بنده

زندگی با تغییر یک «حرف» بندگی میشود؛ اینجا هم، محل همان «حرف» ... بنده؛ بلاگ شخصی حسین بوذرجمهری
بنده را دنبال کنید

۴۶ مطلب با موضوع «متفرقه» ثبت شده است

متفرقه

درباره‌ی اسلام

ترس

يكشنبه, ۹ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۰۰ ق.ظ

چندی است می‌ترسم از اینکه بمیرم و تازه بعد از مرگ متوجه شوم سر کار بوده‌ام! خدا نگاه عاقل اندر سفیهی به من اندازد و بگوید: مگر به تو عقل ندادم که تعقل کنی؟ چرا باز به سنت پیشینیان خود عمل کردی؟ چرا باز اسیر جو روش‌های غلط جامعه شدی؟

... الباقی را در ادامه‌ی مطلب مطالعه کنید.

متفرقه

بریدن

چهارشنبه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۹:۰۸ ب.ظ

سال اول ازدواج، اواخر شهریور، موقع پسته‌چینی که بود رفتیم رفسنجان، سر زمینهای حاج حسن‌آقا. خدا بیامرز زنده بود و با همان حالش مراقب اوضاع. هنوز سال دوم دانشگاه بودیم اما هوای آنجا بدجور هوایی‌ام کرده بود. جوری که هنوز هوایش را دارم. به یاسمن بارها گفته‌ام درس را ول کنیم برویم سر زمین. آن باغ دراندشت، خانه‌ای بزرگ. مردم محلی. کارگرهایی که احترامشان کم نمی‌شود. روستایی ساکت. آن پسته‌های تر. انبارهای پسته‌ی خنک. جهانی که میتوانی ببینی. دور از این دوزخیان شهری، این دخترکان دلبر خیابانی. جهانی که روی دور تند نیست. وقت اضافه میاوری به جای آنکه کم آوری. با خیال راحت کتاب میخوانی. کتاب مینویسی. می‌اندیشی. فکرت را پرواز میدهی. آن طبیعت بی‌کران و آنهمه مکانی که کشف میکنی. هر روز با حلما بازی میکنی. آنهمه زمین، یک تکه‌اش را بر میداری با دستان خودت یک چیزی میسازی. یک خانه‌ی جدید. شاید یک زمین ورزش. شاید یک استخر، شاید حتی یک مسجد، یک‌حسینیه، یک مدرسه، یک کارخانه. به زمینها که برسی و به سود دهی، کار و کاسبی را توسعه میبخشی. شب‌ها زیر توری، روی پشت بام میخوابی. صبح‌ها اگر با صدای خروسها بیدار نشوی، گرمای آفتاب بیدارت میکند. شبها، کنار خانواده، حرفها  و صحبتها در آن سکوت و صدای جیرجیرک‌ها.
خلاصه کنم، زندگی میکنی! بی‌دغدغه، راحت، خوش، بی‌اضطراب، بدون قرص! بدون مریضی. این رویاها همچنان در کله‌ام هستند و مرا ول نمیکنند. میخواهم بزنم زیر همه‌چیز. همه را رها کنم. غصه‌ی چه را می‌خوری حسین؟ غصه‌ی این مردم؟ آنها که دنبال درس و دانشگاه و این بازیها هستند، دنبال یک شغل و یک آب باریکه میگردند. تو دنبال چه میگردی اینجا؟ دنبال چه هستی حسین؟

... الباقی را در ادامه‌ی مطلب مطالعه کنید.

متفرقه

مدیریت

ملاک عقل

سه شنبه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۱۷ ق.ظ

در بین دوستان و آشنایان، خیلی در باب ازدواج صحبت می‌شود و مشاوره می‌گیرند. اکثرا می‌بینم که افراد ملاک‌های بدی برای ازدواج دارند. هم دختران هم پسران. مثلا از روی رشته‌ی تحصیلی دختر خانم می‌خواهند تشخیص بدهند که این خانم اهل زندگی هست یا نه؟ یا ملاک را تعداد خواهر و برادرهای فرد مقابل می‌گذارند. ملاک‌های تخیلی‌تری مثل شغل پدر و محله‌ای که در آن زندگی می‌کنند که بماند.

اسلام یک ملاک کلّی به نام کفو بودن تعریف کرده است که هم می‌تواند به مفهوم مشابه بودن تلقی شود و هم مکمل بودن یا به درجاتی شامل هر دو شود یعنی زوج در مواردی مشابه و در مواردی مکمل باشند. در هر دو صورت باید «جور» باشد. بعضی آدم‌ها هستند که

... الباقی را در ادامه‌ی مطلب مطالعه کنید.

متفرقه

درباره‌ی اسلام

خدای پراگماتیست!

سه شنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۵۵ ب.ظ

رجب و شعبان تمام شد و من استفاده‌ای نبردم. این آخری‌ها دارد بلاهای کوچک و بزرگی نازل می‌شود! حس میکنم خدا هرچه صبر کرده دیده من نیامدم دارد با چوب مرا به سمت خویش می‌خواند!‌ خدای جالبی است.

... الباقی را در ادامه‌ی مطلب مطالعه کنید.

متفرقه

هیجان کجاست؟

دوشنبه, ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۱:۴۰ ق.ظ

برخی افراد با برخی کتاب‌ها، سخنرانی‌ها، شخصیت‌ها، فیلم‌ها و یا حتی برندها و تکنولوژی‌ها خیلی زود تحت تأثیر قرار می‌گیرند و به وجد می‌آیند و عبارات هیجانی نسبت به آن پدیده ایراد می‌کنند. این افراد نه تنها نشان می‌دهند که

... الباقی را در ادامه‌ی مطلب مطالعه کنید.

متفرقه

برای خودمان است...

شنبه, ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۲:۱۳ ق.ظ

من واقعا آدم بی‌اعصابی هستم! هرچند تحلیل دیگری درباره من وجود دارد که من خیلی با اعصابم! البته این دو تا تحلیل از دو نقطه‌نظر کاملا متفاوت هستند. مثلا در مباحثه با یک سری افراد بی‌اعصاب هستم امّا مثلا در مقابلِ یک سری سختی‌ها و مشکلات (مثل سختی‌های شغلی و درسی) اصلا عین خیالم نیست. یکجور جمع نقیضینی است بالاخره.

... الباقی را در ادامه‌ی مطلب مطالعه کنید.

متفرقه

درباره‌ی علم

اذهان روسپی

دوشنبه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۰:۴۲ ب.ظ

یامین‌پور در کانال تلگرامش نوشت:

آلبر کامو گفته بود کلمات، فاحشه شده‌اند؛ برای هر معنایی حامله می‌شوند. دیگر نمی‌توان به اصالت و هویت کلمات و معانی آنها اعتماد کرد...

گاهی به کلمات تجاوز می‌شود؛ به معنای «دفاع» ، «مقدس»، «غرور و تعصب دینی»، «افتخار» و...

افزون بر همه‌ی دلواپسى‌ها، اکنون دلواپس زبان و ادبیات فارسی هم باید باشیم.

و من به این اندیشیدم که ذهن بشر هم روسپی شده است. پای حرف همه مینشیند. از هر کسی حامله می‌شود. پای صحبت حضرت آقا می‌نشیند و

... الباقی را در ادامه‌ی مطلب مطالعه کنید.

متفرقه

لختی درنگ در پدیده‌ی سلفی

دوشنبه, ۱۶ فروردين ۱۳۹۵، ۱۱:۴۴ ب.ظ

علاقه به خودنمایی با سلفی گرفتن بیش از هر زمانی در بین ما انسانها رواج یافته است. امروز به هر تفریحگاه و یا مکان تاریخی که میروید مردمی را میبینید که در حال سلفی گرفتن هستند. در هر دستی میتوانید مونوپاد ببینید و به راحتی از هر مکانی آنرا تهیه کنید.

در این ویدئو با ابزاری جدید برای سلفی گرفتن آشنا میشوید. به نظر میرسد در آینده باید شاهد پرواز انواع این پرندگان سلفی انداز در انواع مکانها باشیم.

اما بگذارید یک تحلیل هزینه فایده سر انگشتی کنیم.

... الباقی را در ادامه‌ی مطلب مطالعه کنید.

متفرقه

کوتاه

بندگی حرفه‌ای

شنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۴، ۱۰:۳۹ ب.ظ

یک ازدواج و زندگی موفق را، «گذشت» می‌سازد.
اساساً زندگی گذشتن است. دلبستن آسان است امّا گذشتن دشوار.

هرگاه توانستید در موقع خرید یک گوشی همراه، لپ‌تاپ، ساعت و یا حتّی یک کفش، «در عین داشتن توانایی»، از خرید بهترین‌ها صرف نظر کرده و به موارد کفایت‌کننده قناعت کنید؛ آنگاه «شاید» بتوانید علاوه بر انتخاب یک همسر «خوب»، زندگی خوبی را نیز رقم بزنید.

یک «بنده»ی حرفه‌ای (!)، قدرت تحمل نقص‌ها و عیب‌ها و گذشتن از آنها را دارد.
حرفه‌ای بندگی کنید...


این مطلب و مطالبی دیگر را در کانال تلگرام بنده ببینید.

متفرقه

کوتاه

بی غیرت

پنجشنبه, ۳ دی ۱۳۹۴، ۱۱:۵۷ ب.ظ

خودت به جهنم

چطور دلت میاید زنت را در این بلاهای سخت تنها بگذاری و اذیت کنی؟ هر گناهی او کند تو مسئولی!

خودت به جهنم، این تقصیر تو است که زودتر ازدواج نکردی و عصمت معصومه از دست رفت...

لعنت بر بی‌غیرتی تو

متفرقه

داستان کوتاه

معصومه (2)

جمعه, ۲۷ آذر ۱۳۹۴، ۰۹:۱۷ ب.ظ

معصومه عصبانی شد. توی خاطراتش دنبال دلیل میگشت. پشت سر هم با خودش حرف میزد:

   - چرا آخه؟ من که چیزی کم نگذاشته بودم. هر کاری از دستم بر میامد کردم...

   - از اوّل هم من مخالف بودم ولی بالاخره هر دختری در آن شرایط قرار میگرفت همین کار را میکرد...

   - اصلاً نه، تقصیر من نبود!

   - تقصیر پدرم بود. چرا اینجوری کرد؟ مگر من به کمک نیاز داشتم؟ من از پس خودم بر می‌آمدم!

معصومه با خودش فکر میکرد اگر پدرش به او میگفت قصد چنین کاری دارد حتماً جلویش را میگرفت. بعد از آنکه پدر معصومه خانه را اجاره کرد چند وقتی همراه با مادر و برادر پیش معصومه ماند. وسایل اولیّه زندگی را فراهم کردند و معصومه را برای سختیهای زندگی در تنهایی آماده کردند. بعد از تقریباً یک ماه که آنجا بودند باید کم کم معصومه را تنها میگذاشتند. هرچند پدر معصومه با خودش عهد کرده بود هر هفته یا دو هفته یکبار به دخترش سر بزند امّا باز هم دلش آرام نمیگرفت. نمیخواست دخترش رنگ سختی ببیند؛ این شد که با چند نفر از همسایه‌ها آشنا شد تا سفارش دخترش را به آنها بکند. در آن آپارتمان ده واحدی، همسایه دیوار به دیوار آنها خانواده‌ی موجّهی به نظر می‌رسیدند که یک فرزند چند ساله هم داشتند. این شد که پدر معصومه به کامران، مرد خانواده، سفارش دختر تنهایش را کرد تا مبادا اتفاقی برای او بیافتد. کامران هم با تواضع، مردانگی نشان داد و پذیرفت.

... الباقی را در ادامه‌ی مطلب مطالعه کنید.

متفرقه

داستان کوتاه

معصومه (1)

چهارشنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۴، ۱۰:۰۶ ب.ظ

معصومه‌ی زیبا همانطور که چشمان خیسش را به لپ‌تاپ دوخته بود و عکسها و خاطراتش را مرور میکرد یاد گذشته‌های دور افتاد. یاد راه طولانی و سختی که طی کرده بود. یاد روزهای دبیرستان. روزهای پر استرس کنکور. زمانی که به سختی آن طبع دخترانه‌ی شیطنت‌انگیزش را کنترل میکرد تا بتواند درس بخواند. تا مایه‌ی افتخار باشد. آن وقتها همیشه به خانواده‌اش فکر میکرد. به اینکه وقتی خبر قبولی‌اش را بشنوند چقدر خوشحال خواهند شد. و همینطور هم شد. خبر قبولی دخترک یزدی در پزشکی دانشگاه تهران به اندازه‌ای شیرین بود که مادر در همان ساعات اوّل همه‌ی دوست و آشنا را خبر کرده باشد. پدر هم که نمیخواست با خوشحالیهای اغراق آمیز غرور مردانگی‌اش لطمه‌ای ببیند در فکر تبریک به دخترش امّا از نوعی دیگر بود.

پس از خوشی‌های نخستین باز روزهای سخت رسیدند. معصومه یاد شبی افتاد که باید از خانواده‌اش دور میشد. حالا او میبایست از دل شهرستانی کوچک به اقیانوسی بزرگ میزد. اشکهای جدایی مادر و لبخند تلخ پدر را تنها آینده‌ی درخشان معصومه التیام میبخشید. معصومه نیز با دلی پر زشوق و چشمی پر ز اشک نگاهش را از مادر و برادر کوچکترش میگرفت. در آن شب پاییزی سوار بر ارّابه‌ی آهنی، معصومه‌ی کوچک و پدر دلسوزش همچنان که با چشمانشان از پنجره‌ها مادر و برادرش را بدرقه می‌کردند در دل ظلمت محو شدند.

... الباقی را در ادامه‌ی مطلب مطالعه کنید.

متفرقه

هرکول!

يكشنبه, ۲۲ آذر ۱۳۹۴، ۱۲:۲۷ ق.ظ

چندی است روزگار سخت میگذرد. شاید بهتر است بگویم سخت‌تر می‌گذرد! همیشه با خود میگویم از این سختی که بگذرم آسانی است. امّا چه بگویم که از پس هر سختی، سختیهایی دیگر میرسند. احساس هرکول بودن دارم! به جنگ غولها باید بروم. هر بار که غولی را زمین میزنم، غولی دیگر میرسد! مشغله ها چون غولهایی از پس یکدیگر میرسند! درمانده‌ام که کی غول مرحله‌ی آخر میرسد؟

هر مرحله که میگذرد میگویم بعد از آن آسانی است. کنکور مثال بارزش! همه‌مان سختیهایش را به جا میخریدیم که بعد از کنکور همه‌اش عشق و حال است! دیدیم نشد! هر مرحله همینطور است. گردن این اژدهای زندگی را که میزنی جایش چند سر و گردن دیگر در می‌آید. و حالا من مانده‌ام و انبوهی از این کلّه‌های اژدها.

من مانده‌ام و انبوهی از مشغله‌ها و سختی‌ها... تنها چاره این است که به جای آنکه بعد از سختی آسانی باشد، خود سختی آسانی باشد! حال از سختیها لذت میبرم، از دردها. زیر بار فشارها دندانهایم را به هم میفشارم و از دنیا حظّ میکنم. تنها یک سختی است که بعد از آن لذّت است. و آن خود زندگی است! پس از مرگ، بعد از سختیِ زندگی تماماً لذّت است. حال بگذارید کلّ معادله را اصلاح کنم، تمام زمانی که وجود داریم همه‌اش لذّت است. لذّتی پیش از مرگ، زیر فشارهای له کننده‌ی لذیذ، لذّتی پس از مرگ، در کنار اولیاء...

متفرقه

کوتاه

طلبیده

سه شنبه, ۱۰ آذر ۱۳۹۴، ۰۷:۱۳ ب.ظ

خدای را شاکرم که امسال طلبیده شدم...

سیّدالشّهدا که نه، شاید حضرت ابوالفضل...

چه میگویم؟ شاید حضرت علی اکبر و حتّی نه، شاید حضرت علی اصغر بنده را طلبیده...

بنده را طلبیده تا روز اربعین حسینی خادم الحسین باشم...

بنده را طلبیده تا مرا در کسوت خدمت و کار ببیند... در حال مطالعه، تحقیق و تولید...


پی نوشت: نمیدانم برای شما هم اینطور هست یا نه. ولی برای من که هست. اینکه این مطلب بوی غرور و خود بزرگ بینی میدهد. راستش آنچه منجر به انتشار آن شد، تلنگری است در رابطه با پیاده روی اربعین. الحمد لله از محاسن و خوبیهای آن بسیار گفته اند و شنیده ایم و من هم با همه آنها موافقم. امّا یادمان باشد همه اینها ظواهر است و ممکن است از تظاهر باشد. مراقب باشیم که خودش میتواند منشأ نفوذ شیطان باشد. مبادا باد در غبغب بیاندازیم که پیاده روی رفتیم و احساس کنیم آدم بزرگی هستیم. بنده هم در دل دوست میدارم که در این پیاده روی شرکت کنم ولی خدمت به آن خاندان مطهر عصمت را ارزشمندتر میدانم. و این بود دلیل نگارش این متن: «تلنگری به خودم!»

متفرقه

کوتاه

چند جملک

جمعه, ۲۰ شهریور ۱۳۹۴، ۰۵:۰۶ ب.ظ

خسته‌ام، از اینهمه خسته بودن...
از این خستگیهای ممتد...


هر قدر دهانت را بیشتر باز کنی
چشمانت بیشتر بسته میشوند ...


دروغ میگویند...
انسان آزاد آفریده نشده است...
انسان «بنده» آفریده شده است...

... الباقی را در ادامه‌ی مطلب مطالعه کنید.

مراسم روز دوم، در مسجد ریگ یزد، واقع در خیابان قیام بود. کنار درب ورودی شش هفت صندلی برای میزبانان گذاشته بودند. محمّد آقا من را هم کنار خودش روی صندلیها نشاند. با خودم فکر میکردم آنهمه بزرگتر از من در مجلس هستند که نسبت نَسَبی با حسن آقا دارند؛ چرا من باید میزبان باشم؟ امّا بعد دیدم که من بوده ام که در خانه حسن آقا با او زندگی کرده ام، هرچند اندک و هرچند با نسبت سببی. هر بار از شرّ تهران خلاص میشدیم و به آغوش یزد پناه میبردیم، حسن آقا یکی از اوّلین سؤالهایش از من این بود که «کی درستون تموم مِشه؟!» و من هر بار با شرمندگی تعداد سالهای باقیمانده را برایش میشمردم. شاید دروغ نگفته باشم اگر بگویم هر بار از تهران میرفتیم میپرسید؛ غیر از دفعات آخر. انگار نا امید شده بود. من هم نمیدانستم که آیا حسن آقا روزی را که بالاخره درسمان تمام شده و به یزد بازگشته‌ایم را میبیند یا نه. دروغ هم نگویم، امیدی نداشتم. اصلاً برای همین هر بار سؤال میپرسید شرمنده میشدم. احساس میکردم تنها نوه دخترش، از تنها فرزندش را دزدیده‌ام و تهران برده‌ام. آن هم دختری که شبیه ترینِ فرد فامیل به حسن آقا بود، خَلقاً و خُلقاً! احساس دزدی که هر از چندی صاحب مالش را میبیند و هربار صاحب از دزد سراغ مالش را میگیرد و میپرسد: «بالاخره کی برایمان می‌آوریش؟»

... الباقی را در ادامه‌ی مطلب مطالعه کنید.

متفرقه

داستان کوتاه

62ام - حاج حسن آقا هرندی (2)

پنجشنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۳، ۱۲:۳۷ ق.ظ

آن شب تا نیمه شب بیدار بودیم. نمازم را در انتهای وقت شرعی خواندم. به نیت حسن آقا هم یک مغرب و عشاء خواندم. عباس آقا هم، که پسر عموی حسن آقاست، پیش ما آمد. دنبال کارها بود. اخلاقش این است. وقتهایی که کار زیاد است کمک حال است. دنبال تربت و کفنی که حسن آقا از سفر کربلا آورده بود و عقیق انگشتر حسن آقا که انگار زیر زبان میت میگذارند و الخ. صحبت خانمها از اتفاقات چند روز اخیر حسن آقا بود. از اینکه این چند روز نماز زیاد میخواند. آخریها فکر میکرد رفته است شهرهای اصفهان و شیراز تا از خویش و قوم خداحافظی کند و حلالیت بطلبد. یاسمن هم خاطره همان روز ظهر را تعریف میکرد که وقتی حسن آقا از اتاقش صدای خنده یاسمن را شنیده، صدایش کرده تا ببیندش و حالش را بپرسد و برای آخرین بار لبخندی به او زده است و بعد با یک «یا الله» زیر پتو رفته است تا به خوابش ادامه دهد. یاسمن که برای مادر بزرگ مادری‌اش تعریف میکرد که همان شب حسن آقا گفته است برویم مشهد، مادربزرگش هم جواب داده که حسن آقا زودتر از ما مشهد رفت. آن شب برنامه‌ی مراسم ترحیم را هم نوشتند. جالب آنکه روی کاغذی نوشتند که سربرگی داشت به اسم «حاج حسن هرندی - سرای طهرانی» که مربوط به دکان حسن آقا در بازار است و از رسم الخط «طهرانی» آن و جنس کاغذ کاهی‌اش معلوم بود که این برگ عمری دراز دارد. و آیا حسن آقا وقتی که سربرگ را میزد، هیچ فکرش را میکرد که روی همان هم برنامه‌های ترحیمش را بنویسند؟ شاید پس فردا، در همین وبلاگ، مراسم ترحیم و خاکسپاری من را هم نوشتند؛ پس برایم فاتحه‌ای بخوانید؛ شاید آمرزیده شوم.

... الباقی را در ادامه‌ی مطلب مطالعه کنید.

شب بود و تلویزیون حرم امام رضا را نشان میداد. بیشتر گنبد طلا بود که خودنمایی میکرد. چراغهای روشن شهر همچون ستاره هایی کم سو بودند که گرد خورشید مشهد چشمک میزدند. حاج حسن آقا تازه از خواب بیدار شده بود و به سختی سمت هال می‌آمد. از اتاق تا هال چند قدمی بیش نبود امّا او هر قدمی که بر میداشت، می ایستاد و نفس میزد. درد را میشد از نفس کشیدنش حس کرد. پسرش، محمّد آقا، کمکش میکرد امّا نمیتوانست خستگی اش را کتمان کند، مدام غُر میزد. من هم رفتم دستش را گرفتم تا بلکه کمک حال باشم. آخر همین مسیر کوتاه را مجبور شد دو پاره کند. صندلی آوردیم تا بنشیند و نفس تازه کند و بعد بتواند چهار یا پنج قدم دیگر بردارد. بار آخری که همراه پسرش برای برداشت پسته‌ی زمینها رفته بود خیلی شکسته شد. بار قبل، تاسوعا عاشورا بود که یزد بودیم و آنها تازه از رفسنجان رسیده بودند. حسن آقا آن موقع خیلی ورم کرده بود. مادر خانمم دلیلش را نمیفهمید امّا یاسمن میگفت ورم از قلبش است. یادم هست به اصرار یاسمن بالاخره شب قبل از تاسوعا حسن آقا را بردند اورژانس بیمارستان شهید صدوقی امّا پزشک اورژانس اطمینان داد که مشکلی نیست. یاسمن هم خیالش راحت شد. ما که از سفر بازگشتیم حال حسن آقا بدتر شد و مجبور شدند وی را در بخش بیماریهای قلبی (CCU) بستری کنند. از آن موقع یاسمن مدام جویای حال پدربزرگش بود. آن شب هم حسن آقا قرار ملاقات پزشک داشت.

... الباقی را در ادامه‌ی مطلب مطالعه کنید.

متفرقه

داستان کوتاه

59ام - روضه‌ی خانه‌ی هرندی

چهارشنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۳، ۱۰:۳۱ ق.ظ

وارد کوچه پس کوچه‌های کاهگلی و قدیمی پشت امامزاده جعفر یزد که میشوی و یکی دوبار همراه با کوچه‌های تنگ تاب میخوری، به محوطه‌ی باز و بزرگی میرسی که شهرداری اسمش را گذاشته پارکینگ محلّی امامزاده جعفر. از همانجا کوچه باریک سمت راست را پی میگیری. در انتهای کوچه درب زیبا و بزرگی که بازسازی شده و بالایش نوشته: «عمارت کاظمینی» پیداست. باز کوچه‌ی تنگ یک تاب میخورد و در همین تاب یک پارچه دست نوشته‌ی سیاه نصب شده است که: «مجلس عزاداری سنواتی مرحوم هرندی، از ساعت 4 تا 7 بعد از ظهر برگزار می‌گردد.» پارچه را که رد میکنی اوّلین در سمت چپ، که دری است چوبی و قدیمی، در خانه‌ی هرندی است. بالا سمت چپِ در، میراث فرهنگی یک تابلو نصب کرده که قدمت خانه را به زمان قاجاریه منسوب داشته و هرگونه دخل و تصرف در خانه را غیرقانونی اعلام کرده است.

خانه هرندی

... الباقی را در ادامه‌ی مطلب مطالعه کنید.

متفرقه

58ام - امنیت اطلاعات

شنبه, ۱ شهریور ۱۳۹۳، ۰۹:۲۸ ق.ظ

متأسفانه هنگام صحبت در مورد جاسوسی از یک جامعه و از یک کشور برخی افراد با کوته ­نظری عنوان می­کنند که حتّی اگر هم از اطلاعات من جاسوسی کنند چه مشکلی پیش می­آید؟ مگر من چه آدم مهمی هستم؟ ضمن وجود احتمالاتی از جمله اینکه هر انسان برجسته ­ای روزی انسانی کاملاً عادی بوده است و احتمال مشهور شدن هرکس وجود دارد قصد نویسنده اشاره به مسائل بزرگتری از اینگونه جاسوسی­هاست. یکی از نمودهای این دست جاسوسی­ها در فتنه­ ی سال 88 رخ داد. در آن زمان برخی افراد وقتی در حین خرابکاری دستگیر می­شدند و پس از تعهد و چند ساعت آزاد می­شدند دیده می­شد که در خرابکاری دیگری دوباره حضور دارند و دوباره بازداشت می­شدند. با بازجویی از این افراد مشخّص شد که گروهی از آنها مورد تهدید قرار گرفته ­اند. برای مثال با جوانی که استعداد خرابکاری داشته است تماس گرفته­ اند و وی را تهدید کرده ­اند که اگر در خرابکاری شرکت نکند با استفاده از فیلم­ها و عکس­هایی که از وی دارند تا آخر عمر وی را بی ­آبرو می­کنند. در این مثال می­بینید که شخصی ناخواسته وارد یک فضای مخرّب سیاسی می­شود و این شخص نیز همچون همه ­ی ما یک انسان معمولی است. او فقط یک قربانی است که به جای او هر کدام از ما می­توانستیم باشیم. پس برای سرباز شیطان شدن نیاز نیست انسان مهمّی باشیم. اتفاقا در این موارد شیطان به دنبال انسانهای کاملاً معمولی می­گردد تا آنها را سرباز خط مقدم خود سازد؛ هیچوقت سران فتنه ­ها خود را در خط مقدم نبرد قرار نمی­دهند، این انسانهای معمولی و قربانی هستند که جان فدای آنها می­شوند. این یک مثال از مشکلات فردی در جاسوسی بود. امّا قصد اصلی نویسنده ایجاد توجه نسبت به مسائل جمعی است.

... الباقی را در ادامه‌ی مطلب مطالعه کنید.

@hamkhahi_bot
hamkhahi.ir