بنده

زندگی با تغییر یک «حرف» بندگی میشود؛ اینجا هم، محل همان «حرف» ... بنده؛ بلاگ شخصی حسین بوذرجمهری
بنده را دنبال کنید

دفتر جغجغه

فصل دوم: رو که نیست ... سنگ پا قزوینه

سه شنبه, ۲۵ تیر ۱۳۸۷، ۰۳:۳۸ ب.ظ
تازه امتحان را داده ام...

سوار خط واحد شدم و دارم میام خونه...

رو میدان ابوذر یک عده دختر دبیرستانی قد و نیم قد یکدفعه میریزن توی خط ...

ماشاالله رو که نیست... سنگ پا قزوینه ... آنقدر میایند توی قسمت مردانه که این همه مرد مجبور میشوند لوله بشوند توی تنها ۲ ردیف اول ... !!!

ماشالله رو که نیست ... سنگ پا قزوینه ... موبایلهایشون رو در میارن و آهنگ میگذارن... نمیدونم چه میگویند ... نمیدونم چی دارند که بگویند ... نمیدونم این همه حرف را از کجا میاورند که دمی ساکت نمیشوند و بلند بلند میگویند و میخندند ...

ماشالله رو که نیست ... سنگ پا قزوینه ... این پسره وایساده داره بر و بر نگاهشون میکنه ... از حالت چشم و روانه شدن آب از لب و لوچه اش من خجالت میکشم ... (( آخه به من چه که خجالت بکشم؟ ))

ماشالله رو که نیست ... سنگ پا قزوینه ... این پسرا شروع میکنند کلکل ... حالا بیا و درستش کن ...

رو اطلسی پیاده میشوم...

یک عده دیگه دختر قرطی که آدم میماند از مدرسه آمده اند یا از فلانجا با آن آرایشهای مسخره و موهای عجیب و حال به هم زن ایستاده اند و کر و کر به من میخندند ... رو که نیست ... سنگ پا قزوینه ...

انگار پسرهایی از نوع خودشان را دیده اند ... دختره از عمد دست دوستش را میزند تا کیفش بیافتد ... دختر هم از خدا خواسته خم میشود که کیف را بردارد ... باز هم رو که نیست ... سنگ پا قزوینه ... پسر ها شروع میکنند به به گفتن و لذت بردن ... دختر هم از خدا خواسته ...

اصلا باورم نمیشود ... این مانتو است یا بلوز... ؟؟؟ این شلوار است یا شرت ... ؟؟؟ این مو است یا جارو ... ؟؟؟ این کمره یا فنره ... !!! ؟؟؟ آخه این دیگر چه قیافه ای است ... جالبیش در اینست ... این با همین قیافه ... رفت که امتحان بده توی مدرسه ... !!!

چشم هایت به هرجا پناه میبرند لجن دیگری را میبینند ... آخر به کجا فرار کنند این چشمان ...  به زمین یا به آسمان ... ؟؟؟ با این وضع یا زیر ماشین میروید یا ماشین میاید رویتان ... !!!

در همین حال وقتی دختری چادر به سر را میبینم ...

وقتی میبینم با چنین قدرت و اباهتی میان این چنین کثافتی قدم بر میدارد ...

به او حسودی ام میشود ...

 


صحنه جالب دیگری را تماشا کردم  ...

باز هم در اتوبوس خط واحد ... دو نفر از دختران میخواستند پیاده شوند ... ولی راننده یادش رفت درب زنانه را باز کند ... یکی از دختران داد زد که درب را باز کن ... آن یکی راه بهتر دیگری را پیدا کرد ... از میان تمام مردان راه افتاد که از درب جلو پیاده شود ... خطهای خیابان کاشانی را که حتما دیده اید ... غلغله ... وقتی میخواست از جلوی من رد بشود از بس نفسم را حبس کردم و شکمم را به داخل کشاندم که مگر دخترک به من برخورد نکند احساس کردم چند لحظه ای قلبم ایستاد ... هم از روی اضطراب و هم از روی خجالت نفسم بند آمد ... وقتی داشت رد میشد دیدم لبخند میزند ... ای توف به لبخندش و به خودش ... ای توف ...

( یادم به متن تیزهوشک افتاد ) 


یادم میاید خانه ریاضیات را ...

وقتی فهمید که چه کسی آنجاست مارا دوان دوان کشاند به آنجا ...

از همه جلوتر راه میرفت ...

وقتی رسیدیم میگفت که نیست ولی انگار هست ...

یادم که میاید بچه ها چه میکردند مو بر بدنم سیخ میشود ...  ((همان هایی که دم از این میزنند که اگر دختری ببینیم اصلا محلش نمیگذاریم ... دختری را مادر نزاییده که ما نیم نگاهی بر هیکل نامتوازنش بیاندازیم )) چقدر بلند بلند سخن میگفتند ... چقدر بلند بلند شعر میخواندند ... چقدر میخواستند نظر آنها را جلب کنند ...

نمیدانم...

ولی انگار موفق هم شدند ...

انگار موفق شدند کاری کنند که دختر ها از آنها عکس بگیرند و بکوبند پای دفتر خاطراتشان و زیرش بنویسند :

اینها همان اسبهایی بودند که برای ما شیحه میکشیدند ...


بعد از تمام اینها وقتی نوشته را میخوانم من هم از ته دل با او میگویم:

اللهم عجل لولیک الفرج


از این ور شب تا پل ستاره                        

                                                     کی میدونه کی خوابه کی بیدار

یکی دلش میخواد بخنده خورشید                

                                                  یکی دلش میخواد بارون بباره

یکی داره پنجره رو میبنده                         

                                                      یکی داره درو وا میکنه دوباره

خنده و شادی و اشک و غم                

                                                           توی دل همه پا میگذاره

سهم ما اینه شاید زیاد و کم                  

                                                        یک سبد لبخند یه لحظه غم

یکی داره پولاشو رو هم میذاره                

                                                         یکی داره بدهیاشو میشماره

یکی شبا خوابای رنگی میبینه                   

                                                        سرشو که روی بالش میگذاره

سهم این یکی کابوسه

                                                              صاحبخونه بدهی اجاره

فقیر و پولدار،هر دلی 

                                                        واسه خودش هزار تا غصه داره

همسفر هستیم با هم تو این مسیر            

                                                               مثل بارون شو تو این کویر

بی تو اینجا دل میرسه به نا کجا             

                                                        تکیه گاهم باش تو ای خدا

<

  • سه شنبه, ۲۵ تیر ۱۳۸۷، ۰۳:۳۸ ب.ظ

بازخوردها  (۴۳)

سلاااام همشهری
  • محمدرضا باقری
  • رو که نیست ... سنگ پا قزوینه ...

    یادم میاید که فکر میکرد او را نشناخته اند ...
    فکر میکرد که همه زیر ان چهره ی به نسبت متین و خونسرد ایستاده اند ...
    فکر میکرد که هر انکه با وی صحبت میکند در چت روم اطلاعات خاصی به او دست نمی دهند ...
    باید فکر میکرد که چرا موبایلش را به یغما بردند مدتی ...
    باید فکر میکرد که نتوانسته است ان چیزی را که میخواهد بگوید ...
    اگر ما را شناخته اند او که در صف مقدم بود و ایستاد ...

    یادم که میاید بچه ها چه میکردند مو بر یدنم سیخ میشود ... همان هایی که در خط واحد قضیه ها داشتند ... و برای افتخار نفس حبس کردنشان را میگفتند که چه ها بود و شد ...

    یادم که میاد افسوس میخورم ... کسانی بودند که فکر کردند شهرت هم بدان ها دست میدهد با گلاویز شدن ...
    نمی دانست مقصودش یکی ، راه بی خطر و پردردسری را طی می کند ...

    نمیدانم ...

    ولی انگار موفق هم شدند ...

    چهره های خشن خود را زیر چهره ی اشتباهات دیگران زیبا جلوه دهند ... اما این همان است و کبک سرش را زیره برف می کند همان ...

    انگار موفق شدند کاری کنند که دختر ها از عکس هایی که به عنوان تجلیل از هنر در وبلاگشان میزدند داشته باشند و بکوبند پای دفتر خاطراتشان و زیرش بنویسند :

    اینها همان ظاهر فریبانی بودند ، که با خودشان هم که شده بازی میکنند و گول میزند ... اما دلشان دگر سو روانه است ...حسودی شان اسم و رسم مردم را خراب نخواهد کرد ...

    (نیما جون اینم میخوای اضافه کن ، مردم روشن میشن )
  • محمدرضا باقری
  • بعد از تمام اینها وقتی نوشته را میخوانم من هم از ته دل با او میگویم:

    اللهم عجل لولیک الفرج



    (کلاس مهدویت چند روزی هست که شرکت میکنم ، حاج اقا حیدری کاشانی میگفتن که اشکال عمده ی انتظار اینه که فکر میکنیم گناه دیگران میکنند و ما نه ، امر به معروف و نهی از منکر میکنیم ولی خودمان منحط هستیم و در منجلاب گناه غرقیم . اینها موانع ظهورن .یکی از موانع ظهور، بعد عملی مصداقی هست که طرف یا برای ایجاب اطرافیان به خود میکوشد یا حفظ شهرت یا افزایش شهرت . دم از امام زمان میزند ، صف اول نماز هم می ایستد ، خودش که غوطه ور است در گناه را معصوم میداند ، امر و نهی میکند تا بدست اورد ان چیزی را که نیست .)

    حرفایی که از دل زده میشه به دل زده میشه .
    اعتمادی یه بار حرف قشنگی زد ، گفت که اونی که کار خوب میکنه ، هرگز نمیگه چون معلومه نکرده و برای ریا میگه .

    نیما جون پرحرفی کردم ببخشین . خدافس !!!
  • محمدرضا باقری
  • راستی من که نمیدونم اون پسر کی بود ، شاید چیزی دیگری میخواسته بداند که اگر بدانیم برداشت ها خواهیم کرد اما یه چیز مهمه :

    حدیث معتبره که صحت اون هم تایید شده :
    چناچه مومنی ، برادر مومن خود را به انجام گناهی یا میل بدان سرزنش کند ، نمیرد تا خود ، و بعد از وی نسل وی (ذیل این حدیث نوشته شده فرزند مقصود است ) تا بر ان گناه وارد شوند و مورد سرزنش قرار گیرند .

    نیما جون اینا معضلات هست که یه دختره دبیرستانی ممکنه یه خطایی بکنه ولی راه بازگشت سرزنش نیست .

    شاد !!!
    نظرات محمدرضا باقری کاملا تایید میشود.

    در این متن به هیچ کس یا گروهی توهین نشد.
    در این متن من از خودم به خوبی یاد نکردم حتی گفتم که به دختری با چادر حسودی ام میشود ...
    مشکل آنجاست که خواننده وقتی خودش را در همین هیا هوی متن میبیند یاد خودش میاید میخواهد یگوید که تنها نیست و میگوید و میگوید و میگوید و میگوید و میگوید ...

    در این متن فقط اشاراتی شده ... هیچ اسمی یاد نشده ... اگر منظور اشخاصی بوده اند گروهی یاد شده نه تنها تنها ...

    مشکل آنجاست که خواننده وقتی خودش را در همین هیا هوی متن میبیند یاد خودش میاید میخواهد یگوید که تنها نیست و میگوید و میگوید و میگوید و میگوید و میگوید ...

    بله
    میگوید تا شاید خودش را رها کند از بند و بساط و بگوید که تنها نیست
    من هم گفتم در متن و میگویم که...
    حسودی ام میشود ... حسودی ام میشود ... به آن کسی که بین این کثافتها با چنین قدرتی قدم بر میدارد...

    در ضمن
    شما اگر تمام کسانی را که نصیحت میکنند را بگویید خطا کار هستند زبانم لال معصومین نیز زیر سوال میروند. پس حرف آقای اعتمادی بر همه نبوده ... بر اندکی مانند من بوده ...
    تازه اگر من نصیحت میکردم که اگر بگردید مطمئن میشوید نصیحت نیست این حرفها ... فقط بیان دیده هاست ...
    آیا من گفته ام چکار کنید؟
    گفته ام؟
    آیا گفته ام چه کار کرده ام ؟
    گفته ام؟
    تنها چیزهایی که دیده ام را بیان کردم چیزهایی که در ته دلم جا خوش کرده بود.
    شاید درد دل.

    بله... درد دل من هم اینست
    در آخر:
    توبه فرمایان خود توبه کمتر میکنند... حتی حافظ هم میگوید و من هم برای رفع ابهام این شعر را قبل ها زده ام...
    ولی حافظ گفت : توبه کمتر میکند ... به کلمه کمتر توجه کن ... این کلمه همه را مورد خطاب قرار نمیدهد ...

    و در آخر باز هم میگویم...

    قصد نصیحت نداشتم ... فقط درد دل را گفته ام ... اگر این هم جرم است بگویید تا نگویم ...

    و اگر یاد خودمان میافتیم بخوانیم تا بر ذلت خود احساس شرم کنیم نه اینکه حرف مفت روانه بازار کنیم.
  • محمدرضا باقری
  • بله نیما جان کاملا تایید میشود .
    راستش از ساعت 5 تا حالا بیرون بودم ولی کاملا حرفهای قشنگی بود .
    کاملا تایید میشود
    به نام او
    سلامی
    چه طوری یا نه؟؟؟؟
    والا نمی دونم یاد دوستی افتادم که توی وبم نظر داده بود یه یکی نامی بود که الآن وجودش احساس میشه

    ولی به هر حال دختر جماعت وقتی ببینه یه چیزی خریدار داره دیگه مرامو(یا شایدم بی مرامی در حق خودشو)به حد اعلا می رسونه

    ولادت امام علی(ع)
    ...........م
    ........ب
    ......ا
    ....ر

    آسمونی باشی
    سلام
    ببخشید که این قدر دیر اومدم...
    میدونی که وقتی تابستون میشه کار ما هم چند برابر میشه...!
    هنوز متنو نخوندم..!
    پس چرت و پرت نمی گم...!
    خوندم...!
    ای کاش نمی خوندم...!
    خجالت کشیدم از هم سن ها ی خودم و از ...!
    comment mano khoondi؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    nazary ,enteghadi,fohshi, ra pazira hastam
    montazeram
    aghe doost dari chizaye jalebtari beshnavi ..........................................
    montazer bemoon
    (albate aghe khodet bekhay)
    سلام یک سرهم به این وب من هم بزن:http://www.tizhushan-elmi.blogfa.com
    man hanoos ham montazeram
    khod dani.
    بابا پسر کوچولوها شما ها چقدر اوشگول موشگولید.دخترا با این سبکو سیاق آرزوی ما آدمای نسل گذشته بود. حالا چی میگین گناه چیه.دختر زیبا را باید دید مثل یک اثر هنری زیبا میمونه فقط نباید زیاد احساساتی شد واثر را ازموزه سرقت کرد.

    پاسخ:
    edited by Nima
    در جواب به باقری:
    حرفی برای گفتنم ندارم. چون همونجور که میدونی دیگه حوصله ندارم. هرچی داری رو کن شاید بخندیم. البته به تو!

    در جواب به همون:
    بگو. میشنوم. فحش چرا؟ حوصله فحش ندارم!

    در جواب به hot&fd :
    مشکل این غرب گرایی کور کورانه است که کورتون کرده.
    نمیتونم درکتون کنم.
    پس مواظب باشین ندزدنتون خوشگلا.

    در جواب به همه:
    مسافرت بودم. شرمنده
    الان سنی نداری یه زره دیگه که بزرگشی میبینی اینجا که وایسادی چقدر مسخره است.اینا راگفتم تا از انگ زدن وغربگرایی که تنها جواب امثال شما هاست یکم عدول کنی والا حرف زدن اینم تواین سن و سال که هنوز هیچی از پیچ وخم زندگی نفهمیدی کار روتینی است.گفته باشم تا نگی زمانه دیر تجربیاتشو به من منتقل کرد.خوددانی...
    omidvar boodam bishtar moshtagh bashin
    kheili moheme divoooooooooooooooooooooooooooooooone
  • کم گوی و گزیده گوی چون در
  • "" کم گوی و گزیده گوی چون در ""
    در جواب به hot&fd
    ببین عزیز من.
    ببین طرفت چی داره برای گفتن. آدمها با حرفهایی که میزنن بزرگ میشن. اینکه آدم بزرگی حرفی زد صحت کامل بر درست بودن حرفش نیست.
    میفهمی که؟

    میگن اون اثر هنری تو خلق کردی با اون همه آرایش مسخره یا اینکه خدا خلق کرده؟ اگه تو خلق کردی و صاحب تمام و کمالش هستی پس هرکار دوست داری باهاش بکن ولی اگه اون خدا خالق هست ببین خدا چی میگه که انجام بدی.

    از شما که سرد و گرم زندگی رو چشیدین این حرفها بعیده.
    خیلی احساس یزرگی میکنی نه؟ خیلی فکر میکنی بزرگ شدی؟ هنوز اون عقلت کوچیکه جان من.

    اون غرورت هست که بهت میگه من کوچیک هستم و شما بزرگ.
    من ادعای بزرگی نکردم.
    این حرفهای من بود که شاید بهت گفت کوچیک هستی ...
    کمی برو تحقیق کن قبل از اینکه حرف بزنی. باشه؟ اگه کمی مطالعه داشته باشی بد نیست.
    اگر هم مطالعه داری این حرفها از شما بعید بود عزیز من!

    من ادعا ندارمکه سرد و گرم زندگی را چشیدم. ولی همچین منزوی هم نبودم طی عمری که تابحال از خدا گرفتم.

    در جواب به همون:
    من خیلی مشتاقم. شما بگین. میشنوم.
    مرسی.
    دیوانه چو دیوانه بیند خوشش آید!

    نظر بالایی هم که تایید میشود هرچند که کمی یک جوری به نظر میرسد!
    خوب حالا یه جورایی داره باورم میشه باید بزرگتر بشی چون هرکسی تو جایگاه تو وبا کلی شستشوی مغزی همین حرفها را میزنه.اینکه عقلت بهت اینها را میگه واقعا درسته.اما یه چیزی همیشه هست که به عنوان واقعیات هست نه فلسفه های آموزش داده شده.اثر هنری را هر کی آفریده باشه در مورد برداشت از ان دیگران را آزاد گذاشته اما این که میگی این اثر از ان خداست شکی نیست ولی برداشت تو از اثر تفاوت من وتوست.کجا خداوند به جز در مواردی اونهم برای عرب جاهلی در مورد این اثر وچگونگی برداشت سخن رانده است که این جوری محدودهای دور خود ایجاد کردی.هر چه برداشت توست در حال حاظر نظرات اونهایی است که بعنوان پیشرو تو در این مکتب ظاهرا نامیده میشوند والا مگه لذت بردن از نعمتهای خدا البته (در چارچوب عرف وقانون)جرم محسوب میشه.اگه تو در 45 سال پیش میزیستی و همین آموزشها را دیده بودی اینقدر سخت نمیگرفتی که الان داری . تو هنوز با خرافاتی درگیری که نئو دینداران متحرف مذهبی اونو به خوردنت دادن باور کن از اونا که واقعی زندگی میکنن و به دور از ریا حرف میزنن صحبت کنی کاملا نظرت عوض میشه.همه ما باید عشق را دوست داشتن را و خیلی چیزا را تجربه کنیم تا درک کنیم واقعیات را والا تو کتاب چیزی تو این زمینه گیرت نمیاد.پارادکس نوشته های کتاب با اعمال نویسنده ها تو دورانهای مختلف گواه این ادعاست.مگر اینکه خیلی با سرسختی به قضایا نگاه کنی.من دلیلی نمیبینم که خیلی بیشتر از اینها روشنت کنم چون پای مثالهایی پیش میاد که ذهنت کشش درکش نداره واونوقت میشی آدمی که ...
    خوب بگذریم اما خوشم میاد از صراحت گفته هات چون با این سن وسال واسه خودت خیلی عاقل نشون میدی.اما برداشت از عقل هم نسبیه تا ببینیم آینده چی میشه چون تو الان داری زندگی میکنی من منکر نیستم ولی برای یه سمپادی زیستن در حال بدون نظر به اینده میشه یه ادم قرون وسطایی.
    عزیزی
    "اثر هنری را هر کی آفریده باشه در مورد برداشت از ان دیگران را آزاد گذاشته اما این که میگی این اثر از ان خداست شکی نیست"
    باز خدا رو شکر خدا رو بخه خداوندی قبول داری.

    حالا میرویم سر این مطلب که خدا گفته چجوری عمل کنند یا نگفته! "ولی برداشت تو از اثر تفاوت من وتوست.کجا خداوند به جز در مواردی اونهم برای عرب جاهلی در مورد این اثر وچگونگی برداشت سخن رانده است که این جوری محدودهای دور خود ایجاد کردی"
    این آیه صریح قرآن است که میگوید زنان باید تمام اجزای خود را بپوشانند مگر دست تا مچ و صورت.
    تو این رو هم نقض میکنی؟؟؟
    ببین عزیز من.
    از نوشته هات کاملا معلومه مطالعه نداری.
    اصلا دنبال این بحثها نیستی. فقط دنبال اون راهی میگردی که زودتر تورا به شهوتت برساند. راهی که چندتا میانبر باشد تا مگر بتوانی راحت تر خودت را از بند و بساط رها کنی تا به sex برسی. نه؟ دروغ میگم؟ تو دنبال لذتی هستی که فکر میکنی خدا نعمت قرار داده تا هرچقدر بخوای ازش استفاده کنی.
    خدا رابطه جنسی و زیبایی بدن زن را آفریده حتی برای لذت بردن جنس مخالف. ولی عزیز من خدا کی گفته با هر که توانستید بروید لذت را ببرید بیخیال دنیا؟
    شما جواب مرا بده.

    ببین. بهتره برای خودت که زیادی خودت رو توی جمع بی آبرو نکنی.
    من هم حوصله ندارم اینجوری جوابت رو بدم.
    دوست داری ID خودت را بذار با هم چت میکنیم. اون موقع ببینم بازم میگی قرون وسطایی؟؟؟؟

    دوست نداری اصلا مطالعه هم نکن.
    فقط فکر کن.
    فکر کن ببین این جوابهایی که به من میدی وجدانا یک جواب عاقلانه هست یا اینکه فقط بهانه است؟؟؟

    کمی فکر کن ببین من چه دارم که در اوج کودکی ام میتوانم چنین به تو بگویم؟
  • کم گوی و گزیده گوی چون در
  • بازم که کم نگفتی
    هر حرفی را نباید زد.
    سلام
    یک چیزی...!
    چادر ادمیت نمیاره و هر کی هم که چادر نداره نمی شه گفت ادم نیست و هر کی هم که چادر داشت نعوذ بالله بگی از ملائک مقرب!!خداست...!(املا هیچ کدوم رو بلد نیستم...!)
    می شناسم کسایی رو که با چادر زشتی هاشون رو می پوشونن نه زیبایی هاشون رو...!
    حرف پاتمه خانوم متین است
    شما راست ویوگولنزج!
    من که همچین چیزی نگفتم.
    من گفتم هرکی چادریه آخرشه؟؟؟؟
    نه بابا. خبرهایی میاد از برخی چادری ها که لباس بانو فاطمه را به مزحکه گرفتند.
    ولی اونی که با اخلاص چادر سر کنه ...

    خوب عزیز برادر. شما که میگی کم گوی و گزیده گوی خواهشا بگو کجا رو اشتباه گفتم و زیاد که نگم. منم قبول دارم زیاد حرف میزنم ولی خوشحال میشم شما بهم یک نظر خصوصی بدین و بیگن چیا رو نگم که به کسی برنخوره.
    ممنونتم.
    در جواب به باقری ...
    جوابی نیست برادر!
    خوشحال باش!
    شخص محترم Hot&fd
    اگر مایل باشید حتی حاضر هستم حضوری با شما حرف بزنم. هرجور خودتان مایل باشید من با شما ارتباط برقرار میکنم.

    فقط منطقی باشید.
    فقط فکر کنید ...
    خوب از اینکه مطالعه داری اونهم در چنین مواردی برایم بسیار جالب است .اما تو نا خداگاه اونقدر در بحث چالشی ایجاد شده گرفتار شدی که هر یک ازدوستانی که کامنت میذارن را با یه چوب اونهم مختص خودت میرونی.البته در اینکه نوشتی من فکر کنم ممنونم چون آخر مگه میشه بدون فکر هم چیزی نوشت.دوم اینکه نوشتی که" فقط دنبال اون راهی میگردی که زودتر تورا به شهوتت برساند. راهی که چندتا میانبر باشد تا مگر بتوانی راحت تر خودت را از بند و بساط رها کنی تا به sex برسی. نه؟ دروغ میگم؟ تو دنبال لذتی هستی که فکر میکنی خدا نعمت قرار داده تا هرچقدر بخوای ازش استفاده کنی."
    من هرگز نگفتم تو باید به سکس فکر کنی چون تمام همفکرای شما از ابتدا ،دوستی با جنس مخالف را این میدونن در صورتی که این اشتباهی است که جامعه چند وجهی ما به اون دچاره.مگه عشق ودوست داشتن هر انسانی باید به این ختم شود که شما برداشتی اینگونه داری.میگم هنوز خامی باورت نمیشه.
    در مورد چت وارتباط حضوری باید بگم من دوست دارم وبلاگ هیجان بیشتری را حس کنه وضمنا اونقدر تفاوتهای مختلف بینما وجود داره که هنوز برای ارتباط مستقیم لا اقل زود بنظر میرسه.دوست دارم سایر عزیزان نیز در بحث شرکت کنند ونظر مستقلی داشته باشند.
    البته کامنتا اولی من فکر کنم خیلی تو را تحت تاثیر قرار داده منهم مجبور بودم با یکم زیاده روی تو را به این سمت بکشم ولی باور کن که محیط کنونی که داخلش قرار داری خیلی رو نظراتت تاثیر داره و الا نوشته های وبلاگت تو متن اصلی این حس را نشان میده
    " اصلا باورم نمیشود ... این مانتو است یا بلوز... ؟؟؟ این شلوار است یا شرت ... ؟؟؟ این مو است یا جارو ... ؟؟؟ این کمره یا فنره ... !!! ؟؟؟ آخه این دیگر چه قیافه ای است ... جالبیش در اینست ... این با همین قیافه ... رفت که امتحان بده توی مدرسه ... !!!

    چشم هایت به هرجا پناه میبرند لجن دیگری را میبینند ... آخر به کجا فرار کنند این چشمان ... به زمین یا به آسمان ... ؟؟؟ با این وضع یا زیر ماشین میروید یا ماشین میاید رویتان ... !!!

    در همین حال وقتی دختری چادر به سر را میبینم ...

    وقتی میبینم با چنین قدرت و اباهتی میان این چنین کثافتی قدم بر میدارد ..."

    عزیزی
    در جواب به hot...

    1- عذر میخواهم اگه تند رفتم. شما از اول تند برخورد کردین من هم مجبور شدم تند و صریح حرف بزنم.

    2- این سوالات و ابهامات شما کاملا برطرف شده. یعنی چیز جدیدی را شما بیان نمیکنید. سوالات شما هم در ذهن من آمده. اینکه اگر چندین سال قبل یا اصلا در جایی دیگر به دنیا می آمدم. یا اینکه محیط چه تاثیری دارد و ....
    این سوالات به ذهن من و خیلی ها آمده ولی به قول جلال رفیع به جای آنکه سمند سخن را در میدان ذهن و روح و مغز و دل مستمعان به جولان در بیاورم و در میدان بلاغت سمند فصاحت برانم رفتم و تحقیق کردم ببینم این شبهات چگونه حل میشود.

    3-خواهش میکنم کمی تحقیق کنید. فقط کمی. یک کم. جان من!

    4- من دیگر نمیخواهم جوابتان را اینگونه بدهم چون خوانندگان ب جوش آمده اند میگویند کم گویم و گزیده گویم. از کسی که به این نام نظر داد بسیار متشکرم و کمال عذر خواهی را از شخص شخیص ایشان دارا میباشم. نظرتان برایم بسیار مهم بود و بسیار بسیار متشکرم از شما.

    5-اگر مایل باشید میتوانم کتاب معرفی کنم یا هر کمکی از دستم بر بیاید انجام دهم.فقط شما هم باید کمی راغب و مایل باشید تا حقیقت را بیابید .

    6- خداشناسی یک نطفه الهی دارد در سینه بشریت. همین که شما در این مورد با بنده سخن میگویید نشانه این حقیقت میباشد. زیرا شما طالب حقیقت و ذات خدا میباشید و بی توجه از کنار این مسائل نمیگذرید. این خود ریشه در ذات خداشناس ما دارد.
    فقط کمی همت میخواهد تا به حقیقت برسیم.

    7-خیلی تشکر میکنم از شما به خاطر برگزاری این بحث و فقط یک خواهش دیگر نیز دارم.
    هیچ وقت اینگونه شخص روبروی خود را خراب نکنید. سن مهم نیست. مهم تجربه است. مهم دانش است. مهم محتوای طرف مقابل است. من این همه از اصغر در وبلاگم سخن گفته ام زیرا اصغر موجودی است که چندین سال از من کوچک تر است ولی به خدا قسم روح بسیار والاتری از من دارد. بسیار عاقل تر از من است. بسیار بیشتر از من میفهمد.
    اگر مایل هستید و مشکلی ندارد خیلی خوشحال میشوم هویت خودتان را برایم شرح دهید. حداقل سن خود را بگویید. بسیار بسیار سپاس گذار شما میشوم.

    و در آخر اگر تند حرف زدم ... اگر توهین کردم ... اگر سخن بی جا رانده ام ... و اگر رنجیده خاطرتان کرده ام با تمام وجود از شما شخصیت بزرگوار عذر خواهی میکنم.
    باز هم از دوست عزیز " کم گوی و گزیده گوی " تشکر میکنم به خاطر بیان اشکالات بنده.

    قربان شما!
    مرا یاد فیلمی انداخت که همواره نکات بسیار جالبی را ازآن آموخته ام پیشنهاد میکنم که شما نیز در صورت امکان آنرا ببینید و بدون اعتنا به مسائل سیاسی آن فقط از نگاه روانشناختی به گذر زمان و تعویض دیدگاه های بازیگران نقش اول ان توجه کرده ودر صورت امکان نظرتان را بنویسید .
    <<نام فیلم : نیمه پنهان کاری از تهمینه میلانی >>
    دیگر عزیزان نیز در صورت امکان با دیدن فیلم نظر خود را بگذارند البته جان ما ننویسند "کم گوی و گزیده گوی" که واقعا مقتضای جوانی گفتگو ، کنکاش، حرارت،و بیان دیدگاهها ست نه منفعل بودن وگوشه گیری وبی حوصلگی.
    من باز هم از همه دوستانم در این وبلاگ کمال سپاسگذاری رادارم وامید وارم با طرح مباحث و نظرگاههای متفاوت یا مشترک بر بار محتوایی وبلاگ دوست عزیزم نیما بیافزایند .

    عزیزید
    با سلام به دوست عزیز نیما
    شاید این زیباترین لحظاتی باشد که من را به تایپ این نوشته رهنمون میکند اما دلایلی که مرا ترغیب به ادامه روند فعلی کرد.اول: سن شما وداشتن یک وبلاگ شخصی وبیان نظرات دوم: شغل من (دبیر) وعلاقه زیاد به حس دانش آموزانی در این سطح سوم: بازگشت بنده به دورانی که شما در ان هستید وبودن در این حال و هوا.چهارم: دید گاه شخصی که در مدرسه ای خاص تحصیل میکند پنجم: دید گاه نسلی که تفاوتهای فاحشی از نظر امکانات با نسل قبلی داردوششم: نام فامیلی شما وخانواده که بر اساس برداشت اینجانب با ان ادرس دیده شده در وبلاگ شما که پدر محترم از دانشمندان شهر محسوب میشوند.اما ماحصل بحث برای من بسیار جالب بود که نمیتوان دراین چند سطر به آن پرداخت .ولی از نظر من شما با احساسات پاک خود بسیاری از سئوالات مرا جواب دادید (خواهش میکنم سوء تفاهم نشود ومن اصلا قصد بازی با احساسات شما را نداشتم بلکه میخواستم در حال و هوای واقعی پیگیر مسائلی شوم که مرا بتواند در مواجه با نسل شما اگاهتر کند) هر چند پیش بینیهای قبلی به واقعیت رسیدند و درست همانگونه که انتظار داشتم از کار درامد شاید واقعیتی که باشد این است که تغییر نسل تغییر چندانی در مواضع نگذاشته است بلکه تعالیم ومحیط پیرامون بیشترین تاثیر را در تفکرات شامل میشوند چون همه جوابهای شما من را بیاد گذشته انداخت و حرارت جوانی را درآن به عینه حس کردم اینکه من از دیدگاه عام مینوشتم وشما پاسخی بر حسب تحقیقات علمی وآموزه های خود میدادید و مصر بر کنکاش علمی بودبد گواه این حرارت است. ای کاش این حرارت را همه نسلها همواره در طول عمر در کنار خود میداشتند .

    ادامه در کامنت بعدی
    اوا خاک عالم!!!!
    خاک تو سرم!!!!

    خیلی جالب شده برام
    از شما تمنا دارم
    تمنا دارم خودتان را معرفی کنید.
    حداقل بگویید از کجا من را گیر آوردید؟؟؟؟

    جان من. بگویید

    واقعا شرمنده هستم اگه پرحرفی کردم و رنجیده خاطرتان نمودم.

    خواهش میکنم خودتان را معرفی کنید و جوابم دهید. خواهشمندم ...
    تمنا میکنم.
    سلام
    نیمای عزیز باور کن کاملا اتفاقی اما جهت دار این برخورد ایجاد شد اما خواهش میکنم خودتو سرزنش نکنی چون من دوست داشتم کاملا تصادفی باشه. اگه منطقی برخورد کنیم من باید از شما پوزش بخواهم .
    اما من تازه افتخار اشنایی با شما برایم ایجاد شده وهرگز حتی شما را ندیده ام ضمنا وبلاگ شما را از سایت سمپادیا گرفتم.چون از سایر وبلاگها برایم جالبتر بود ونوع نگرش شما به مسائل نسبتا جذابتر بود از اینرو مرا به ادامه ارتباط راغب کرد.

    خواهش میکنم جدا از هرگونه تعارفی به مسائلی بپردازی تا همه دوستان نیز علاقه مند شوند برای همفکری و کسب تجربیات جدید.

    عزیزی
    باز هم میگویم که من اگر میدانستم با یک معلم از معلمان این جامعه در حال صحبت هستم هیچوقت اینگونه نمینوشتم.

    من فکر میکردم دختری حداکثر با سن دانشجو باشد که او را هم غرور جوانی گرفته و مرا هی کودک خطاب میکند.

    اگر خودتان را معرف میکردید بسیار خوشحال میشدم ولی با این حال باز هم از شما متشکرم.

    من هم بسیار از اینکه با شما رابطه داشته باشم خوشحال میشوم.

    از اینکه وبلاگ من میتواند نظر شما را جلب کند بسیار خوشحالم.
    حقیقتا من هم از وبلاگهای دوستانم زیاد راضی نیستم همانگونه که آنها از بحثهای من خوششان نمیاید.
    این مطلب هم شاید جوابی بود به مطلبی که تیزهوشک درباره پسران نوشته بود.
    از شما خواهش میکنم مطلب این دوست عزیز هم بخوانید. در پیوندها وبلاگش است.
    پستی به نام دختران بیدار شوید ...( یک چیزی توی همین مایه ها)

    باز هم مرا ببخشید اگر بد دهنی کرده ام.

    امیدوارم امتحان شما را خوب پاس کرده باشم!

    خیلی خوشحالم که با شما بحث کردم. امید وارم دوستان هم بیدار شوند کمی در این بحث ها شرکت کنند.

    خوش وقت شدم از معاشرت با شما
    میگم نکنه توی اسم شما :
    HOt منظورتان من بودم که داغ هستم و شما هم FD ؟ حالا FD یعنی چی؟
    منظور از fd <<دوست عزیز وگرانبهاست>> البته نه بنده بلکه همه شما عزیزان
    بی تعارف بگم خیلی تیزبین ودقیقی کاش همه دانش آموزان اینقدر زرنگ و با دقت بودند.باز هم میگم بیخیال حرفهای گذشته در آن مورد باش فقط نظر صریح برایم جالب است.
    عزیزی
    نوشته دوست شما تیزهوشک ونظرات عزیزان در این مورد را خواندم "دختر خانمها با سکوت هیچی درست نمی شه"وگلایه های دختری باوقار را از زبان این دوست شنیدم اما شاید به گفته یکی از نظر دهندگان این مشکل بیشتر در کشور ما محسوس تر است شاید درست باشد اما هر جامعه ای در زیر چتر قانون و باورهای دینی به تعالی میرسد.یادم آمد چند وقت قبل اخباری در رسانه ها منتشر شد که از ازار شخصی توسط عده ای اراذل اوباش در متروهای لندن حکایت میکرد.که دوربینهای داخل مترو جریان را ضبط کرده بودند،جالب این بود پلیس متجاوزین را در مدت کوتاهی دستگیر کرد.من با ذکر این مثال فقط نگاهم این است که وقتی قانون بدون هیچ تخفیفی وبا عکس العملی سریع اینچنین مسببان خلاف را دستگیر میکند مطمئنا احتمال ارتکاب جرم تا حد قابل قبولی کاهش میابد.البته این را نمیشود فرهنگ بالای آنها دانست چون دوستمان در این مورد نظر داده بود .همه جای دنیا در صورتی که فلسفه قانون بر تمامی ارگانهای نظام حاکم جاری وساری باشد این امر تحقق میابد ودیگر نیاز به این همه گلگی وبیان ضعف خانمها این آفریده های پاک وظریف خداوند پیش نمیاید.من چون فرموده بودید آن مطلب را خوانده ونظرم رابیان نمودم شاید باید آنجا در وبلاگ دوستمان تیزهوشک مینوشتم.
    عزیزید
    از شما یک خواهش دارم شخص محرتم hot&fd
    من خیلی مایل هستم با شما آشنا شوم.
    خیلی میخواهم با شخصیت شما آشنا بشوم.
    میتوانید آی دی خود را به صورت خصوصی قرار دهید تا بتوانم بهتر با شما رابطه داشته باشم؟

    البته اگر مایل هستید

    ببخشید
    با اجازه
    من میخواستم با شما چت کنم چون اصولا نه وقت نه حوصله میل زدن را ندارم.
    آیا با این آی دی هم میتوان چت کرد؟ نمیدانم والا.
    هرچه شما بگویید!
    فکر نمیکنم خیلی خود تو ازار نده من هر از گاهی تو وبلاگ شما نظرم را برات می نویسم خیلی سئوال ضروری هم بود با این آیدی در خدمتیم
    سلام
    وب خوبی دارید.
     این موجودات روی سنگ پای قزوینو هم سفید کردن.
    موفق باشید.
    پاسخ:
    سلام
    لطف دارین
    در پناه حق
    سلام.
    خیلی جالب مینویسید!
    موفق باشیدو
    با اجزه تون لینک تون کردم
    یاعلی...
    پاسخ:
    سلام
    ممنون. لطف دارید
    نوشته ها یک طرف

    گفتگوی ثبت شده در نظرات یک طرف
    پاسخ:
    :)
    اینها خیلی قدیمی است. مال دوم دبیرستان. بعید میدانستم کسی برای شناختن من تا به اینجا به قدیم بازگردد!
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی

    @hamkhahi_bot
    hamkhahi.ir