بنده

زندگی با تغییر یک «حرف» می‌شود بندگی؛ اینجا هم، محل همان «حرف» ...

بنده

زندگی با تغییر یک «حرف» می‌شود بندگی؛ اینجا هم، محل همان «حرف» ...

دنبال کنندگان: ‎+۱۰۰ نفر
بنده را دنبال کنید

۲۹ مطلب با موضوع «نظام سلامت» ثبت شده است

جلسه‌ی رسمی با حضور جمعی از متخصصین پزشکی و مسئولین رده بالای وزارت بهداشت آغاز می‌شود:

  • رئیس جلسه: آقای دکتر، پیشرفت طرح پزشک خانواده تا چه مرحله‌ای رسیده؟
  • نفر الف: طرح پیشرفت بسیار خوبی داشته و تقریبا به اکثر اهداف پیش‌بینی شده دست یافتیم. فقط در برخی محورها هنوز باید اقداماتی صورت بدیم که ...
  • رئیس جلسه: ولی گزارش‌هایی که به دست ما می‌رسه مؤید حرف شما نیست. به نظر می‌رسه پیشرفت قابل قبولی نداشتیم.

خلاصه بگم، خیلی فرصت ندارم بلند بنویسم و احتمالاً شما هم حوصله ندارید متن بلند بخونید. یک گزارشی با عنوان «تعارض منافع در نظام سلامت» برای گروه اقتصادی یک نهاد حاکمیتی نوشته‌ایم. چون موضوعش درباره نظام سلامت است گروه سلامت آنجا هم وارد شده و نظر داده. نظرش چه بوده؟ گفته چرا با ادبیات نظام سلامت ننوشتید!

دیروز فرصتی دست یافت تا با یکی از دانشجویان جوان و اهل اندیشه‌ی پزشکی هم صحبت باشم. در واقع در یک پادکست بنده مباحث شفافیت ارائه می‌دادم و وی منتقد آن بود. منتقد خوبی بود. چالش‌های جدیدی برایم ایجاد کرد. پس از ضبط پادکست در مسیری که به سمت خروجی دانشگاه داشتیم مقداری هم‌کلام شدیم. حرف‌های خوبی می‌زد که یکی از آنها قلّابی به فکرم انداخت! او در حال انتقاد به وضعیت پول‌دوستی افراطی در بین دانشجویان پزشکی و پزشکان بود که اشاره کرد:

یکی از سؤالات ذهنی‌ام آن بود که چگونه کشوری که شبکه‌ی بهداشت را بعنوان یک نوآوری جهانی تاسیس کرده و بابت آن جوایز بین‌المللی دریافت کرده است در حوزه‌ی نظام سلامت کارش به اینجا کشیده است؟ شاید بتوان گفت بزرگترین کار مدیریتی در نظام سلامت کشور پس از انقلاب، همین شبکه‌ی بهداشت باشد امّا امروزه دیگر به نظر نمی‌رسد شبکه‌ی بهداشت آن فایده و رونق اولی را داشته باشد.

از ابتدای شروع طرح تحول سلامت، برخی از پزشکان مخالف آن بوده‌اند. عده‌ای عدالت‌طلب بوده‌اند و برخی دیگر به دلیل شکاف درآمدی بین رشته‌ای، منتقد. با این حال به دلایل واضحِ مربوط به افزایش دریافتی و کارانه، اکثر پزشکان موافق و حامی این طرح بودند. امّا چند ماهی است پزشکان معترض زیاد شده‌اند. کسانی که پزشک نیستند ممکن است در تعجب باشند که چرا پزشکان به مخالفین این طرح تبدیل شده‌اند؟ دلیل انتقاد این روزهای پزشکان نیز واضح است: مطالباتِ معوقه‌ی آنها.

در باب مدیریت نظام سلامت دو مسئله وجود دارد:

1- آیا کسی که صرفاً در رشته‌ی تحصیلی پزشکی درس خوانده است مشروعیت دارد که تولیت این نظام را در دست بگیرد؟

2- آیا کسی که پزشک است مشروعیت دارد متولی این نظام باشد؟

این دو سؤال با وجودی که تشابه زیادی دارند امّا یکی نیستند و یکی پنداشتن این دو سؤال موجب شده است که بسیاری درباره‌ی تعارض منافع در نظام سلامت به اشتباه بیافتند.

یکم

علی (ع) فرمود: «در فتنه ها چونان شتر دو ساله باش، نه پشتی دارد که سواری دهد و نه پستانی تا او را بدوشند»(نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتی، حکمت 1، ص 624)

با یک جستجوی ساده‌ی عبارت «us president annual salary» می‌توانید در همان صفحه‌ی اول گوگل میزان درآمد سالیانه او را که 400 هزار دلار است ببینید. البته مبالغ دیگری به رئیس‌جمهور امریکا پرداخت می‌شوند که از آنها صرف نظر می‌کنیم. اگر قیمت دلار را 3500 تومان در نظر بگیریم، درآمد سالیانه رئیس‌جمهور امریکا (بعنوان یک شخص حقوقی) سالانه 1/4 میلیارد تومان خواهد بود که با تقسیم بر 12، حدوداً ماهانه 117 میلیون تومان، درآمد رئیس‌جمهور امریکاست.

درآمد سالیانه‌ی مقامات عالی قوای سه گانه‌ی امریکا (منبع)

وزیر بهداشت در بخشی از واکنش تلگرامی خود (این مطلب) به موضوع افشای فیش‌های حقوقی چندصد میلیونی در وزارت بهداشت آورده‌اند:

اولین باری که فیش در کشور افشا شد مربوط به همین سفر بود که هزینه سه روز اقامت هیئت همراه وزیر ۱۷ هزار تومان شده بود؛ هواداران حزب توده کپی فیش مربوطه را بر در و دیوار خیابانها و دانشگاهها چسبانده بودند و بلوایی در کشور بپا کردند.

جناب وزیرِ سرمایه‌دار در اشاره‌ای دیگر افشای فیش‌های حقوقی را «افشاگری‌های توده‌وار» خوانده‌اند. آقای وزیر، خوب است بدانید که این افشاگران توده‌ای نیستند، اینها همان جوانان انقلاب و انقلابی‌اند، بلکه این شمایید که لیبرال شده‌اید.

بخش اول این مطلب را از طریق این پیوند مطالعه کنید.

1 منابع پایدار برای جیب سوراخ نظام پزشکی

این روزها با افشا شدن فیش‌های حقوق و کارانه‌ی پزشکان فضای آینده‌ی نظام سلامت روشن‌تر شده است. هرچند پیش از این نیز مردم از کارانه‌های چندده میلیونی پزشکان بی‌خبر نبودند اما این دست پرداخت‌ها همواره از طرف مسئولین تکذیب می‌شد. ایرج حریرچی در نشست خبری سخنگوی وزارت بهداشت در این‌باره گفت: «حتی یک نفر در وزارت بهداشت دریافتی چند صدمیلیونی نداریم و شوخی 13 مخصوص 13 فروردین است!»[1] امّا با افشای فیش‌های حقوقی، مسئولین وزارت‌خانه بصورت رسمی می‌گویند در مواردی پرداخت‌های بالای صد میلیون تومان نیز وجود دارد.[2]

1 طرح تحوّل، آنچه گذشت!

با شروع طرح تحول نظام سلامت، به نظر می‌رسید دولت روحانی بعد از مذاکرات هسته‌ای، اولویت دوم خود را روی نظام سلامت متمرکز کرده است. طرح تحول نظام سلامت با شعار اصلی خود یعنی کاهش پرداخت از جیب بیماران، رضایت بسیاری از مردم را برای دولت روحانی جلب کرد. طرح که به نظر می‌رسید موفق ظاهر شده است از همان ابتدا نگرانی‌هایی را در رابطه با نحوه‌ی تأمین مالی بر انگیخته بود امّا وزارت بهداشت با اشاره به درآمد حاصل از هدفمندی یارانه‌ها، این نگرانی را بی مورد توصیف می‌کرد. با شروع فاز سوم این طرح امّا، شک و تردیدها به یقین تبدیل شد.

با مطالعه و بررسی تجارب کشورهای مختلف در زمینه­‌ی شفافیت نظام سلامت و همچنین اقدامات ممکن برای حلّ مشکلات کشور از طریق شفافیت، متوجّه گستره­‌ی عظیمی از اقدامات و مطالعات ممکن در این راستا می­شویم؛ بنابراین دستیابی به مدلی جامع و مانع جهت نظم­‌دهی و تقسیم‌­بندی انواع برنامه­‌های شفافیت موضوعیت می­‌یابد. در این راستا الگویی با سه بعد پیامدهای شفافیت، گستره­‌ی شفافیت و اجزاء نیازمندِ شفافیت تدوین گشت (شکل پایین). این مدل بعنوان نقشه‌ی راهی برای شفافیت کلّ نظام سلامت در نظر گرفته می‌شود. هر اقدام در جهت ارتقاء شفافیت نظام سلامت جایگاه مخصوص به خود را در این مدل و نقشه دارد و امکان بررسی جامع و کلان آن را میسر میسازد.

ادامه این مطلب را از طریق این لینک در وبسایت شفافیت برای ایران مطالعه کنید.

چند وقتی است وارد روند پایان نامه شده‌ام. پایان نامه مرا یاد فیلم «Theory of Everything» می‌اندازد. جایی که استاد «راهنما» دنبال دانشجویش میرود، او را با خودش به محافل مختلف میبرد تا نکند جرقّه‌ای به ذهن دانشجو برسد. هر روز همچون باغبانی که به نهالش سر میزند تا ببیند آیا جوانه زده است؛ از دانشجویش سراغ ایده‌ای برای پایان نامه می‌گیرد. امّا حال و وضع ما چنین نیست! استقبال از ایده‌های جدید کار آن کافران است! ما برای اینکه اثبات کنیم با استفاده از اسلام و قرآن و میتوان نظام‌سازی کرد راه درازی داریم.

از دبیرستان به هدف تحوّل در علوم انسانی برای کنکور و دانشگاه درس میخواندم. در کارشناسی که موقعیتش را نیافتم امّا در کارشناسی ارشد با توپ پر وارد شدم! آماده‌ی شلّیک به دیوارهای بلند این دژ عظیم. امّا حالا میبینم که باید تغییر استراتژی دهم. به جای حمله مستقیم باید نامتقارن وارد شوم! در این مقطعِ ضعیف، نمیشود شلّیک محکمی به دیوارهای این دژ قوی و عظیم داشت. شاید نتوانم با بهترین شلّیکی هم که دارم به داخل این قلعه رخنه کنم. باکی نیست. هنر استراتژیست تحلیل محیط و تعیین استراتژی حمله، مبتنی بر آن است. استراتژی خود را تغییر دادم. استراتژی انگری بردز را اتخاذ کردم!

در انگری بردز وقتی میخواستید بمبی به یک دژ سنگی شلّیک کنید، بدترین راه پرتاب بمب به صورت مستقیم به دیوارهای روبرویی قلعه بود و هوشمندانه‌ترین راه پرتاب قوسی بمب به صورتی که از بالا، وارد قلعه شود و قلعه را از درون مفجر و متلاشی کند. بنابراین تصمیم گرفتم با یک پایان نامه خوب، و نه ساختارشکن، نظر اهالی این علم را جلب کنم. وارد فضای این علم شوم و پس از آن منفجر شوم! ان‌شاءالله...


درباره‌ی جنگ نامنظّم علمی: بخوانید.

همواره اختلاف طبقاتی یکی از بزرگترین موانع دستیابی به عدالت اجتماعی بوده است. «مارکس» در نظریه «آگاهی طبقاتی» خود معتقد بود در نظام اجتماعی فئودالی، مردم تحت فرمان یک فئودال بودند و به دلیل بزرگی زمین‌های فئودالها و عدم ارتباط رعایا با یکدیگر، آگاهی طبقاتی شکل نمی­گرفت. امّا در جوامع صنعتی بر خلاف جوامع فئودالی، مردم به دلیل کار کردن در کنار یکدیگر از اوضاع اطرافیان خود آگاهی می­‌یابند و این آگاهی از اختلاف طبقاتی منجر به انقلابهای مدنی می­گردد. آگاهی طبقاتی همان مفهومی است که ما از آن با عنوان «شفافیت» یاد می­کنیم؛ امّا این بار نه برای ایجاد انقلاب بلکه برای جلوگیری از نارضایتی و ایجاد اعتماد مردم به دولت­ها.

ادامه‌ی مطلب را در وبسایت «شفافیت برای ایران» بخوانید.


بیش از یک ماهی است با مجموعه «شفافیت برای ایران» در دو حوزه‌ی «شفافیت در نظام سلامت» و «امور هنری» همکاری میکنم. یکی از دلایل کم کاری در وبلاگم، نوشتن در وبسایت مجموعه است. در راستای تحقق اهداف مجموعه، نیازمند همکاری همه دوستان هستیم.

وجود اطلاعات کامل برای هر دو طرف معامله یا تقارن اطلاعاتی

یکی از ویژگیهای یک بازار رقابت کامل، وجود اطلاعات کامل است؛ یعنی دو طرف معامله اطلاعات کامل و برابری نسبت به یکدیگر و محصول داشته باشند. امّا فراتر از آن در فقه اسلامی، معامله­‌ای که بر روی امر مجهولی صورت بگیرد، باطل است.[1] در واقع خریدار باید بداند که برای چه چیزی و با چه کیفیتی هزینه می­کند. با این حال بصورت طبیعی در مراقبتهای سلامت، پزشک نسبت به بیمار اطلاعات و دانش بیشتری در مورد تشخیص و معالجه بیماری دارد و بیمار نمی‌تواند از کیفیت خدماتی که دریافت کرده است مطمئن باشد. عدم تقارن اطلاعاتی در بازار کالاهای دست دوم، بازارهای بیمه و سرمایه نیز وجود دارند. بطور مثال خریدار یک اتومبیل دست دوم ممکن است پس از خرید متوجه شود که فریب خورده است و خودرویی با کیفیتی کمتر از حد مورد انتظارش خریداری کرده است. امّا یک بیمار ممکن است هیچ وقت نتواند این موضوع را متوجه شود.

چند ماه پیش در این پست از خوانندگان درخواست کردم که نظر خود را در مورد چگونگی دستیابی غرب به سلطه کنونی خود بیان کنند تا پس از آن من نیز بنویسم. دوستان نظرات خوبی نوشتند که من تقریباً با همه‌ی آنها موافق هستم. یکی از چیزهایی که در شناخت پدیده‌های انسانی و اجتماعی باید همواره در نظر بگیریم، عدم برخورد تک علتی با آنهاست. پدیده‌ی تمدنی غرب محصول یک تلاش، یک نیت و یا حتّی یک استراتژی نیست. امّا همچنان که باید همواره بدانیم که علل مختلفی در ایجاد پدیده‌های انسانی و اجتماعی وجود دارند، باید دقت کنیم و بدانیم که در پیدایش این پدیده‌ها همه‌ی علّتها از یک وزن و امتیاز یکسان نیز برخوردار نیستند. چه بسا عواملی هستند که وجود آنها به تنهایی تأثیری عمیق تر از بسی عوامل خرد دیگر دارند. در این مسیر شناخت این دو واقعیت همواره لازم و ملزوم یکدیگر و مقدمه‌ی شناخت پدیده‌های پیچیده‌ی انسانی است.

فصل امتحانات است و دوباره داشتم تئوریهای مدیریت را مطالعه می‌کردم. به سیر ارگانیک شدن آنها می اندیشیدم. در خلال آن اندیشه‌ام به سمت سیر تکنولوژی و کوچک شدن تکنولوژیهای دیجیتال رفت. به دوربین عکّاسی فکر میکردم که دیجیتال شد و روی موبایل قرار گرفت و اساساً دوربینها کوچکتر شدند. امّا هنوز این تکنولوژیها ارگانیک نشده اند! به دستانم نگاه کردم. این بدن ارگانیک است. زنده است. دوربین زنده نیست. از اندیشه به خیال سر زدم. فرض کنید نسلهای بعدی دوربینها گوشتی باشند! حیاتی چون حیات حیوانی داشته باشند. نه اینکه مغز و اندیشه داشته باشند بلکه خودکنترلی داشته باشند، خودشان خود را تعمیر کنند و انرژی خود را تأمین کنند. شاید بیشتر شبیه به حیات گیاهان. عمر آنها هم بسیار بیشتر خواهد شد.

در دهه ۱۹۵۰، کوبا یکی از بهترین خدمات پزشکی را در قاره آمریکا دارا بود و فاصله‌ای با کیفیت خدمات بهداشتی در آمریکا و کانادا نداشت. کوبا یکی از پیشگامان در معیار «امید زندگی» بود و تعداد پزشکان به ازای هر هزار نفر جمعیت در کوبا از بریتانیا، فرانسه و هلند نیز بالاتر بود. با این وجود نابرابری‌هایی وجود داشت. چرا که اکثر پزشکان کوبا در شهرها و مناطق مهم حضور داشتند. به عبارت دقیق تر، تنها ۸ درصد جمعیت روستانشین به امکانات بهداشتی-درمانی دسترسی داشتند. پس از انقلاب 1959 کوبا به رهبری فیدل کاسترو و چگوارا، دولت جدید کوبا، به حمایت از خدمات بهداشتی همگانی برخاست. در سال۱۹۶۰ چگوارا که پزشکی انقلابی بود اهداف خود را برای آینده خدمات بهداشتی در کوبا در یک مقاله تحت عنوان «در باب پزشکی انقلابی» ارائه کرد. در این کتاب چنین آمده است:

یکی از چالشهای نظام سلامت ایران مسئله‌ی بیمه است که با توجه به مانور طرح تحول سلامت در دولت یازدهم، مسئله‌ی بیمه برجسته شده است و فرصت مناسبی برای پرداختن به آن محسوب می­شود. علاوه بر این، مسئله‌­ی بیمه و مدل جایگزین اسلام همواره از دغدغه­‌های متفکرین اسلامی بوده است که می­توان راهکارهای ایشان را بررسی و از نکات مثبت آنها استفاده کرد.

در مطالعه‌­ی مدل­های بیمه سلامت با مدل بیمه­‌ی آلمان معروف به مدل بیسمارک مواجه می­شویم که بخشی از آن در ایران به صورت بیمه­‌ی تأمین اجتماعی مورد استفاده قرار گرفته است. مهم­ترین نکته در مورد بیمه­‌ی اجتماعی سلامت یا مدل بیسمارک آن است که پرداخت کنندگان در این مدل، حقّ بیمه را به عنوان سرمایه‌­گذاری برای روز مبادای خود به حساب نمی‌­آورند بلکه آن را صدقه­‌ای برای درمان بیماران نیازمند می­‌پندارند تا دیگران نیز در روز نیاز به آنها کمک کنند (یعنی دقیقاً برخلاف همان چیزی که واژ‌‌ه‌­ی «بیم» معنا می­دهد) و این نوع نگاه و فرهنگ در شکل­گیری بیمه‌­ی اجتماعی بسیار شبیه به نگاه اسلام به مسئله‌­ی زکات و صدقه است و درست برخلاف نگاه سرمایه­گرایی در مورد ترس از آینده­‌ی خود می­‌باشد؛ چه اینکه ترس از آینده از آینده‌­ی جهان و بشریت در سینمای هالیوود گرفته تا ترس از نابودی و فنا در نگاه فردی و فلسفی به انسان فانی در تار و پود اندیشه‌­ی سرمایه­‌گرای لیبرالی ریشه دوانیده است. از این منظر می­توان با اقتباس فرهنگ و نگاه آلمانی نسبت به مسئله­‌ی بیمه‌­ی اجتماعی به سمت مسئله­‌ی زکات و صدقه در اسلام رفت و مبانی وزارت زکات را مورد سنجش قرار داد.


پی نوشت: متن فوق یکی از موضوعاتی است که بعنوان موضوع پایان نامه برای مقطع کارشناسی ارشد به نگارش در آورده‌ام.

متن زیر را برای درس مدیریت استراتژیک نوشتم. استاد این درس، بحثی با عنوان «چالشهای مهم نظام سلامت و راهکارهای پیشنهادی شما» مطرح کردند که پاسخ زیر را به این موضوع دادم. 8 مورد اوّل شاید از نظر من اصلاً مهم نباشند چرا که هرکسی که درسهای روتین این رشته را بخواند همین چیزها را خواهد فهمید! مورد نهم را البته با اعتقاد شخصی نوشتم. برای درج مطلب در وبلاگم میبایست مورد نهم را بیشتر توضیح میدادم امّا توضیح بیشتر آنرا به مطالب آتی سپرده ام:

  1. چالش فعلی نظام سلامت را میتوان «تأمین مالی پایدار» عنوان کرد. با وجودی که با آغاز طرح تحول سلامت عنوان میشد تأمین مالی نظام سلامت به هیچ وجه مورد خدشه قرار نمیگیرد امّا با کاهش شدید قیمت نفت و به تبع آن درآمد ناخالص داخلی (GDP)، امّا و اگرها در این باره آغاز شده است. در عین این که سهم نظام سلامت از تولید ناخالص داخلی باید عددی منطقی باشد امّا نحوه تخصیص این مبلغ میتواند موضوع مهمتری باشد از این رو راهکار مقابله با این چالش، دقّت در نحوه تخصیص منابع و توجه بیشتر به افزایش کارایی نظام سلامت در مقایسه با افزایش منابع پایدار میباشد.

در ابتدا باید مفهوم زنده را روشن ساخت. زنده چیست و کیست؟ آیا منظور ما از زنده همان منظور علم زیست شناسی از زنده است؟ در علم داروینی به چیزی زنده اطلاق میشود که رشد و نمو کند، تولید مثل کند و... این نظر که نظری درست است نوعی زندگی را شامل میشود که گیاهان و حیوانات نیز جزئی از آن هستند. اما مراد ما از زنده این نوع زندگی نیست. یعنی سازمانی که رشد و نمو و تولید مثل کند مد نظر نیست چه اینکه این نظر قرابت بسیاری با نظریات غربی در باب سازمان زنده دارد. مراد از زنده آن چیزی است که قرآن میفرماید. زنده کسی است که روح انسانی در او باشد. همانطور که قرآن درباره افرادی میفرماید صم بکم منظور این نیست که گوش و دهان و چشم ندارند. و نه اینکه نمیشنوند بلکه گوششان میشنود ولی گوش جانشان کر است. گوش عقلشان کر است. عقل و روحشان است که مرده است. پس آنها در حقیقت مرده هستند. در این منطق است که سازمان را باید زنده کرد و روح الهی در او دمید. و این مهم اگر محقق شود جهشی شگرف در امر تئوریهای مدیریت رخ میدهد.

از نکات تحقیق آن است که از آنجایی که نظریه پردازی در این باب ناظر به آنچه باید است نه آنچه هست، روش تحقیق  به مباحث عقلی و نقلی قرابت بیشتری خواهد داشت. البته با بر شمردن ویژگیهای یک سازمان زنده شاید بتوان نمونه هایی از اینگونه سازمانها را که هم اکنون وجود دارند شناسایی کرد ولی غالب بحثها ناظر به آنچه که باید ایجاد بشوند هست. چه اینکه در بحث از ویژگیهای یک سازمان زنده قطعا سودگرایی و رشد مالی یکی از ارکان خواهد بود و همه هدف این نیست ولی در سازمانهای موجود به سازمانی موفق گفته میشود که ملاکهای مالی را تا حد مطلوب بر آورده باشد پس از همین یک نکته میشود دریافت که سخن از سازمان زنده سخن از چیزی است که یا هم اکنون وجود ندارد یا به ندرت یافت میشود. اگر بخواهیم سازمانها را با انسان و دیگر موجودات بسنجیم شاید برای تقریب ذهن بتوانیم بگوییم که سازمانهای موجود از حالت جمادی خارج اند و در مرحله نباتی و یا حیوانی اند و رشد و پویایی شان و زنده بودنشان در حد حیوانی است که شکار میکنند تا شکار نشوند. در نتیجه، بررسیهای عینی در این پژوهش قاعدتا کمرنگتر از برسیهای ذهنی است و بیشتر بر روی عقل و وحی تکیه میشود.

یکی از مهمترین مشکلات در باب سازمان، نگاه اقتصادی و پول مبناست. وقتی سازمانی بخواهد محصولی را برای خدا و رضایت او تولید و عرضه کند مهمترین چالشش این میشود که آیا محصول فروش هم دارد یا خیر؟ اگر فروش داشته باشد حاضر به انجام است و در غیر اینصورت خیر. آنوقت واقعا میشود گفت چنین سازمانی کاری برای رضای خدا انجام میدهد؟ اگر رضای خدا با ضرر مالی همراه باشد چه؟ بحث در باب پول به مسئله ای جدا نیازمند است که اقتصاد اسلامی باید پاسخ دهد که آیا نیاز به پول واقعا وجود دارد؟ یا بدون پول نیز جامعه میتوان سعادتمند باشد؟ آیا پول که خود وجودی مجازی است و واقعیت ندارد و شاید وجودی نامشروع باشد و شاید اصلا وجود نداشته باشد، باید چنین سیطره ای بر زندگی جوامع و بشریت داشته باشد؟ اما در باب سازمان گفته میشود که این 《حق》سازمان است که برای تولید محصول به اقتصادی بودن آن بیاندیشد و محصولی تولید کند که فروش داشته باشد. هر قلب سالمی میتواند درک کند که این جمله منجر به این میشود که یک سازمان همیشه تابع امیال و هوسهای جمع حرکت کند و بین دو راهی رضایت خدا و تامین منافع مالی یا فروش بیشتر یا ارضای امیال بشری، گزینه دوم یعنی رضایت امیال بشری را برگزیند و با این جمله که چون هزینه میپردازد پس 《حق》دارد که روی آنچه که خود تشخیص میدهد و آنچه که سود بیشتری دارد هزینه کند، عمل خود را نه تنها عرفی بلکه شرعی هم کند! اما سوال ساختار شکن اینجاست که این 《حق》 از طرف چه کسی به مدیر سازمان تفویض شده است؟ ذیحق در اصل کیست؟ آیا ذیحق غیر از خداست؟ پس آیا خداوند حق را به کسی میدهد که موجبات نارضایتی خودش را حاصل کند؟ این سوال به روشنی دروغ بین اصحاب طمع را آشکار میکند و اعلام میکند که سازمان 《حق》 ندارد به امیال مردم تن در دهد و تنها و تنها باید تابع رضایت خداوند باشد. البته مسئله اقتصاد با مسائل پولی و مالی در اصل نسبت کمی دارند ولی از آنجا که هژمونی پول تقریبا بر تمامی ابعاد زندگی بشر گسترده شده است، اقتصاد نیز زیر یوغ این قرارداد مجازی رفته است. اگر محصولی اقتصادی نباشد قطعا رضایت پروردگار را در پی ندارد. یعنی اگر در تولید محصولی نیازمند اسراف باشیم و به خلقت آسیب برسانیم ولی به اندازه آسیبی که رساندیم از محصول نتوانیم برداشت داشته باشیم، در واقع خداوند را راضی نساخته ایم. در این معنا محصول باید اقتصادی باشد یعنی موجب اسراف نباشد ولی به معنای قبلی که حتما باید سود پولی داشته باشد این یک دروغ محض است و خداوند چنین حقی را هیچگاه برقرار نساخته است.


پی نوشت: این مطلب را چند ماه پیش در حین مطالعه‌ی کتاب «مبانی سازمان و مدیریت» دکتر علی رضاییان برای شرکت در کنکور کارشناسی ارشد نوشتم و ایده‌ی سازمان زنده از آنجا آمد. در کتب مدیریت عنوان سازمان زنده استفاده شده است و زنده بودن آنها همان زنده بودنی است که انسان غربی از حیوان و انسان سراغ دارد نه آن زنده بودنی که من در این نوشته استفاده کردم. خدا را شکر نتایج کارشناسی ارشد دیروز اعلام شد و روح امید بر پیکر زمستانی‌ام دمید.

از مقدمّه‌ای که برای کتاب بلوغ در زندگی دوم نوشته‌ام:


«أخسر النّاس صفقة رجل أخلق یدیه فی آماله و لم یساعده الأیّام على أمنیّته فخرج من الدّنیا بغیر زاد و قدم على اللَّه تعالى بغیر حجّة.» : «زیان­کارترین مردم آن کس است که عمرى به آرزو گذارند و روزگار وى را بمنظور نرساند و از دنیا بى‌­توشه برون رود و در پیشگاه خداوند دلیلى نداشته باشد.»

(نهج الفصاحه - حدیث 108)

ما بعنوان مسلمان، چقدر مجاز به رؤیاپردازی هستیم؟ در واقع مسئله­‌ی اصلی «زمان» است. عمر بعنوانِ بازه­‌ی زمانی محدود به انسان اجازه­‌ی عملی محدود می­دهد. آنچه که در حدیث مذکور نیز برجسته است «اتلافِ عمر» است. امّا انسان چرا به رؤیا می­پردازد؟ ویژگی اصلی رؤیا «آزادی» است. آزادی [مساحمتاً] بی حد و حصری که انسان را به خود می­کشاند. این ویژگی ذاتی بشر است که به آن­چه دارد اکتفا نمی­کند و به آن­چه ندارد حرص می­ورزد امّا آن­چه دنیا بر او اعمال می­کند «محدودیت» است پس انسان به دنبال «فرار» از محدودیت به رؤیا پناه می­آورد. و طبیعی است انسان لیبرال پیشگام در فرار از واقع به مَجاز باشد. ما به جهان­های مجازی بعنوانِ وسیله­ ای برای رؤیاپردازی می­نگریم. همانطور مسکر وسیله­‌ی خیال­پردازی و «فرار» از واقعیّت است. آنچه که عقل را زایل می­کند.

امروز در یکی از کلاس‌های دکترای اقتصاد و مدیریت دارو شرکت کردم. بحث‌های جالبی شد، همه بی‌جواب. آشفتگی و تفاوت آراء در این کلاس بیست و چند نفره بی‌داد می‌کرد. جالب این‌که مسئله‌ی اقتصاد در سلامت از پایه و بن زیر سوال رفت. برخی معتقد هستند برای سلامتی و جان انسان‌ها نمی‌توان قیمت‌گذاری کرد و لذا سلامت را اساساً اقتصادبردار نمی‌دانند. خوشبختانه پاسخی منطقی برای این دسته وجود دارد. فرض بفرمائید شما وزیر بهداشت هستید،.(اولاً که مبارک باشه! :دی) حال تصور کنید برآورد هزینه برای رسیدگی به بیماران و تأمین سلامت جامعه در سال جاری بیست میلیارد تومان است، اما بودجه‌ی شما تنها ده میلیارد تومان. پس حداقل در دنیای پول‌محور کنونی و با روش‌های تأمین سلامت فعلی که در چارچوب یک نظام اقتصادی بیمار گنجانده شده‌اند ناچار به پیروی از قواعدی تحت عنوان اقتصاد هستیم. در پیروی از این قواعد شاید مجبور شویم اولویت بودجه را در حفظ جان تعداد بیشتری  از افراد و من حیث‌المجموع افزایش طول عمر بیشتر قرار دهیم. چالشی که در این باب وجود دارد این‌گونه مطرح شد، آیا سه ماه افزایش طول عمر یک انسان بسیار موثر و مفید در جامعه فی‌الواقع ارزشی کمتر از یک سال افزایش طول عمر صد نفر منفعل در جامعه دارد؟ البته دلیل به نتیجه نرسیدن این دست مسائل و چالش‌ها از نظر من می‌تواند مربوط به بیمار بودن اقتصاد به طور کلی باشد. یکی از دیگر دلایل، که در این جلسه واضحاً نمود داشت، تفاوت فاحش در مبانی نظری افرادِ در رأس است. برخی مبنای مسائل اخلاقی در سیاست‌گذاری را شرع می‌دانستند‌، برخی عقل، عده‌ای هم اجتهاد کرده شرع را بر پایه‌ی عقل خواندند!

بحث جالب دیگری که شد درباره‌ی بخش خصوصی، یکپارچه‌سازی آن با بخش دولتی، آزاد گذاردن آن بخش در سیاست‌گذاری و ... بود. یکی از حاضرین که مخالف سیاست‌گذاری‌های کلان و محدود کردن بخش خصوصی بود، گفت آن درصدی از جامعه‌ی ما که پورشه و بوگاتی سوار می‌شوند حق دارند با هزینه‌ی شخصی از داروهایی استفاده کنند که به علت عدم تناسب کارایی و هزینه در لیست سیاست‌گذاری‌ها وجود ندارند. شخص دیگری به شدت مخالفت کرده و گفت که اساساً نباید کسی در جامعه‌ی ما پورشه سوار شود! مخالف دیگری گفت که فساد در جامعه اقزایش خواهد یافت، چون سلامت مسئله‌ای حساس است و هر کسی تلاش خواهد کرد از حداکثر موجود بهره‌مند شود، طبعاً در این بین عده‌ای به دزدی و قاچاق متوسل خواهند شد. این دوست عزیز صراحتاً بیان کرد که گناه چنین رخدادهایی به گردن سیاست‌گذاری خواهد بود که محدودیت‌های لازم را اعمال نکرده است. البته خیلی‌ها در این بحث شرکت کرده و نظراتی دادند، اما این چند مورد بسیار تأمل‌برانگیز بودند. حتی بحث از عدالت هم شد و بعضی به صدا درآمدند که عدالت لزوماً برابر با مساوات نیست و از این دست سخنان.

متأسفانه در بین برخی از تحصیل‌کرده‌های این مرز و بومِ اسلامی صحبت از دین و شرعیت غیرمنطقی و غیرعلمی طلقی می‌شود. هرچند با تعریفی که آن‌ها از علم دارند، علمشان برای خودشان باشد بهتر است! اما این‌که عده‌ای به مشکلات موجود می‌اندیشند و بحث از شرعیت نیز به میان می‌آید بسیار امیدبخش است. مشکل این‌جاست که راه‌گشا نیست. راه زمانی به معنای واقعی و در بهترین حالت ممکن برای این میهن اسلامی گشوده خواهد شد که همه‌ی افراد حاضر در چنین کلاسی با شناخت کافی از اسلام و تسلط به آن به جای بحث کردن برای اثبات خود، در این زمینه‌ی نظری مشترک به دنبال راه‌کاری عملی باشند.

در مطلب پیشین این بی ربط را نوشتم که ترجیح دادم به مطلبی مستقل تبدیلش کنم:

ما از دکتر روحانی بابت مواضع اصولی خود در سخنرانی در مجمع عمومی سازمان ملل صمیمانه کمال تشکر را داریم و بر مواضع اصولی، خداپسندانه، منطقی، مقتدرانه و در حقیقت مواضعی که رضایت خدا و ولی او را در بر دارند پافشاری میکنیم و این مواضع از طرف هر کسی باشد برای او احترام قائل هستیم. باید اعتراف کرد که عزت روز افزون اسلام در ایران مرهون خدمات مثبت تمامی مسئولین 34 سال گذشته است که وارث چنین عزتی در حال حاضر دکتر روحانی است. همانطور که رؤسای جمهور پیشین در حد وسعشان بر این عزت افزودند و آنرا پاس داشتند، امیدواریم دکتر روحانی نیز ابتدا به امر آنرا پاس داشته و در نهایت بر آن بیافزاید. فلله عزة جمعیا. تنها اتفاق ناخوشایند این سفر به نظر حقیر تماس تلفنی‌ای بود که در انتهای سفر رخ داد. اما نه خود تماس بلکه اینکه چه کسی تماس گرفت. دکتر روحانی گفتند که از سوی امریکا بوده و امریکا میگوید از طرف ایران. ما از روحانی میپذیریم که امریکا تماس گرفته و حرفش را صدق میپنداریم چرا که حرف یک مسلمان (آنهم مجتهد شیعه) را با حرف کافر فرق میگذاریم. اما نکته دردآور این است که امریکا طوری رسانه های جهان را پر کرد که انگار ایران دست نیاز به امریکا آورده. این نکته عزت کسب شده در این سفر را متاسفانه شکست. اگر نگوییم همه آنرا به نفع امریکا مصادره کرد قطعا باید بگوییم که بخشی از آن را مصادره کرد. امریکا که اینهمه تریبون به ایران داد و گفت ایران بزرگ است در نهایت با یک تماس تلفنی و یک دروغ به همه جهان نشان داد که این ایران هرچقدر هم بزرگ باشد باز باید آخرش در 15 دقیقه جلوی امریکا دریوزگی کند. من معتقد نیستم که دکتر روحانی به عمد وسایل چنین دریوزگی را فراهم کرده است بلکه معتقدم این فقط یک غفلت بود و روحانی که به امریکا خوشبین بود فکر نمیکرد آنها به او زنگ بزنند و بعد در رسانه ها بروند بگویند ایران زنگ زده است. اولاً خدا کند این اتفاق که ما انشالله چشممان را برویش میبندیم، موجب آگاهی دکتر روحانی و تلنگری به او باشد که طرف مقابلش هیچگاه صادق نبوده و نیست و ثانیا موجب شود که دکتر روحانی بفهمد که رابطه با امریکا چقدر ظریف و پیچیده و چقدر سخت است. فکر میکنم در این چند روز که امریکا خوب ایران را به دیپلماسی اش مغرور کرد، آمد با یک تماس تلفنیِ بد موقع از این هیئت مغرور شده به زیرکی استفاده کردند و آنچه میخواستند (حداقل بخش کوچکی اش را) کسب کردند. این زیرکی دیپلماسی است که متاسفانه هیئت ایرانی کمی در این امتحان مردود شد و البته ما چشممان را میبندیم چون میدانیم کشور ولی امر دارد و او مراقب است و همیشه امیدواریم و انشالله این اتفاق ناخوشایند موجب هوشیار تر شدن هیئت دولت یازدهم شده باشد.

زندگی دوم از منظر یک مردم نگار، موضوع کتابی است که ان شاء الله ترجمه‌اش تا یکی دو ماه دیگر کامل میشود. از آنجایی که در ایران با زندگی دوم آشنایی عمومی وجود ندارد باید ابتدا آنرا توضیح داد. برای فهمِ بهتر میتوان زندگی دوم را به یک شبکه اجتماعی گرافیکی تعبیر کرد. زندگی دوم همچون بازیهای رایانه‌ای محیطی سه بعدی دارد که مبتنی بر شبکه اینترنت است و هرکسی میتواند با هر هویتی در آنجا زندگی جدید یا دومی را آغاز کند. شاید تعبیر مناسب، «توهم همگانی» باشد. خوابی است که همه‌ی اعضایش در آن شریکند. با تحلیلی که این محقق(تام بل‌استورف) داشته فواید بسیاری برای دنیاهای مجازی و زندگی دوم برشمرده است مانند این مورد:

زندگی دوم می­توانست در موارد ناتوانی شدید روانی، به شکل قابل­ توجهی اشکال جدیدی از شخصیّت را فراهم آورد. یوسف (جوزف)، برادر سوزی، از شیزوفرنیِ تضعیف­ کننده‌­ای رنج می­بُرد. سوزی توضیح داد که یوسف در دنیای واقعی (در سی و چند سالگی، تقریباً هم سن با سوزی) «منزوی است و به ندرت [با کسی] ارتباط برقرار می­کند.» امّا در زندگی دوم:

من و یوسف ساعت­ها اماکن مختلف را سیاحت می­کنیم، زمانی را برای حرف ­زدن صرف می­کنیم، چیزهایی درست می­کنیم. دیدنِ کارهایی که او این­جا انجام می­دهد امّا در زندگی واقعی هرگز قادر به انجام آن نیست، شگفت­ انگیز است. برای مثال، او در زندگی واقعی به دلایلی که واضح است با مادرم زندگی می­کند. کمی بعد از این­که یوسف به زندگی دوم آمد، اتاق کوچکی روی قطعه زمینی درست کرد و آن را با تعداد کمی از اقلام کوچک تزئین کرد. وقتی به او سر زدم، گفت: «این­ باید همان حسّی باشد که پس از نقل مکان به خوابگاه دانشگاه برای اولین بار ایجاد می­شود.» این جمله قلب مرا شکست، اما هم­زمان مرا خوشحال هم کرد چون در زندگی واقعی او هرگز نمی­تواند این را تجربه کند، اما این­جا می­تواند. اگر به خاطر زندگی دوم نبود به علت ناتوانی برادرم هرگز نمی­توانستم چنین تجربه­‌ای را با او داشته باشم. (از فصل پنجم (شخصیت) قسمتِ «نماینده»)

چندی پیش سری به مطالب قدیمی تر زدم. به مطلب بی‌خوابی رفتم و آنرا که در تابستان سال 88 یعنی آخرین تابستان قبل از کنکور کارشناسی نوشته ام، خواندم. با خواندنش سختیِ آن لحظه ها کاملاً برایم تداعی شد. امّا آن چیزی که مرا درگیر کرد این بود که این بی‌خوابی بعد از گذشتِ 4 سال، هنوز هم گریبان گیر من است. همانطور که آنجا نوشته ام «تابستونا کلا جغد می‌شوم. شب ها بیدار، خواب مشغله‌ی روز!» البته متأسفانه این عیب گریبانِ نسلِ مدرن را بطور عام و جوانانش را بطور خاصّ گرفته است. چه جوانان ایرانی چه غیر. برآوردی آماری در این زمینه ندارم ولی به نظر میرسد در جوامع مدرن‌تر این مسئله بیشتر است چون مشکل اصلی، میزان استفاده از رسانه‌های جمعی است؛ پس منطقی است که در جوامعی که دسترسی بیشتری به فضای رسانه‌ای (از تلویزیون گرفته تا اینترنت و موبایل) دارند، این بی خوابی شبانگاهی نیز بیشتر باشد. در قدیم (و نیز جوامع قدیمی)، بدون حضور این رسانه‌ها که بی شرمانه به حریم خانه تجاوز کرده اند، شب مایه‌ی آرامش بود.

چند روز پیش بازی Hitman-Absolution را تمام کردم. ظرف مدت سه روز تلاش بی وفقه! سال گذشته هم بازی Max Payne3 را ظرف دو روز تمام کردم. و البته هنوز لذّت آن تقلّاها در وجودم محسوس است. و شبیه همان لذت را از این یکی هم بردم. هر چه می‌گذرد با پیشرفتِ بازی‌ها چه از لحاظ کیفیت بصری و چه از لحاظ کیفیتِ موضوع و داستان، این لذّت هم بیشتر میشود. در دنیایی که اصالت یا با لذّت است یا با پول، این بازی‌ها در کجای نقشه‌ی عجیب افعال بشر امروز قرار می‌گیرند؟ تأثیر این دست بازی‌ها کجای فعّالیت انسانی را در آینده خواهد گرفت؟ من بعنوانِ یک فرد از نسلی که از کودکی با بازی‌های گرافیکی کامپیوتری بزرگ شده است چقدر می‌توانم با فهمِ سرعتِ فاجعه‌بارِ پیشرفتِ این دست بازی‌ها، آینده‌ی آنها را تخمین بزنم؟ در بین کسانی که رویِ خوش به این بازیها نشان میدهند، من جزء کسانی هستم که احتمالاً میزان وابستگی کمی به بازی کامپیوتری دارم. کسی هستم که در یک سال، تنها یک بازی را تمام میکنم آنهم در سه روز. یعنی رویکرد من به بازیهای کامپیوتری مثل رویکرد کسانی است که سالی یک سریال را تماشا میکنند. با این وصف من چقدر میتوانم آینده‌ی این جهانِ دوم را ببینم؟ من کسانی را دیده ام که عاشق کامپیوتر هستند و عاشق بازی. انواع بازیهای کامپیوتری را تجربه میکنند. ولی دیده ام که اینها از بس دیوانه و عاشق هستند نمیتوانند دور دستِ اینکار را ببینند پس از این منظر شاید جایگاهِ من بعنوانِ کسی که هم سالی یکبار خود را غرق در این دنیا میکند و هم میاید از بیرون به قضیه نگاه میکند تا ببیند چه کرده است و این کار به چه دردی خورده است و چه چیزهایی به دست آورده و چه چیزهایی را فدا کرده است و میبیند که انسان دارد در این دنیا چه میکند، جایگاهِ مناسبی باشد برای قضاوت درباره‌ی آنچه بشر در حال ساختنش است.

هیچوقت فکر نمیکردم لیاقت پیدا کنم. اصلا نمیدانم دست سرنوشت چطور مرا به آنجا کشانده بود. هر چه فکر میکردم نمیفهمیدم چرا من آنجا هستم؟ چرا باید باشم؟ اصلا من چه کرده ام؟ آمده ام چه بگویم؟ این چیزها مدام در سرم میچرخید. از درون میجوشیدم. مضطرب بودم. هر چه فکر میکردم که چه باید بگویم چیزی به ذهنم نمیرسید. باز خدا را شکر از چند روز پیش که فهمیدم این دیدار قرار است رقم بخورد چیزهایی نوشته بودم. تک جملاتی بود بی سر و ته. فقط نوشته بودم که اینها را بگویم اما در مجلس که نشستم هر چه به آن کاغذ نگاه میکردم نمیفهمیدم چرا باید آن جملات را ادا میکردم و چرا باید آن سوالات را میپرسیدم؟ از دست پاچگی چرایش را خوردم و به خود اطمینان دادم که حتماً دلیلی برای پرسیدن و گفتن داشته‌ام که نوشته‌ام، مهم نیست که الان یادم نمیاید. باز دوباره برگه را خواندم و این بار دیدم حتی یک سیر منطقی برای ادا کردن این جملات پیدا نمیکنم. نمیتوانستم در قالب یک متن منسجم ادایش کنم. فکرم اصلاً کار نمیکرد. پس برگه را تا کردم و با این جمله خودم را متقاعد کردم که من نیامده ام حرف بزنم، آمده ام بشنوم و یاد بگیرم. خیالم راحت شد و آرام گرفتم.

پرسشی را در دوران دبیرستان زیاد میشنیدم. اینکه اگر به یک جزیره متروکه منتقل شدید و حق داشتید فقط یکی از متعلقاتتان را با خود ببرید؛ چه چیزی انتخاب میکنید؟ جوابها جالب و رنگارنگ بود. از جوابهای رایج، گوشی موبایل بود! میگفتند اگر موبایلم را از من بگیری میمیرم! البته به نظر من مسئله خود موبایل نبود بلکه مسئله این بود که با گرفتن موبایل یارو راه ارتباط با دوست دختر یا دوست پسرش را از دست میداد. از جوابهای دیگر خوراکی بود. کامپیوتر بود. و یکی از زیباترین جوابها، «همسر» بود. یادم هست همین برادرم، محمد حسین متألّهی گفت، همسرم. امّا یکی از جوابهای رایج و گویا درست ترین جواب، «قایق» بود.

یک پرسش دیگر که در کودکی همیشه ذهن مرا مشغول میکرد این بود که چرا وقتی غول چراغ جادو سؤال میپرسد 3 آرزو بکن. کسی آرزو نمیکند که آرزو میکنم تمام آرزوهایم بر آورده شود. یا مثلاً آرزو کند که این غول غلام من شود! آنوقت غلام باید همیشه گوش به فرمان ارباب باشد و هرچه بگوید انجام دهد!

برای من همیشه این مسئله مهم بود که به هر سؤال جامع ترین و مانع ترین جواب را بدهم. یعنی برای قفل، دنبال شاه کلید میگشتم. و برای قفل زندگی به نظرم یک شاه کلید است. این شاه کلید در هر زمان و در هر مکان پاسخگوست. «ولیّ» شاه کلید است. اگر زکات و نماز و روزه و قرآن هر کدام یک کلید برای یک درب باشند، «ولیّ» شاه کلید است. کلید همه درهاست. افتخار کنید به دینی که برایتان «ولیّ» معین کرده و به دست شما شاه کلیدی داده است که تقریباً در هیچ مسلک دیگری این شاه کلید وجود ندارد. «ولیّ» همچون همان قایق است که از آن جزیره متروک تا به سعادت میرساندت. همین است که حسین، سفینه‌ النجات است.

و ولیّ انسان، الله است... الله ولی الّذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النّور. والّذین کفروا اولیاءهم الطّلاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات. اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون. و خدا سلسله مراتب اولیاءالله را از عقل آدمی تا اولوالالباب و ائمه و جبرائیل و خودش، به انسان شناسانده.

بنده باشید.


مطالب مرتبط: کدام راه میانه؟ (1) - کدام راه میانه (2) - بر مدار ولایت - آنچه دیگران ندارند - کسب تکلیف  -