بنده

زندگی با تغییر یک «حرف» می‌شود بندگی؛ اینجا هم، محل همان «حرف» ...

بنده

زندگی با تغییر یک «حرف» می‌شود بندگی؛ اینجا هم، محل همان «حرف» ...

دنبال کنندگان: ‎+۱۰۰ نفر
بنده را دنبال کنید

لا اله الا الله

 اوّل

نمی‌توانم کتمان کنم که از رئیس‌جمهور شدن ترامپ خوشحال شدم! دشمن خوبی است! دشمن خوب هم نعمت است! یک دشمن خوب می‌تواند ما را متحد کند. معاویه دشمن خوبی بود تا اینکه حیله‌های عمروعاص وارد شد. دشمنی‌های معاویه یاران علی را متحد کرد اما حیله‌های عمروعاص این اتحاد را شکست و پیروز شد. ترامپ هم در دشمنی‌اش صادق است و این چیز خوبی است.

امشب پای روضه‌ای نشستم. روضه‌ای برای مادر! نه از این روضه‌های آبکی که می‌رویم و بعد هم هیچ. از آن روضه‌های سیاسی! از آن روضه‌های اساسی! روضه‌ای که کمیل سوهانی خواند! و عجب روضه‌ای و عجب روضه‌خوانی. نه تنها اشک آدم را درآورد، که جان را مالامال خشم و غضب کرد.

مادرکشی نام روضه‌ای است که کمیل سوهانی خواند. یک فیلم مستند بلند، که بحران آب ایران را بررسی می‌کند. حقایقی که شاید همه ما بخشی از آن را دانسته باشیم امّا حدود و صغورش را به این حد، نه! مادر، طبیعت است. نه اصلاً طبیعت یعنی چه؟ این واژه‌ی نامفهوم از کدام گورستان آمده؟ مادر، خلقت است و ما انسان‌ها به جان مادر، این خلقت خدا افتاده‌ایم. نابودش کردیم. مادر را کشتیم! بگذارید این روضه را من خراب نکنم. شما از زبان ناب و اصیل روضه‌خوان این روضه را بشنوید (کلیک کنید). نقدهای بعضاً درست و بعضاً نادرست و سخیفی هم به این روضه‌ی ناب شده است که با جستجو می‌توانید بخوانید.

مادرکشی، بحران آب ایران

اگر نگویم همیشه، اکثرا مسئله را از آخر به اول باید حل کرد! این روش را اول بار مادر عزیزم به من یاد داد وقتی که در خردسالی میخواستم هزارراه حل کنم! بزرگتر شدم در دوران راهنمایی هم تا میشد تست‌های فیزیک را از آخر به اول حل میکردم! حالا هم همینطور است. مثلا ساعت ۶عصر مهمان داریم! از آخر به اول میایم که مثلا ۵:۳۰ باید خانه مرتب باشد. پس از ۴:۳۰ باید شروع کنم به مرتب کردن. ۳:۳۰ می‌توانم بخوابم. از ۲:۳۰ باید ناهار و نماز را شروع کنم پس تا ساعت ۲:۳۰ می‌توانم به کارهای شخصیم بپردازم! یا در سفر اول مقصد را مشخص می‌کنیم بعد از مقصد به مبدأ مسیر را بررسی می‌کنیم.

این برنامه‌ریزی معکوس تقریبا در تمام زندگی‌ام هست. نه اینکه تا ۵۰ سال آینده را پیش‌بینی کرده و برنامه‌ریزی معکوس کرده باشم. ولی مثلا تا یک یا یک سال و نیم آینده همین روال هست. مثلا می‌دانم سال آینده باید کنکور دهم، پس از عید به بعد باید درس بخوانم و تا عید باید دفاع کنم، فلان. کار خیلی ساده‌ای است. شاید خیلی‌ها همین کار را می‌کنند و بهش توجه ندارند. اما از نظر من یکی از مهمترین کارکردهای علم، همین توجه دادن است! یعنی علم بر می‌دارد یک چیزی را که میدانستی ولی بهش توجه نداشتی یا در ناخودآگاهت بود را به خودآگاه شما میاورد.

در مدیریت هم برنامه‌ریزی همین است. شما چشم‌انداز بلند مدت تعریف میکنی بعد هدف کوتاه مدت در همان راستا می‌گذاری بعد برنامه‌های کوچک کوچک را از آخر به اول میگذاری تا به مقصودت برسی. نکته‌ی خیلی ساده‌ای است اما در عمل وقتی وارد کار و گروه‌های کاری می‌شوی می‌بینی به آن توجه نمی‌شود. بدون چشم‌انداز و هدف کارها شروع می‌شوند و هرکسی به ظن خودش هدفی دارد و کار که شروع می‌شود به جای اینکه از تهران به مشهد برسیم، می‌بینیم سر از زابل درآورده‌ایم!

حاج آقای پناهیان در برنامه‌ی تلویزیونی ثریا 17 شهریور 95، صحبت‌هایی در باب فرهنگ داشتند. ایشان از اهمیت فرهنگ می‌گفتند و اینکه: «اگر فرهنگ را اصلاح کنیم سیاست، اقتصاد و سبک زندگی ما اصلاح خواهد شد.» و حتی اینکه: «اگر سبک زندگی اصلاح بشود مدیرانی که برای خودشان فیش‌های نجومی صادر می‌کنند دیگر رشد نخواهند کرد.» نظر به فرهنگ، به خصوص در فرمایشات مقام معظم رهبری برجسته است و تشبیه فرهنگ به «هوا» لقلقه‌ی زبان هر جوان بسیجی شده است. اصلا بسیجی‌ها از وقتی از تخم بیرون می‌آیند، وظیفه‌ی خطیر خود را در مسائل فرهنگی می‌فهمند و عین جیک جیک جوجه به اصطلاح می‌گویند: «می‌خواهیم کار فرهنگی کنیم!» البته خودمان هم از این قاعده مستثنی نبودیم و یکی دو سال اول با این «دغدغه‌های فرهنگی» رسماً سر کار بودیم! تازه، دغدغه‌ی فرهنگی یک جوجه بسیجی چیست؟ حجاب! راهکار؟ رژه‌های گُله گُله آدم از چهارراه ولی‌عصر تا میدان ولی‌عصر و از میدان انقلاب تا بالای پارک لاله و «متلک» انداختن‌های آنها به دختران خوشکل که: «خواهرم حجابتو رعایت کن!». رژه‌های فرهنگی!

از یزد که باز میگردیم تهران، اغلب به قم که میرسیم، خسته و مانده‌ایم. همین می‌شود که میگوییم انشالله نوبت بعدی زیارت می‌رویم! یا حتی از تهران هم که به سمت یزد می‌رویم زیارت نمی‌رویم و می‌گوییم که انشالله در راه برگشت زیارت می‌کنیم!

اصلاً تقصیر واژه‌ی زیارت است! یکجوری از زیارت حرف می‌زنیم انگار می‌خواهیم منت سر حضرت معصومه بگذاریم و برویم ملاقاتی! انگار او است که آنجا تک و تنها افتاده و منتظر است تا ما برویم بلکه دیدنایی کند و دلش باز شود! حداقلش این است که واژه زیارت دارد یک هم‌ترازی را القا می‌کند! اینکه ما و ایشان همترازیم و قرار است با هم بنشینیم و گپی بزنیم!

این بار که از یزد باز می‌گشتیم باز نزدیک قم که بودیم گفتیم انشالله نوبت بعدی افتخار زیارت را نصیب حضرت خواهیم کرد! امّا بعد، با خودم فکر کردم که ما چقدر احمقیم! اینهمه راه آمده‌ایم حتّی حاضر نیستیم برویم از حضرت معصومه یک چیزی بگیریم برویم تهران! در نگاه منفعت‌گرایانه‌اش هم حماقت است! هزینه-فایده هم که می‌کنی می‌بینی کلّی از چیزهایی که می‌توانستی در این مسیر بگیری از کفَت رفته است! ادبیات را باید عوض کنیم تا نگاهمان عوض شود. زندگی با تغییر همین حرف‌ها می‌شود بندگی! زیارت کدام است؟ ما گدایی می‌رویم. احمق ما بودیم که اینهمه فرصت گدایی کردن را از دست داده‌ایم! اینهمه چیزی که می‌توانستیم از دستان بزرگوار این کریمه بگیریم و نگرفتیم!

جای شما خالی، با خستگی 8، 9 ساعته رفتیم مختصر گدایی کردیم و به راه ادامه دادیم. به نیت تمام دوستان و آشنایان و البته خوانندگان بنده نیز گدایی کردیم! انشالله گدایی‌مان مقبول افتاده باشد!


پی‌نوشت: ائمه در آداب زیارت گفته‌اند. از واژه زیارت یاد کرده‌اند. آنها که نمی‌آیند مهمانان خود را کوچک کنند و گدا صدا زنند. تازه گدا بالاخره باید زیارت برود تا بتواند گدایی کند! خلاصه آنها ما را تحویل گرفته‌اند، ما خودمان را الکی تحویل نگیریم! همان گدایی بگوییم برای خودمان بهتر است!

فیلم لانتوری، از زبان یک آقازاده حرام‌خوار یک دیالوگ خوب داشت. می‌گفت:

وجدانا چند درصد مردم اگر جای بابای من بودن اختلاس نمیکردن؟

راست میگوید! بگذارید من تکمیلش کنم! چند درصد از مردم اگر با جنس مخالف (حتی اگر زشت هم باشد) «تنها» بشوند مرتکب گناه نمی‌شوند؟ نه واقعا؟ دین میگوید تنهایی و نظارت نکردن دیگران مایه گناه است. چطور در مثال روابط دختر و پسر همه این را میفهمند و نوچ نوچ میکنند ولی همین مسئله را در حاکمیت درک نمی‌کنند؟ وقتی به مسئول گردن کلفت اینهمه قدرت دادید، نظارتی هم نمی‌کنید (یا بهتر بگویم، نظارت به درد بخوری!) و حاکمیت را شفاف هم نکردید که مردم ببینند مسئولین چه می‌کنند، خوب معلوم است آن مسئول ناموس مملکت را فدای لذت خودش می‌کند! مسئله واقعا انقدر پیچیده است؟

هرجا میگوییم شفافیت، دوستان حزب‌الهی میگویند پس تقوا چه میشود؟! خوب مومن، خدا هم راه حل داده است که اگر می‌خواهید تقوا داشته باشید، با دختر مردم تنها نشوید! تعبیر درست و دقیق از حاکمیت فعلی این است که ما یک فاحشه‌خانه داریم! انبوه مدیران و مسئولین  را در اتاق‌های در بسته با انواع دختران زیبارو تنها گذاشته‌ایم و توقع داریم هیچکس هیچ خطایی نکند! واقعا این توقع به‌جایی است؟ یعنی تنها راه متّقی کردن مردم ایجاد شرایط گناه است؟ و اگر لوازم و شرایط گناه را در جامعه کم کنیم باعث می‌شویم مردم بی‌تقوا شوند؟ (شاید چیزی شبیه به نظر حجتیه‌ای‌ها که برای ظهور اعتقاد به اشاعه‌ی گناه دارند!)  چنین تفکرات احمقانه‌ای متأسفانه نه در مردم کوچه بازار بلکه در قشر نخبگانی و بعضاً در منبری‌هایی وجود دارد که در دانشگاه‌های معتبر تهران در شب‌های احیاء و محرم و فلان منبر می‌روند! مسئول اینهمه گناه و بی‌تقوایی در حاکمیت، رسماً و رأساً نظام جمهوری اسلامی است که لوازم و مقدمات گناه را بسیار دم دست قرار داده است.


پی‌نوشت:
یک سایت خبری نظرسنجی کرده بود که اگر شما جای مسئولین بودید از دریافت حقوق نجومی خودداری می‌کردید؟ اکثر مردم جواب داده بودند نخیر! می‌خوردیم یک آب هم روش! پیشنهاد میدهم یک سؤال مکمل برای آن بگذارند: «شما اگر می‌دانستید که حقوق‌تان شفاف می‌شود و همه‌ی مردم قرار است بفهمند و آبرویتان برود و مردم پدرتان را در بیاورند، باز هم حقوق نجومی می‌گرفتید؟»

به نظر می‌رسد تقدم اندیشیدن بر عمل کردن و تقدم تولید مفاهیم نظری بر اجرایی کردن آنها امری بدیهی باشد امّا در مقام عمل می‌بینیم اینگونه نیست و برای بسیاری از افراد این امر نه تنها بدیهی نیست بلکه اساساً انگاره‌ای غلط است. در واقع بسیاری بر این باورند که ایده‌ها باید در سطح خام باقی بمانند و با اجرایی کردن آنهاست که پخته می‌شوند. یا در مرحله‌ای بالاتر عده‌ای معتقد می‌شوند حتی اجراها و عمل‌هاست که ایده‌ها را شکل می‌دهند و اساساً اوّل باید اجرا کرد بعد برای آن تئوری‌پردازی کرد! بصورت طبیعی ممکن است همه‌ی این حالات و دیگر حالات متصور رخ دهند امّا بحث جدی بر سر آن است که در شرایط عادی برای انجام یک کار، کدام شیوه صحیح‌تر است؟ آیا اینکه بصورت طبیعی ممکن است اوّل عملی واقع شود و بعد برای آن تئوری پردازی شود، دلیلی بر آن است که برای انجام هر کاری ابتدا باید آنرا اجرا کرد سپس همزمان یا بعد از آن برای آن تئوری‌پردازی نمود؟

داستان حسن تنبل را حتماً به یاد دارید. حسنی که در خانه می خوابید و هیچ کاری نمی‌کرد. آخر مادرش از کنار تخت او تا بیرون خانه سیب چیند و حسن دانه دانه سیب‌ها را برداشت تا از خانه بیرون رفت و آن وقت مادرش در خانه را بست و حسن مجبور شد برود دنبال کار و تنبلی را کنار بگذارد.

مدت زیادی انیمیشن دلچسبی ندیده بودم. شاید از زمان Wall-E. این اواخر انیمیشن زوتوپیا را دیدم که باز هم با وجود نکات جالبش، آنچنان مرا نگرفت. علت اصلی هم مفاهیم بسیار تکراری انیمیشن‌ها است. مهمترین چیزی که از یک فیلم مرا مجذوب خود می‌کند، داستان آن و البته اندیشه و مفاهیم نهفته در ورای آن داستان است. انیمیشن‌های جدید حتی با وجود داستان‌های جذاب و پر کشش، امّا مفاهیم جذابی را برایم ارائه نمی‌کردند. حتی انیمیشنی مانند inside out هم که واقعا به مسئله جذابی پرداخته بود، از آنجایی که مفاهیم و فرضیات خامی را ارائه می‌کرد مرا به وجد نیاورد. امّا کونگ‌فو پاندای 3، همچون اولین سری نسخه از کونگ‌فو پاندا، بعد از مدت‌ها هم مرا به هیجان فکری آورد و هم لذت یک انیمیشن مهیج را بخشید.

چندوقتی است اسم حسین دهباشی زیاد شنیده می‌شود و تحلیل‌ها و مطالبش در شبکه‌های اجتماعی زیاد دست به دست می‌چرخند. من هم با وجودی که از آنها استفاده کرده‌ام و مثلا از خاطره‌ی او از طالب‌زاده لذت برده‌ام امّا به برجسته شدن یکباره‌ی برخی چهره‌ها با شک و تردید می‌نگرم. به هر حال برخی از دوستان ما شب گذشته قرار ملاقاتی با وی تنظیم کردند تا ساعتی را به تبادل نظر و معرفی کار و مجموعه‌ی «شفافیت برای ایران» بپردازند.

امروز برخی از مکالمات را نقل قول می‌کردند که در بین همه‌ی حرف‌ها و تحلیل‌های گنده از زمان جنگ و زمان حال و وضعیت دولت و مشاوران نام آشنای آن و دیگر تحلیل‌های کلان؛ یک نکته از حرف‌های دهباشی نظرم را خیلی جلب کرد. دوستان گزارش مفصلی از فعالیت‌های گروه را پرینت رنگی کرده بودند (حدود 50 برگ) و در کاوری زیبا به وی تقدیم نمودند. او که گزارش را نگاهی انداخته درآمده که: «حالا شما اگر اینها را پرینت رنگی نمی‌گرفتید، من نمی‌خواندم؟ اگر آدم، آدم باشد پرینت سیاه و سفیدش را هم می‌خواند و اگر اهلش نباشد این را هم نمی‌خواند. خوی قدرت‌طلبی از همین‌جاها شروع می‌شود.» و من به مضمون تکمیل می‌کنم که منظورش این بود که در حد و اندازه‌ی خودتان کار کنید نه اینکه همیشه بخواهید خود را بزرگتر (و البته به دروغ بزرگتر) جلوه دهید. یا برای بزرگ جلوه دادن خود، از این ابزارها و رنگ و لعابهای کم اهمیت بهره جویید یا اینکه اصلاً هزینه‌ی الکی بکنید؛ هزینه‌ای که نیازی بهش نبوده است. همین خوی است که وقتی به مقامات بالاتر هم می‌رسد تجمل‌طلبی را پیش می‌گیرد. این مسئولین تجمل‌گرا از همین جاها شروع کرده‌اند.

واقعیت امر هم همین است. وقتی کسی که در سنین دانشجویی و جوانی و آن جایی که باید تمرین قناعت کند، نمی‌کند و هرچه می‌خواهد بخرد، از کفش و جوراب گرفته تا گوشی و لپ‌تاپ و خانه و ماشین و حتّی همسر، می‌رود گران‌ترین و بهترین و فلان‌ترینش را انتخاب می‌کند، چه تضمینی است این فرد پس فردا که مسئول شد قناعت کند؟ اصلا ممکن است؟ آنها که جوانی‌شان را در فقر و مبارزه و زندان و جنگ گذراندند الان که مسئول شده‌اند وضعیت‌شان این است، نسل جدید که از همه چیز، بهترینش را می‌خواهد، چه خواهد شد؟

با ماجرای فیش‌های حقوقی، عده‌ای درصدد توجیه برآمدند تا آنجا که دیرین دیرین هم در یک انیمیشن ضعیف، دوگانه‌ای را به نمایش گذاشت که در آن مدیران دولتی استدلالهای قابل دفاعی داشتند. برای مثال این برداشت‌ها «قانونی» بوده است یا اینکه «حق» آنهاست چرا که آنها توانمندند (ادعایی بس پوشالی! دلیل توانمندی آنها چیست؟ آیا جز رانت است؟). اما امروز در خطبه‌های عید فطر، حضرت آقا قضیه را یکسره کرد. رهبری دو راه گذاشت:

ضریب جینی عددی است بین صفر و یک (یا صفر و صد درصد) که در آن صفر به معنی توزیع کاملا برابر درآمد یا ثروت و یک به معنای نابرابری مطلق در توزیع است. هرچه این عدد کوچکتر باشد نشان از اختلاف طبقاتی کمتر می‌باشد. طبق برآورد سازمان CIA در سال 2006، ضریب جینی در ایران برابر با 44.5 است.

با یک جستجوی ساده‌ی عبارت «us president annual salary» می‌توانید در همان صفحه‌ی اول گوگل میزان درآمد سالیانه او را که 400 هزار دلار است ببینید. البته مبالغ دیگری به رئیس‌جمهور امریکا پرداخت می‌شوند که از آنها صرف نظر می‌کنیم. اگر قیمت دلار را 3500 تومان در نظر بگیریم، درآمد سالیانه رئیس‌جمهور امریکا (بعنوان یک شخص حقوقی) سالانه 1/4 میلیارد تومان خواهد بود که با تقسیم بر 12، حدوداً ماهانه 117 میلیون تومان، درآمد رئیس‌جمهور امریکاست.

درآمد سالیانه‌ی مقامات عالی قوای سه گانه‌ی امریکا (منبع)

وزیر بهداشت در بخشی از واکنش تلگرامی خود (این مطلب) به موضوع افشای فیش‌های حقوقی چندصد میلیونی در وزارت بهداشت آورده‌اند:

اولین باری که فیش در کشور افشا شد مربوط به همین سفر بود که هزینه سه روز اقامت هیئت همراه وزیر ۱۷ هزار تومان شده بود؛ هواداران حزب توده کپی فیش مربوطه را بر در و دیوار خیابانها و دانشگاهها چسبانده بودند و بلوایی در کشور بپا کردند.

جناب وزیرِ سرمایه‌دار در اشاره‌ای دیگر افشای فیش‌های حقوقی را «افشاگری‌های توده‌وار» خوانده‌اند. آقای وزیر، خوب است بدانید که این افشاگران توده‌ای نیستند، اینها همان جوانان انقلاب و انقلابی‌اند، بلکه این شمایید که لیبرال شده‌اید.

بخش اول این مطلب را از طریق این پیوند مطالعه کنید.

1 منابع پایدار برای جیب سوراخ نظام پزشکی

این روزها با افشا شدن فیش‌های حقوق و کارانه‌ی پزشکان فضای آینده‌ی نظام سلامت روشن‌تر شده است. هرچند پیش از این نیز مردم از کارانه‌های چندده میلیونی پزشکان بی‌خبر نبودند اما این دست پرداخت‌ها همواره از طرف مسئولین تکذیب می‌شد. ایرج حریرچی در نشست خبری سخنگوی وزارت بهداشت در این‌باره گفت: «حتی یک نفر در وزارت بهداشت دریافتی چند صدمیلیونی نداریم و شوخی 13 مخصوص 13 فروردین است!»[1] امّا با افشای فیش‌های حقوقی، مسئولین وزارت‌خانه بصورت رسمی می‌گویند در مواردی پرداخت‌های بالای صد میلیون تومان نیز وجود دارد.[2]

1 طرح تحوّل، آنچه گذشت!

با شروع طرح تحول نظام سلامت، به نظر می‌رسید دولت روحانی بعد از مذاکرات هسته‌ای، اولویت دوم خود را روی نظام سلامت متمرکز کرده است. طرح تحول نظام سلامت با شعار اصلی خود یعنی کاهش پرداخت از جیب بیماران، رضایت بسیاری از مردم را برای دولت روحانی جلب کرد. طرح که به نظر می‌رسید موفق ظاهر شده است از همان ابتدا نگرانی‌هایی را در رابطه با نحوه‌ی تأمین مالی بر انگیخته بود امّا وزارت بهداشت با اشاره به درآمد حاصل از هدفمندی یارانه‌ها، این نگرانی را بی مورد توصیف می‌کرد. با شروع فاز سوم این طرح امّا، شک و تردیدها به یقین تبدیل شد.

رمضان، برای من،

هم ماه خواندن است، هم نوشتن.

هم خوابیدن است، هم بی‌خوابی.

هم بیشتر با خود بودن، و هم بیشتر با خدا بودن...


پی‌نوشت:

در بین دوستان و آشنایان، خیلی در باب ازدواج صحبت می‌شود و مشاوره می‌گیرند. اکثرا می‌بینم که افراد ملاک‌های بدی برای ازدواج دارند. هم دختران هم پسران. مثلا از روی رشته‌ی تحصیلی دختر خانم می‌خواهند تشخیص بدهند که این خانم اهل زندگی هست یا نه؟ یا ملاک را تعداد خواهر و برادرهای فرد مقابل می‌گذارند. ملاک‌های تخیلی‌تری مثل شغل پدر و محله‌ای که در آن زندگی می‌کنند که بماند.

اسلام یک ملاک کلّی به نام کفو بودن تعریف کرده است که هم می‌تواند به مفهوم مشابه بودن تلقی شود و هم مکمل بودن یا به درجاتی شامل هر دو شود یعنی زوج در مواردی مشابه و در مواردی مکمل باشند. در هر دو صورت باید «جور» باشد. بعضی آدم‌ها هستند که

رجب و شعبان تمام شد و من استفاده‌ای نبردم. این آخری‌ها دارد بلاهای کوچک و بزرگی نازل می‌شود! حس میکنم خدا هرچه صبر کرده دیده من نیامدم دارد با چوب مرا به سمت خویش می‌خواند!‌ خدای جالبی است.

برخی افراد با برخی کتاب‌ها، سخنرانی‌ها، شخصیت‌ها، فیلم‌ها و یا حتی برندها و تکنولوژی‌ها خیلی زود تحت تأثیر قرار می‌گیرند و به وجد می‌آیند و عبارات هیجانی نسبت به آن پدیده ایراد می‌کنند. این افراد نه تنها نشان می‌دهند که

من واقعا آدم بی‌اعصابی هستم! هرچند تحلیل دیگری درباره من وجود دارد که من خیلی با اعصابم! البته این دو تا تحلیل از دو نقطه‌نظر کاملا متفاوت هستند. مثلا در مباحثه با یک سری افراد بی‌اعصاب هستم امّا مثلا در مقابلِ یک سری سختی‌ها و مشکلات (مثل سختی‌های شغلی و درسی) اصلا عین خیالم نیست. یکجور جمع نقیضینی است بالاخره.

یامین‌پور در کانال تلگرامش نوشت:

آلبر کامو گفته بود کلمات، فاحشه شده‌اند؛ برای هر معنایی حامله می‌شوند. دیگر نمی‌توان به اصالت و هویت کلمات و معانی آنها اعتماد کرد...

گاهی به کلمات تجاوز می‌شود؛ به معنای «دفاع» ، «مقدس»، «غرور و تعصب دینی»، «افتخار» و...

افزون بر همه‌ی دلواپسى‌ها، اکنون دلواپس زبان و ادبیات فارسی هم باید باشیم.

و من به این اندیشیدم که ذهن بشر هم روسپی شده است. پای حرف همه مینشیند. از هر کسی حامله می‌شود. پای صحبت حضرت آقا می‌نشیند و

با مشاوره‌ی محمدعلی نجفی، سیاست‌مدار اصلاح‌طلب، کروبی در انتخابات سال 84 وعده داد که ماهانه 40 هزار تومن به هر ایرانی می‌دهد. که البته منبع آن، حذف یارانه‌هاست. با رأی نیاوردن کروبی در دور اول انتخابات، هاشمی رفسنجانی در دور دوم انتخابات وعده داد ماهانه 120 هزارتومان به هر ایرانی می‌دهد!
درست یا غلط؛ احمدی‌نژاد نشان داد که علاقه دارد شعارهای رقیبان خود را عملی کند!

علاقه به خودنمایی با سلفی گرفتن بیش از هر زمانی در بین ما انسانها رواج یافته است. امروز به هر تفریحگاه و یا مکان تاریخی که میروید مردمی را میبینید که در حال سلفی گرفتن هستند. در هر دستی میتوانید مونوپاد ببینید و به راحتی از هر مکانی آنرا تهیه کنید.

در این ویدئو با ابزاری جدید برای سلفی گرفتن آشنا میشوید. به نظر میرسد در آینده باید شاهد پرواز انواع این پرندگان سلفی انداز در انواع مکانها باشیم.

اما بگذارید یک تحلیل هزینه فایده سر انگشتی کنیم.

جهت مشاهده‌ی تصویر با کیفیت مناسب، روی عکس کلیک کنید.


این مطلب و مطالبی دیگر را در کانال تلگرام بنده دنبال کنید.

یک ازدواج و زندگی موفق را، «گذشت» می‌سازد.
اساساً زندگی گذشتن است. دلبستن آسان است امّا گذشتن دشوار.

هرگاه توانستید در موقع خرید یک گوشی همراه، لپ‌تاپ، ساعت و یا حتّی یک کفش، «در عین داشتن توانایی»، از خرید بهترین‌ها صرف نظر کرده و به موارد کفایت‌کننده قناعت کنید؛ آنگاه «شاید» بتوانید علاوه بر انتخاب یک همسر «خوب»، زندگی خوبی را نیز رقم بزنید.

یک «بنده»ی حرفه‌ای (!)، قدرت تحمل نقص‌ها و عیب‌ها و گذشتن از آنها را دارد.
حرفه‌ای بندگی کنید...


این مطلب و مطالبی دیگر را در کانال تلگرام بنده ببینید.

روز اول دانشگاه را به خاطر می آورم. هیجان زده و گیج وارد دانشگاه شدم و پی فاطمه رفتم. فاطمه را قبلا ندیده بودم، یک دوست مشترک ما را با هم آشنا کرده بود. چند باری با او تلفنی صحبت کرده بودم برایم جالب بود بدانم صورتش چه شکلی است چه لباسی میپوشد، آیا با من هماهنگ و همراه خواهد شد؟ بعدها فهمیدم او از آرزو درمورد من سوال کرده ولی آنچه شنیده با بود با آنچه دید خیلی تفاوت داشت. اما من سوال نکرده بودم و تنها ذهنیتم فردی شبیه به آرزو بود و البته آنچه من انتظار داشتم هم با آنچه دیدم خیلی تفاوت داشت. فاطمه دختری محجبه، بازیگوش اما سر به زیر بود که کنار پدر مهربانش منتظر من ایستاده بود. واقعا در یک نظرمهرش به دلم نشست.

خوابگاه سال اولیها معمولا جدا از خوابگاه دیگران و جایی نزدیک به دانشگاه است. ورودی سال ما از ظرفیت خوابگاه سال اولیها بیشتر بود و از هر رشته قرعه به نام چند نفری افتاد تا ابتدا به ساکن وارد خوابگاه معروف "کوی" شوند، خوابگاهی که هرچند امکاناتی بیشتر اما سختی های خاص خودش را هم داشت. کسی وارد اتاقی نمیشد مگر جای دوست چندین ساله و تازه فارغ التحصیل ساکنین اتاق را پر میکرد و این مسئله مقاومت و سردی اولیه ی آنها را در پی داشت. القصه، قرعه به نام من و فاطمه هم افتاد و باهم بودنمان بیشتر شد، هم دانشگاه و هم خوابگاه. من و فاطمه بیشر کلاسها را با هم برمیداشتیم و تقریبا همیشه هم گروه بودیم. وقتی از سختی های خوابگاه گله میکرد دلداریش میدادم و وقتی مریض میشدم او از من پرستاری میکرد.

این روزها که برای آخرین واحد با هم هم گروه شده ایم، باز هم حس میکنم که زندگی ام روی دور تند است. سالهای دانشجویی و دوستی در کنار همسر و حالا فرزندم به سرعت سپری شد و نمیدانم که این زمان طی شده مایه ی سعادت من در سرای دیگر خواهد بود یا شقاوت. میدانم که دلم برای فاطمه تنگ خواهد شد و نمیدانم از فرصت بودن در کنارش به اندازه کافی استفاده کردم یا نه.

روزهای دیگر هم به همین سرعت خواهند گذشت و یوم الحسره خواهد آمد.. 

البته اینجا هم که می‌نویسم سعی میکنم غیر خودمانی و پر تکلف نباشد امّا بهرحال دستم نمی‌رود خیلی چیزها را پست وبلاگ کنم. مدتی بود که دغدغه داشتم کوتاه‌نوشت‌های خودمانی‌تر را در جایی دیگر بنویسم. چند جای را امتحان کردم و آخر پشیمان به همینجا بازگشتم (که شرح ما وقع را در مطلب چند جملک نوشتم). امّا فکر می‌کنم این‌بار جای خوبی را پیدا کرده باشم. در کانال تلگرام بنده، کوتاه‌نوشت‌هایی خودمانی‌تر را خواهم نوشت. حضورتان باعث افتخار بنده است.

telegram.me/bandeh

لبخند امام به امتثبت نگاره‌ای از راهپیمایی ۲۲ بهمن ۱۳۹۴

جهت مشاهده‌ی تصویر در ابعاد واقعی روی آن کلیک کنید.


بی ربط: به پویش ملّی شفافیت داوطلبانه بپیوندید و از پایگاه مجلس‌نما حمایت کنید. بسیار مشغول این پویش ملّی و نیازمند کمک تمامی مردم هستیم. از نامزدهای شهر خود دعوت کنید به اطلاعات خود را در مجلس‌نما ثبت کنند.

الحمد لله نسل جوان انقلابی و آرمان‌گرا بسیار به فکر ایجاد تغییرات اساسی در راستای تحقق مبانی اسلامی در جامعه است امّا متأسفانه همواره از مشکلات راه و مقاومت مسئولین و نهادهای در برابر این تغییرات ناله می‌کند. سؤال آنجاست که مگر توقعی جز این مقاومت داشتند؟ همواره سیستم‌ها با تغییر مقابله کرده‌اند و هرچه این تغییر بنیادی‌تر بوده مقاومت‌ها نیز بیشتر بوده‌اند.

در ادبیات مدیریت مدل‌های مختلفی برای ایجاد تغییر سازمانی وجود دارد. شاید بتوان گفت معروف‌ترین آن مدل کرت لوین با الگوی قالب یخ می‌باشد. این مدل بطور خلاصه اینطور بیان می‌کند که سازمان به مانند یک قالب یخ شکل خاصی دارد. باید این قالب یخ را آب کرد (با ابزارهایی مانند زور و فشار) و بعد آنرا به قالب و شکل دل‌خواه دوباره منجمد کرد. (برای مطالعه بیشتر این مدل و مدل‌های مشابه این لینک را مطالعه کنید.) آنچه تحت عنوان Reformism می‌شناسیم بیشتر ناظر به چنین ساز و کاری است. رفرم یا تغییر شکل و ساختار چنین فرایندی را شامل می‌شود و ترجمه آن به «اصلاحات» ترجمه غلطی است که موجب کج فهمی می‌شود. رفرم کردن، تغییر ساختار دادن است و منظور اصلاح‌طلبان داخلی (بخوانید رفرمیست‌ها) دقیقا تغییرات ساختاری حکومت است. اصلاحات می‌تواند شامل رفرم باشد و یا نباشد. امّا رفرم تغییر ساختاری و مشابه طرح مفهومی مدل کرت لوین است که در تصویر زیر مشاهده می‌شود.

امّا به نظرم می‌رسد برای ایجاد تغییرات اسلامی باید از شیوه اسلام در تغییر نیز استفاده کنیم.

زنبور انگلی به علّت ضعفی که در جسمش دارد نمی‌تواند تخم‌هایش را در بدن خودش به ثمر برساند بنابراین آن ها را زیر پوست حشراتی مانند کرم ابریشم قرار می‌دهد و از بدن آنها برای تغذیه و رشد تخم‌هایش و نیز محلی برای تولّد لاروها استفاده می‌کند.

این مطلب خلاصه‌ای است از سخنرانی دکتر علی شریعتی با موضوع «علی، بنیانگذار وحدت اسلامی»


شعارِ امروز این است: آنهایی که طرفدارِ وحدت اسلامی هستند، معتقدند که مواردِ اختلاف فقهی و تاریخی را بیاییم بنشینیم، بحث علمی کنیم و‬ ‫حلش کنیم و به یک مذهب مشترک برسیم، بعد اتحادِ اسلامی تحقق پیدا کند ـ این یکی مال روشنفکران است که گفتم. آن علماء و تحصیل کرده‌های‬ ‫حوزه‌های قدیمه در این مذاهب مختلف که مقامات رسمی علومِ فرقه‌ای خودشان هستند در مذاهب مختلف اسلامی ـ از شیعه اسماعیلی یا امامی یا زیدی،‬ ‫یا مذاهب مختلف اهل تسنن ـ معتقدند که نه تنها وحدت میان گروه‌های مذهبی اسلامی ـ درست دقت بکنید، این شعارِ اینهاست ـ امکان ندارد، بلکه‬ ‫اگر هم امکان داشته باشد باید با آن مبارزه کرد، زیرا میان این فرقه‌ها فاصله و دشمنی و اختلاف اصولی و خصومت، بیش از فاصله یکی از این فرقه‌های‬ ‫اسلامی است با یکی از مذاهب غیرِ اسلام.‬ ...


خودت به جهنم

چطور دلت میاید زنت را در این بلاهای سخت تنها بگذاری و اذیت کنی؟ هر گناهی او کند تو مسئولی!

خودت به جهنم، این تقصیر تو است که زودتر ازدواج نکردی و عصمت معصومه از دست رفت...

لعنت بر بی‌غیرتی تو

معصومه عصبانی شد. توی خاطراتش دنبال دلیل میگشت. پشت سر هم با خودش حرف میزد:

   - چرا آخه؟ من که چیزی کم نگذاشته بودم. هر کاری از دستم بر میامد کردم...

   - از اوّل هم من مخالف بودم ولی بالاخره هر دختری در آن شرایط قرار میگرفت همین کار را میکرد...

   - اصلاً نه، تقصیر من نبود!

   - تقصیر پدرم بود. چرا اینجوری کرد؟ مگر من به کمک نیاز داشتم؟ من از پس خودم بر می‌آمدم!

معصومه با خودش فکر میکرد اگر پدرش به او میگفت قصد چنین کاری دارد حتماً جلویش را میگرفت. بعد از آنکه پدر معصومه خانه را اجاره کرد چند وقتی همراه با مادر و برادر پیش معصومه ماند. وسایل اولیّه زندگی را فراهم کردند و معصومه را برای سختیهای زندگی در تنهایی آماده کردند. بعد از تقریباً یک ماه که آنجا بودند باید کم کم معصومه را تنها میگذاشتند. هرچند پدر معصومه با خودش عهد کرده بود هر هفته یا دو هفته یکبار به دخترش سر بزند امّا باز هم دلش آرام نمیگرفت. نمیخواست دخترش رنگ سختی ببیند؛ این شد که با چند نفر از همسایه‌ها آشنا شد تا سفارش دخترش را به آنها بکند. در آن آپارتمان ده واحدی، همسایه دیوار به دیوار آنها خانواده‌ی موجّهی به نظر می‌رسیدند که یک فرزند چند ساله هم داشتند. این شد که پدر معصومه به کامران، مرد خانواده، سفارش دختر تنهایش را کرد تا مبادا اتفاقی برای او بیافتد. کامران هم با تواضع، مردانگی نشان داد و پذیرفت.

معصومه‌ی زیبا همانطور که چشمان خیسش را به لپ‌تاپ دوخته بود و عکسها و خاطراتش را مرور میکرد یاد گذشته‌های دور افتاد. یاد راه طولانی و سختی که طی کرده بود. یاد روزهای دبیرستان. روزهای پر استرس کنکور. زمانی که به سختی آن طبع دخترانه‌ی شیطنت‌انگیزش را کنترل میکرد تا بتواند درس بخواند. تا مایه‌ی افتخار باشد. آن وقتها همیشه به خانواده‌اش فکر میکرد. به اینکه وقتی خبر قبولی‌اش را بشنوند چقدر خوشحال خواهند شد. و همینطور هم شد. خبر قبولی دخترک یزدی در پزشکی دانشگاه تهران به اندازه‌ای شیرین بود که مادر در همان ساعات اوّل همه‌ی دوست و آشنا را خبر کرده باشد. پدر هم که نمیخواست با خوشحالیهای اغراق آمیز غرور مردانگی‌اش لطمه‌ای ببیند در فکر تبریک به دخترش امّا از نوعی دیگر بود.

پس از خوشی‌های نخستین باز روزهای سخت رسیدند. معصومه یاد شبی افتاد که باید از خانواده‌اش دور میشد. حالا او میبایست از دل شهرستانی کوچک به اقیانوسی بزرگ میزد. اشکهای جدایی مادر و لبخند تلخ پدر را تنها آینده‌ی درخشان معصومه التیام میبخشید. معصومه نیز با دلی پر زشوق و چشمی پر ز اشک نگاهش را از مادر و برادر کوچکترش میگرفت. در آن شب پاییزی سوار بر ارّابه‌ی آهنی، معصومه‌ی کوچک و پدر دلسوزش همچنان که با چشمانشان از پنجره‌ها مادر و برادرش را بدرقه می‌کردند در دل ظلمت محو شدند.

با مطالعه و بررسی تجارب کشورهای مختلف در زمینه­‌ی شفافیت نظام سلامت و همچنین اقدامات ممکن برای حلّ مشکلات کشور از طریق شفافیت، متوجّه گستره­‌ی عظیمی از اقدامات و مطالعات ممکن در این راستا می­شویم؛ بنابراین دستیابی به مدلی جامع و مانع جهت نظم­‌دهی و تقسیم‌­بندی انواع برنامه­‌های شفافیت موضوعیت می­‌یابد. در این راستا الگویی با سه بعد پیامدهای شفافیت، گستره­‌ی شفافیت و اجزاء نیازمندِ شفافیت تدوین گشت (شکل پایین). این مدل بعنوان نقشه‌ی راهی برای شفافیت کلّ نظام سلامت در نظر گرفته می‌شود. هر اقدام در جهت ارتقاء شفافیت نظام سلامت جایگاه مخصوص به خود را در این مدل و نقشه دارد و امکان بررسی جامع و کلان آن را میسر میسازد.

ادامه این مطلب را از طریق این لینک در وبسایت شفافیت برای ایران مطالعه کنید.

چندی است روزگار سخت میگذرد. شاید بهتر است بگویم سخت‌تر می‌گذرد! همیشه با خود میگویم از این سختی که بگذرم آسانی است. امّا چه بگویم که از پس هر سختی، سختیهایی دیگر میرسند. احساس هرکول بودن دارم! به جنگ غولها باید بروم. هر بار که غولی را زمین میزنم، غولی دیگر میرسد! مشغله ها چون غولهایی از پس یکدیگر میرسند! درمانده‌ام که کی غول مرحله‌ی آخر میرسد؟

خدای را شاکرم که امسال طلبیده شدم...

سیّدالشّهدا که نه، شاید حضرت ابوالفضل...

چه میگویم؟ شاید حضرت علی اکبر و حتّی نه، شاید حضرت علی اصغر بنده را طلبیده...

بنده را طلبیده تا روز اربعین حسینی خادم الحسین باشم...

بنده را طلبیده تا مرا در کسوت خدمت و کار ببیند... در حال مطالعه، تحقیق و تولید...


پی نوشت: نمیدانم برای شما هم اینطور هست یا نه. ولی برای من که هست. اینکه این مطلب بوی غرور و خود بزرگ بینی میدهد. راستش آنچه منجر به انتشار آن شد، تلنگری است در رابطه با پیاده روی اربعین. الحمد لله از محاسن و خوبیهای آن بسیار گفته اند و شنیده ایم و من هم با همه آنها موافقم. امّا یادمان باشد همه اینها ظواهر است و ممکن است از تظاهر باشد. مراقب باشیم که خودش میتواند منشأ نفوذ شیطان باشد. مبادا باد در غبغب بیاندازیم که پیاده روی رفتیم و احساس کنیم آدم بزرگی هستیم. بنده هم در دل دوست میدارم که در این پیاده روی شرکت کنم ولی خدمت به آن خاندان مطهر عصمت را ارزشمندتر میدانم. و این بود دلیل نگارش این متن: «تلنگری به خودم!»

چند وقتی است وارد روند پایان نامه شده‌ام. پایان نامه مرا یاد فیلم «Theory of Everything» می‌اندازد. جایی که استاد «راهنما» دنبال دانشجویش میرود، او را با خودش به محافل مختلف میبرد تا نکند جرقّه‌ای به ذهن دانشجو برسد. هر روز همچون باغبانی که به نهالش سر میزند تا ببیند آیا جوانه زده است؛ از دانشجویش سراغ ایده‌ای برای پایان نامه می‌گیرد. امّا حال و وضع ما چنین نیست! استقبال از ایده‌های جدید کار آن کافران است! ما برای اینکه اثبات کنیم با استفاده از اسلام و قرآن و میتوان نظام‌سازی کرد راه درازی داریم.

از دبیرستان به هدف تحوّل در علوم انسانی برای کنکور و دانشگاه درس میخواندم. در کارشناسی که موقعیتش را نیافتم امّا در کارشناسی ارشد با توپ پر وارد شدم! آماده‌ی شلّیک به دیوارهای بلند این دژ عظیم. امّا حالا میبینم که باید تغییر استراتژی دهم. به جای حمله مستقیم باید نامتقارن وارد شوم! در این مقطعِ ضعیف، نمیشود شلّیک محکمی به دیوارهای این دژ قوی و عظیم داشت. شاید نتوانم با بهترین شلّیکی هم که دارم به داخل این قلعه رخنه کنم. باکی نیست. هنر استراتژیست تحلیل محیط و تعیین استراتژی حمله، مبتنی بر آن است. استراتژی خود را تغییر دادم. استراتژی انگری بردز را اتخاذ کردم!

در انگری بردز وقتی میخواستید بمبی به یک دژ سنگی شلّیک کنید، بدترین راه پرتاب بمب به صورت مستقیم به دیوارهای روبرویی قلعه بود و هوشمندانه‌ترین راه پرتاب قوسی بمب به صورتی که از بالا، وارد قلعه شود و قلعه را از درون مفجر و متلاشی کند. بنابراین تصمیم گرفتم با یک پایان نامه خوب، و نه ساختارشکن، نظر اهالی این علم را جلب کنم. وارد فضای این علم شوم و پس از آن منفجر شوم! ان‌شاءالله...


درباره‌ی جنگ نامنظّم علمی: بخوانید.

همواره اختلاف طبقاتی یکی از بزرگترین موانع دستیابی به عدالت اجتماعی بوده است. «مارکس» در نظریه «آگاهی طبقاتی» خود معتقد بود در نظام اجتماعی فئودالی، مردم تحت فرمان یک فئودال بودند و به دلیل بزرگی زمین‌های فئودالها و عدم ارتباط رعایا با یکدیگر، آگاهی طبقاتی شکل نمی­گرفت. امّا در جوامع صنعتی بر خلاف جوامع فئودالی، مردم به دلیل کار کردن در کنار یکدیگر از اوضاع اطرافیان خود آگاهی می­‌یابند و این آگاهی از اختلاف طبقاتی منجر به انقلابهای مدنی می­گردد. آگاهی طبقاتی همان مفهومی است که ما از آن با عنوان «شفافیت» یاد می­کنیم؛ امّا این بار نه برای ایجاد انقلاب بلکه برای جلوگیری از نارضایتی و ایجاد اعتماد مردم به دولت­ها.

ادامه‌ی مطلب را در وبسایت «شفافیت برای ایران» بخوانید.


بیش از یک ماهی است با مجموعه «شفافیت برای ایران» در دو حوزه‌ی «شفافیت در نظام سلامت» و «امور هنری» همکاری میکنم. یکی از دلایل کم کاری در وبلاگم، نوشتن در وبسایت مجموعه است. در راستای تحقق اهداف مجموعه، نیازمند همکاری همه دوستان هستیم.

هنوز هم هر از چندی درباره انتخابات ریاست جمهوری سال 1392 بحث میشود و بحث میکنیم و فکر میکنم. دوستانی هستند که هنوز هم هرچه میشود دق دلی خود را سر آیت الله مصباح خالی میکنند. ظریف که با اوباما دست میدهد به جبهه پایداری فحش میدهند و زمانی که مجلس نمیتواند سد راه برجام شود یاد جفای سعید جلیلی میافتند!

دوستان توقع دارند سعید جلیلی هم از صحنه کنار میرفت مثل حداد عادل. باری در مقابل این حرف کمی تأمل کردم و دیدم کنار رفتن این دو مثل هم نیست. قطعا کسانی که به سعید جلیلی رأی میدادند به روحانی رأی نمیدادند. بنابراین اگر او کنار میرفت باز هم روحانی با همین رأی خودش یکسره رئیس جمهور میشد فقط با این تفاوت که مقداری آراء دیگر کاندیداهای اصولگرا بیشتر میشد. امّا بعید نبود که حداد عادل بتواند آراء حسن روحانی را کم کند و همان اختلاف کوچک را از بین ببرد و کار را به مرحله دوم انتخابات بکشاند!

بنابراین هرچند رفتن سعید جلیلی دردی را دوا نمیکرد امّا شاید ماندن حداد عادل موجب خیر میگشت. امّا صد حیف که برخی عمل حداد عادل را شجاعانه و کمک کننده توصیف میکنند و عمل سعید جلیلی را غیر منطقی!


عنوان به مطلب دیگری به نام «چند پند» اشاره دارد.

وجود اطلاعات کامل برای هر دو طرف معامله یا تقارن اطلاعاتی

یکی از ویژگیهای یک بازار رقابت کامل، وجود اطلاعات کامل است؛ یعنی دو طرف معامله اطلاعات کامل و برابری نسبت به یکدیگر و محصول داشته باشند. امّا فراتر از آن در فقه اسلامی، معامله­‌ای که بر روی امر مجهولی صورت بگیرد، باطل است.[1] در واقع خریدار باید بداند که برای چه چیزی و با چه کیفیتی هزینه می­کند. با این حال بصورت طبیعی در مراقبتهای سلامت، پزشک نسبت به بیمار اطلاعات و دانش بیشتری در مورد تشخیص و معالجه بیماری دارد و بیمار نمی‌تواند از کیفیت خدماتی که دریافت کرده است مطمئن باشد. عدم تقارن اطلاعاتی در بازار کالاهای دست دوم، بازارهای بیمه و سرمایه نیز وجود دارند. بطور مثال خریدار یک اتومبیل دست دوم ممکن است پس از خرید متوجه شود که فریب خورده است و خودرویی با کیفیتی کمتر از حد مورد انتظارش خریداری کرده است. امّا یک بیمار ممکن است هیچ وقت نتواند این موضوع را متوجه شود.

خسته‌ام، از اینهمه خسته بودن...
از این خستگیهای ممتد...


هر قدر دهانت را بیشتر باز کنی
چشمانت بیشتر بسته میشوند ...


دروغ میگویند...
انسان آزاد آفریده نشده است...
انسان «بنده» آفریده شده است...

چند ماه پیش در این پست از خوانندگان درخواست کردم که نظر خود را در مورد چگونگی دستیابی غرب به سلطه کنونی خود بیان کنند تا پس از آن من نیز بنویسم. دوستان نظرات خوبی نوشتند که من تقریباً با همه‌ی آنها موافق هستم. یکی از چیزهایی که در شناخت پدیده‌های انسانی و اجتماعی باید همواره در نظر بگیریم، عدم برخورد تک علتی با آنهاست. پدیده‌ی تمدنی غرب محصول یک تلاش، یک نیت و یا حتّی یک استراتژی نیست. امّا همچنان که باید همواره بدانیم که علل مختلفی در ایجاد پدیده‌های انسانی و اجتماعی وجود دارند، باید دقت کنیم و بدانیم که در پیدایش این پدیده‌ها همه‌ی علّتها از یک وزن و امتیاز یکسان نیز برخوردار نیستند. چه بسا عواملی هستند که وجود آنها به تنهایی تأثیری عمیق تر از بسی عوامل خرد دیگر دارند. در این مسیر شناخت این دو واقعیت همواره لازم و ملزوم یکدیگر و مقدمه‌ی شناخت پدیده‌های پیچیده‌ی انسانی است.

انسان قرنها بینایی داشته است امّا تنها نیوتن دید که سیب از بالا می افتد. قرنها انسان میدید اما بصورت اتفاقی دید که نور هنگام عبور از سوراخ کلید درب رفتار موجی از خود نشان میدهد. انسان قرنها میدید اما ... تنها یک اتفاق! حال فرض کنید انسان نمیدید و در تلاش بود همه‌ی جهان را با 4 حس دیگر خود توصیف کند. چه می‌شد؟ علم در کجا بود؟ و حالا فرضی دیگر کنید. فرض کنید انسان همچون چشم خود، حس دیگری داشت که میتوانست فرکانسهای دیگر امواج الکترومغناطیس را همانند نور درک کند. آنگاه چه میشد؟ آنگاه انسان در اثر چه اتفاقات دیگری، علم را میشکافت؟ و علم تا کجا جلو برده میشد؟ چیزی که ما از امواج الکترومغناطیس میدانیم مانند آن است که با استفاده از حسگر به درک نور پرداخته باشیم و ویژگیهای آنها را بیابیم. حال آنکه وقتی چشم داریم دنیا را به واسطه نور درک میکنیم و غیر از ذات نور، به وسیله نور جهان را کشف میکنیم. 

امام خامنه‌ایبرای نمایش در ابعاد بزرگتر روی تصویر کلیک کنید.

بعد از سالها دست به قلم نقاشی شدم. خیلی وقت بود نقاشی با این جزئیات نکشیده بودم و به چند خط ساده که مفهوم را برساند قناعت میکردم. دلیل اینهمه جزئیات هم تکنولوژی جدیدی بود که به دستم رسید. این نقاشی را با تبلت 9.7 اینچی پدرم همراه با s pen و با اپلیکیشن sketchbook pro کشیدم. تجربه لذت بخشی بود. البته به خاطر تجربه اندک بنده در کشیدن نقاشی با تبلت ابعاد تصویری که اپلکیشن به من داد بیشتر از 1280 در 960 نیست امّا امیدوارم شما نیز از این نقاشی لذت ببرید. 

این تکنولوژیها قابلیتها خوبی دارند که متاسفانه خیلیهایی که دارند از آنها استفاده نمیکنند و خیلیهایی هم که میتوانند استفاده کنند آنها را ندارند! امّا اسفناک‌تر و بیشتر از همه کسانی هستند که آنها را دارند و از آنها بد استفاده میکنند!

صَفوان بن جمال، یکى از شیفتگان و ره‎یافتگان حقیقى کوى ولایت به شمار می‌رفت. کسى که توانست راه حق را از باطل تمیز دهد و در سبیل هدایت قرار گیرد. پیرامون صفوان، داستان مشهور و آموزنده‎اى روایت شده، و در آن درجه والاى پیروى و تبعیت او نسبت به ارشادات اهل بیت بیان شده است.

صفوان داراى شترهایی بوده و از راه اجاره آنان، مخارج خود را برآورده می‎ساخته. در یکی از سال‌ها، هنگامى که زمان آماده سازى و حرکت کاروان‎هاى سفر حج فرا رسید، افرادى از طرف دستگاه هارون الرشید نزد او آمدند و شتران او را براى سفر حج اجاره کردند. پس از آن ماجرا، روزی صفوان خدمت حضرت موسى بن جعفر(علیه السلام) رسید و در آن ملاقات حضرت به او فرمود:

برای مشاهده در کیفیت اصلی روی تصویر کلیک کنید.

فصل امتحانات است و دوباره داشتم تئوریهای مدیریت را مطالعه می‌کردم. به سیر ارگانیک شدن آنها می اندیشیدم. در خلال آن اندیشه‌ام به سمت سیر تکنولوژی و کوچک شدن تکنولوژیهای دیجیتال رفت. به دوربین عکّاسی فکر میکردم که دیجیتال شد و روی موبایل قرار گرفت و اساساً دوربینها کوچکتر شدند. امّا هنوز این تکنولوژیها ارگانیک نشده اند! به دستانم نگاه کردم. این بدن ارگانیک است. زنده است. دوربین زنده نیست. از اندیشه به خیال سر زدم. فرض کنید نسلهای بعدی دوربینها گوشتی باشند! حیاتی چون حیات حیوانی داشته باشند. نه اینکه مغز و اندیشه داشته باشند بلکه خودکنترلی داشته باشند، خودشان خود را تعمیر کنند و انرژی خود را تأمین کنند. شاید بیشتر شبیه به حیات گیاهان. عمر آنها هم بسیار بیشتر خواهد شد.