بنده

زندگی با تغییر یک «حرف» می‌شود بندگی؛ اینجا هم، محل همان «حرف» ...

بنده

زندگی با تغییر یک «حرف» می‌شود بندگی؛ اینجا هم، محل همان «حرف» ...

دنبال کنندگان: ‎+۱۰۰ نفر
بنده را دنبال کنید

خلاصه بگم، خیلی فرصت ندارم بلند بنویسم و احتمالاً شما هم حوصله ندارید متن بلند بخونید. یک گزارشی با عنوان «تعارض منافع در نظام سلامت» برای گروه اقتصادی یک نهاد حاکمیتی نوشته‌ایم. چون موضوعش درباره نظام سلامت است گروه سلامت آنجا هم وارد شده و نظر داده. نظرش چه بوده؟ گفته چرا با ادبیات نظام سلامت ننوشتید!

این مطلب ادامه‌ی مطلبی است که پیش از آن در اینستاگرام گذاشتم.

کتاب خوب چی پیشنهاد می‌کنی؟ همینطور که این سؤال را از شما می‌پرسند پیش می‌آید که یک نفر از من هم بپرسد. به خصوص درباره‌ی مسائل نظام سلامت دانشجویان پزشکی، دندانپزشکی و هم‌سنخ‌ها چنین سؤالی می‌پرسند. سؤال به نظرم خیلی گنگ است و ترجیح دادم یک بار جوابم را بنویسم. پاسخ سؤالی من این است که اصلاً چرا می‌خواهی کتاب بخوانی؟ راستش خودمانیم، من اصلا آدم دوستدار کتابی نیستم! از بچگی هم کتابخوان نبودم! هنوزم علاقه‌ای به کتاب ندارم! و هنوز هم نمی‌فهمم چرا کتاب خواندن به ذات خودش باید مدام توصیه شود؟

متنی از حسام سلامت در کانال تلگرام بازنشر کردم که بین دوستان محل بحث شد. متن این است:

قانونِ بدِ حجاب

قانون حجاب دست‌کم به ده دلیل یک قانون بد است: اول اینکه حجاب اجباری بنیان‌های محکمی حتی در خودِ قرآن و سنت ندارد؛ دوم اینکه مصداق بارز پایمال‌شدن حقوق اقلیت‌هاست (غیرمسلمانان، خارجی‌ها، دین‌ناباوران)؛ سوم اینکه اگر هم زمانی اجماعی درباره‌اش وجود داشت امروز دیگر چنین اجماعی در کار نیست؛

یکی از ویژگی‌های خوب پژوهشکده‌ی حکمت این است که گروه‌هایی در حوزه‌های گوناگون دارد؛ از جمله گروه‌های سیاسی، اقتصادی، آموزش عالی، اجتماعی، فرهنگی و حتی ریاضی؛ و دوستانی که مشغولند هر کدام در حوزه‌ی خود دقیق و اهل فن هستند. شاید مثالی از اینکه هرکدام حرفی برای گفتن دارند این باشد که عموماً آنها از طرف رادیو و تلویزیون یا دیگر مجامع رسمی بعنوان کارشناس برای نقد و بررسی مسائل دعوت می‌شوند. این تنوع علمی در پژوهشکده ممکن است معایب و دشواری‌هایی ایجاد کند، مثل اینکه مدیریت مجموعه را دشوار کند امّا الآن دوست دارم از مزایایش بنویسم. از اینکه خیلی ساده و دم‌دستی، سر سفره ناهار که می‌شود بسته به اتفاقات روز می‌توانی تحلیل‌های متنوع و البته دقیقی از اهل فن همان حوزه بشنوی و لذت ببری.

وبلاگ تلاجن نوشته است:

یک بار چند سال پیش، وسط بحث با یک بنده خدایی در مورد یک جور بلاتکلیفی که الان اصلا یادم نیست، گفتم: «خوب، از خدا بپرس». این را خیلی بدیهی و‌طبیعی گفته بودم و وقتی دیدم از روی تمسخر خندید، حتی کمی تعجب کردم.

من واقعا در سردرگمی‌ها، با این نیت که «اگر الان بدانم کار درست چیست، انجامش می‌دهم» از خدا، خیلی عادی و راحت سوال می‌پرسم و او، دیر یا زود جواب می دهد. دلیل این دیر یا زود بودن ماجرا را هم معمولاً (و‌ مسلما نه همیشه) با اتفاقاتی که می‌افتد می‌فهمم؛ حالا واقعا یعنی این کار خیلی عجیب است؟!

این روزها که اعتراضات مردم اوج گرفته است، انتقاداتی وارد شد از جمله اینکه مطالبه‌ی مردم مشخص نیست. اعتراضات رهبری ندارد. اعتراضات مدنی نیست. (برای مثال تحلیل عباس عبدی اصلاح‌طلب را ببینید) برخی نیز می‌گفتند روش مطالبه‌گری اعتراضات خیابانی نیست. آقای رسایی گفتند باید در انتخابات با رأی دادن به اشخاص دیگر مطالبه‌تان را نشان می‌دادید! در واقع به زعم ایشان تنها جایی که می‌شود مطالبه‌گری کرد، پای صندوق انتخابات است!

من از نسبت دادن مشکلاتمان به نفت بیزارم. از این آدم‌ها، تحلیل‌گران، مدیران و مسئولین و هر کسی که مشکلات ما را گردنِ نفت می‌اندازد بیزارم... چیزی که از آن حس می‌کنم این است که یک عده مسئول و مدیر بی‌خاصیت هستند که گندها و ناتوانی‌های خود را سر نعمات الهی خالی می‌کنند. تقصیر خداست به شما نعمت داده است؟ نه تنها از این نعمت به درستی استفاده نمی‌کنید و با استفاده‌ی ناصحیح کفران نعمت می‌کنید بلکه به زبان هم کفر نعمت می‌کنید.

چیزی که این انیمیشن در دو دقیقه و نیم نمایش داد را تا به حال در هیچ فیلم و انیمیشن و هیچ اثر ایرانی ندیدم. اینهمه مفهوم را چطور در این دو دقیقه گفت؟ البته البته البته، او توانست از بسیاری از کلیشه‌های موجود به زیبایی استفاده کند. یعنی آن چه که این انیمیشن دو دقیقه‌ای را معنادار کرده است شاید ساعت‌ها و بلکه سال‌ها (!) فیلم و سریال باشد. این انیمیشن کوتاه بدون آن عقبه مفهوم زیادی نداشت.


در حاشیه متن پیشین برخی در کامنت‌ها گفتند که متوجه این تناقض و سیکل معیوب نمی‌شوند. گفتم با مثال ملموس‌تر بیان کنم.

 امروز مسئولی گفته است: «نباید سپرده‌گذارانی که با شناخت، قصد تحصیل سود داشتند مظلوم جلوه دهیم و با مظلوم‌نمایی فضای جامعه را به‌گونه‌ای ترسیم کنیم که باید دولت وارد شود و مبالغی را به این‌ها بپردازد.»

اول

یک سخنرانی معروف هست از آقای پناهیان در پاسخ به این سؤال که چرا رهبری کاری نمی‌کند؟ آنجا ایشان می‌گویند که رهبری قرار نیست جبران کم کاری‌های ما را بکنند. من چیزی که از آن سخنرانی می‌فهمم این است که یعنی تقصیر کم کاری ماست که مثلاً یک نفر رئیس‌جمهور می‌شود و رهبری جلوی کارهای منتخب مردم را نمی‌گیرد. من اصلاً موافق نیستم مردم کم کاری کردند یا می‌کنند؛ حتی اگر کم‌کاری می‌کنند باز هم تقصیر حکومت می‌دانم. این مردم همانهایی هستند که یک موقعی انقلاب کردند، اگر دلسرد شدند و تغییر عقیده دادند بنگرید که در حکومت چه گندی زده‌اید! مردم به دین حاکمان خویشند. نکته‌ی دوم آنکه به نظر بنده نگرانی‌ها از نحوه‌ی تعامل رهبری با دولت‌ها نیست. بله، دولت منتخب مردم است و رهبری باید به شیوه‌های دموکراتیک تعامل داشته باشد. سؤال اصلی از نهادهای انتصابی است، نه انتخابی. آیا رهبری در باب نهادهای انتصابی همچون قوه قضاییه هم نباید دخالت کند؟ نباید در مورد این ارگان‌های انتصابی شفافیت ایجاد کند و نگرانی‌های مردم و انقلابیون را برطرف نماید؟ در مورد نهادهای انتصابی هم تقصیر مردم است؟ (بنده که حتی در مورد نهادهای انتخابی هم تقصیری را متوجه مردم نمی‌دانم!)

نمیدانم، شاید تا ته حرف را فهمیده باشید و از همین الان انتقادات خود را، یا همدردی‌هایتان را آماده کرده باشید. اما اجازه دهید حرف ناپخته و شاید تکراری‌ام را بار دیگر بگویم. حرف قطعا از اسلام نیست، بلکه از مسلمانی ماست. از رویکردهای مضحک اخباری ما به مسائل و آکبند گذاشتن عقل‌هایمان. دو گروه مسلمان را تصویر می‌کنم:

سلام برادر

آخرین ترکش‌ها را دیده‌ای؟ شده‌ایم خوارج! به جرم عدالت‌خواهی! آقایان هر سال فتنه‌ی جدیدی کشف می‌کنند. فتنه‌ی اکبر! فتنه‌ی اصغر! فتنه‌ی جعفر! حالا هم فتنه‌ خوارجِ عدالت‌خواه! اینها همان‌هایی هستند که حسن روحانی را مذمت می‌کنند که چرا رقیب‌هراسی می‌کند. چرا مردم را از رئیسی ترسانده است! حالا خودشان مردم را از رقیب فکری می‌هراسانند. مردم را از عدالت‌خواهی می‌ترسانند: «مبادا دنبال عدالت بروید! اگر بروید ضد ولایت می‌شوید!» حقیقت این است که تریبون‌های یک‌طرفه به دهان آقایان خیلی مزه می‌کند. کدام دیوار هم از دیوار عدالت‌خواهی کوتاه‌تر؟ هر که رد می‌شود یک لگدی بر عدالت می‌زند.

هشدار! آنچه در ادامه می‌گویم را به همه‌ی معلم‌ها یا اساتید نسبت نمی‌دهم. بلکه به تعدادی از آنها که کم هم نیستند نسبت می‌دهم. تعدادشان آنقدر زیاد و قابل تأمل هست که بشود چنین چیزهایی را گفت! از تمام اساتید و معلمان خوبم عذرخواهی می‌کنم بابت کلام تندم! آن اساتید و معلمان بزرگوار قطعاً علت کلامم را متوجه می‌شوند و درک می‌کنند و آنها نیز با آنچه می‌گویم همراه خواهند بود. نخستین معلم خود را دکتر علی شریعتی می‌دانم و در این شب عزیز به روح ایشان فاتحه‌ای نثار می‌کنم. معلم یعنی او و امثال او! همان‌هایی که تفکر نقادانه را به ما آموختند.

چندی است می‌ترسم از اینکه بمیرم و تازه بعد از مرگ متوجه شوم سر کار بوده‌ام! خدا نگاه عاقل اندر سفیهی به من اندازد و بگوید: مگر به تو عقل ندادم که تعقل کنی؟ چرا باز به سنت پیشینیان خود عمل کردی؟ چرا باز اسیر جو روش‌های غلط جامعه شدی؟

دیروز فرصتی دست یافت تا با یکی از دانشجویان جوان و اهل اندیشه‌ی پزشکی هم صحبت باشم. در واقع در یک پادکست بنده مباحث شفافیت ارائه می‌دادم و وی منتقد آن بود. منتقد خوبی بود. چالش‌های جدیدی برایم ایجاد کرد. پس از ضبط پادکست در مسیری که به سمت خروجی دانشگاه داشتیم مقداری هم‌کلام شدیم. حرف‌های خوبی می‌زد که یکی از آنها قلّابی به فکرم انداخت! او در حال انتقاد به وضعیت پول‌دوستی افراطی در بین دانشجویان پزشکی و پزشکان بود که اشاره کرد:

برای مطالعه‌ی قست نخست مطلب از این پیوند استفاده کنید.

امّا چرا سرمایه‌دارها علاقه دارند ارزش‌های خود را به جامعه تسری بدهند؟ چرا اگر ارزش‌های آنها همه‌گیر شود، بقاء آنها تضمین شده است؟ جواب این سؤالات چندین جنبه می‌تواند داشته باشد. نخست آنکه وقتی ارزش‌های آنها همه‌گیر شد، مردم دیگر به چشم یک انسان غاصب به سرمایه‌دارها نگاه نمی‌کنند بلکه آنها تبدیل به قهرمان‌های بزرگ می‌شوند که با هوش و ذکاوت خود و از موقعیت‌های بیرونی پیش‌آمده بهترین استفاده را کرده‌اند و توانسته‌اند چنین پیشرفتی داشته باشند؛ به این ترتیب آنها از یک چهره‌ی استثمارگر، ضد انسانی، دشمنِ رعیت، هواپرست، پول‌دوست و غارتگر تبدیل می‌شوند به سوپرمن‌ها و ناجیان جامعه. قصد ندارم بگویم سرمایه‌دارها حتما غارتگر هم هستند. خیر. بلکه صرفاً در حال توصیف گذار از نوعی نگرش افراطی انسانِ به خصوص غربی نسبت به سرمایه‌دارها به نوعی تفریط در آن هستم. وقتی تصویر سرمایه‌دارها روی کتاب‌هایشان بزرگ چاپ می‌شود که در حال تشویق مردم به زندگی کردنِ بهتر هستند، آنها به مثابه فرشتگان نجاتی تمثیل می‌شوند که در حال دست‌گیری ما مستضعفین‌اند. آنها می‌خواهند به ما کمک کنند. این فرشتگان دست یاری دراز کرده‌اند. سؤالی که آنها از ما می‌پرسند این است که آیا ما مستضعفین هم حاضریم به توصیه‌ی آنها گوش کنیم و دست یاریِ آنها را بگیریم و خود و جامعه را ارتقاء دهیم؟ من این را نوعی وسوسه یا دست شیطان تلقی می‌کنم.

دیروز، شانزده شهریور روز وبلاگستان فارسی بود. اولین باری که با این عبارت آشنا شدم مربوط به چندین سال پیش و مطلبی در وبلاگی با این موضوع بود: برای قبری که در آن مرده‌ای نیست! مخلص کلامش این بود که وبلاگستان فارسی جوان‌مرگ شده است. با ظهور شبکه‌های اجتماعی و امثالهم دیگر کسی وبلاگ نمی‌نویسد. بی‌راه نمی‌گفت امّا از نظر من همان بهتر که این محیط خالص‌تر شده است. البته با کانال‌های تلگرام نوع جدیدی از کانال‌نویسی بوجود آمده است. وبلاگنویسان به کانال‌های تلگرام هم آمده‌اند. امّا اگر افرادی صرفاً کانال‌نویس باشند عملاً در حال تدفین نظرات خود در تلگرام هستند. کانال جایی است که افراد فقط چند مطلب آخرش را می‌خوانند. در اینترنت هم قابل جستجو نیست. هرچند تلگرام برای به اشتراک‌گذاری مطالب مناسب است امّا برای انبار کردنِ دانش مناسب نیست. وبلاگ امّا ماندگار است. همین الآن بسیاری از مراجعات به وبلاگِ بنده مربوط به مطالب بسیار قدیمی است که از طریق موتورهای جستجو یافت می‌شوند. وبلاگ یک موجود مستقل، زنده و پویاست.

یکی از سؤالات ذهنی‌ام آن بود که چگونه کشوری که شبکه‌ی بهداشت را بعنوان یک نوآوری جهانی تاسیس کرده و بابت آن جوایز بین‌المللی دریافت کرده است در حوزه‌ی نظام سلامت کارش به اینجا کشیده است؟ شاید بتوان گفت بزرگترین کار مدیریتی در نظام سلامت کشور پس از انقلاب، همین شبکه‌ی بهداشت باشد امّا امروزه دیگر به نظر نمی‌رسد شبکه‌ی بهداشت آن فایده و رونق اولی را داشته باشد.

جالب است بدانید با وجود آنکه «آموزش همگانی» شاید یک مفهوم سوسیالیستی به نظر برسد امّا آن را طبقه‌ی بورژوا پایه‌گذاری کرده است! چرا؟ تا یک زمانی، بورژواها علاقه‌ای نداشتند که دیگران یا به قولی رعیت تحصیل کنند. دانش هم باید در انحصار آنها می‌بود. بهرحال دانش‌آموختگی خود یک کلاسی دارد. پیش از آن می‌خواستند طبقه‌ای تافته و جدا بافته باشند. سواد و آموزش هم در انحصار آنها باشد و تنها اشراف‌زادگان حق تحصیل داشته باشند. امّا زمانی که سر عقل آمدند دریافتند که برای آنکه طبقه‌ی بورژوا بتواند به حیات خود ادامه دهد باید ارزش‌های خود را در جامعه منتشر و حاکم کنند. باید ارزش‌های آنها در جهان حکم‌فرما شود تا بتوانند همچنان سلطان جهان باشند. این شد که برای «آموزش همگانی» پیش‌قدم شدند.

دولت در حرف یکی از اهداف مهم خود را کاهش نرخ بیکاری و رکود گذاشته است. در این بین اظهار نظرهای محیرالعقولی برای رساندن نرخ بیکاری به عدد صفر نیز وجود دارند. به نظر من دو حالت وجود دارد. یک اینکه اساساً این حرف‌ها هم وعده‌های توخالی هستند. و خوب تفاوتی ایجاد نخواهد شد و همان رویه‌ی انفعالی گذشته وجود خواهد داشت. این تازه فرض خوب است!

از ابتدای شروع طرح تحول سلامت، برخی از پزشکان مخالف آن بوده‌اند. عده‌ای عدالت‌طلب بوده‌اند و برخی دیگر به دلیل شکاف درآمدی بین رشته‌ای، منتقد. با این حال به دلایل واضحِ مربوط به افزایش دریافتی و کارانه، اکثر پزشکان موافق و حامی این طرح بودند. امّا چند ماهی است پزشکان معترض زیاد شده‌اند. کسانی که پزشک نیستند ممکن است در تعجب باشند که چرا پزشکان به مخالفین این طرح تبدیل شده‌اند؟ دلیل انتقاد این روزهای پزشکان نیز واضح است: مطالباتِ معوقه‌ی آنها.

در باب مدیریت نظام سلامت دو مسئله وجود دارد:

1- آیا کسی که صرفاً در رشته‌ی تحصیلی پزشکی درس خوانده است مشروعیت دارد که تولیت این نظام را در دست بگیرد؟

2- آیا کسی که پزشک است مشروعیت دارد متولی این نظام باشد؟

این دو سؤال با وجودی که تشابه زیادی دارند امّا یکی نیستند و یکی پنداشتن این دو سؤال موجب شده است که بسیاری درباره‌ی تعارض منافع در نظام سلامت به اشتباه بیافتند.

متن زیر قسمتی از پایان‌نامه‌ی بنده در باب روشن کردنِ چیستی شفافیت است. آنچه در این متن در قالب سؤالات مطرح می‌شود روشنگر حدودی از مسئله‌ی شفافیت می‌باشد.

امروزه شفافیت یکی از واژه‌های پر کاربرد توسط مسئولین و رسانه‌هاست و مردم نیز در مورد آن صحبت‌های بسیاری شنیده‌اند. امّا از آنجایی که شفافیت مفهومی «بدیهی» تلقّی می‌گردد، افراد از کنار تعریف آن می‌گذرند و به ابعاد مختلف آن نمی‌پردازند و این موضوع تا آنجا پیش رفته است که شفافیت با وجود کاربرد فراوان، به مفهومی گنگ تبدیل شده است. برای مثال مسئول یک سازمان به راحتی ابراز می‌دارد که عملکرد سازمانش «شفاف» است! امّا

یکم

علی (ع) فرمود: «در فتنه ها چونان شتر دو ساله باش، نه پشتی دارد که سواری دهد و نه پستانی تا او را بدوشند»(نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتی، حکمت 1، ص 624)

متن زیر بخشی از یک گفتگوی مفصل درباره‌ی ابعاد فرهنگی شفافیت در پژوهشکده‌ی حکمت است که در قسمتی از پایان‌نامه‌ی بنده نیز آمده است.

می‌توان درباره‌ی «روان‌شناسی شفافیت» سخن گفت. «عدم شفافیت»، جهات «روان‌شناختی» بسیاری دارد مانند عدم شفافیت‌گرایی یا شفافیت‌گریزی/ستیزی. با وجودی که انسان به وجوب عقلی شفافیت‌گرا است، انسان به طبع شفافیت‌گریز است و غریزه و طبع اولی انسان، «عدم شفافیت‌گرایی» است. انسان «عدمِ شفافیت‌خواه» (شفافیت گریز/ستیز) بالطبع است. یک صغرا کبرای بسیار ساده و پیش پا افتاده و در دسترس با توجه بدان چه مشهورات است، برای اثبات فی‌الجمله‌ای شفافیت‌گریز بالطبع بودن انسان، آن است که از قدیم مشهور بوده که اطلاعات قدرت است و ما، شفافیت را به مثابه‌ی امکان وصول به اطلاعات دانستیم و از سوی دیگر، انسان می‌خواهد همیشه غالب باشد و نمی‌خواهد کسی بر او قدرت بیابد و غلبه کند! پس او از شفافیت می‌گریزد و حتی با آن می‌ستیزد. در واقع انسان به دلیل علاقه‌ی طبعی به آزادی بی حد و حصر، استیلا، غلبه، اعمال قدرت و نظارت دیگران را بر خود بر نمی‌تابد. امّا انسان به لحاظ عقلی و به دلیل فواید و ضرورت‌های ایجاب کننده‌ی آن در بعد اجتماعی، ضرورت شفافیت را تأیید می‌نماید. به واقع انسان، عقلاً شفافیت را برای جامعه و کل کشور ضروری می‌داند، امّا طبعاً علاقه دارد خود را از جامعه استثناء کند و خود بدان تن ندهد.

یکم

یکی از نکاتی که در مورد اتفاقاتی مثل مسئله‌ی اخیر میثم مطیعی به ذهن متبادر میشود این است که ما حزب‌الهی‌ها بسیار از جریان رسانه‌ای غرب‌گراها می‌ترسیم! تا آنها یک پِخ می‌کنند ماها به جان هم می‌افتیم و همدیگر را تکذیب می‌کنیم! آنوقت ما انقلابی هستیم؟ عملاً ما ضربه دومی و منفعل شده‌ایم! مدام می‌خواهیم خودمان را با جریان رسانه‌ای رقیب هماهنگ کنیم تا مبادا علیه ما جریان بسازند! البته من فکر میکنم رقبای رسانه‌ای در این بین خودزنی هم میکنند! میثم مطیعی پارسال عید فطر هم نقدهای مشابهی را خوانده بود. امّا صدایش به خیلی از مردم نرسید! امّا اینها که در بوق کردند صدای میثم را منعکس کردند!

ما نباید از جریان رسانه‌ای این مدعیان پوچ‌اندیش بترسیم. هرچند نباید الکی و با مسائل سخیفی مثل حضور زنان در ورزشگاه و جریان الله‌کرم هم به آنها آتو بدهیم! ولی سر مسائل اساسی مثل انتقادات استخوان‌دار میثم که دیگر نباید کوتاه بیاییم. مسئله ورزشگاه سخیف است، انتقادات میثم که دقیق است. سر اینها که دیگر نباید ما خودمان را سانسور کنیم تا مبادا آنها بدشان بیاید. اگر میثم تندرو نباشد و هزینه ندهد و انتقاد نکند، رهبری مجبور است خودش وارد شود و تندروی کند و انتقاد کند. شما این را میخواهید؟ حتما باید رهبری صریح انتقاد کند؟ یک ذره هزینه بدهید دیگر! چرا می‌ترسید؟ شجاع باشید. خود را سپر بلای رهبری کنید نه اینکه عین بچه‌ها رهبری را جلوی خود بیاندازید و پشت او قایم شوید. درباره تندروی

یکی از موضوعات اصلی یا شاید اصلی‌ترین موضوع دانش جامعه‌شناسی آن است که جامعه را بعنوان یک کل و واحد مستقل بررسی کند. در واقع جامعه را نه بعنوان تک تک افراد آن بلکه بعنوان یک مجموعه با هویت مستقل از تک تک اعضای آن تحلیل نماید. به این واسطه یکی از موضوعات اساسی در این دانش آن است که چگونه این هویت جمعی بر انتخاب‌ها و رفتارهای تک تک اعضای جامعه تأثیر میگذارد و بعبارتی واضح‌تر، چگونه اختیار از انسان‌ها گرفته شده است و آنها تحت سلطه‌ی فرامین جامعه حرکت میکنند. همین است که بسیاری از جامعه‌شناسها بدبینی خاصی در مورد تحت کنترل بودن ما از طرف جامعه و حکومت دارند و تقریبا نسبت به هرگونه تغییری بدبین هستند و آنرا شیوه‌ی جدیدی از سلطه‌جویی حکومت بر مردم میپندارند. راسل به مضمون درباره‌ی اختلاف جامعه‌شناسی و اقتصاد لیبرال اینطور میگوید: «همزمان که موضوع اقتصاد لیبرال نحوه‌ی آزادی، اختیار و حق انتخاب آزاد افراد را مطالعه میکند، جامعه‌شناسی به مطالعه‌ی عدم وجود اختیار و انتخاب آزاد افراد میپردازد.»

نه اینکه طرفدار اقتصاد لیبرال باشم و نه اینکه مخالف جامعه‌شناسی باشم امّا جامعه‌شناس‌ها همانطور که از احاطه‌ی هژمونی نظام‌های اجتماعی بر افراد صحبت میکنند، خود تحت سیطره، سلطه و احاطه‌ی هژمونی دانش جامعه‌شناسی بر اندیشه‌ خود هستند و ادعای بزرگ آنها خودمتناقض مینماید. البته، اقتصاددان‌های لیبرال هم تحت سیطره‌ی هژمون دانش اقتصادی خود قرار دارند و آنطور که ادعا می‌کنند آزاد نیستند!

می‌توان گفت معمای دو زندانی (Prisoner’s Dilemma) شناخته‌شده‌ترین بازی استراتژیک در تئوری بازی‌ها (Game Theory) است که توسط دو تن از دانشمندان شرکت رند (RAND) با نام‌های مریل فلاد و ملوین درشر شکل گرفت و توسط آلبرت تاکر، ریاضیدان دانشگاه پرینستون رسمیت یافت. امّا بگذارید آن را به زبان ساده توضیح دهم. فرض کنید شما و شریک جرم شما را دستگیر کرده‌اند و در دو اتاق جداگانه انداخته‌اند. ولی هیچ مدرکی ندارند. بنابراین باید از شما اعتراف بگیرند. حال به شما این پیشنهاد را می‌دهند:

1-    اگر تو اعتراف کنی ولی رفیقت اعتراف نکنه، تو تبرئه می‌شی ولی رفیقت 20 سال میافته زندان.

2-    اگر تو اعتراف نکنی ولی رفیقت اعتراف کنه، تو 20 سال میری زندان و رفیقت تبرئه می‌شه!

3-    اگه جفتتون اعتراف کنید هر دو 5 سال می‌رید زندان!

4-    اگر جفتتون اعتراف نکنید هر دو 1 سال می‌رید زندان!

یادم نیست انیمیشن رابین‌هود بود یا زورو یا یکی شبیه به اینها. از آن انیمیشن‌های دوران کودکی که تلویزیون در آن دوران سازندگی پخش می‌کرد چیز زیادی یادم نیست جز اینکه یک حکومت دزد و غاصبی بود که از مردم دزدی می‌کرد و رابین‌هود یا زورو یا هرکس دیگری، می‌رفت پول مردم را پس می‌گرفت و به مردم پس می‌داد. آن گروهبان گارسیا یا هر کس دیگری که مأمور اخذ مالیات بود، می‌آمد درب خانه‌ی مردم را می‌شکست و به زور از مردم مالیات می‌گرفت! من آن موقع اولین بار بود که کلمه‌ی مالیات را می‌شنیدم. چه می‌دانستم چیست؟ فقط از قرائن موجود در انیمیشن مالیات را اینطور برای خودم تعریف کردم: «به دزدی حکومت از مردم می‌گویند مالیات!» و احتمالاً این تعریف در ذهن خیلی از هم‌نسلان من، بعنوان اوّلین و مهمترین تعریف از مالیات تثبیت شده است!

بعد از انتخابات دارم به اصطلاح یتیم سیاسی می‌اندیشم. به اینکه جوان‌های ما در احزاب موجود می‌روند و انگ‌های آنها را به خود می‌چسبانند. به اینکه این جوان‌های سیاسی دیگر هویت مستقل ندارند، همان قدیمی‌ها هستند. کمترین نتیجه‌ی آن بسته شدن ذهن آنهاست و عدم توانایی تفکر به مسائل نو. کسانی که دیگر حتی نمیتوانند به تغییر در قانون اساسی کشور بیاندیشند! تغییر در ساختارهای کهنه و پوسیده. جوانهایی که همان پیرهای سیاست هستند و همان ذهن‌های پیر و کهنه و پوسیده را به ارث برده‌اند. در این بازی سیاست تماشاچی هستیم و برای پیرهای خود کف و سوت می‌زنیم.

دو دسته برایم ارزش زیادی ندارند. یک آن دسته که از باخت‌ها بیش از حد ناراحت می‌شوند و دوم آن دسته که از بردها بیش از حد خوشحال. بازی دموکراسی متناوباً در حال تکرار است و به وضوح چرخش قدرت خود را نشان می‌دهد. در دموکراسی هیچ گروهی به مدت طولانی بر مسند قدرت نبوده است. نمی‌فهمم چرا آنهایی که زیاد ناراحت یا زیاد خوشحال می‌شوند این را درک نمی‌کنند. بیشتر احساس می‌کنم این دو قشر هر دو انحصار طلب و تمامیت‌خواه باشند. اینها می‌خواهد «همیشه» در قدرت باشند و اگر این نشود، خوب معلوم است که آشوب می‌کنند.

گفته می‌شود تحلیل‌های منفی برد-برد است! اگر تحلیلت درست باشد که هیچ امّا اگر تحلیلت غلط باشد آنقدر خوشحال هستی و دیگران هم هستند که تحلیل منفی تو اهمیت خود را از دست می‌دهد. می‌خواهم تحلیل منفی‌بافانه کنم! حداقل خودم راحت‌تر هستم! البته پیش‌بینی امسال خیلی دشوار است. سال 92 هم که ریاست روحانی غیر منتظره می‌نمود، باز امکان پیش‌بینی وجود داشت. امّا امسال متفاوت است. همه‌چیز لب به لب پیش می‌رود! رئیسی خوب سخنرانی نمی‌کند و فضا را نمی‌تواند شفاف کند، از آن طرف روحانی در سخنرانی‌هایش روی میرحسین را هم سفید کرده است. از طرف دیگر امّا پوئن منفی روحانی عملکرد ضعیفش است.

من تازه بعد از 12 سال از قالیباف خوشم آمده بود! البته باز هم شاید در نهایت به رئیسی رأی می‌دادم. و اصلاً چه فرقی می‌کرد؟ مهم این بود که روحانی نباشد. البته حتی در این هم مطمئن نیستم! با این وضعیت نقدینگی و نظام پولی و بانکی، بدون شک مشکلات عجیبی در آینده خواهیم داشت و بعید میدانم کسی بتواند جلوی شکستن این سد نقدینگی و فروپاشی بانک‌ها را بگیرد. چه بهتر که خود روحانی طعم آشی که پخته است را بچشد.

روحانی مدام احمدی‌نژاد را به رئیسی و قالیباف می‌چسباند و تورم دوران وی را سرکوفت می‌زد. اما خوب است بدانیم که هیئت دولت روحانی همان هیئت دولت رفسنجانی است! او که شعار می‌دهد به عقب باز نمی‌گردیم ، خودش 20 سال به عقب بازگشته است! اگر دولت احمدی‌نژاد تورم 35% داشت، زمان هاشمی و با همین تیم اقتصادی ایران تورم 45% را تجربه کرد که بیشترین تورم تاریخ ایران است. با این تیم فشل و با این وضعیت، دولت دوم روحانی چیزی مشابه و بلکه بدتر از دولت دوم هاشمی رفسنجانی خواهد بود.

پدرم همیشه به من میگفت با این آدم‌های بدذات دهان‌دریده بحث نکن. داستانی واقعی هم تعریف میکرد از یک زن بدکاره‌ای که در کوچه‌ای بوده است. یک انسان خیرخواهی آمده به او نصیحتی کرده است. آن فاحشه لجش می‌گیرد و شروع می‌کند بلند بلند داد زدن و فحش ناموس به او و مادر آن یارو دادن. آن بنده‌خدا هم از خجالت از محل می‌گریزد.

این فاحشه‌ها آب از سرشان گذشته. دیگر در بند آبرو و اینها نیستند. اما شما که آبرویتان برایتان مهم است! با آنها وارد بحث نشوید. سون‌زو هم می‌گوید در حمله به دشمن، او را در زمین مرگ قرار ندهید. زمین مرگ جایی است که دشمن هیچ راه فراری نداشته باشد. در این صورت آب از سرش گذشته است. هرکاری می‌کند و به هرچیزی متوسل می‌شود تا پیروز شود.

۱- چند ساعت پیش کانال‌های تلگرامی فتن، احمدی‌نژادیسم، حزب اللهی و پشیمونم از دسترس خارج شدند.

۲- یک کانال تلگرامی تقریبا محال است هک شود مگر اینکه زمان ارسال پیامک کد ورود از تلگرام به شماره‌ی همراه، یک نفر بتواند پیامک را بدزدد و ببیند!

۳- امکان دزدیدن این پیامک از طریق اپراتورهای تلفن همراه میسر است.

۴- دولت میتواند به راحتی این کار را بکند!

امشب یاد مناظره‌ی احمدی‌نژاد و موسوی افتادم. سال 88 امتحانات نهایی دیپلم را داشتم. توی آن انتخاباتِ داغ اصلاً یادم نیست چطور درس خواندم. اصلاً یادم نمیاید درس می‌خواندم؟ نمی‌خواندم؟ نمراتش برایم مهم نبود. نمی‌دانم این خاطره را پیش از این نوشته‌ام یا نه. در دیپلم فقط یک درس را بیست شدم، آن هم فیزیک بود. آن سال هم برای احمدی‌نژاد کم و بیش فعالیت‌های انتخاباتیِ دلی کردم. یکی از کارهایی که می‌کردم این بود که مسیر مدرسه تا خانه یا دیگر مسیرها را که با دوچرخه می‌رفتم، به خودم پوسترهای احمدی‌نژاد را آویزان می‌کردم! بعضاً در مسیر با طرفداران موسوی که روبرو می‌شدم، مذاکراتی از طریق اشارات انگشتان (!) نیز داشتم!‌ بعدها دیدم خبرگزاری‌های سبزی یک خبری گذاشته‌اند از اینکه در برخی شهرستان‌ها ستادهای احمدی‌نژاد دوچرخه‌سواران را برای تبلیغات استخدام کرده‌اند! یزد هم که شهر اصلاحات است!‌ نمی‌دانم اینها خبر من را رفته بودند یا موارد مشابه دیگری هم داشته؟ داشتم از فیزیک دیپلم می‌گفتم! برگه‌ی امتحان را کامل نوشته بودم. آخر برگه یک ریسکی کردم و آن اینکه نوشتم: «احمدی‌نژاد تنهاست! تنهایش نگذاریم!» تا موقع اعلام نتایج دل توی دلم نبود که آن مصحح نکند سبزی باشد و پدرم را در آورد؟! ولی خوب خدا را شکر بیستم را گرفتم! و شاید اگر از نمره‌ام مطمئن نبودم آنرا نمی‌نوشتم! همانطور که در امتحان زمین‌شناسی که ناپلئونی پاس کردم جرئت چنین کاری نداشتم! (باید بشینم خاطرات سال 88م را بنویسم. اصلاً شاید بد نباشد چند نفری جمع شویم و یک مجموعه خاطرات کوچولو و باحال از اینها بنویسیم. چطور است خاطرات هشت سال دفاع مقدس آنقدر حیاتی و ارزشمند است ولی این خاطرات هشت ماه نبرد هشتاد و هشت آن اهمیت را پیدا نکرده؟ اصلا شاید شما که میخوانید پایه بودید و گفتید چند نفری جمع شویم یک مجموعه خاطرات از آن چیزهایی که به چشم خودمان دیدیم چاپ کردیم!)

سال اول ازدواج، اواخر شهریور، موقع پسته‌چینی که بود رفتیم رفسنجان، سر زمینهای حاج حسن‌آقا. خدا بیامرز زنده بود و با همان حالش مراقب اوضاع. هنوز سال دوم دانشگاه بودیم اما هوای آنجا بدجور هوایی‌ام کرده بود. جوری که هنوز هوایش را دارم. به یاسمن بارها گفته‌ام درس را ول کنیم برویم سر زمین. آن باغ دراندشت، خانه‌ای بزرگ. مردم محلی. کارگرهایی که احترامشان کم نمی‌شود. روستایی ساکت. آن پسته‌های تر. انبارهای پسته‌ی خنک. جهانی که میتوانی ببینی. دور از این دوزخیان شهری، این دخترکان دلبر خیابانی. جهانی که روی دور تند نیست. وقت اضافه میاوری به جای آنکه کم آوری. با خیال راحت کتاب میخوانی. کتاب مینویسی. می‌اندیشی. فکرت را پرواز میدهی. آن طبیعت بی‌کران و آنهمه مکانی که کشف میکنی. هر روز با حلما بازی میکنی. آنهمه زمین، یک تکه‌اش را بر میداری با دستان خودت یک چیزی میسازی. یک خانه‌ی جدید. شاید یک زمین ورزش. شاید یک استخر، شاید حتی یک مسجد، یک‌حسینیه، یک مدرسه، یک کارخانه. به زمینها که برسی و به سود دهی، کار و کاسبی را توسعه میبخشی. شب‌ها زیر توری، روی پشت بام میخوابی. صبح‌ها اگر با صدای خروسها بیدار نشوی، گرمای آفتاب بیدارت میکند. شبها، کنار خانواده، حرفها  و صحبتها در آن سکوت و صدای جیرجیرک‌ها.
خلاصه کنم، زندگی میکنی! بی‌دغدغه، راحت، خوش، بی‌اضطراب، بدون قرص! بدون مریضی. این رویاها همچنان در کله‌ام هستند و مرا ول نمیکنند. میخواهم بزنم زیر همه‌چیز. همه را رها کنم. غصه‌ی چه را می‌خوری حسین؟ غصه‌ی این مردم؟ آنها که دنبال درس و دانشگاه و این بازیها هستند، دنبال یک شغل و یک آب باریکه میگردند. تو دنبال چه میگردی اینجا؟ دنبال چه هستی حسین؟

مدتی است کاری را به اسم هم‌خواهی شروع کرده‌ام. یک کار کاملا ذوقی است. با افراد مختلفی هم درباره‌اش صحبت کردم. حدوداً بالای 95% افراد با کار حال کرده‌اند و موافقش بوده‌اند. البته راهنمایی‌هایی هم داشته‌اند. اما افراد بسیار کمی بوده‌اند که علاوه بر حال کردن، کمک هم کرده‌اند! با خودم فکر می‌کنم:

تو چته که دنبال این کاری؟ آبت کمه؟ نونت کمه؟ اینهمه کار داری حالا یهو این کاری که هیچیش معلوم نیست؟ برات چی از توش در میاد؟ این مردم که کمک نمیکنن. کمک پیشکش، انقدر یُبس هستن که حال ندارن یه مطالبه بنویسن. اصلا اینا مطالبه ندارن. حکومت هم که قربونش برم. مدام هم که باید جلوی این و اون موس موس کنی یکی کمک کنه. سنگ کی رو به سینه میزنی؟ برو دنبال کار خودت بابا. برو اون پایان‌نامه گنده‌ی نیمه‌کاره‌ت رو تموم کن. برو سر کارت ساعت بزن دوزار کاسب باشی، یه کار مفیدی هم کرده باشی. وقت داری به خونوادت برس. به اونا کمک کن. وقت اضافه آوردی یه کم برو خوش بگذرون. استراحت کن. اینهمه در اسلام و روایات هم سفارش شده! برو با زن و بچه‌ات گردش، پارک. اصلاً وقت اضافه داری برو کتاب بخون. فیلم ببین. اینهمه فیلم و کتابی که چند وقته نخوندی و ندیدی. برو تو وبلاگت مطلب بنویس. مرادی روی مطلب قبلیت کامنت گذاشته، کی میخوای جوابشو بدی؟

از جلوی کتابخانه‌ام که رد می‌شوم غصه‌ام می‌گیرد! دو سه ماهی است کتابی نخوانده‌ام. دلم لک زده یک گوشه‌ی دنج و کتاب. علاوه بر اینکه چهار کلام چیز یاد می‌گیری، پُز کتاب را هم به این و آن می‌دهی و چهارتا مطلب هم برای وبلاگ در میاوری؛ خوب‌تر کار کنی مقاله‌ای چیزی هم ازش در می‌آید. ولی یاد این جمله افتادم که: «به آنچه می‌دانید عمل کنید تا خدا آنچه را نمی‌دانید به شما بیاموزد». دیدم همین است!

همخواهی، بستر مطالبه‌گری عمومی

سال 92 مطلبی درباره نخبه‌یابی نوشته بودم امّا چند روزی است دوباره به ویژگی نخبه می‌اندیشم. اینکه نخبه کیست؟ و ویژگی جدیدی برای یک نخبه در ذهنم نقش بسته است. برخی از اینهایی را که مردم فکر میکنند نخبه هستند نگاه میکنم در نخبه بودنشان شک میکنم. خیلی از افرادی که مثلا پزشکی خواند‌ه‌اند و رتبه‌ی کنکوری آورده‌اند و این داستان‌ها. این بندگان خدا مثلاً الان پنجاه سال سن دارند امّا خودشان هنوز نمیفهمند برای چه زنده بوده‌اند؟ و برای چه زندگی کرده‌اند؟ هنوز نمیدانند مسئله‌ی زندگی‌شان چیست؟

آنهایی که امروز نخبه خوانده میشوند چطور شناخته شده‌اند؟ آنها نشسته‌اند سؤالات کنکور و دیگر آزمون‌ها را حل کرده‌اند و نخبه شده‌اند. عمده‌ی این‌ها انقدر عقل و شعور و شناخت و درک و فهم نداشته‌اند که یک بار از خود بپرسند چرا باید سؤالاتی که به آنها داده می‌شود را حل کنند؟ صرفاً چون یک توانایی و نعمت خدادادی داشته‌اند و وقتی سؤالی را حل می‌کردند مورد تشویق اطرافیان قرار می‌گرفته‌اند و بعدتر هم فهمیدند که توی جواب دادن سؤالات سرکاری دیگران نون و آب هست؛ نشسته‌اند و مسائل دیگران را پاسخ داده‌اند. امّا نخبه از نظر من کسی است که کارش جواب دادن به سؤالات و مسئله‌های دیگران نیست؛ بلکه کارش طراحی سؤال است. نخبه کسی است که مسائل جامعه را درست کند و همین دریوزه‌ها را به بند بندگی بکشاند تا مسائل او را پاسخ دهند و حل کنند. نخبه کسی نیست که غرق در عرف‌های جامعه در به درِ جواب دادن و حل کردنِ مسائل دیگران است بلکه نخبه کسی است که برای جهان مسئله طراحی می‌کند و دیگران را وادار می‌کند مسائل او را جواب دهند. نخبه کسی است که جهان را مدیریت می‌کند. قبلا هم در مطلبی با عنوان هنر غرب به این مسئه اشاره کردم. حتماً بخوانید.

شورای نگهبان شده است مدافع درامد بالای مدیران و مجددا مصوبه سقف حقوق مدیران را رد کرده است (بخوانید). دلیلش چیست؟ برای جلوگیری از خروج نخبگان. یعنی وقتی سقف میگذارید نخبگان خارج میشوند! به این نخبگان هرچه میخواهند بدهید تا مبادا بهشان بر بخورد.

1- طبق کدام معیار اینها نخبه‌اند؟ کیلویی است؟ چون چهارتا رانت و پارتی داشته‌اند و توانسته‌اند فساد کنند نخبه‌اند؟

از خودم بدم آمده است. از یک طرف در سرم کلّی رؤیا و آرزو درباره‌ی آن آرمانشهر تمدن-ایرانی اسلامی و از اینجور حرفها می‌پرورانم. از طرف دیگر، در عمل درگیر ساده‌ترین مسائل و مشکلات جامعه هستیم و باید برای آنها بجنگیم! برای مثال خود مسئله‌ی شفافیت یک چیز کاملا عقلی، مفهوم، شدنی، ساده و اولیه است. بعد عمرمان را باید بگذاریم برای چهارتا مسئول جاهل یا خائن که ظالمانه در مسندهای قدرت نشسته‌اند قسم خدا و پیغمبر بخوریم که آقا شفافیت چیز خوبی است.

اگر بانکداران را صاحبان کت‌های جادویی در نظر بگیریم که می‌توانند با یک دست در جیب کردن پول خلق کنند؛ و حتّی اگر این مسئله ایرادی نداشته باشد، مسئله‌ی نحوه‌ی توزیع این پول‌های تازه مخلوق مسئله‌ای است که هیچکس از کنار آن نمی‌گذرد. از نظر بسیاری اقتصاد‌خوانده‌ها، خلق پول اگر برای احیای تولید باشد ایرادی ندارد. و اصلاً عده‌ای دلیل رشد تولید و تکنولوژی در غرب را خلق پول می‌دانند. فرض کنید شما یک کت جادویی دارید! با این کت جادویی می‌توانید یک تولیدی بزنید، کارخانه‌ای یا صنعتی بسازید یا خدمتی ارائه دهید (بخش واقعی اقتصاد). مثلا یک مایکروسافت تأسیس کنید! پول که دارید. حقوق همه را هم می‌دهید. چون مابه‌ازای پولی که خلق کردید خدمتی یا کالایی تولید شده است که ارزش دارد، اینجا تورم رخ نمی‌دهد. چون همزمان هم پول زیاد شده است و هم کالا یا خدمت بنابراین مقدار پول با مقدار کالا یا خدمت در جامعه برابر است (تورم زمانی رخ میدهد که مقدار پول در جامعه بیشتر از کالاها و خدمات باشد. در چنین وضعیتی ارزش پول کاهش میابد.) امّا در طرف دیگر با کت جادویی میتوانید سوداگرای و سفته بازی کنید (بخش غیر واقعی اقتصاد) و با پول، پول بخرید و پول روی پول بیاورید. مثلا دو بانکدار (دو صاحب کت جادویی!) در میزان پولدار بودنشان به رقابت با یکدیگر بپردازند. اینجا پول خلق میشود ولی هیچ ما به ازای واقعی ندارد و این خلق پول نابود کننده است. (البته اینهایی که گفتم به قول معروف به زبان لُری بود! این حرفها به این سادگی‌ها نیست و همانطور که در مطلب قبل گفتم به نظرم اینها درک‌هایی بسیار جزئی از کار بانک‌ها است و هیچ بعید هم نیست این حرفها اساساً غلط باشند. منتها حرف‌ها و توجیه‌های رایجی است که فعلاً در مورد اقتصاد و بانک زده می‌شود.)

من فکر میکنم هیچکس نمیداند بانک‌ها چه میکنند. یا اصلا ریشه‌ای‌تر، خود پول چه می‌کند. در واقع احتمال میدهم هر کسی ادعا میکند میفهمد که پول و بانک چگونه کار میکنند، دروغ میگوید! من هم نمیفهمم پول و بانک را. در این بین بعضی‌ها، که عموما از عوام هستند، خیلی خوش خیال هستند و فکر میکنند مشکل ما با بانک فقط سر چیزهایی مثل سود و جریمه دیرکرد است! فکر میکنند بانک یک‌چیزی است که مثلا یک یا چند اقتصاددان برای حل مشکلات جامعه درست کرده‌اند. فکر میکنند مثلا غربی‌ها کاملا بانک را مثل یک ابزار کنترل میکنند و متوجه‌اند بانک چیست و چه میکند. فکر میکنند بانک مثل یک ماشین است که سوییچ را میندازی داخلش و مبتنی بر یک سری قواعد دقیقه و مکانیکی کار میکند و غربی‌ها دارند از این ابزار استفاده میکنند. اما به نظرم اینظور نیست. اصلا بانک را اقتصاددان‌ها درست نکرده‌اند. بانک را یک عده شیاد درست کرده‌اند بعد اقتصاددان‌ها خواسته‌اند بفهمند آن چیست و برایش نظریه پردازی کرده‌اند. اما نه تنها اقتصاددان‌ها هنوز کاملا نمیفهمند بانک چیست و چه میکند، که خود بانکدارها هم نمیفهمند چه میکنند! اما خوب باز بانکدارها خیلی بهتر از بقیه میفهمند چه میکنند.

ما یک جهل مرکب نسبت به بانک داریم. هم نمیدانیمش و هم نمیدانیم که نمیدانیمش. به خصوص اقتصاددان‌ها در این جهل مرکب بیشترین ضربه را میزنند. چون خیال میکنند که میدانند اما واقعا نمیدانند. من وقتی به بانک فکر میکنم، به یاد فیلم «کت جادویی» میافتم. نمیدانم یادتان هست یا نه. یارو دست میکرد در جیبش و پول را در میاورد. به همین راحتی. خلق پول بانک به همین راحتی است. بانک میتواند همه‌چیز را صاحب شود، با یک دست در جیب کردن.

کت جادویی - خلق پول - بانک

آدم تا وقتی در یک کاری مشغول است کمتر متوجه سوگیری ذهنش می‌شود. مسئله خیلی ساده است: چون پول می‌گیری ممکن است همچون کسی که اجیر شده ایرادات را نبینی و به چیزهایی که معتقد نیستی تن دهی. امّا توجه داشتن به همین مسئله‌ی ساده در مرحله‌ی عمل به راحتی رخ نمی‌دهد. مخصوصا وقتی زن و بچه هم داشته باشی! در واقع علاقه به امنیت شغلی، ریسک‌پذیری انسان را به شدت کاهش می‌دهد و این تهدیدی است برای حریت و آزادگی انسان. در حقیقت تهدیدی است برای انسان بودن انسان! زیرا با شدت یافتن این سوگیری ذهنی انسان کم کم توانایی اندیشیدن در سطوحی فراتر را از دست داده و ذهنش بسته و بسته‌تر می‌شود و این می‌تواند منجر شود که انسان دیگر اندیشه‌ورز نباشد؛ جرئت اندیشیدن نداشته باشد و تبدیل به یک روبات شود. روباتی که صرفاً دستوری را می‌گیرد و انجام می‌دهد و در قبالش پولش را هم می‌گیرد.

خبری در تلگرام خواندم از این که سامسونگ با شرایط ویژه و اقساط به کارمندان دولت جنس می‌فروشد (این خبر). البته این اتفاق برای اولین بار نیست. امّا اینطور که فهمیدم در این سال اقتصاد مقاومتی، شاید بازاریابی سامسونگ در دولت بیشتر شده است. کاری به نفهمی مسئولین و کارمندان دولتی چه ریشو چه غیر ریشو ندارم. این که چیز مشخصی است!

امّا این بازار برای سامسونگ یک بازار معمولی است یا ویژگی خاصی دارد؟

به نظر من بازار خیلی خاصی است و برای سامسونگ اهمیت زیادی دارد و سامسونگ هدفمند روی آن سرمایه‌گذاری می‌کند؛ زیرا وقتی یک مسئول ریشوی دولتی یک گوشی سامسونگ مدل خدا را مثلا با صد یا دویست هزارتومان ارزان‌تر از بازار نزدیک به دو میلیون تومان می‌خرد و از این خریدش یک احساس پیروزی عظیم می‌کند و ژست اجتماعی‌اش بالاتر می‌رود (و اصلاً مگر می‌شود آقای دکترِ، گوشی مدل خدا نداشته باشد؟) حالا این مسئول می‌آید برای تولید ملّی و اقتصاد کشورش سینه چاک کند؟ نه آقا. خوش خیالید. این مسئول یا کارمند دولتی با شندرغاز رشوه خریده شده است. این دیگر رطب خورده است. این منع رطب کند؟ البته این آقایان که در عمل خودشان بزرگترین مانع تولید ملّی هستند، قطعاً در حرف از تولید ملّی می‌گویند چون این حرف خودش باعث افزایش شأن اجتماعی است و چه بسا در فیش حقوقی‌شان هم بی تأثیر نباشد که بتوانند جنس‌های بهتر و بیشتری از سامسونگ بخرند!

رشوه‌ی سامسونگ

اول اینکه میخواهم توبه کنم! چند وقتی است بهانه کرده‌ام که نوشته‌های کوتاهم را در کانال تلگرامم بنویسم، این می‌شود که وبلاگ جای متن‌های بلندی می‌شود که احتمالا هیچکس نمی‌خواند! ضمن اینکه وقتی می‌خواهم بلند بنویسم کار عقب میافتد و دیر به دیر می‌نویسم. پس انشالله دوباره بیشتر خواهم نوشت.

جهت فهم بهتر این مطلب، مطالب پیش‌نیاز زیر را مطالعه کنید:

  1. فرهنگیان نابکار
  2. از آخر به اوّل
  3. دعوت‌نامه‌ی یک چالش وبلاگی: رؤیاپردازی ایرانی اسلامی
  4. یزد گورخواب ندارد: نگاهی بر رؤیای شیطان!

امّا درباره‌ی «رؤیای بنده». بنده رؤیاهایی دارم در حوزه‌های اقتصاد و سلامت و فرهنگ. امّا از اقتصاد شروع می‌کنم. و از خود پول. چون آنطور که قبلا نوشته‌ام اقتصاد و به خصوص خود پول را ریشه‌ی مسائل و مشکلاتمان می‌دانم. احتمالاً یک «تئوری همه‌چیز» در فیزیک می‌شناسید که البته هنوز تئوری نشده و یک مشکل «حل نشده» است که استفان هاوکینگ یکی از نظریه پردازان آن است. این تئوری در تلاش است تا بتواند با یک نظریه‌ی فیزیک، همه‌ی هستی را توجیه و توصیف کند تا تناقضات نظریه‌های فیزیک از بین بروند. بنده یک تئوری همه‌چیز از سنخ دیگری در فکرم دارم! آنچه در فکر دارم برای «توصیف» جهان نیست بلکه یک نسخه‌ی «تجویزی» برای «اصلاح» جهان است. البته همه‌چیز که اغراق است، امّا به نظرم ریشه‌ای ترین اصلاح و مصلح خیلی از چیزهاست.

از وقتی دعوت‌نامه‌ی چالش وبلاگی را نوشتم می‌خواستم سریع‌تر خودم درباره‌ی خیال‌بافی‌ها و رؤیای خودم از آینده بنویسم ولی نمیدانم فرصت نیست، قسمت نیست، تنبلی است. هرچه هست نشد تا اینکه به این مسئله‌ی گورخواب‌ها رسیدیم. دیدم بحث گورخواب‌ها بعنوان مقدمه‌ای برای رؤیای بنده مناسب است. حرف‌هایی که در ادامه می‌آید از جنس لا اله است برای رسیدن به الا الله. مخصوصاً آنچه درباره «رؤیای شیطان» و نظام‌سازی شیطان در ادامه میگویم مقدمه‌ای است برای اینکه رؤیای بنده و نظام‌سازی رؤیایی خودم را از آینده بیان کنم.

نوآوری از کجا آغاز می‌شود؟ شاید همه می‌دانیم. از یک تصور، یک تصویر ذهنی، یک تخیل خوب! تخیلی که خیلی هم تخیلی نیست. حال اگر بخواهیم نوآوری علمی کنیم، نوآوری در نظام‌سازی کنیم، تمدن «نوین» اسلامی را بسازیم، اول باید چه کنیم؟ واضح است، باید تصور کنیم، آنرا تخیل کنیم.