کنید... 3- ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺑﺎﺯﯼﻫﺎﯼ ﮐﺎﻣﭙﯿﻮﺗﺮﯼ ﮐﻪ ﺑﻬﻤﻮﻥ ﯾﺎﺩ ﺩﺍﺩن ﻫﺮﺟﺎ ﺩﺷﻤن ﻫﺴﺖ ﯾﻌﻨﯽ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺭﺍﻫﻤﻮﻧﻮ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﯿﺮﯾﻢ...

مَنْ ذا الَّذِی یُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً؟

فکر میکنم هفته ی گذشته بود که در برنامه ی سمت خدا از حجت الاسلام و المسلمین ماندگاری درباره ی طرح سنت قرض الحسنه شنیدم. آن بزرگوار وامهای بانکی را شبهه ناک و بعضا حرام خواند. تعبیر ایشان از این منکر رواج بافته در جامعه، آتشی بود که بر حضرت ابراهیم عرضه شده بود و ما در این طرح چون پرنده ای که با منقار خود برای خاموش کردن آن آتش آب می آورده... به گفته ی ایشان ما با شرکت در این طرح مثل آن پرنده از همه ی توان خود استفاده نکرده ایم اما حداقل گامی در راستای فرونشاندن این آتشی که بر پیکره ی جامعه افتاده برداشته ایم. نکته ی تامل برانگیزتر اینکه آن پرنده نقشی در به پا کردن آتش ابراهیم نداشته اما همه ی ما به نحوی در همه گیری این منکر سهیم هستیم. طرح پیشنهادی این برنامه روی آوردن جامعه به قرض الحسنه به منظور رهایی نیازمندان از وامهای بانکی است. این طرح نیاز به کمک مادی و نیز معنوی دارد ، اگر مایل هستید در آن شرکت کنید برای اطلاعات بیشتر به لینک زیر مراجعه فرمایید. در نظر داشته باشید که این طرح مختص سرمایه داران نیست! هرکس به اندازه ی وسع خود مسئول است، مثال جناب ماندگاری این بود که اگر خانمی 3 النگو دارد یکی را به منظور مشارکت در این طرح بفروشد، نگران هم نباشد چون قرض الحسنه نه تنها موجب نقصان مال نمیشود بلکه باعث مضاعف شدن آن نیز میشود.

 طرح گسترش سنت قرض الحسنه برنامه سمت خدا

سوره بقره آیه 245 : مَنْ ذَالَّذی یُقرِضُ الله قَرْضاً حَسَناً فَیُضاعِفَهُ لَهُ اَضْعافاً کَثیرَةً

کیست که خدا را وام (قرض الحسنه) دهد و خدا بر او به چندین برابر بیفزاید

جالب است بدانید که بانکها در سال 90 تنها حدود 4.5درصد از پولی را که بعنوان قرض الحسنه دریافت کرده‌اند خرج قرض الحسنه به مستمندان کرده‌اند. خدا به مملکت ما رحم کند با اینهمه گناهی که به اسم اسلام میکنیم. حتما روی عکس کلیک کنید و بخوانید.


پ.ن. خدا ریشه‌ی ربا را از بلاد اسلامی پاک سازد انشاءالله

به مناسبت میلاد حضرت رسول و امام صادق و ایّام وحدت اسلامی. صحبتهایی است از مالکوم ایکس و لوییس فراخان که هر دو از مسلمانان سنّی و سیاهپوستان امریکا و منتقد حکومت امریکا هستند. مالکوم ایکس در سال 1966 در راه اسلام ترور شد و به شهادت رسید. این قسمت کوتاه شده بخشی است از مستند «یأجوج و مأجوج» که به کمک همسرم ترجمه و زیرنویس کرده‌ایم. با سرچ ساده درباره این دو مجاهد مسلمان اطلاعات خوبی پیدا میکنید امّا دو لینک از اخبار جدید را نیز در اینجا و اینجا میتوانید ببینید.

در باب وحدت بین سنّی و شیعه و موقعیت استراتژیک منطقه و اوضاع حساس زمان، به تازگی استاد رحیم‌پور ازغدی سخنرانی درخور توجهی در دانشگاه تقریب مذاهب اسلامی داشتند که با توجه به حجم مناسب فایل صوتی میتوانید آنرا از اینجا دانلود کرده و گوش کنید.


آیت الله جاودان به نقل از یکی از دستگیرشدگان توسط گروهک ریگی: «آنها یک مجموعه بزرگی از شیعیان را از هر طرف دزدیده بودند. در آنجا هم شکنجه و شلاق برقرار بود و با فاصله‌هایی، سر میبریدند. ایشان تعریف میکرد که یک نوار سخنرانی در اصفهان که خیلی هم سرو صدا داشت را ابتدا پخش میکردند. سخنرانی علنی که نوارهایش را همه جا برده اند. لعن و سبّ کرده بود. هروقت میخواستند سر یک نفر را ببُرند، این نوار را می گذاشتند، خونشان به جوش می آمد و بعد، سر می بریدند.» صد فغان از جهل

سینمایی «غیر قابل تصور=Unthinkable» که ترجمه های مختلفی مانند «باورنکردنی» نیز از نام آن موجود است محصول سال 2010 امریکاست که مستقیماً برای شبکه خانگی امریکا (و نه سینما) تولید شده است. برای مواجهه با هر فیلمی مانند هر کتاب یا حتی هر سخنی، پیش از دانستن خود موضوع، باید دانست مخاطب موضوع کیست؟ همانطور که از نحوه انتشار فیلم مشخص است، مخاطب اصلی آن مردم مغرب زمین و به خصوص امریکاییها هستند نه مردم دیگر کشورها. بنابراین در این فیلم باید دید که حکومت امریکا چگونه با مردمِ خودش درباره‌ی اسلام صحبت می‌کند و جنایت‌های خود را توجیه می‌کند؟

چند سال پیش به همراه مؤسسه‌ای سفری زیارتی علمی به قم داشتیم. کسانی که به این دست سفرها رفته باشند حتما مطلع هستند که یکی از برنامه‌ها در این سفرها دیدار با بیت یکی از مراجع و علماست. ما هم به چنین توفیقی نایل گشتیم. در بیت مرجع تقلید پس از سخنرانی نماز ظهر را خواندیم و موقع رفتن کتاب رساله آن مرجع را هدیه دادند. دوستی دارم که به بحث ازدواج موقت بسیار علاقمند بود به همین جهت رساله را باز کرد و صاف رفت سراغ احکام ازدواج موقت. دید آنجا هم نوشته که صیغه‌ی دختر باکره نیازمند اذن پدر است. پسر سمجی بود (و هست). پس جرئت کرد و وقتی دور و بر حاج آقا خلوت شد رفت جلو و به مضمون پرسید که احکام صیغه‌ی دختر باکره چیست؟ و مرجع بزرگوار به مضمون گفت به شرط رشیده بودن دختر نیاز به اذن پدر ندارد... 


اسلام به پیچیدگی هستی است

خداوند با آنها که با فضل با دیگران برخورد نمیکنند؛ با عدل خود برخورد میکند


لعن در لغت یعنی دعا برای دور بودن کسی از رحمت خداوند. در واقع درخواست از خداوند برای برخورد عادلانه با کسی است نه برخورد از روی فضل.

... أَلَا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِینَ

این متن را در سال 88 زمانی که کنکور کارشناسی داشتم با تلفیق فضای کنکور با فتنه 88 نوشتم که در آن من از زبان کشور ایران سخن گفته‌ام و امروز بعد از 4سال به مناسبت یوم الله 9دی در وبلاگم قرار دادم:


سیستم تخلیه مغز و اعصاب گرچه صد درصد علمی و ثابت شده نیست ولی برای تخلیه مُخَیّله ، پاکسازی یا چیزی شبیه همین کارهایی که برای باز کردن لوله انجام می‌دهند، این راهِ بسیار خوبی است.

دلم می خواست الآن دستم را می‌بردم درون جمجمه‌ام (شاید از راه سوراخ گوش) و مغزم را می‌گرفتم و می‌آوردم بیرون و می‌بردمش حمام و آنقدر لیف و کیسه می‌کشیدمش تا همه افکار کثیف و اجق وجقی که توی مغزم تلمبار شده‌اند پاک شوند و بدون مشغله این دوره زمانی که ممیزی واقعی بین دو بخش زندگی است را راحت تر بگذرانم. راحت تر که نه، راحت. چرا که الان خیلی ناراحتم. ولی خوب، نمی شود، چاره دیگری برای خالی کردن این حجم عظیم مُخَیّله ندارم. باید دست بجنبانم.