بنده

زندگی با تغییر یک «حرف» بندگی میشود؛ اینجا هم، محل همان «حرف» ... بنده؛ بلاگ شخصی حسین بوذرجمهری
بنده را دنبال کنید

با سلام و صلوات صف­های طولانی را گذراندیم و از گِیت­ها رد شدیم و بازرسی­ها شدیم. ساعت سه و نیم صبح است و هنوز یک ساعت و نیم به پرواز مانده. همه به نحوی خستگی­شان را بروز می­دهند. یاسمن رفته که توالت و نمازخانه را پیدا کند. تنها نشسته­ام و مثل باقی همسفران، خسته.

با شک وارد هواپیما شدیم. نفهمیدم نماز چه می­شود؟ ساعت 4:30 اذان بود و ما 4:25 وارد شدیم. بالاخره پُرسان پُرسان فهمیدیم قبله کدام وَری است. یک کنجی در هواپیما نماز صبح را خواندیم، قبل از حرکت. مهماندار می­گفت جده بخوانیم! یعنی منظورش قضای نماز بود؟ نفهمیدم باقی زائرانِ کعبه چه کردند. دو سه نفری را دیدم که مثل ما در هواپیما نماز خواندند. یعنی باقی نخواندند؟ یا قبل از اینکه وارد هواپیما شوند خواندند؟ یعنی میشود اوّلِ یک سفر مستحبی با ترکِ یک واجب مزیّن شود؟ اگر از اتاقی خارج شدی و مسلمی بعدِ تو از اتاق خارج شد، فرض بر این است که در آن مدت وی نمازش را خوانده. سخنِ پیامبر اسلام است.

صندلی ما را جالب جور کرده­اند. خانم دقیقاً پشتِ من است! یاسمن خیلی دوست دارد که ما همیشه با هم باشیم. به هر حال هنوز ماه­های اولِ ازدواجمان است. اصرار کرد که با کنار دستی­ام صحبت کنم مگر راضی به جابجایی شود. صندلی­مان کنارِ پنجره است. در ردیفِ صندلی­های هواپیما چهارتا وسط است و سه تا طرفین. کنار بنده هم یک خانواده سه نفره است که مادر خانواده در صندلی­های وسط افتاده. مرد نسبتاً مسنّی که پدر خانواده باشد، کنارِ بنده است. پسرشان، هم سنّ و سال من میزند. پسرک پرحرف و بذله­گو است. پدر هم کم حرف است و یک لبخندِ کِش­دار بر لب دارد. در فکر بودم که اینها سه نفر هستند و سنّ و سا­ل­دار و شاید یکی­شان غیرت کند و جایش را عوض کند. از پدر خانواده خواستم. خوش­مزّه­ی خانواده گفت ما سه نفریم! نمی­توانیم! چرا این را گفت؟ اصلاً یعنی چه؟ نمیدانم! و مرد با همان لبخندش به من نگاه می­کرد. کمی منتظر یک جوابِ عاقلانه که یا بله باشد یا خیر ماندم که مادر خانواده در آمد: «شما بیا جای من بشین تا من بِرَم کنارِ همسرم!» دوباره به مرد خانواده نگاه کردم دیدم همچنان با لبخند و چشمانِ درشتش به من زُل زده و لام تا کام حرف نمی­زند! دیدم چیزی عایدم نمی­شود با عذرخواهی وِلِشان کردم و به یاسمن غُر زدم که حالا سه ساعت از هم جدا باشیم طوری نمی­شود.

ساعت ده صبح به وقت عربستان است و در جدّه­ایم. یک ساعت و نیم، ساعتمان را کشیدیم عقب تا به وقتِ عربستان شد. حدوداً سه ساعت در آسمان بودیم. از بالا که به عربستان نگاه می­کردم، به جده که نزدیکتر می­شدیم کوهها بیشتر می­شدند. بیشتر به رنگِ سیاه. حاشیه دریا از ساختمانهای صنعتی و خانه پر بود. خانه­ها اکثراً ویلایی و دور از هم بودند. نشان از جمعیتِ کم[1]. فرودگاه هم خلوت بود. جز ما مسافر دیگری نبود. و هوای جده شرجی. اول خیلی اذیت نمی­کرد اما بعد از یک ساعت آزاردهنده شد. فرودگاه را با پارچه­های زخیمی به شکل خیمه مسقّف کرده­اند. بومی سازی جالبی به نظرم آمد! در فرودگاه چرخی زدیم. بیش از اندازه بزرگ است بسیار خلوت. یعنی این فرودگاهِ بزرگ، زمانِ حجّ تمتّع به کار می­آید؟ ماشین­ها اکثراً شِوِرلت، فورد و تویوتا هستند. علی الخصوص تویوتا.

فرودگاه جده

تصویر 1-  فرودگاهِ جدّه و سایه بان بزرگش به شکلِ چادر

الآن سوار بر اتوبوس به سمتِ مدینه می­رویم. یاسمن خوابش برده. ولی این هوایِ خنکِ اتوبوس خستگی­ام را به در کرده. خدا خیرِ کولر دهد. دسته­ی عینکم در این جابجایی­ها شکست. اول عصبانی شدم و بعد شکر کردم. لابد خیری دَرَش بوده. حدّاقلش این است که تا آخر سفر موقع وضو گرفتن و جاهای دیگر، همه­اش نباید مراقب عینکم باشم. در این سفر نباید به فکر این چیزها باشم. تا می­شود باید کمتر چیزی داشته باشم تا فقط من باشم و خدایم. آخوندمان می­گوید قسمتی از مسیری که به سمتِ مدینه می­رویم، همان مسیرِ هجرتِ پیامبر از مکه به مدینه است. محمد(ص) از مکه تا جحفه را راه ساحلی رفته که احتمالاً تا این قسمت را ما نیز با اتوبوس میرویم و در ادامه، جاده­ی ما و مسیر هجرت جدا می­شوند. شاید مسیر قدیمی از بدر نیز می­گذشته چون جلال در «خسی در میقات»اش نوشته که به بدر هم رفته است. اینجا تا چشم کار می­کند بیابان است، امّا شن­زار نیست. تک و توک دیوارکشی­هایی شده است. جاده هم بسیار پت و پهن، امّا خلوت! اتوبوس مانند اتوبوس­هایِ ولایت خودمان است منتها راننده­اش مطمئن می­راند. مسیر و معماری­ها مرا یاد هرمزگان می­اندازد. مخصوصاً مسجدهایِ کوچک و تک­مناره­ی سنّی­ها؛ در هرمزگان هم زیاد هستند. احساس غریبی نمی­کنم. خاصّه آن­که با کویر آشنا هستم. اتّفاقاً احساس خوبی هم دارم. حس می­کنم اینجا هم خانه­ی من است!

مسیر هجرت پیامبر از مکه به مدینه و مسیر عادی بین این دو شهرتصویر 2- نقطه ­ی بدر که در خط «سایر مسیرها» دیده می­شود، مکانِ جنگِ بدر است.

صبح در گِیتِ کنترلِ گذرنامه، جوانی نشسته بود لاغراندام، سبزه، با موهای بسیار کوتاه و ریش پروفسوری. اکثر جوان­های فرودگاه چنین تیپی داشتند. مخصوصاً ریش پروفسوری بسیار شایع است؛ به حدّی که در تابلوهایِ مخصوص دوره المیاه مردانه؛ مرد را با ریش پروفسوری تصویر کرده­اند. نمی­دانم که مُد است یا اینکه کلاً از این ترکیب خوششان می­آید؟ وقتی جوان اجازه عبور داد، به­اش گفتم: «شکراً» جوانِ عرب که سرش در برگه­ها بود، زیر چشمی نگاهِ عاقل اندر سفیهی انداخت و جواب داد. کلّی با خودم کلنجار رفته بودم که با یک عرب ارتباط برقرار کنم. آخرش شد یک شکراً خشک و خالی و آن نگاه! شاید «شکراً» را بیش از حد تصنّعی ادا کرده­ام. شاید هم اصلاً کاربرد این کلمه در آنجا نبود. این­بار قبل از برقراری ارتباط حتماً باید نگاهی به «عربی در سفر» بیاندازم.

ساعت شانزده و نیم است و به مدینه رسیده­ایم. چندین بار از خستگی خوابم برد. تا اینکه یاسمن بیدارم کرد که رسیدیم. در وسط اتوبوس بنده خدایی شقّ و رقّ ایستاده بود به دعا خواندن. من که چشمم نیمه باز بود و نمی­فهمیدم چه می­گوید ولی یاسمن با او زمزمه می­کرد و اشک می­ریخت. سعی داشتم از اتوبوس بیرون را ببینم. ولی دید کمی داشتم. باید جلو می­نشستم. کوهها رنگ سرخ و سیاه بودند. انگار خاک سرخ بود و سنگ سیاه. اطراف هم کوه زیاد بود. سنگ­ها نام «حرّه» دارند و از نوع آتشفشانی­اند. خیابان­های شهر هم خلوت. مثل جاده­شان. هرچه به مرکز شهر نزدیک­تر می­شدیم ساختمان­ها درازتر می­شدند. از بلندیِ ساختمان­ها، کوچه­ها در سایه بودند. بعد­تر فهمیدم که این ساختمان­های بلند جملگی فندق­هایی(هتل) هستند که اطراف مسجدالنّبی ساخته­اند. همه به یک اندازه بلند بودند، انگار هَرَس شده باشند. اغلبشان محلّ فرودِ هلیکوپتر داشتند. تفاوتشان با ساختمان­های بلند غرب فقط در ظاهرشان بود که تقریباً عربی به نظر می­آمدند. باطنشان که همه چیز مارک بود. مثلاً آسانسورشان میتسوبیشی (Mitsubishi). کشوری با این جمعیتِ کم و این نفت، باید هم همه چیزش مارک باشد.

هتل های اصراف مسجدالنبیتصویر 3 - نمایی از ابتدای خیابانِ ابی عبیده بن الحراج. از روی نقشه می­توانید خیابان را بیابید.

مدینه منوره - نقشه مدینهتصویر 4- نقشه­ی مرکز شهر مدینه. مسجد پیامبر در میانِ تصویر پیداست. ما بین خیابان ملک فیصل و مسجد نبوی، تقریباً بطور کامل از هتل­ها پر شده است.

جوانانِ اینجا بیشتر دشداشه پوشیده­اند. عکسِ فرودگاه که همه بزک کرده بودند و با ریش پرفسوری و کراوات. اطراف هتل هم پر است از دکّان­های کوچک. تازه رسیده­ایم هتل وکاروان قبلی پیش پای ما رفت و اتاق­هاشان هنوز تمیز نشده است. هتل موده­النّور در شمالِ غرب مسجدالنّبی است. در رستورانِ هتل منتظر نشسته­ایم. کاروانشان که از هتل می­رفت، مدّاحی در حال روضه خواندن بود و حسّابی اشک این بندگان خدا را در آورده بود. مدّاح از مدینه و پیغمبر و فاطمه و از وداع می­گفت. چهره­هایشان را که می­دیدم خیس اشک است با خودم فکر می­کردم که یعنی ما هم موقع وداع این شکلی می­شویم؟ کاروان قبلی که رفت مدیر هتل آمد برایمان کلّی نصیحت کرد. از اینکه لباس تنگ نپوشیم که عربها حساسند و خانم­ها تنهایی بیرون نروند که خطرناک است و الخ... این حرفهایی که قبل از سفر هم برایمان گفتند و زیاد شنیده می­شود. ولی خودمانیم؛ خیلی­هایش برای ترساندن است![2]

ساعت 17:30 بود که وارد اتاقمان شدیم. اتاقی 4×3 و دو تخته با تلویزیونی حدوداً هفده اینچ و ایضاً یک یخچالِ حدود هفده اینچ! و یک کمد. اتاقمان شُقّه­ای بود. یعنی یک سوئیتِ دو اتاقه بود با یک دستشویی و حمام. ما در یک اتاق و خانواده­ای دیگر در اتاقی دیگر و یک دستشویی و حمامِ مشترک! بنده­ی خدا آقای رضایی بسیار خجالت کشیده بود و کلّی به این در و آن در زد تا بتواند اتاق پیدا کند و مشکل را حل. انگار این اولین­بار بوده که چنین اتفاقی برای کاروان­های متاهلین افتاده است. بعدها متوجه شدیم که تا سال قبل اسکانِ متاهلین جای دیگری بوده و آنجا را فروخته­اند و امسال موقتاً ما را به هتل مجرّدی­ها فرستاده­اند. بعد از استقرار در اتاقمان میخواستیم سریع غسل زیارتی کنیم و به همراهِ کاروان مسجد برویم. پس رفتم با دانشجویی که با او توالت و حمامِ­مان مشترک بود سرِ صحبت را باز کنم تا ببینیم که چه کسی اول حمام کند. دانشجوی کارشناسی­ارشدِ فیزیک پزشکی بود. از قضا پدرمان را نیز می­شناخت و وقتی فهمید پسرِ ایشان هستم کلّی تعارفمان کرد و حال پدر را پرسید. دیگر این­که در دانشگاه خودمان درس می­خواند. البته دانشگاهِ ایرانِ قدیم که حالا با دانشگاهِ ما یکی شده است و دانشگاه علوم پزشکی تهران شده است. تعارفِ جزوه­ی یکی از معلّمان دانشگاه را نیز زد.

سر ساعت در لابی هتل حاضر شدیم که دیدیم خیلی­ها نیامده­اند پس برای گذرانِ وقت گشتی اطرافِ هتل زدیم. آدرس صرّافی و بقّالی و مسجد را هم از آقای رضایی گرفتیم. اطراف جنگلی بود از هتل­هایِ دراز؛ زیرِ هتل­ها هم مغازه­های تکیده و دست­فروش­ها. تاکسی­ها هم کلمه­ی «بازار» را یاد گرفته بودند و به ایرانی که می­ر­سیدند تعارفِ بازار می­زدند! احتمالاً کرم از خودِ درخت است! بازگشتیم و همراهِ کاروان به مسجد رفتیم. فکر می­کنم از باب 15 وارد شدیم. کنارِ آن باب هم نخلستانی بود که بعدتر متوجه شدیم محلّ سقیفه بنی ساعده است. در صحنِ مسجدالنّبی آخوندمان ایستاد به توضیح دادن. آقای رضایی بهمان گفت که دورِ حاج آقا را بگیریم تا این شُرطه­ها نبینندش! آخرش هم دو سرباز با لباسِ خاکی و با یک ماشین فورد (Ford) آمدند و ما را متفرّق کرد! ماشین هم از این امریکایی­هایِ دراز بود. جالب این بود که ماشین در صحنِ مسجد می­گشت. رفتیم و نماز مغرب را به جماعت خواندیم و نمازِ عشا را فرادا. اذان که می­گفتند آقای رضایی نگاهی به آسمان کرد و غرولند کنان گفت هنوز آفتاب غروب نکرده اذان را می­گویند. مسجد در نظرم بسیار عظیم می­آمد. با سقف­ و ستون­های بسیار بلند و چراغ­های بسیار زیاد. مسجد جدید بیشتر سفید و سیاه است و مسجد قدیم بیشتر کِرِم و طلایی. و در این ورطه­ی گرما، مسجد عجیب خنک است. پایِ هر ستون فن کاشته­اند. بعد از نماز سعی داشتم راه­های مسجد را یاد بگیرم پس همراهِ کاروان بودم منتها خستگی اجازه­ی توجه زیاد نمی­داد. به هتل بازگشتیم و خوابیدم. از خستگی حتی لباس­هایم را هم عوض نکردم. ولی یاسمن با معینه­ی کاروان به مسجد بازگشت. انگار معینه گفته بود که تنها امشب به روضه­ی مسجدالنبی می­بردشان!

مسجدالنبی - باب بقیع

تصویر 5- مسجد پیامبر - نمای بیرونی باب بقیع

 



[1] عربستان با ۲٫۱۴۹ میلیون کیلومتر مساحت بزرگترین کشور غرب آسیا و دومین کشور بزرگ عرب‌نشین (از نظر مساحت) پس از الجزایر است. این کشور بیش از ۲۷ میلیون جمعیت دارد که فقط ۱۶ میلیون آن‌ها شهروند این کشور و بقیه از اتباع خارجی هستند. از نظر تراکم جمعیت، کشور 215ام جهان است و جمعیت عربستان در سال 1961 چهار میلیون نفر بوده است. (صفحه­ی عربستان در ویکی پدیا)

[2] ما که جانب احتیاط را گرفتیم و خدا را شکر برایمان اتفاقی نیافتاد. ما ایرانی­ها اگر کمی خود دار باشیم و به روش ائمه­ی معصومِ خود، حفظ وحدت کنیم، برادرانِ سنّی­مان خیلی هم خوش برخورد هستند. فقط ممکن است برخی وهّابی­ها اذیت کنند که خیلی از آن هم منوط به رفتارِ ما ایرانی­هاست.


از طریق این لینک میتوانید فایل pdf کامل سفرنامه را دریافت کنید.

  • چهارشنبه, ۵ مهر ۱۳۹۱، ۱۰:۴۰ ب.ظ

بازخوردها  (۵)

  • عمار(معراج حضور)
  • سلام متن عریضو تویلی بود مردم از خوندنش!!!!!!!!!

    نباید از عرب های وهابی خرید کرد البته این نظر شخصی منه و می تونه درست باشد تازه دل خوشی از اعراب عربستان ندارم دو.ستم از مکه آمده بود از عرب های ولدالزنایی می گفت که زنان ایرانی را بی عفت کرده بود

    کلا دوست ندارم خانه خدا تا زمانی که در غصب است زیارت کنم انشا الله زودتر آراد شود!!!
    پاسخ:
    در مورد رفتن به مکه هم یک چیزی هست. یک موقعی آدم میبیند خدا او را دارد به خانه خود میبرد. اصلاَ آدم نمیفهمد چطور میشود. همه چیز درست میشود. آنوقت مگر میشود به دعوت خدا جواب رد داد؟ اصلاَ وقتی خدا بخواهد ما دیگر چه کاره ایم؟ تا وقتی نرفته بودم دلبند آنجا نبودم ولی حالا. خدا بدجور آنجا حضور دارد...
    سلام.خیلی زیبا توصیف میکنید.راستش فقط از خاطراتتون خوشم میاد ,این خاطره هم که معرکه هست یاد سفرخودم افتادم,واقعا زیبا بود.خوشم اومد.موفق وشاد باشید
    پاسخ:
    انشالله که همینطوره که شما میگین
  • دعوتی از بلوغ
  • آپ جدید سایت بلوغ رو با عنوان زیر بخوانید :
    قسمت دوم چت بلوغ با دختر دانشجو (چرا خانم نمیتونه قاضی بشه؟ )
  • مهدی کوچک زاده
  • سلام
    "دلسوزان واقعی نظام را بشناسیم! " را در http://kouchakzadeh.blogfa.com/post-204.aspx بخوانید و به دیگران هم توصیه کنید
  • حـــســیــن خوارزمی
  • اجرکم عندالله
    پاسخ:
    سلام
    بسیار ممنون :)
    همچنین
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی

    @hamkhahi_bot
    hamkhahi.ir