بنده

زندگی با تغییر یک «حرف» می‌شود بندگی؛ اینجا هم، محل همان «حرف» ...

بنده

زندگی با تغییر یک «حرف» می‌شود بندگی؛ اینجا هم، محل همان «حرف» ...

دنبال کنندگان: ‎+۱۰۰ نفر
بنده را دنبال کنید

۶۰ مطلب با موضوع «متفرقه» ثبت شده است

هشدار، متن حاوی تصویرسازی‌های دلخراش است. بهتر است نخوانید!

در دوران راهنمایی معلم هنری داشتیم به نام زارعشاهی. مرد شریف و دوست داشتنی است و همچنان در یزد آموزشگاه آزاد هنری دارد و هنر می‌آموزد. من در آن دوران بیشتر ورزشهایی مثل بسکتبال و بدمینتون بازی می‌کردم. جناب زارعشاهی روزی در ساعت ورزش در حین بازی مرا دید و صدایم کرد و به مضمون چنین چیزی گفت: «بوذرجمهری، تو نمیخواد بسکتبال بازی کنی!» با تعجب پرسیدم چرا؟! گفت: «تو مثل بقیه نیستی! به دست‌هات نیاز داری! دستهای تو، دستهای ظریف یک هنرمنده!» کتمان نمی‌کنم که تعریف بی‌نظیری بود و مرا ذوق‌زده کرد! از آن زمان به بعد تازه متوجه دستانم شدم! انگار تا آن زمان نمی‌دانستم دست دارم! پس از آن بارها به دستانم نگاه کرده‌ام و به آنها اندیشیده‌ام. به اینکه این دستان برای چه خلق شده‌اند؟ هنر را که نشد حرفه‌ای پی بگیرم. شاید این دستان ظریف به درد جراحی هم می‌خوردند. و شاید به درد قلم به دست گرفتن و نوشتن. امّا تقدیر روزگار آنقدرها هم رمانتیک و رؤیایی نیست! این دست تابحال بیش از هرچیزی به کارهای بی‌فایده‌ای پرداخته است!

دانشجویان این سری با استعدادتر از سری قبل هستند. امیدوارم راهشان را بتوانند خوب پیدا کنند. هرچند به آنها نیز مثل سری‌های قبل از سختی راه گفته‌ام. از این جاده‌ی سنگلاخ کوهستانی که باید با یک چراغ فکسنی در شب رفت. اما فعلا که انگیزه دارند و کار را هم یاد گرفته‌اند. مهم همین است. اگر کار را بلد باشند آخرش گلیم خود را از آب بیرون می‌کشند.

حال خوشی ندارم. دست و دلم به کار نمی‌رود. همچون کسی که در عشق شکست خورده است و شاید بدتر. در این جهان ناشناخته عشق‌های بزرگتری است که انگار در همه‌ی آن‌ها شکست خورده‌ام.

ساختارها رفتار ما را شکل می‌دهند. یکی از این ساختارها شبکه‌های اجتماعی‌اند. هر شبکه، ساختار (فرم) خاص خود را دارد و این ساختار به طرز جالبی محتوای آنرا تحت تأثیر قرار می‌دهد. مثلا توییتر ابتدا با ایده‌ی یک شبکه اجتماعی پیامکی شکل گرفت. اکنون دیگر پیامکی در کار نیست تقریبا، همه آنلاین شده‌اند. اما ساختار کوتاه و مینیمال‌نویسی باعث شده است توییتر هویت خاص خود را پیدا کند. برای مثال فضای توییتر حداقل برای دو کارکرد سیاسی و طنازی مهیاست که به زعم بنده محصول ساختار آن است.

وبلاگها هویت و حس و حال خود را داشتند.

هر قدر هم‌صحبتی با آدمای معمولی و‌ خوب حالمو خوب میکنه، همونقدر صحبت با آدمای مغرور و از خود راضی و خودبزرگ‌بین حالمو بد میکنه. مخصوصاً وقتی این آدمها ۴کلام چیزی هم بلد باشند. دانش برای این افراد ابزاری برای اثبات برتری خودشون و فخرفروشی است. اتفاقا من دقیقا به همین دلیل دوست ندارم خیلی «دانشمند» باشم و چیزهایی که بلدم رو به رخ دیگران بکشم. چون میدونم چیزی که من میدونم در مقابل چیزی که نمیدونم صفره.

حالا که سالهای پایانی دهه سوم زندگی‌ام را می‌گذرانم، باز می‌گردم و به گذشته می‌نگرم و از خود می‌پرسم در این سه دهه، حسرت چه چیزهایی را دارم؟ در واقع سؤال اصلی برعکس است. پرسش از این است که از چه چیز بیش از همه لذت برده‌ام؟ امّا این سؤال ممکن است گمراه‌کننده باشد از آن جهت که بسیاری از لذایذ دم‌دستی را متبادر می‌کند. امّا وقتی از خودم می‌پرسم چه کاری بود که می‌توانستم انجام دهم و ندادم و حسرت کدام یک بر دلم مانده است، دقیق و سر راست می‌روم سراغ همان چیزهایی که گویا بهترین لذت‌های زندگی‌ام نیز بوده‌اند یا می‌توانسته‌اند باشند.

جای شما خالی، غروب زیبای دیروز را بر بلندای بام اسکندریه‌ی سنه‌ی ۴۰ قبل از میلاد مسیح گذراندم.

صبح داشتم سشوار می‌کشیدم که به فکر رفتم. چه شد که سشوار بعنوان یک کالای اساسی در هر خانه جا پیدا کرد؟

اصل و اساس مدیریت تصمیم‌گیری است. اساس سیاست هم همین است. اساساً سیاسی شدن هم دقیقا در همین مرحله‌ی تصمیم‌گیری موضوعیت میابد. همه‌ی دعواها، منافع و تعارضات بر سر یک تصمیم نمود می‌یابند و منازعه می‌کنند. بگذریم. دوباره به یک تصمیم شخصی نسبتاً بزرگ رسیده‌م. خب، من دکتری قبول شده‌ام. حالا که چه؟ چه‌کار کنم؟ گام بعدی چیست؟ برای چه چیزی برنامه‌ریزی کنم؟

یادم می‌آید بچه که بودیم، فیلم تایتانیک تازه آمده بود و حکم فیلم‌های پورن را داشت! نمی‌شد اسمش را آورد! و من هم ندیدمش. تا همین دو هفته پیش که بالاخره توفیق شد و فیلم را دیدیم! خب فرهنگ سیال است! آنچه که آن روز اسمش را نمی‌شد آورد امروز شبکه‌ی تلویزیونی کیش هم می‌تواند نمایش دهد! فوقش چند صحنه‌ی آنرا می‌شود سانسور کرد و در سیمای ملی هم پخش کرد!

دین‌داران یکی از مهمترین دلایل خود را برای وجود خدا و ضرورت دین، هدف‌مندی جهان بیان می‌کنند همراه با این پرسش که «آیا امکان دارد این جهان بدون هدف به وجود آمده باشد؟» خیلی هم سر راست آدرس می‌دهند که هدف کمال انسان است و بهشت و وصال و معبود و فلان! من با این گزاره‌ها راضی نمی‌شوم چون آنها را نمی‌فهمم. خودم را هم گول نمی‌زنم.

یک اتفاق جالب این است که افرادی که معمولاً در رانندگی دقت بسیار بیشتری می‌کنند در مواجهه با خطرات واکنش بدتری دارند. این قضیه را با نام بیش‌تمرکزی یا روانشناسی گیرکردن یاد می‌کنند. مثال رایج این قضیه در روانشناسی ورزش بررسی شده است، مثل فوتبال یا بسکتبال. برای مثال یک بازیکن بسیار خوب، ممکن است ضربه پنالتی را خراب کند. یک دلیل آن این است که روی ضربه‌ی پنالتی بیش از حد تمرکز یا گیر می‌کند! این فعالیت‌ها چنان پیش پا افتاده‌اند که ورزشکاران حرفه‌ای در انجام دادن خودکار آنها عملکرد بهتری دارند. شما هم می‌توانید آزمون کنید، دفعه‌ی بعد که از پله‌ها می‌دوید به حرکت پاهایتان فکر کنید! اگرچه شما در گام برداشتن روی پله‌ها حرفه‌ای هستید امّا با فکر کردن به آن کارآمدی‌تان بسیار کم خواهد شد.

سال اول دانشگاه، یک آزمون سلامتی از دانشجویان می‌گیرند. حتی آزمون سلامتی کارشناسی را هم یادم هست. در خوابگاه کوی علوم پزشکی تهران. یک بخشش برایم جالب بود. بخش تست‌های روانشناسی. بخشی از سؤالاتش مرتبط با خودکشی بود. یادم می‌آید تست‌ها را جوری زدم که حساس نشوند. معمولی پر کردم رفت. در دوران کارشناسی ارشد باز همان آزمون را دادم. اما اینبار در بخش تستهای خودکشی کمی شیطنت کردم!

پارسال قمار کردم! برخی میگویند قمار، اصل زندگی است. قمار خیلی خوبی بود و احساس میکنم بردم. قمار یک بازی با مجموع صفر است! یعنی یک بازی برد-باخت! امّا بنده یک قمار برد-برد میشناسم. شاید تنها قمار برد-برد. بستگی دارد با چه کسی قمار کنی. وقتی با خدا قمار میکنی!

چندی است می‌ترسم از اینکه بمیرم و تازه بعد از مرگ متوجه شوم سر کار بوده‌ام! خدا نگاه عاقل اندر سفیهی به من اندازد و بگوید: مگر به تو عقل ندادم که تعقل کنی؟ چرا باز به سنت پیشینیان خود عمل کردی؟ چرا باز اسیر جو روش‌های غلط جامعه شدی؟

سال اول ازدواج، اواخر شهریور، موقع پسته‌چینی که بود رفتیم رفسنجان، سر زمینهای حاج حسن‌آقا. خدا بیامرز زنده بود و با همان حالش مراقب اوضاع. هنوز سال دوم دانشگاه بودیم اما هوای آنجا بدجور هوایی‌ام کرده بود. جوری که هنوز هوایش را دارم. به یاسمن بارها گفته‌ام درس را ول کنیم برویم سر زمین. آن باغ دراندشت، خانه‌ای بزرگ. مردم محلی. کارگرهایی که احترامشان کم نمی‌شود. روستایی ساکت. آن پسته‌های تر. انبارهای پسته‌ی خنک. جهانی که میتوانی ببینی. دور از این دوزخیان شهری، این دخترکان دلبر خیابانی. جهانی که روی دور تند نیست. وقت اضافه میاوری به جای آنکه کم آوری. با خیال راحت کتاب میخوانی. کتاب مینویسی. می‌اندیشی. فکرت را پرواز میدهی. آن طبیعت بی‌کران و آنهمه مکانی که کشف میکنی. هر روز با حلما بازی میکنی. آنهمه زمین، یک تکه‌اش را بر میداری با دستان خودت یک چیزی میسازی. یک خانه‌ی جدید. شاید یک زمین ورزش. شاید یک استخر، شاید حتی یک مسجد، یک‌حسینیه، یک مدرسه، یک کارخانه. به زمینها که برسی و به سود دهی، کار و کاسبی را توسعه میبخشی. شب‌ها زیر توری، روی پشت بام میخوابی. صبح‌ها اگر با صدای خروسها بیدار نشوی، گرمای آفتاب بیدارت میکند. شبها، کنار خانواده، حرفها  و صحبتها در آن سکوت و صدای جیرجیرک‌ها.
خلاصه کنم، زندگی میکنی! بی‌دغدغه، راحت، خوش، بی‌اضطراب، بدون قرص! بدون مریضی. این رویاها همچنان در کله‌ام هستند و مرا ول نمیکنند. میخواهم بزنم زیر همه‌چیز. همه را رها کنم. غصه‌ی چه را می‌خوری حسین؟ غصه‌ی این مردم؟ آنها که دنبال درس و دانشگاه و این بازیها هستند، دنبال یک شغل و یک آب باریکه میگردند. تو دنبال چه میگردی اینجا؟ دنبال چه هستی حسین؟

در بین دوستان و آشنایان، خیلی در باب ازدواج صحبت می‌شود و مشاوره می‌گیرند. اکثرا می‌بینم که افراد ملاک‌های بدی برای ازدواج دارند. هم دختران هم پسران. مثلا از روی رشته‌ی تحصیلی دختر خانم می‌خواهند تشخیص بدهند که این خانم اهل زندگی هست یا نه؟ یا ملاک را تعداد خواهر و برادرهای فرد مقابل می‌گذارند. ملاک‌های تخیلی‌تری مثل شغل پدر و محله‌ای که در آن زندگی می‌کنند که بماند.

اسلام یک ملاک کلّی به نام کفو بودن تعریف کرده است که هم می‌تواند به مفهوم مشابه بودن تلقی شود و هم مکمل بودن یا به درجاتی شامل هر دو شود یعنی زوج در مواردی مشابه و در مواردی مکمل باشند. در هر دو صورت باید «جور» باشد. بعضی آدم‌ها هستند که

رجب و شعبان تمام شد و من استفاده‌ای نبردم. این آخری‌ها دارد بلاهای کوچک و بزرگی نازل می‌شود! حس میکنم خدا هرچه صبر کرده دیده من نیامدم دارد با چوب مرا به سمت خویش می‌خواند!‌ خدای جالبی است.

برخی افراد با برخی کتاب‌ها، سخنرانی‌ها، شخصیت‌ها، فیلم‌ها و یا حتی برندها و تکنولوژی‌ها خیلی زود تحت تأثیر قرار می‌گیرند و به وجد می‌آیند و عبارات هیجانی نسبت به آن پدیده ایراد می‌کنند. این افراد نه تنها نشان می‌دهند که

من واقعا آدم بی‌اعصابی هستم! هرچند تحلیل دیگری درباره من وجود دارد که من خیلی با اعصابم! البته این دو تا تحلیل از دو نقطه‌نظر کاملا متفاوت هستند. مثلا در مباحثه با یک سری افراد بی‌اعصاب هستم امّا مثلا در مقابلِ یک سری سختی‌ها و مشکلات (مثل سختی‌های شغلی و درسی) اصلا عین خیالم نیست. یکجور جمع نقیضینی است بالاخره.

یامین‌پور در کانال تلگرامش نوشت:

آلبر کامو گفته بود کلمات، فاحشه شده‌اند؛ برای هر معنایی حامله می‌شوند. دیگر نمی‌توان به اصالت و هویت کلمات و معانی آنها اعتماد کرد...

گاهی به کلمات تجاوز می‌شود؛ به معنای «دفاع» ، «مقدس»، «غرور و تعصب دینی»، «افتخار» و...

افزون بر همه‌ی دلواپسى‌ها، اکنون دلواپس زبان و ادبیات فارسی هم باید باشیم.

و من به این اندیشیدم که ذهن بشر هم روسپی شده است. پای حرف همه مینشیند. از هر کسی حامله می‌شود. پای صحبت حضرت آقا می‌نشیند و

علاقه به خودنمایی با سلفی گرفتن بیش از هر زمانی در بین ما انسانها رواج یافته است. امروز به هر تفریحگاه و یا مکان تاریخی که میروید مردمی را میبینید که در حال سلفی گرفتن هستند. در هر دستی میتوانید مونوپاد ببینید و به راحتی از هر مکانی آنرا تهیه کنید.

در این ویدئو با ابزاری جدید برای سلفی گرفتن آشنا میشوید. به نظر میرسد در آینده باید شاهد پرواز انواع این پرندگان سلفی انداز در انواع مکانها باشیم.

اما بگذارید یک تحلیل هزینه فایده سر انگشتی کنیم.

یک ازدواج و زندگی موفق را، «گذشت» می‌سازد.
اساساً زندگی گذشتن است. دلبستن آسان است امّا گذشتن دشوار.

هرگاه توانستید در موقع خرید یک گوشی همراه، لپ‌تاپ، ساعت و یا حتّی یک کفش، «در عین داشتن توانایی»، از خرید بهترین‌ها صرف نظر کرده و به موارد کفایت‌کننده قناعت کنید؛ آنگاه «شاید» بتوانید علاوه بر انتخاب یک همسر «خوب»، زندگی خوبی را نیز رقم بزنید.

یک «بنده»ی حرفه‌ای (!)، قدرت تحمل نقص‌ها و عیب‌ها و گذشتن از آنها را دارد.
حرفه‌ای بندگی کنید...


این مطلب و مطالبی دیگر را در کانال تلگرام بنده ببینید.

خودت به جهنم

چطور دلت میاید زنت را در این بلاهای سخت تنها بگذاری و اذیت کنی؟ هر گناهی او کند تو مسئولی!

خودت به جهنم، این تقصیر تو است که زودتر ازدواج نکردی و عصمت معصومه از دست رفت...

لعنت بر بی‌غیرتی تو

معصومه عصبانی شد. توی خاطراتش دنبال دلیل میگشت. پشت سر هم با خودش حرف میزد:

   - چرا آخه؟ من که چیزی کم نگذاشته بودم. هر کاری از دستم بر میامد کردم...

   - از اوّل هم من مخالف بودم ولی بالاخره هر دختری در آن شرایط قرار میگرفت همین کار را میکرد...

   - اصلاً نه، تقصیر من نبود!

   - تقصیر پدرم بود. چرا اینجوری کرد؟ مگر من به کمک نیاز داشتم؟ من از پس خودم بر می‌آمدم!

معصومه با خودش فکر میکرد اگر پدرش به او میگفت قصد چنین کاری دارد حتماً جلویش را میگرفت. بعد از آنکه پدر معصومه خانه را اجاره کرد چند وقتی همراه با مادر و برادر پیش معصومه ماند. وسایل اولیّه زندگی را فراهم کردند و معصومه را برای سختیهای زندگی در تنهایی آماده کردند. بعد از تقریباً یک ماه که آنجا بودند باید کم کم معصومه را تنها میگذاشتند. هرچند پدر معصومه با خودش عهد کرده بود هر هفته یا دو هفته یکبار به دخترش سر بزند امّا باز هم دلش آرام نمیگرفت. نمیخواست دخترش رنگ سختی ببیند؛ این شد که با چند نفر از همسایه‌ها آشنا شد تا سفارش دخترش را به آنها بکند. در آن آپارتمان ده واحدی، همسایه دیوار به دیوار آنها خانواده‌ی موجّهی به نظر می‌رسیدند که یک فرزند چند ساله هم داشتند. این شد که پدر معصومه به کامران، مرد خانواده، سفارش دختر تنهایش را کرد تا مبادا اتفاقی برای او بیافتد. کامران هم با تواضع، مردانگی نشان داد و پذیرفت.

معصومه‌ی زیبا همانطور که چشمان خیسش را به لپ‌تاپ دوخته بود و عکسها و خاطراتش را مرور میکرد یاد گذشته‌های دور افتاد. یاد راه طولانی و سختی که طی کرده بود. یاد روزهای دبیرستان. روزهای پر استرس کنکور. زمانی که به سختی آن طبع دخترانه‌ی شیطنت‌انگیزش را کنترل میکرد تا بتواند درس بخواند. تا مایه‌ی افتخار باشد. آن وقتها همیشه به خانواده‌اش فکر میکرد. به اینکه وقتی خبر قبولی‌اش را بشنوند چقدر خوشحال خواهند شد. و همینطور هم شد. خبر قبولی دخترک یزدی در پزشکی دانشگاه تهران به اندازه‌ای شیرین بود که مادر در همان ساعات اوّل همه‌ی دوست و آشنا را خبر کرده باشد. پدر هم که نمیخواست با خوشحالیهای اغراق آمیز غرور مردانگی‌اش لطمه‌ای ببیند در فکر تبریک به دخترش امّا از نوعی دیگر بود.

پس از خوشی‌های نخستین باز روزهای سخت رسیدند. معصومه یاد شبی افتاد که باید از خانواده‌اش دور میشد. حالا او میبایست از دل شهرستانی کوچک به اقیانوسی بزرگ میزد. اشکهای جدایی مادر و لبخند تلخ پدر را تنها آینده‌ی درخشان معصومه التیام میبخشید. معصومه نیز با دلی پر زشوق و چشمی پر ز اشک نگاهش را از مادر و برادر کوچکترش میگرفت. در آن شب پاییزی سوار بر ارّابه‌ی آهنی، معصومه‌ی کوچک و پدر دلسوزش همچنان که با چشمانشان از پنجره‌ها مادر و برادرش را بدرقه می‌کردند در دل ظلمت محو شدند.

چندی است روزگار سخت میگذرد. شاید بهتر است بگویم سخت‌تر می‌گذرد! همیشه با خود میگویم از این سختی که بگذرم آسانی است. امّا چه بگویم که از پس هر سختی، سختیهایی دیگر میرسند. احساس هرکول بودن دارم! به جنگ غولها باید بروم. هر بار که غولی را زمین میزنم، غولی دیگر میرسد! مشغله ها چون غولهایی از پس یکدیگر میرسند! درمانده‌ام که کی غول مرحله‌ی آخر میرسد؟

خدای را شاکرم که امسال طلبیده شدم...

سیّدالشّهدا که نه، شاید حضرت ابوالفضل...

چه میگویم؟ شاید حضرت علی اکبر و حتّی نه، شاید حضرت علی اصغر بنده را طلبیده...

بنده را طلبیده تا روز اربعین حسینی خادم الحسین باشم...

بنده را طلبیده تا مرا در کسوت خدمت و کار ببیند... در حال مطالعه، تحقیق و تولید...


پی نوشت: نمیدانم برای شما هم اینطور هست یا نه. ولی برای من که هست. اینکه این مطلب بوی غرور و خود بزرگ بینی میدهد. راستش آنچه منجر به انتشار آن شد، تلنگری است در رابطه با پیاده روی اربعین. الحمد لله از محاسن و خوبیهای آن بسیار گفته اند و شنیده ایم و من هم با همه آنها موافقم. امّا یادمان باشد همه اینها ظواهر است و ممکن است از تظاهر باشد. مراقب باشیم که خودش میتواند منشأ نفوذ شیطان باشد. مبادا باد در غبغب بیاندازیم که پیاده روی رفتیم و احساس کنیم آدم بزرگی هستیم. بنده هم در دل دوست میدارم که در این پیاده روی شرکت کنم ولی خدمت به آن خاندان مطهر عصمت را ارزشمندتر میدانم. و این بود دلیل نگارش این متن: «تلنگری به خودم!»

خسته‌ام، از اینهمه خسته بودن...
از این خستگیهای ممتد...


هر قدر دهانت را بیشتر باز کنی
چشمانت بیشتر بسته میشوند ...


دروغ میگویند...
انسان آزاد آفریده نشده است...
انسان «بنده» آفریده شده است...

مراسم روز دوم، در مسجد ریگ یزد، واقع در خیابان قیام بود. کنار درب ورودی شش هفت صندلی برای میزبانان گذاشته بودند. محمّد آقا من را هم کنار خودش روی صندلیها نشاند. با خودم فکر میکردم آنهمه بزرگتر از من در مجلس هستند که نسبت نَسَبی با حسن آقا دارند؛ چرا من باید میزبان باشم؟ امّا بعد دیدم که من بوده ام که در خانه حسن آقا با او زندگی کرده ام، هرچند اندک و هرچند با نسبت سببی. هر بار از شرّ تهران خلاص میشدیم و به آغوش یزد پناه میبردیم، حسن آقا یکی از اوّلین سؤالهایش از من این بود که «کی درستون تموم مِشه؟!» و من هر بار با شرمندگی تعداد سالهای باقیمانده را برایش میشمردم. شاید دروغ نگفته باشم اگر بگویم هر بار از تهران میرفتیم میپرسید؛ غیر از دفعات آخر. انگار نا امید شده بود. من هم نمیدانستم که آیا حسن آقا روزی را که بالاخره درسمان تمام شده و به یزد بازگشته‌ایم را میبیند یا نه. دروغ هم نگویم، امیدی نداشتم. اصلاً برای همین هر بار سؤال میپرسید شرمنده میشدم. احساس میکردم تنها نوه دخترش، از تنها فرزندش را دزدیده‌ام و تهران برده‌ام. آن هم دختری که شبیه ترینِ فرد فامیل به حسن آقا بود، خَلقاً و خُلقاً! احساس دزدی که هر از چندی صاحب مالش را میبیند و هربار صاحب از دزد سراغ مالش را میگیرد و میپرسد: «بالاخره کی برایمان می‌آوریش؟»

آن شب تا نیمه شب بیدار بودیم. نمازم را در انتهای وقت شرعی خواندم. به نیت حسن آقا هم یک مغرب و عشاء خواندم. عباس آقا هم، که پسر عموی حسن آقاست، پیش ما آمد. دنبال کارها بود. اخلاقش این است. وقتهایی که کار زیاد است کمک حال است. دنبال تربت و کفنی که حسن آقا از سفر کربلا آورده بود و عقیق انگشتر حسن آقا که انگار زیر زبان میت میگذارند و الخ. صحبت خانمها از اتفاقات چند روز اخیر حسن آقا بود. از اینکه این چند روز نماز زیاد میخواند. آخریها فکر میکرد رفته است شهرهای اصفهان و شیراز تا از خویش و قوم خداحافظی کند و حلالیت بطلبد. یاسمن هم خاطره همان روز ظهر را تعریف میکرد که وقتی حسن آقا از اتاقش صدای خنده یاسمن را شنیده، صدایش کرده تا ببیندش و حالش را بپرسد و برای آخرین بار لبخندی به او زده است و بعد با یک «یا الله» زیر پتو رفته است تا به خوابش ادامه دهد. یاسمن که برای مادر بزرگ مادری‌اش تعریف میکرد که همان شب حسن آقا گفته است برویم مشهد، مادربزرگش هم جواب داده که حسن آقا زودتر از ما مشهد رفت. آن شب برنامه‌ی مراسم ترحیم را هم نوشتند. جالب آنکه روی کاغذی نوشتند که سربرگی داشت به اسم «حاج حسن هرندی - سرای طهرانی» که مربوط به دکان حسن آقا در بازار است و از رسم الخط «طهرانی» آن و جنس کاغذ کاهی‌اش معلوم بود که این برگ عمری دراز دارد. و آیا حسن آقا وقتی که سربرگ را میزد، هیچ فکرش را میکرد که روی همان هم برنامه‌های ترحیمش را بنویسند؟ شاید پس فردا، در همین وبلاگ، مراسم ترحیم و خاکسپاری من را هم نوشتند؛ پس برایم فاتحه‌ای بخوانید؛ شاید آمرزیده شوم.

شب بود و تلویزیون حرم امام رضا را نشان میداد. بیشتر گنبد طلا بود که خودنمایی میکرد. چراغهای روشن شهر همچون ستاره هایی کم سو بودند که گرد خورشید مشهد چشمک میزدند. حاج حسن آقا تازه از خواب بیدار شده بود و به سختی سمت هال می‌آمد. از اتاق تا هال چند قدمی بیش نبود امّا او هر قدمی که بر میداشت، می ایستاد و نفس میزد. درد را میشد از نفس کشیدنش حس کرد. پسرش، محمّد آقا، کمکش میکرد امّا نمیتوانست خستگی اش را کتمان کند، مدام غُر میزد. من هم رفتم دستش را گرفتم تا بلکه کمک حال باشم. آخر همین مسیر کوتاه را مجبور شد دو پاره کند. صندلی آوردیم تا بنشیند و نفس تازه کند و بعد بتواند چهار یا پنج قدم دیگر بردارد. بار آخری که همراه پسرش برای برداشت پسته‌ی زمینها رفته بود خیلی شکسته شد. بار قبل، تاسوعا عاشورا بود که یزد بودیم و آنها تازه از رفسنجان رسیده بودند. حسن آقا آن موقع خیلی ورم کرده بود. مادر خانمم دلیلش را نمیفهمید امّا یاسمن میگفت ورم از قلبش است. یادم هست به اصرار یاسمن بالاخره شب قبل از تاسوعا حسن آقا را بردند اورژانس بیمارستان شهید صدوقی امّا پزشک اورژانس اطمینان داد که مشکلی نیست. یاسمن هم خیالش راحت شد. ما که از سفر بازگشتیم حال حسن آقا بدتر شد و مجبور شدند وی را در بخش بیماریهای قلبی (CCU) بستری کنند. از آن موقع یاسمن مدام جویای حال پدربزرگش بود. آن شب هم حسن آقا قرار ملاقات پزشک داشت.

وارد کوچه پس کوچه‌های کاهگلی و قدیمی پشت امامزاده جعفر یزد که میشوی و یکی دوبار همراه با کوچه‌های تنگ تاب میخوری، به محوطه‌ی باز و بزرگی میرسی که شهرداری اسمش را گذاشته پارکینگ محلّی امامزاده جعفر. از همانجا کوچه باریک سمت راست را پی میگیری. در انتهای کوچه درب زیبا و بزرگی که بازسازی شده و بالایش نوشته: «عمارت کاظمینی» پیداست. باز کوچه‌ی تنگ یک تاب میخورد و در همین تاب یک پارچه دست نوشته‌ی سیاه نصب شده است که: «مجلس عزاداری سنواتی مرحوم هرندی، از ساعت 4 تا 7 بعد از ظهر برگزار می‌گردد.» پارچه را که رد میکنی اوّلین در سمت چپ، که دری است چوبی و قدیمی، در خانه‌ی هرندی است. بالا سمت چپِ در، میراث فرهنگی یک تابلو نصب کرده که قدمت خانه را به زمان قاجاریه منسوب داشته و هرگونه دخل و تصرف در خانه را غیرقانونی اعلام کرده است.

خانه هرندی

متأسفانه هنگام صحبت در مورد جاسوسی از یک جامعه و از یک کشور برخی افراد با کوته ­نظری عنوان می­کنند که حتّی اگر هم از اطلاعات من جاسوسی کنند چه مشکلی پیش می­آید؟ مگر من چه آدم مهمی هستم؟ ضمن وجود احتمالاتی از جمله اینکه هر انسان برجسته ­ای روزی انسانی کاملاً عادی بوده است و احتمال مشهور شدن هرکس وجود دارد قصد نویسنده اشاره به مسائل بزرگتری از اینگونه جاسوسی­هاست. یکی از نمودهای این دست جاسوسی­ها در فتنه­ ی سال 88 رخ داد. در آن زمان برخی افراد وقتی در حین خرابکاری دستگیر می­شدند و پس از تعهد و چند ساعت آزاد می­شدند دیده می­شد که در خرابکاری دیگری دوباره حضور دارند و دوباره بازداشت می­شدند. با بازجویی از این افراد مشخّص شد که گروهی از آنها مورد تهدید قرار گرفته ­اند. برای مثال با جوانی که استعداد خرابکاری داشته است تماس گرفته­ اند و وی را تهدید کرده ­اند که اگر در خرابکاری شرکت نکند با استفاده از فیلم­ها و عکس­هایی که از وی دارند تا آخر عمر وی را بی ­آبرو می­کنند. در این مثال می­بینید که شخصی ناخواسته وارد یک فضای مخرّب سیاسی می­شود و این شخص نیز همچون همه ­ی ما یک انسان معمولی است. او فقط یک قربانی است که به جای او هر کدام از ما می­توانستیم باشیم. پس برای سرباز شیطان شدن نیاز نیست انسان مهمّی باشیم. اتفاقا در این موارد شیطان به دنبال انسانهای کاملاً معمولی می­گردد تا آنها را سرباز خط مقدم خود سازد؛ هیچوقت سران فتنه ­ها خود را در خط مقدم نبرد قرار نمی­دهند، این انسانهای معمولی و قربانی هستند که جان فدای آنها می­شوند. این یک مثال از مشکلات فردی در جاسوسی بود. امّا قصد اصلی نویسنده ایجاد توجه نسبت به مسائل جمعی است.

با تو سخن گفتن سخت است. عمری است با غیر هم صحبت بوده‌ایم، نجوای با تو را فراموش کرده‌ایم. عادت کرده‌ایم حق به جانب باشیم، آمرانه سخن بگوییم. امّا در پیشگاه تو؟! خدایا! ما سخن گفتن با تو را فراموش کرده‌ایم. آه که چه ساده اندیشم! وای بر ما! خطاکارتریم. ما سخن گفتن با تو را هیچگاه نیاموخته‌ایم!

ای هستی بخش! ای که بودنت بود را هست کرد. ای که نبودنت معنا ندارد. پروردگارا! ای که حرکت را وجود بخشیدی، پرورش از فعل تو هویت یافت. ای تو که علم از توست، نور زتوست. حکومت از آن توست. ای که فهم از درک تو قاصر است. چه میگوییم؟ ای که فهم از درک مظاهر وجود تو قاصر است. ای تو که زبان در پیشگاهت لختی گوشت بیش نیست، از بیان جلال و هیبت تو که هیچ، از بیان آنچه خود هست نیز عاجز است. پروردگارا! عجز ما در پیشگاه تو طبیعتِ ماست، طبیعی است. عفو و بخشش ما و هدایت ما به دست تو نیز طبیعت تو است، طبیعی است. پس از خطای ما در گذر، ما را بیامرز و هدایت بفرما.

پروردگارا! از تو درخواست داریم، حبّ دنیا را از ما بگیر؛ دنیا را در چشمانمان خوار و ذلیل بگردان. ملت مسلمان را مؤمن گردان. مسلمین را در پناه خود محفوظ بدار. پروردگارا! یاد خود را در دلهای ما زنده نگاه دار. خدایا به مردانمان غیرت، به زنانمان عفّت، به اساتیدمان حکمت، به جوانانمان تعقّل، به کودکانمان تأدّب و به کشورمان عزّت و قدرت و به رهبرمان طول عمر عنایت بفرما. پروردگارا! امام حیّ ما را از ما خشنود و در پرورش ما برای تقرّب به امام عصر تعجیل بفرما. دیدگانمان را بصیر، اندیشه‌هایمان را صحیح، حبّ‌هایمان را پاک، قلبهایمان را به نور ایمان روشن، گامهایمان را در پیمودن راه حق ثابت قدم و دست و زبانمان را در پرستش خود قرار بده. پروردگارا! پدر و مادرمان را در پناهت محفوظ و آمرزیده بدار. پروردگارا! ما را هدایت بفرما و راه درست دست یافتن به حکمت خود را به ما بیاموز. پروردگارا! سختیهای زندگی را بر ما آسان بگردان و آزمونهای زندگی را بر ما سهل گیر. 

معروف است که تعریف اولیّه‌ی اقتصاد و یا خاستگاه و فلسفه وجودی آن منابع محدود و نیازهای نامحدود بوده است. از آنجا که سهل انگاری است که اقتصاد را از آدام اسمیت بیاغازیم، میتوانیم از روش عقلی به این نتیجه برسیم که انسان در اوّلین جایی که برای برطرف کردن نیاز خود با مسئله‌ی بیشتر بودن نیازش نسبت به امکانات و منابعش مواجه شد، دست به اقدامی اقتصادی زد. پس اقتصاد در بدوی‌ترین تعریف خود به عمل تخصیص منابع محدود برای تأمین نیازهای نامحدود به طریقی که بیشترین کارایی را داشته باشد اطلاق شد. این تعریف بسیار عاقلانه به نظر میرسد و حقیقتاً هم هست. اقتصاد اگر واقعاً همین تعریف باشد نام «علم» زیبنده‌ی آن است.

برادرم طرحی در باب کارت عروسی به فکرش رسید که عملی کردنش را به من سپرد و من و او چندی پیش رویش کار کردیم و حاصل این شد:

کارت عروسی فرهنگی مذهبیاین کارت عروسی که مشاهده میفرمایید از قسمتهایی که مشخّص شده است تا شده است بنابراین اگر از خط تاها بازش کنیم به شکل زیر درمیاید:

دو سال خرده‌ای پیش بود. سؤالی در ذهنم شکل گرفته بود مبنی بر اینکه آیا ائمه اختلاف سلیقه هم دارند یا خیر؟ منظورم از سلیقه این است که آیا ممکن است مثلاً امام علی طعم غذای فسنجان را از مرغ بیشتر دوست داشته باشد ولی امام حسین برعکس؟! معمولاً چنین سؤالاتی که به ذهنم میرسد پیش از هرکس ابتدا با برادرم محمّدحسین متألهی صحبت میکنم. او که قلبش عجیب فعّال و منطقی است معمولاً بعنوانِ اوّلین گزینه برای صحبت کردن خیلی برایم مناسب است. در قطار با هم بودیم که با او در این باره صحبت کردم. دلیلی که میاورد مشابه این بود که وقتی ائمه افکارشان به سمتِ بینهایت درست میل میکند، همه‌ی شان در واقع به یک فکر میرسند. پس به این دلیل هیچ اختلافی در حوزه‌ی فکر با هم ندارند. البته بحث طولانی بود ولی مخلص و نتیجه‌ی صحبتهایش همین شد. اشکالی که من وارد میکردم این بود که تفاوت در حوزه سلیقه ربطی به فکر ندارد و بیشتر مربوط به درک عواطف و احساسات است. صرفاً یک لذّت و احساس خوشایند است. در نهایت هم از آن بحث قانع نشدم که همه‌ی ائمه علاوه بر هم فکر و هم نظر بودن، از لحاظ احساسی هم، هم سلیقه باشند.

دوستانم در حال تدارک اردویی از طرف بسیج دانشجویی دانشگاه علوم پزشکی تهران هستند برای یکی از روستاهای خراسان شمالی. کارگروههای عمرانی و بهداشتی و فرهنگی و ... تدارک دیدند و انشالله بعد از رمضان عازم هستند. از حقیر هم دعوت کردند امّا بهانه آوردم. تأهل است دیگر. لباس این دست خدمت‌ها را بر تن هر نا کسی چون ما نمیکنند. هرچند سعی میکنیم در جاهای دیگر این افتخار را داشته باشیم. به هر ترتیب چون مغز حقیر در خدمتِ مسائل فرهنگی بسیج بود، خواستند پیشنهاداتی برای کار فرهنگی در آنجا دهم. من هم در حدّ یک صفحه، آنچه به نظرم میرسید نوشتم و برای عزیزانم فرستادم. گفتم اینجا هم باشد ضرر ندارد:

بسم الله الرحمن الرحیم

در باب مسائل فرهنگی اردوی جهادی خراسان شمالی، طرحهای خیلی زیادی به ذهنم نرسید و اصلاً در این مناطق با فرهنگ خاصّ خودشان به نظرم نباید همان کار فرهنگی‌­ای را انجام داد که در دانشگاه انجام می­دهیم. علی الخصوص بحث درباره‌­­ی مسائلی مثل رسانه، صهیونیزم، انگلیس و امریکا، مذاهب نوظهور و غیره نباید به آن پیچیدگی و گستردگی­‌ای انجام شود که در دانشگاه انجام میشود. همواره مسئولان فرهنگی باید این را در ذهن داشته باشند که خوراکِ فرهنگی­‌ای به اهالیِ آنجا بدهند که اهالی آنجا بتوانند از آن موارد در طول زندگی خودشان استفاده کنند. وگرنه اگر مسائلِ بدون استفاده‌­ی مردمِ آنجا ذکر شود، اگر هم آنها چیزی بفهمند در مدت کوتاهی یادشان می­رود چرا که به اصطلاح «مبتلا به» آنها نیست. هرکسی حتماً این تجربه را داشته است که سخنرانی­ها، فیلمها و مستندهای زیادی دیده است امّا تنها آنهایی به دردش خورده و آنهایی یادش مانده و آنهایی در زندگی­‌اش تأثیر داشته که در زندگی او کاربرد داشته است و مشکلی را حل می­کرده. پس مسئولین فرهنگی باید به جای طرح مباحث پیچیده­‌ی انتزاعی و فکری، به مباحث ساده و کاربردی بپردازند. لبّ کلام، بین کار فرهنگی در دانشگاه و روستا فرق گذاشته شود.

در همین راستا، نظرم این است که مسجد آنجا را تا آنجا که میتوانید رونق بخشید. چه از لحاظ زیبایی و رفت و روب و تمیز کردن چه از لحاظ برپایی نمازهای جماعت. نظر بنده این است که اگر میشود تمام کار و اگر نمیشود، اکثر کار فرهنگی دوستان در «مسجد» انجام شود. دوستان سعی کنند همه­‌ی نمازها را در این مدّت بصورت جماعت قرائت کنند حتّی نمازهای صبح را و در این کار سعی شود همه­‌ی اهالی اردو شرکت داشته باشند. قرائت قرآن در مسجد انجام شود و سعی شود هر روز تفسیر بخشی از قرآن توسط یک نفر قرائت شود. مسائل مهدویت و امام شناسی در مسجد برگزار شود و البته در کنار بحثهای مهدویت، از صهیونیزم و مسئله فلسطین و تلاشهای یهود هم بحث شود. یعنی حبّ به امام و بغض به دشمنانش در کنار یکدیگر به مخاطب عرضه شود نه اینکه فقط حبّ به تنهایی یا بغض به تنهایی. ابتدا به امر حبّ به امام زمان ایجاد شود سپس بغض به دشمنان امام و صهیونیزم و استکبار جهانی. عباداتِ واجب بصورتِ کامل به اهالی روستا آموزش داده شود. من در این مورد بسیار مسرّ هستم و تأکید دارم. یعنی مثلاً اینطور نباشد که بحث از رسانه در آنجا مطرح شود ولی مثلاً نوجوانانِ آنجا نمازشان را درست نخوانند. حتماً قرائتِ درست نماز به اهالی و مخصوصاً نوجوانان آموزش داده شود و قرائتشان بازرسی شود. واجباتی مثل خمس و زکات که نیاز به آموزش دارد، آموزش داده شود.

در کنارِ مواردی که گفتم و اصل هستند و تأکید بر واجبات دارند مثل نماز و خمس و زکات و شناختنِ امام و خواندن قرآن و ... خوب است که کارهای فرهنگی جذاب و تقریباً مستحب هم انجام شوند. در اینباره چیزی که به ذهنم میرسد برگزاری مسابقه است مثلاً هر روز بعد از آموزش و قرائت قرآن سؤالی پرسیده شود و به چند نفر جایزه داده شود. مثلاً کتاب جایزه داده شود. من به شخصه کتابِ «مفاتیح الحیات» را بسیار پیشنهاد میکنم که خیلی خوب و کاربردی است. کتابهای «رساله­‌ی مراجع» هم بسیار خوب و مهم است و ممکن است در آن مناطق در دسترسِ افراد نباشند. و در کل این دست کتبِ مرجع خوب است که اهداء شود مثل قرآن و نهج البلاغه و صحیفه سجادیه و .... کار فرهنگی دیگری که در کنار این موارد پیشنهاد میکنم این است که از تهران، با خودتان پرده­­‌ی سفید و ویدیو پروژکتور و لپتاپ و بلندگو ببرید و شبها در مسجدِ آنجا فیلم پخش کنید. مثل کاری که جشنواره‌­ی فیلم عمّار انجام میدهد. میتوانید از فیلمهای خوبی مثل اخراجی­ها و رسوایی و طلا و مس و ... استفاده کنید و البته خیلی هم خوب است که از مستندهایِ خوب استفاده کنید مثل مستندهای گروهِ سفیر که از همین کافه کراسه هم میشود مجموعه­‌اش را خرید. مستندهایی مثل یزدان تفنگ ندارد، مهار نشده، مصاف و .... فقط آموزشِ واجبات فدایِ مستحبات نشود.


Zekr: Download Qur'an Study Software for Windows, Mac, and Linuxبی ربط: نماز و روزه‌هایتان قبول. التماس دعا. ما را جزء ملتمسین دعای خویش قرار دهید و در دعایتان بگویید که  خدا حاجاتِ ملتمسین دعا را دهد. به همین سادگی! این رمضانی یک قرآنِ خوب گیر آورده ام که در قرائت قرآن کمکم میکند. گفتم به شما هم پیشنهاد دهم. نرم افزار ذکر، قرآنی open-source است و برای ویندوز و لینوکس و مکینتاش نوشته شده است. بسیار کم حجم است. میتوانید همراه با نرم افزار، ترجمه های فارسیِ مختلفی را مانند فولادوند و مکارم شیرازی و انصاریان و قمشه ای و ... را هم دانلود کنید. برای سرچ کردن کلمات و تحقیق هم مناسب است. قرائتِ فارسی و انگلیسی و عربی و دیگر زبانها را هم دارد که من دانلود کرده ام و استفاده میکنم و بسیار راضی ام. خلاصه از بس نرم افزار ساده، کم حجم، تمیز و خوبی است، لینکش را بصورتِ دائم در قسمتِ تبلیغاتِ وبلاگم که در پایین صفحه موجود است قرار داده ام.

Tanzil - Quran Navigatorبا جستجویی در بخشهای مختلف سایت zekr.org، با نویسندگان این برنامه هم آشنا شدم. بسیار مایه خرسندی است که  دانشجویانِ شیعه و هموطنم در دانشگاه صنعتی شریف این برنامه را نوشته اند. این دوستان سایت تنزیل را نیز اداره میکنند. آقایان حمید ضرابی زاده، محسن صبوریان، محمد درخشانی سه نفر اصلی پروژه‌ی ذکر و آقای حمید ضرابی زاده مدیر پروژه‌ی تنزیل است.

حدوداً 3 سالی هست در تهران مشغول به تحصیل هستم. در آپارتمانی با همسرم زندگی میکنیم که البته برای ما نیست. 3 دانگش برای پدرم و 3 دانگ دیگر برای عمّه‌ام. همین است که مسافر و مهمان زیاد داریم. خانه در مرکز شهر یعنی حوالی میدان انقلاب است. و طبیعتاً آلودگی صوتی زیاد است. بعلاوه همسایه ای داریم که دیوار به دیوار ماست و ابتدائیات آپارتمان نشینی را هم رعایت نمیکند. البته باز خدا را شکر. از این بدتر هم پیدا میشود! امّا خوب؛ ملتزم نیست. خیلی اوقات صدای موسیقی خانه‌اش طوری است که انگار در دستشویی خانه‌مان آوازه‌خوانی دارد می‌خواند. اگر هم موسیقی در خانه‌شان نباشد، صدای تلویزیون خانه به همان نسبت بلند است. دستشویی خانه‌مان طوری است که از آنجا صدای همسایه خیلی خوب میاید؛ همین است که در دستشویی که باشی از انواع اخبار BBC و VOA و باقی موارد حرام، کاملاً آگاه میشوی. زن همسایه که با تلفن صحبت میکند، بلند بلند حرف میزند و بعضاً حرفهایش را میشنویم. در کل صدایش خیلی بلند و مانند جثّه‌اش کلفت است! همین است که بر خلاف میل باطنی‌مان، از زندگی خصوصی‌شان حرفهایی را میشنویم. با شوهرش هم در بعضی موارد دعوا میکند. انگار شوهرش زن دیگری هم دارد؛ این یکی را پدرم گفته و من مطمئن نیستم. از وقتی بچه دار شده اند، مادر خانواده بچّه را با صدای بلند دعوا میکند. بچّه شان حدود دو سالی سنّ دارد. ولی هنوز حرف نمیتواند بزند. مشکل ذهنی یا چنین چیزی دارد. انگار کمی هم بیش فعّال است؛ با اینکه حرف نمیتواند بزند امّا مانند مادرش با صدای بلند داد میزند! کودک دو ساله، خیلی وقتها در خانه‌شان میدود بطوریکه لرزش و صدای پایش کاملاً احساس میشود؛ و در برخی موارد همانطور که میدود محکم خودش را به درب خانه‌شان میکوبد! از این کار خوشش میاید. مادرش هم با داد و بیداد دعوایش میکند. بدتر از همه‌ی اینها اینکه خیلی از شبها تا دیر وقت بیدارند و همین سر و صداهایشان و کوبیده شدن درب خانه، بر قرار است. باقی همسایه‌ها و البته مدیر ساختمان خیلی بهشان تذکر داده‌اند امّا ما تا بحال به رویشان نیاورده‌ایم. بالاخره فرزندشان بیماری دارد و خودشان به اندازه کافی درد سر دارند. قرار را بر این گذاشتیم که تحمل کنیم تا مبادا نمکی روی زخمشان باشیم. انصافاً هم از وقتی فهمیده‌ایم کودکشان بیماری دارد، خیلی دلمان برایشان میسوزد و بعضاً دعایشان میکنیم.

یک روز که به خانه برگشتم متوجّه برگه‌ای شدم که لای درب بود. برداشتم و دیدم روی آن نوشته: «لطفاً هواکش توالت‌تان را روشن نگذارید. صدایش مخلّ آسایش همسایه‌تان است.»


بی ربط: این روزها فیلم «آرگو» کمی وز وز میکند. الکی الکی هم اسکار میگیرد. البته برای ما که اسکار آبرویی نداشت امّا برای آنهایی که داشت، اگر بی آبرو نشده است، عجیب است. گذشته از مشکلات محتوایی‌ای که دارد، از لحاظ هنری و تکنیکی و درام نیز هیچ چیز جدید و درخور یک جایزه بین المللی نداشت. آن اسکاری که حتی آلفرد هیچکاک و استنلی کوبریک هم نتوانستند به دستش بیاورند ببین به چه ذلّتی افتاده. بنای من هم بر این است که طبق «واجب کفایی» عمل کنم. در زمینه آرگو حرفها و نقدهای درست زیاد است که میتوانید بخوانید پس من دیگر به آن نمیپردازم. امّا میخواهم شما را دعوت کنم که این فیلم را ببینید: Game Change.  فیلم بسیار زیبایی است که لینک IMBD اش را گذاشتم. صحنه ناجوری هم ندارد. سیاسی هم هست. برای سال 2012 نیز. شما ببینید این فیلم علاوه بر اینکه به تاریخ وفادار است از لحاظ هنری هم زیبا و مهمتر اینکه بدیع و نو است. این همان چیزی است که آرگو ندارد که آرگو یک فیلم کاملاً کلیشه ای است.

چقدر دوست دارم وقتی کسی صریح انتقادی به من میگوید. البته بعضی وقتها خوب ممکن است ناراحت کننده باشد امّا همیشه سازنده است. پس همیشه خوشحال میشوم. آقا من یک ضعف بسیار بزرگ دارم که خودم هم میدانم و مشکل کوچک و در عین حال بزرگی است. شاهدی است بر ادعایم که همیشه میگویم حافظه ام ضعیف است. من غلط املایی زیاد دارم. این واقعاً برای خودم هم معضل است. همین الان نظر دوستی را خواندم که این را تذکر داده بود. راست هم میگوید. جالب است که بگویم من تقریباً همیشه وقتی مینویسم صفحه سرچ سلام را باز میگذارم. کلماتی را که نمیدانم املایش چگونه است در سلام سرچ میکنم. اگر درست نوشته باشم که نتایج سرچ را میاورد و اگر هم اشتباه باشد نتایج درستش را میاورد یا میگوید Did you mean فلان؟! من حقیقتاً در این زمینه بسیار مشکل دارم و بسیار هم شده که برخی به خاطر همین مسئله حرفِ شاید درست من را مسخره کرده اند. دو صفحه منطقی پرت و پلا گفته ام متقاعد شود یکهو یک غلط املایی آن وسط داشته ام و یارو هم همان را عَلَم کرده و به باد مسخره گرفته. همین نکته را هم دوستی که نظر داده بود گفت. خلاصه چه بگویم. حقیقت این است که من اگر در املای کلمه ای شک داشته باشم حتماً یک سرچی میکنم ولی واقعاً بعضی وقتها اصلاً نمیفهمم که این غلط است! مثلاً نوشتم متاسر! (متاثر) اصلاً هم فکرم نرسید که ممکن است املایش اشتباه باشد.

خلاصه اش را بگویم. دوستان بنده فکر نکنند خود به این نقطه ضعف آگاه نیستم. بلکه بدانند من اگر دو تا غلط املایی دارم، در واقع 6تا بوده که 4تایش را فهمیده ام دو تایش را نه! به هر حال ضعف حافظه است دیگر. هر کسی ضعفی دارد. من هم ضعف حافظه. باید هم اصلاحش کنم. ولی کار آسانی نیست. بعضی وقتها هم راهی ندارد. مثلاً در جایی نوشتم عبداً ! خوب من میدانم عبداً از ابد هست و این حرفها ولی بعضی وقتها پیش میاید دیگر. قابل پیشگیری هم نیست. یعنی اینها معلول جهالت و ندانستن نیست. معلول حواس پرتی و چیزهایِ اینچنینی دیگر است که معمولاً یا نمیشود اصلاح کرد یا به سختی میشود.

بی ربط: مبنی بر قسمتِ بی ربط شماره قبلی، احساس میکنم باید بنویسم. این نوشته هم از این دست است.

بعداً نوشت: راهکارهایی برای کمتر غلط املایی داشتن: 1- کلماتی که در وزن‌های عربی هستند اگر به اصلشان مراجعه کنید و ریشه‌شان را حدس بزنید در املای درست کمک می‌کند. 2-  سرچ در سلام . 3- دوباره خواندن متن و با دقت خواندنش.
<

دیروز در خوابگاه کوی علوم پزشکی تهران در اتاق دوستم بودم. هم اتاقی یزدی ای داشت. یزدی ها دانشگاه تهران را قُرُق کرده اند. از خصلت یزدی ها بحث شد و گفتم که خدا را شکر یزدی هستم، اکثر کسانی که می فهمند یزدی هستم با خوشرویی برخورد میکنند و از یزدی ها تعریف میکنند. که دوستمان در آمد که البته به خسیس بودن هم میشناسند. و من گفتم خسیس بودن را قبول ندارم. یزدی ها قانع هستند. آن هم از روحیه کویری نشئت میگیرد. یزدی ها همیشه ی روزگار آذوقه کم داشته اند و مجبور بودند با امکاناتِ کم و آب و خوراکِ کم زندگی کنند همین شده است که قناعت در ایشان نهادینه شده است. دوستمان هم با کمی آه گفت که اختلاف ما با کسانی که میگویند یزدی ها خسیس هستند در تعریف خسیس است. ما خسیس را کسی معنا میکنیم که ناخن خشک باشد و چیزی از دستش نچکد، آنها خسیس را کسی تعریف میکنند که همه ی آنچه را که دارد استفاده نکند! دیدم راست میگوید. یزدی ها ناخن خشک نیستند، قانع اند. آنها قناعت را خساست میفهمند. 


در یزد فامیلیِ "قانع" زیاد پیدا میشود. مانند "دهقان" و "زارع". شاید نشاندهنده همین است که یزدی ها واقعاً قانع هستند یا حداقل بوده اند.

<

به قول برادرم، محمدصابر نی ساز، وبلاگ شخصی جایی است که آدم ارزشی واقعاً با خلوص نیت در آن مینویسد. و باز هم ادامه داد که در ماه حتی اگر یک نفر هم به نحوی وارد وبلاگ آدم بشود و تاثیر مثبتی در وی داشته باشد، برای دنیا و آخرت آدم کفاف میدهد. انشالله که همینطور است.بخشی از عبادت و بندگی ما در این جا هاست. عبادت میکنیم و جهاد میکنیم بی مزد و منت. حقیقتاً نگاهمان به بخشش پروردگار است.اخلاص اگر در یک جای زندگی ام باشد و بتوانم آن را بگویم، همین جا هست. خدا را شکر که وبلاگی بود تا بفهمم معنایِ اخلاص را ...

عبادت امروزم هم انجام رسید. خدا قبول کند.

<

این آدرس را ببینید:http://picuu.com/creator.

طراحی تی شرت یکی از چیزهایی است که خیلی به آن علاقه مندم ولی فرصت و امکانش نبوده. جدیداْ با سایتی به نام پیک یو یو آشنا شده ام که این کار را به راحتی انجام میدهد و میتوانید یک عکس را آپلود کنید و روی تی شرت بگذارید و همانجا بخرید که این کار کمتر از نیم ساعت انجام میشود. ولی هزینه اش زیاد است. مثلاْ یک تی شرت را ۱۷هزار تومان میفروشد. در آنجا یک فروشگاه هم میتوان زد. وارد سایت که بشوید راحت همه چیز را یاد میگیرید.

یک فروشگاه زده ام ولی زیاد نمیتوانم رویش کار کنم. اگر هنرمندی پیدا شود و طرحهای دینی و عقیدتی مناسب تولید کند خیلی خوب است. طراحی تی شرت بکند ولی چون قیمتها در این سایت کمی گران است جای دیگری چاپ کند یا هر کار دیگری. حتی طراحی خالی در این سایت هم به نظر خوب است. با جملات ساده میتوان طراحی های زیبا انجام داد. مثل جملات قصار. چند روز پیش مسافرت رفته بودیم چالوس و نمک آبرود. در جنگل تابلوی زیبایی دیدم با این عنوان : طبیعت را دوست دارم و خالقش را بیشتر. دیدم این جمله چقدر زیباست و توانایی این را دارد که روی تی شرت برود. همین شد که در سایت پیک یو یو فروشگاهی باز کردم با نام خالق و تی شرتی با همین یک جمله در آن گذاشتم: I Love Nature but more its Creator. یک جمله خیلی ساده و زیبا.

از این جملات و کارهای گرافیکی ساده و زیبا و در عین حال معنوی، زیاد میشود کرد. متاسفانه در این طیف کارها بچه های مذهبی فقط بلدند عکس ایت الله خامنه ای و یا شهدا را زودی بچسبانند روی تی شرت و تی شرت مثلاً مذهبی تولید کنند! اینجوری که نمیشود فرهنگ دینی تولید کرد.

سایت این است: www.picuu.com و فروشگاه من نیز : http://picuu.com/creator

اگر هنرمند خوش ذوقی فروشگاهی در این سایت زد من را نیز خبر کند. اگر بتوانم کمک نیز میکنم.

<

بعضی وقتها ایده هایی به قلبم میرسد که یا اجرایش میکنم یا نه. در هر دو حالت ناراحت و ناراضی هستم. اگر اجرایش نکنم از این ناراحتم که این ایده به من رسید ولی من در قبالش کاری نکردم. فردا پیش الله چه جوابی بدهم؟ و اگر اجرایش کنم از این ناراحتم که من میتوانستم از این وقتم بهتر استفاده کنم. حال آنکه من در اجرایی کردن این ایده بسیار وقتم تلف شد چرا که من متخصص در آن رشته نبوده ام و هرچقدر هم ایده و فکر من خوب بوده باشد، در زمینه اجرا کاستی هایی دارم که طبیعی هم هست و این کاستی ها وقت آدم را زیاد میگیرد. نگاه کنید، من با فتوشاپ زیاد کار کرده ام. و یک پوستر معمولی را اگر طرحش در ذهنم باشد میتوانم در یک ساعت طراحی کنم. بیشتر وقت هم صرف پیدا کردن عکسهای مورد نیازش در اینترنت و جاهای دیگر میشود وگرنه اگر همه عکسها و لوازمش را در اختیارداشته باشم خیلی سریع میتوانم درستش کنم. ولی یک نفر که تازه کار است شاید یک روز کامل باید وقت بگذارد تا بتواند یک پوستر طراحی کند آخرش هم مثل پوستر من نمیشود! ولی این احتمال وجود دارد که به فکر این فرد تازه کار ایده ای برسد که بسیار بسیار بسیار از ایده من بهتر باشد. ایده چیزی نیست که به تبهر دست کار داشته باشد. بلکه به مهارت فکر و تفکر عمیق وابسته است. کسی که کارش فکر کردن است چه بسا بهتر از یک سینماگر میتواند یک داستان ببافد. آنهم یک داستان عمیق و نه سطحی.

در برخی زمینه ها که اکثراً هم هنری هستند فکرهایی به من میرسد که یا نمیتوانم اجرایش کنم یا اگر هم اجراییش کنم احتمال خوب از آب در آمدنش کم هست؛ مثل فیلم "میدان انقلاب اسلامی" که ساختم ولی هم از نساختنش ناراحت بودم و هم حالا از ساختنش خیلی احساس رضایت ندارم. همچنین کارهای هنری معمولاً ریزه کاری هایی دارد که یک متفکر هرچقدر هم متبهر باشد احتمال دارد آنها را نداند. ایده هایم را در این دفتر مینویسم و میدانم که نیاز به چکش کاری زیادی هم دارد. ممکن است یک نفر پیدا شود از ایده ای خوشش بیاید و آنرا عملی کند و ایده را هم چکش کاری کند. اینها را مینویسم تا خودم به کارهای اصلی زندگی ام برسم و بتوانم آنها را مدیریت کنم و در کنارش از کنار این ایده هایی که به فکرم میرسد نیز راحت نگذشته باشم و این ایده ها را در خود زندانی نکرده باشم. حداقل اینجا باشد نکند یکی از آن استفاده ای ببرد.

اگر کسی ایده ای را عملی کرد خوشحال میشوم به من هم اطلاعی بدهد تا بدانم به یک دردی خورده است. استفاده از ایده ها حتی در سطح تجاری هم اگر باشد، مجانی است. البته چون ایده ها برای مصرف تجاری نیست و بیشتر فرهنگی است، احتمال تجاری شدنش کم هست ولی به هر حال هرکه بتواند تجاری نیز بکند، چه بهتر! برای خدا مینویسم تا پس فردا جوابی داشته باشم به الله بدهم.

<

بی بی سی فارسی هم از دست رفت!

روزی بود میامدند میگفتند، چرا صدا و سیما بی طرف نیست؟ چرا طرفداری میکند؟ اصلاً چه معنی میدهد رسانه جانب کسی را بگیرد؟ نگاه کن بی بی سی را. چقدر زلال است! چقدر بی طرف! چقدر خوب است! چقدر ناز است!  چقدر فلان است! آخ که چقدر از این حرفها مور مورم میشُد!  آخر آن روز که این گنده گوزی ها را میکردند، بی بی سی فارسی هنوز چند ماهه بود. تازه متولد بود. حالا که دو سالش شده بیا ببین چقدر زلال است! طرفداری و جبهه گیری اش، کوس بی آبرویی اش را در جهان نواخته. آنکه منکرش شود فقط خودش را ضایع کرده است. صدای امریکا همان وقتها هم تابلوی دو عالم بود. بی بی سی هم بود منتها ورژن فارسی اش نوزاد نوپایی بود که لیبرالهای وطنی فکر میکردند هنوز چهره اش موجه است. حالا که یک لحظه هم نمیشود تحملش کرد. از بس یک جانبه گراست. یک موقعی زیرکانه جوری حرف میزد که نمیشد فهمید طرفدار کیست و به قولی مردم را هم خر میکرد و هم خرشان میکرد تا نفهمند خر شده اند! ولی حالا اگر هم خر کند نمیتواند آدم را خر کند که خرش نکرده است!!!(پیچیده شد!) مشخص است که به دنبال مناقع خودش است. 

البته ما عقیده نداریم که رسانه بی طرف است. اصلاً عقیده نداریم هیچ آدمی بی طرف است. انسان همیشه ولایتی را پذیرفته. حالا یا ولایت الله است یا ولایت شیطان و خارج از این دو نیست. فرض کنید کسی را که میگوید من طرفدار هیچ کس و هیچ چیزی نیستم، من به هیچ چیزی گرایش ندارم، ولایت هیچ چیز را نپذیرفته ام. وقتی از او بپرسیم آیا طرفدار این حرف هستی که بی طرف هستی و به هیچ چیز گرایش نداری؟ حتماً میگوید بله! پس او حداقل طرفدار یک چیز هست و یعنی ولایت این سخن خود را که سخن شیطان است پذیرفته، و این ناقض حرف اوست. اصلاً نمیشود کسی به چیزی گرایش نداشته باشد. اگر یک انسان بنشیند یک جایی و هیچ چیزی نگوید و هیچ کاری نکند و هیچ فکری هم نکند، او میشود کسی که به هیچ چیزی گرایش ندارد! مثل دیوار! مثل صندلی! البته ما حتی برای اینها هم قائل هستیم که شکر خدا را میگویند ولی مساحمتاً میگوییم بی جهت هستند. اگر آدم برود آب بخورد یعنی به زنده بودن خود گرایش دارد. و این از حداقل هاست. اصلاً آدم بی گرایش و بی جهت وجود ندارد.

رسانه ملی با وجود انتقادهای بسیار بسیار بسیار زیادی که به آن داریم، حداقل این دروغ بزرگ را نمیگوید که بی طرف است، میدانیم که اگر اشتباه هم میکند، ولی حداقل تلاشش این است که طرف حق را بگیرد. ولی بی بی سی فارسی این دروغ بزرگ را در پاچه لیبرالهای وطنی چپانده که بی طرف است! ارواح عمه ات! تو هم جیره خوار ملکه انگلیس هستی. (چشم ملکه کور نمیگوییم بریتانیا! همان انگل و ساکسون بودن برایتان زیادی است)

<
۱- انسان نباید گناهان خودش را بازگو کند. کار گناه کبیره است. من به شخصه از این نتیجه میگیریم که انسان حتی نباید خطاهای خودش را زیاد بازگو کند حتی اگر گناه هم نباشند. البته انسان باید خودش بپذیرد که اشتباه کرده لکن نباید بازگو کند مگر در موارد ضروری.

۲-دیگران هم نباید گناه و خطاهای کسی را بازگو کنند. غیبت است و گناه کبیره. مگر در مواردی که غیبت نباشد یا موردی خاص باشد.

صدا و سیما میاید میگوید 3هزار میلیارد تومان اختلاس شده است. وقتی خبر را شنیدم، اولین چیزی که به فکرم رسید این بود که، پس میشود 3هزار میلیارد اختلاس کرد!!! یا برنامه شوک چندروز پیش میامد درباره رانندگی و تخلفات آن بحث میکرد. آن چیزی که در آن برنامه یاد گرفتم این بود که، هنوز جای برای تخلف کردن زیاد است و من خیلی خوب رانندگی میکنم! اینهمه مردم را نگاه میکردم که چجور تخلف میکنند و به خود مطمئن میشدم! با گفتن و تکرار گناهان و خطاهای دیگران و خود، باعث جلوگیری از آن نمیشویم، برعکس باعث شیوع آن میشویم. نتیجه این میشود که تا به کسی میگوییم فلان گناه یا خطا را نکن میگوید: مردم اینهمه خطا و گناه میکنند که این توش گمه! مثلاً بنده خدایی خیلی دلش میخواست شراب را امتحان کند! به وی که گفتیم اینکار را نکن آخرش جواب کذایی را داد.

ولی بالاخره باید انسان را از گناه و اشتباه بر حذر داشت. بین حق و باطل در خیلی موارد فاصله تار مویی است. داریم که امام علی میگفتند که مثلاً دزدانِ بزرگ را انگشت نما کنید و آبرویشان را ببرید. بله این درست است. فرق در چیست؟ در این است که عدد و بزرگی کار گفته نشود. مثلاً نگوییم 3هزار میلیارد اختلاس شده است. بگوییم عدد بزرگی اختلاس شده است. فرق را خودتان میتوانید حس کنید. وقتی میگوییم 3هزار میلیارد اختلاس شده، دزدان خرده پا و یا حتی کله گنده میبینند که هنوز جا برای دزدی هست و هنوز بیشتر میشود دزدی کرد و به خود مطمئن میشوند. ولی وقتی میگوییم عددبزرگی اختلاس شده، هر دزد خرده پا و دزد کله گنده ای فکر میکند آن عدد، همان عددی است که خودش دزدی کرده و در نتیجه میترسد! فرق را حس کردید؟ وقتی عدد بزرگی گفته میشود، قبح آن نیز شکسته میشود. این چیزها را هر کسی در خودش میتواند حس کند. باز برمیگردم به مثال کتاب "چی شد چادری شدم؟". شما ببینید، در این کتاب چون افراد زیادی کار خیری کرده اند، اگر دختری آنرا بخواند، قلبش مطمئن میشود که آن کار خیر است و آن را انجام میدهد و یا حجابش کاملتر میشود یا چادری میشود. اما وقتی عدد زیادی از گناهان بصورت غیبت دهن به دهن میچرخد، حتی با این نیت که از آن کار اشتباه و گناه جلوگیری شود، نتیجه عکس میشود و این عدد زیاد از گناهان، باعث میشود که انسان گناهکار با خودش بگوید که من هم مثل دیگران این گناه را انجام میدهم!

مثال واضح و ملموسش را میتوانید در بازگو کردن گناهانی مثل قتل و خشونت و هم جنس بازی و اسمتناء ببینید. وقتی کسی بداند افراد زیادی هستند که استمناء میکنند، با خودش میگوید من هم یکی مثل آنها! فلان کس استمناء میکند، پس من هم میکنم! همینگونه است در موارد دیگر. مثلاً در مورد هم جنس بازی در خوابگاهها بعضاً خبرهایی شنیده میشود. همین امر باعث ترویج آن میشود. آخرش ممکن است انسان سالمی را هم در کام خود فرو برد تنها با این استدلال که، من هم مثل بقیه نیازم را اینگونه پاسخ میدهم. باید گناهان گفته شوند اما نباید از بزرگی آنها و شیوعشان در جامعه سخن گفت. سخن مفصل است لکن به خلاصه بسنده میکنم. (متاسفانه استفاده از مثالهایی که در این گفتار آمد، مانند اختلاس و استمناء، طبق استدلالی که در متن آمده، باعث شیوعش میشود، لکن به نظرم مرگ یک بار شیون یک بار! یک بار برای مثال گفتم تا انشالله دیگر گفته نشود!)

آن دو حکم گناه کبیره را نمیخواهم امپریستی توجیه کنم. این چیزهایی که گفتم تنها آن چیزی است که محصول تفکرات بنده است. رعایت آن دو حکم در درجه اول عبادت است و بندگی خداوند. چون حکم خداوند است باید آنها را رعایت کرد. در درجه دوم، یکی از محصولات عمل به آنها، همین چیزهایی است که ذکر کردم.

بی ربط: اساساً به این نتیجه رسیده ام که این حرفها باید همینطوری که گفتم گفته شوند. این چند سطری که نوشتم توانایی این را دارد که تبدیل به یک کتاب قطور شود. به کتابی با کلی منبع و رفرنس و کلی آیه قرآن و دلیل و برهان. اما حقیقتاً به این رسیده ام که سخن باید کوتاه شود. اینها حرفهایی است که با فطرت هرکس سخن میگوید، همین است که عاقل و پاک سیرتی به راحتی آنرا میفهمد. فطرت انسان نیازی به رفرنس ندارد، رفرنسش خودش است. تا میبیند کسی با فطرتش سخن میگوید میپذیرد. قرآن را ببینید چقدر راحت و زیبا و خلاصه سخن میگوید. سخنها را با فطرتتان مقایسه کنید. ببینید آیا با فطرت شما هماهنک است؟ ببینید با قرآن هماهنگ است؟ وقتی فروید میگوید انسان هرکاری میکند عمدتاً نتیجه سرکوب و عقده جنسی است، آدم میاید روی خودش امتحان میکند میبیند خیلی وقتها اینطور نیست. دیگر نیازی به منازعه نیست. همین چند سطر آخر را نیز خلاصه گفتم چرا که حس میکنم با فطرت پاک سخن خود را گفته است.
<

چند وقتی است قرآن را دقیق میخوانم. شاید ساعتی در یک صفحه میمانم و فکر میکنم. از "قرآن حکیم" ترجمه آیت الله مکارم شیرازی استفاده میکنم که خلاصه ای از تفاسیر را نیز دارد. و البته اگر در قرآن به نکته مهمی رسیدم و برداشتی داشتم، آنرا در دفتری مینویسم. نامش هم دفتر قرآن است. در این فکر بودم که مطالب دفتر قرآن را در وبلاگم هم بنویسم. اما نمیدانستم که در دفترها بنویسم یا دفتر جدیدی در بلاگم باز کنم و نامش را دفتر قرآن بگذارم و بنویسم. چند روزی روی آن فکر کردم ولی نه دلیل متقنی میافتم که دفتر جدایی باز کنم و نه برای دیگری دلیلی میافتم. از محسنات باز کردن دفتر جدید این بود که دسته بندی میشد و از مضراتش زیاد شدن دفترها بود.

آخر دیروز دیدم که باز کردن دفتر جدید مثل گذاشتن قرآن در طاقچه است. ارزش قرآن میشود مثل بقیه دفترهایم. انگار اینها تفکرات من است و آنها حرفهای قرآن. قرآن میشود یک جزء از وبلاگم. که این نباید باشد. قرآن باید همه بلاگم باشد. قرآن باید همۀ متن دفتر زندگی ام باشد نه در گوشه و حاشیه ای. نباید اینطور شود که بعضی وقتها مخصوص اعمال مذهبی باشد و باقی وقتها وقت کار خودم و حرف خودم. باید همه چیزم به قرآن آمیخته شود. حجت این حرفم هم زندگی پیامبر اسلام و امامان است. پیامبر با آن علم خود نیامد بگوید این حرفهای خداست و قرآن است و این کتاب را هم خودم نوشتم و خوب است! پیامبر چاه هم اگر میکند برای خدا و عین قرآن بود. شاید همین است که هیچکدام از ائمه حرفهایی از خودشان ندارند؛ مثلاً کتاب درد دل از آنها نیست و داستان نگفته اند و ... فقط قرآن گفته اند و قرآن عمل کرده اند.

دوست عزیزی به نام هاشم در مطلب یازدهم نظری داد که جوابش دغدغه ام شد:

سلام
لینک وبلاگتون رو از وبلاگ "چی شد چادری شدم؟" دنبال کردم
مطلب مبارک ولی مطلع نامبارک
1- به حضرت امام خمینی رحمة الله علیه عرض شد ، مرگ دکتر شریعتی مشکوک است؛ آیا لفظ شهید را برای ایشان بکار ببریم؟ ایشان عرض کردند : مطمئنید شهید شده است؟ گفتند: خیر. عرض کردند: بفرمایید مرحوم شریعتی
2- آدمی وقتی کتابهای زیبای مرحوم شریعتی را مطالعه می کند، واقعا محظوظ میشود مخصوصا با آن نثر ویژه، ولی اطلاق کلمه "معلم" نه این که بد باشد نه، ولی کمی برای ایشان نسبت با استاد شهید مطهری ، حس تقابل بوجود می آید که ایشان در حد این شهید عزیز مورد تایید صددرصد امام قطعا نیست
3- دوباره بگویم که مطلبتان خوب بود وهست
یا علی

علیک سلام
بسیار خوشحالم به خاطر توجهتون. همین نقد نشان میدهد که توجه دارید و علاقه مند به آگاه کردن دیگران هستید.
البته کلمه نامبارک را به خاطر عبارت "معلم شهید" زیاد به جا نمیبینم. شاید عبارت بهتری پیدا میشد.
سخن امام خمینی حجت است و من این سخن را نمیدانستم و شما مرا بنده خود ساخته اید چرا که به من چیزی آموختید که نمیدانستم.
در مورد "معلم" حرف شما درست است و من به دلیل علاقه ای که به این دو بزرگوار دارم راضی به اختلاف انداختن بین علاقه مندان این دو عزیز نیستم. امّا من فکر میکنم قضیه برعکس است. متاسفانه بعد از انقلاب و پس از اینکه به شهید مطهری لقب "معلم انقلاب" را دادند این اتفاق افتاد. یعنی از لحاظ تقدم و تاخر، اینکه به شریعتی میگویند "معلم شهید" باعث این اتفاق نشد بلکه دقیقاً برعکس و هنگامی که به مطهری لقب معلم را دادند اختلاف بین این دو بزرگوار مشکل ساز تر شد.البته من بنیانهای تفکر دینی ام را به شریعتی مدیونم و شریعتی به مثابه معلمی بود که سی سال پس از مرگش شاگردی را تربیت کرد و خوشبختانه یا متاسفانه من شاگرد ایشان هستم. شریعتی روح عدالت طلبی را در من برانگیخت و علی(ع) و ابوذر را به من شناساند و بسیاری دیگر از دین را و از همه مهمتر، به قول شهید مطهری، شریعتی معلمی بود که به من اندیشه کردن را آموخت، نه اندیشه را و البته به همین دلیل است که من شاگردی ام که بر درس استادش نقد میزند و میفهمد که استادش کم و کاست نیز داشته است.
اما مسئله دیگری هم وجود دارد و آن این است که تقریباً هیچکس نمیداند که آیا قطعاً شریعتی شهید شد یا خیر؟ پس چرا باید لفظ شهید برای او به کار رود؟ واضح است که عبارتِ معلم شهید نشانه اعتراض مردم نسبت به حکومت استبدادی و غربزده شاه بوده که وی را مجبور به ترک وطن و منجر به مرگ وی بصورت مشکوک شده است. یعنی تقریباً هیچکس نمیگوید شهید شریعتی. بلکه میگویند معلم شهید. یعنی معلم شهید یک تخلص یا یک عبارت اعتراضی و در بطن خود فریاد زننده ی مشکوک بودن مرگ شریعتی است. معلم شهید بیشتر از آنکه منظور از شهید شدن شریعتی داشته باشد میخواهد بگوید که شریعتی در راهِ علم و در راه ایدئولوژی فدا شد که همین هم بود. او فدا بود و شریعتی نه در انگلیس بلکه سالها قبل با سخنانش خود را فدا کرده بود. همین است که تقریباً نمیبینیم کسی بگوید شهید شریعتی ولی میبینیم که میگویند "معلم شهید". برای خیلی ها مرگ او مانند مرگ جلال آل احمد است. این چنین مرگی برای علاقه مندان و شاگردانِ او مانند شهادت است. کسی نمیگوید شهید جلال آل احمد ولی همه میدانند که مرگ مشکوک او نه در لحظه بلکه سالها پیش به دست خودش رقم خورده بود. مرگ، این عزیزان را برنگزید بلکه این عزیزان بودند که مرگ را گزیدند و این است که برخی به شریعتی میگویند "معلم شهید". و مگر نه این است که شهید به راهی میرود که میداند ممکن است به مرگ ختم شود و این مرگ را به خاطر خدای خویش به جان میخرد؟ و یا بهتر بگویم، جان را به مرگ میبازد و یا باز هم بهتر بگویم، مال و جان خویش را با خدای خویش معامله میکند. و من از این عبارت استفاده میکنم چرا که غرب زدگانِ امروز ما که سخنان شریعتی را عَلَم میکنند تا غرب زدگی خویش را توجیه کنند، بدانند که شریعتی، در راهِ مبارزه با غرب زدگی به طرز مشکوکی فوت کرد و آنقدر مظلوم بود و آنقدر غرب به وی ظلم کرد که هیچکس نتوانست بفهمد که آیا وی شهید شد یا خیر؟ آیا این مظلومیت نیست؟ و یاد سخنِ آن امامِ مظلوم افتادم؛ امام خامنه ای که در مورد شریعتی گفت هم دوستانش به وی جفا کردند و هم دشمنانش. آیا حق نیست که معترضانه شریعتی را "معلم شهید" صدا کنیم تا دشمن بداند که ما مرگش را بیهوده نپنداشته ایم؟ تا دشمن بداند که اگر او نگذاشت علت مرگش را نیروهای اسلامی مطالعه کنند، ما از خیر خونش نگذشته ایم و ول کن معامله نیستیم. ما نمیگوییم شهید شریعتی، ولی میگوییم "معلم شهید" یعنی او در راه جهاد مُرد و نه بیهوده. او خودش این سرنوشت را انتخاب کرد و ساکت ننشست.


دوستی دو لینک به بنده معرفی کردند که نظرات دیروز و امروز آیت الله خامنه ای را درباره مرحوم شریعتی بیان میدارد. عزیزان خواننده نیز میتوانند از این مطالب استفاده کنند:

آخرین نظرات امام خامنه ای درباره شریعتی

مجموعه نظرات آیت الله خامنه ای درباره شریعتی

<

معلم شهید،شریعتی جمله معروفی دارد که میگوید: "برای کوبیدن یک حقیقت ، خوب به آن حمله مکن، بد از آن دفاع کن." ممکن است این عبارت کامل و جامع نباشد ولی حداقل این را نشان میدهد که دفاع بد از حق و حقیقت میتواند به اندازه یک حمله خوب به حقیقت مضر باشد. و البته حمله هم نوعی دفاع است. در واقع بهترین دفاع حمله است پس حمله بد و دفاعِ بد هر دو به یک نتیجه ختم میشوند. دفاع ما از مسئله حجاب شاید در بیشتر موارد یک نمونه واضح از آن باشد. و اثر تخریبی آن بسیار بیشتر خواهد بود اگر خانواده ها برای مجبور کردن فرزندانشان به رعایت حجاب، یک دفاع بد داشته باشند.

حجاب یک اصل اساسی و مطابق فطرت آدمی است. شاید اصلاً عبارتِ دفاع از حق یک عبارتِ بی معنی باشد. حقیقت متجلی است و دفاع کردن ندارد. آن باطل است که باید از خود دفاع کند. از بس اصحابِ حق چهره منفعل به خود گرفته اند این اصحاب باطل حالا دُم در آورده اند. جالبتر به نظرم آنجایی است که صاحب حق برای فعّال شدن بیاید حمله یا دفاع بد کند. میبینم یکی میخواهد از حجاب دفاع کند میاید میگوید که حجاب یاعث میشود پسرها نگاه نکنند و تحریک نشوند. اصلاً یکی از دلایل مهم چراییِ مسئله حجاب همین است ولی مطمئناً دلیل اصلی این نیست. با این جواب سوال دو تا میشود! دختر هم میگوید که پسر مثل این اسبها که به چشمشان چشم بند میبندند، به چشم خود چشم بند ببندد تا منحرف نشود! ما با اینگونه دفاع کردن، در زمین دشمن بازی کرده ایم. یعنی چه؟ یعنی اینکه حجاب یک واجب الهی است. انسان و جن آفریده نشده اند مگر برای عبادت. پس زن بنا بر واجب الهی و هدف اصلی خلقتش، اگر مسلمان است باید حجاب را بعنوانِ یک عبادت رعایت کند. البته این رعایتِ حجاب باعثِ جلوگیری از فساد اجتماعی هم میشود.

ما نباید در زمین پوزیتیویسم و با قواعد آن بازی کنیم. مسائل دین را که با روش پوزیتیویستی نمیشود رفع رجوع کرد. این تفاسیر علمی (از نوع تجربی) از قرآن به مثابه یک شمشیر دو لبه است. اگر پس فردا علم تجربی فهمید که دیروز اشتباه میکرده آنوقت تکلیف قرآن و احکام دین چه میشود؟ کما اینکه بسیار در تاریخ اتفاق افتاده که هی آمده اند قرآن و دین را تجربی اثبات کرده اند و پس فردا آمده اند درست عکس آن را اثبات کرده اند.

بعداً نوشت: میبینیم مسلمانان ایرانی وقتی میروند خارج از کشور حجاب بر میدارند آن هم با این توجیه که در اینجا مردم با بدن من که دیگر تحریک نمیشوند. آنقدر در تلویزیون و جلوی چشمشان تصاویر تحریک کننده هست که حالا سر لخت دختر ایرانی در این بین گم است. پس حجاب گذاشتن بی معنی است! من این استدلال را میپذیرم. اشکال از ماست که میاییم مسئله حجاب را پوزیتیویستی تفسیر میکنیم. مسلمان وقتی به حجاب به چشم یک فریضه الهی و عبادت نگاه نکند و صرفا به آن یک نگاهِ اجتماعی و علمی دارد همین میشود. مثل این است که نماز را اینگونه تفسیر کنیم که باعث تقویت مفاصل و سالم ماندن بدن میشود! خوب یک ورزشکار هم میگوید من که ورزش میکنم دیگر نیازی به نماز ندارم! در مورد حجاب هم یکی که چهره و بدن تحریک کننده ای ندارد میگوید که پس من دیگر حجاب داشتن و نداشتنم فرقی ندارد. همانطور که در مورد نماز این جواب اشتباه است، در مورد حجاب نیز همینگونه است. ولی بسیار میبینیم که دختران اینگونه بی حجابی یا بد حجابی خود را توجیه میکنند و این به خاطر گناه ماست در دفاع اشتباه از حقایق.

<