بنده

زندگی با تغییر یک «حرف» می‌شود بندگی؛ اینجا هم، محل همان «حرف» ...

بنده

زندگی با تغییر یک «حرف» می‌شود بندگی؛ اینجا هم، محل همان «حرف» ...

دنبال کنندگان: ‎+۱۰۰ نفر
بنده را دنبال کنید

از مسئولین کم نشنیده‌ایم که اصلاح مملکت نیازمند جراحی است! مثلا جراحی اقتصادی! و شنیده‌ایم که این جراحی دردناک است! وقتی مسئولین در رسانه‌ها از درد این جراحی می‌گویند، به مردم اشاره دارند. نظر آنها این است که این جراحیِ لازم، برای مردم دردناک است. من با جراحی دردناک موافقم امّا بنظرم آن اطبای حکمرانی در تشخیص بیماری اشتباه کرده‌اند و لاجرم جای اشتباهی را می‌خواهند جراحی کنند. تازه این نگاه خوش‌بینانه است. بدبینانه اینکه عامداً تشخیص اشتباهی می‌دهند و همچون اطبای ابدان، برای جیب خود میخواهند جراحی کنند.

جراحی لازم است امّا آن غده‌ی سرطانی که باید از پیکره‌ی این نظام خارج شود ارتباطی با مردم ندارد. آن غده درست در جایگاه خود مسئولین است. آن غده درست خود مسئولین مفسد هستند که باید جراحی شوند. این تومورهای بدخیمی که به هرجایی از بدن که دستشان رسیده متاستاز زده‌اند. این جراحی دردناک است، حتی دردناک‌تر از جراحی پیشین. چرا که درد مردم اساساً حس نمی‌شود. این نظام، این پیکر زمخت و بی‌احساس، اصلاً فریادهای درد مردم را نمی‌شنود. مردم دردهای جراحی‌های اشتباه این اطبای کاسبکار را مدت‌هاست می‌چشند و فریاد می‌کشند. امّا جراحی اصلی در جایی است که اگر حتی لمسش کنی، داد از نهاد پیکر نیمه‌جانِ این بچه غول بلند می‌شود. حال تصور کنید: می‌خواهید این غده‌ی سرطانی را جراحی کنید؟ جراحی لازم است تا مگر این جسم مریضِ در بسترِ مرگ، زنده بماند. جراحی لازم است اگر زندگی این موجود برایمان مهم است. امّا جراحی دردناکتر از آن چیزی است که آن تومورهای خود طبیب‌پندار، می‌پندارند.

این نوشته در الف (و برخی از دیگر وبسایت‌ها) بازنشر شده است.

از یکی از اساتید که اتفاقا انسان شریفی است درباره موضوع رساله و مقاله مشورت می‌گرفتم و موضوعات مورد علاقه‌م، مانند شفافیت و تعارض منافع، را می‌گفتم امّا وی پیشنهاد می‌کرد که «به فکر حل مشکل باشم و مسائل سیستم فعلی را حل کنم چون برای این پژوهش‌ها «مشتری» وجود دارد و کاربردی هستند.»

امروز یکی از اساتید داشت درباره قدرت یک دانش‌آموخته‌ی سیاست‌گذاری در جلسات سخن میگفت. از اینکه باید حرفهای سنجیده و پخته و علمی بزند و اینکه با دانش سخن گفتن یک منشأ قدرت است.

پارسال قمار کردم! برخی میگویند قمار، اصل زندگی است. قمار خیلی خوبی بود و احساس میکنم بردم. قمار یک بازی با مجموع صفر است! یعنی یک بازی برد-باخت! امّا بنده یک قمار برد-برد میشناسم. شاید تنها قمار برد-برد. بستگی دارد با چه کسی قمار کنی. وقتی با خدا قمار میکنی!

آنچه در ادامه می‌آید، نکات تکمیلی است در ادامه متن پیشین


یک نکته‌ی جالب دیگر درباره‌ی صحبت‌های پناهیان در شب عاشورا آنکه درست در شرایطی این صحبت‌ها را دارد انجام میدهد که کشور درگیر شوک ارزی است و مردم در حال تبدیل نقدینگی خود به دلار و سکه هستند تا ارزش پول خود را حفظ کنند یا سود کنند. یعنی دقیقا در شرایطی که حتی بازاری‌ها هم فیتیله کار و کاسبی خود را پایین کشیده‌اند و رفته‌اند در بازار ارز و سکه. در این شرایط نیاز است مردم را به آرامش دعوت کرد و آنها را به طمع نکردن و چشم‌پوشی از مال دنیا و پیگیری نکردنِ منافع شخصی و توجه به منافع جمعی فرا خواند. درست در چنین شرایطی پناهیان درست توصیه‌هایی برعکس می‌کند و مردم را به مال‌اندوزی و کوشیدن برای منافع شخصی سوق می‌دهد.

وزارت اوقاف از ما باشد... یک نفر هم وزیر اوقافش بکنیم، آن‌وقت ببینید که این‌طوری که الان دارد لوطی‌خور می‌شود، نخواهد شد... دست ما بدهید ببینید چه خواهد شد، آن‌وقت ببینید که ما با همین اوقاف این فقرا را غنی‌شان می‌کنیم... اجازه بدهید مالیات اسلامی را به آن‌طوری که اسلام با شمشیر می‌گرفت بگیریم از مردم، آن‌وقت ببینید دیگر یک فقیر باقی می‌ماند؟ (منبع)

مشخص است که این جملات برای قبل از انقلاب است امّا اولین بار که این جملات را میخواندم نمیدانستم گوینده‌ی آن کیست و با خود گفتم عجب جملات خام و نپخته‌ای است.

سالهای پیش منبرهای روضه را بیشتر از مرثیه‌ها و سینه‌زنی‌ها اهمیت می‌دادم. زیاد پیش می‌آمد که پس از سخنرانی مجلس را ترک می‌کردم. به این ترتیب مجالس را بر اساس سخنران‌هایش انتخاب می‌کردم. اما جدیداً برعکس شده‌ام. دیگر سخنرانی‌ها چیز جذاب و جدیدی برایم ندارند (یا کمتر دارند). البته قطعاً هنوز هم منبرهای خاص پیدا می‌شوند، امّا پیدا کردنشان آنقدر سخت هست که من نتوانم پیدا کنم. در مقابل، مرثیه‌ها بسیار برایم جذاب و گیرا شده‌اند. در آنها، برخلاف سخنرانی‌ها، دیگر عنصر تکراری بودن زیاد معنا ندارد، چه بسا موسیقی‌ها و شعرها و آهنگ‌هایی که برایمان بسیار تکراری هستند اما هر بار شنیدنشان ما را سیراب که نمی‌کند هیچ، تشنه‌تر هم می‌کند.

Ready Player One آخرین فیلم اسپیلبرگ است که به یکی از موضوعات مورد علاقه‌ی بنده می‌پردازد: جهان‌های مجازی. داستان حول یک بازی همه‌گیر به نام «اوئسیس» می‌چرخد که در واقع یک رویای دسته جمعی یا یک جهان مجازی است. مردم با کمک عینک، گجت، لباس و ابزارهای واقعیت مجازی وارد یک جهان مجازی یا رویای دسته‌جمعی یا یک جهان موازی میشوند و در جهان خودساخته بی‌وفقه بازی میکنند و تعاملات اجتماعی شکل میدهند. این فیلم به نظرم بیشترین تأثیر را از جهان مجازی موجود «Second Life» گرفته است و بر اساس آن ساخته شده است و من را یاد کتاب «بلوغ در زندگی دوم» انداخت که ترجمه کردیم ولی هنوز ناشری برای آن نیافته‌ایم.

  • چندماهی را در نوجوانی یا جوانی در جبهه‌های جنگ سپری کرده
  • با بازگشت از جبهه احساس عقب‌افتادگی شدیدی به وی دست داده
  • لیسانس ناتمام خود را تمام می‌کند

دیشب یکی از دوستان که در مرکز پژوهش‌های مجلس مشغول هستند گفتند که از آقای امیرحسین قاضی‌زاده هاشمی (پسر عموی وزیر بهداشت و عضو هیئت رئیسه مجلس) پرسیدند چند درصد از نمایندگان مجلس اعتقاد دارند نظام رفتنی است؟ پاسخ دادند 70 درصد. باز پرسیدند حتی نمایندگان انقلابی هم؟ پاسخ دادند حتی 50 درصد از نمایندگان انقلابی! البته ذکر این نکته همین‌جا لازم است که خود آقای قاضی‌زاده هم خیلی علیه‌السلام نیستند و حرف ایشان ممکن است کاملاً پرت و پلا باشد امّا بهرحال حتماً رگه‌هایی از واقعیت را دارد.