بنده

زندگی با تغییر یک «حرف» بندگی میشود؛ اینجا هم، محل همان «حرف» ... بنده؛ بلاگ شخصی حسین بوذرجمهری
بنده را دنبال کنید

دفتر جغجغه

فصل اوّل: 10 روز با حسین

پنجشنبه, ۲۰ دی ۱۳۸۶، ۰۹:۰۳ ب.ظ
                                         -ـ محرم ـ-

میخواستم هر روز از واقعه ایی که در اون روز اتفاق افتاده بنویسم. مطالبی پراکنده پیدا کردم ولی نتونستم تاریخی مناسب بیابم. پس به همین دلیل از وقایع خودم تو این ۱۰ روز مینویسم. کسانی که مشتاق به جمع آوری اطلاعات از امام حسین هستند میتونن به این سایت مراجعه کنند.(www.emamhossein.com)

۱.روز اول : مدرسه که رفتم دیدم همه سیاه پوشیدن.منم بی خبر از دنیا و ... بچه های مذهبی و بعضیای خشک حتی میگفتن نخندین که محرمه.ولی کی گوش میداد؟بچه ها که با گوشی آهنگ هم میگذاشتن!!!

بعد از ظهر میخواستم بروم بیرون. با عادت همیشگی هدفون رو که خواستم بگذارم تو گوشم صدایی شنیدم. خونه همسایه مثل هر سال دهه اول محرم را روضه میگیره. صدای یا حسین(ع) از بلند گو میومد. خیلی دلم میخواست آهنگ گوش بدم ولی هدفون رو غلاف کردم و به حرمت امامم به حرکتم ادامه دادم. دلم میخواست برم در یکی از روضه ها بشینم. ولی ...

۲.روز دوم : امتحان فیزیک داشتم.ولی اصلا حوصله فیزیک نداشتم. ظهر شد. مامان و مامان بزرگ میخواستن بروند امام زاده سید جعفر نماز بخونن. روز جمعه بود و نماز جماعت برگزار نمیشد. من هم که حوصله نداشتم فیزیک بخونم همراهشون رفتم.

دفعه آخری که رفتم امامزاده سید جعفر شب احیا بود تو رمضون.دلم برای امازاده تنگ شده بود. رفتم مثل همیشه اول سلام کردم و بعد ... نماز خوندم و با خدای خودم خلوت کردم. دلم میخواست گریه کنم ولی...

بعد از نماز رفتم بیرون.برف شدید شده بود و دونه ها  درشت درشت بود. خیلی امامزاده قشنگ شده بود. اون کنارا یک چادر بود که ازش صدای نوحه میومد. مثل همیشه کار و کاسبی کسایی که سی دی مداحی میفروشن رونق گرفته. با داداشم رفتم تو چادر. دنبال یک کتاب ساده درباره وقایع ۱۰روز اول محرم بودم. از فروشنده که یک پسر جوان بود پرسیدم. گفت:

من فقط درباره سی دی ها میدونم از کتابا چیزی سر در نمیارم!

                                         دنبال کتاب میگشتم:

.داستانهایی واقعی از جن !!! آداب ازدواج!!! ازدواج موقت!!! اتفاقاتی که بعد از مرگ برای روح میافتد!!! راه ساده برای رسیدن به بهشت!!! داداش بخند!!!!

تنها کتابی که توی اون همه کتاب خوب بود ۱.دیوان حافظ بود.۲. سخنان مراجع و...3.کی پنیر مرا جابجا کرده!!!!

از ۲تا  آیت اللهی که برای خرید سی دی مداحی اومده بودن پرسیدم.اونها هم تو کتابا که گشتن چیزی پیدا نکردن و کتابی به من پیشنهاد کردند. (لهوف)

کتاب کی پنیر مرا جابجا کرده را خریدم برای داداشم و بیرون رفتم.

                                               با خودم فکر میکردم که....

این همه کتاب از ظاهر دین دیدم .این همه کتاب که به نظرم خوندشنان مکروهه و کتابهایی که واقعا مزخرفاتی عام پسند بیش نیستند. یک کتاب درباره مولایم امام حسین ندیدم. هدف حسین از این قیام چی بود ای کسی که مداحی میکنی؟ هدف حسین چی بود ای کسی که سی دی مداحی و یک مشت کتاب مزخرف میفروشی؟ 

۳.روز سوم: عادی!!! بدون موسیقی!!!

۴.روز چهارم: ساده تر از روز سوم!

۵.روز پنجم: روزها میگذرند عین باد. ۵روز گذشت و روز ششم فرا میرسد و میرسد و ... روز عاشورا میرسد!

۶.روز ششم شد و هنوز هدف حسین مجهول مانده!

دیشب رفتم روضه.اولین روضه محره ۸۶. بابا گفت برین یک جایی همین نزدیکیها که گرم و نرم هم هست!

ما هم رفتیم.

یک آخوند داشت حرف میزد. نشستیم پای حرفاش.داشت درباره توکل به خدا حرف میزد.یکی از داستانهایی رو که گفت رو مینویسم. اصلا نمیخوام قضاوت کنم. قضاوت درستی داستان با خودتون.اگه این داستان درسته منبعش رو به من هم بگین.

میگفت: ای جوانان توکل کنین به خدا و برین زن بگیرین! بعضی جوونا میگن خرج و مخارج ندارن نمیرن زن بگیرن.بابا مگه روزی شما دست خودتونه؟ توکل کنین به خدا و...

حدود قرنی پیش طلبه ای بعد از اتمام درسش میخواسته بره زن بگیره ولی نه پول داشته نه خونه نه زندگی و نه... میره نامه بنویسه برای ائمه معصومین تا کمک بخواد. وقتی استخاره میگیره همش بد میاد.آخرش میره برای خدا نامه بنویسه که از قضا استخارش خوب میاد. می نویسه.

من البنده حقیر فقیر ... طالقانی الی الله کبیر ...

می نویسه و بعد میبره مسجد. میره بالای مسجد و نامه رو میگذاره توی شکافی که بین دیوار مناره ها قرار داشت. و میره خونه.

شاه اون زمون میره شکار. بین شکارش یکدفعه میبینه که گرد بادی داره میاد طرفش. گردباد نزدیک میشه و نامه طلبه جوان رو میگذاره درست رو پای شاه(همین که اینو گفت پیر مردی که پشت سر من بود با کمال تعجب و شاید ترس گفت : الله اکبر!!!)

شاه شکار رو تعطیل میکنه میره دنبال این طلبه. طلبه رو پیدا میکنه و بهش میگه این چه نامه ای است که برای خدا نوشتی.

طلبه میگه من این نامه رو برای تو ننوشتم بلکه برای خدا نوشتم. خدا تو را وسیله قرار داده است.

تا آخر شب این طلبه جوان و با ایمان و متوکل هم خونه پیدا میکنه هم زن هم زندگی هم ...

۷.روز هفتم...(روزی عجیب.بد.ناخوش.ولی امیدوار کننده!)

۸.روز هشتم : رفتیم حسینیه تفت. نمیخوام از دسته ها و سینه زنی ها بگم.چون هممون دیدیم از این چیزا.

وقتی بچه های کوچولو رو میدیدم که زنجیر های بزرگ برداشتن و دارن زنجیر میزنن احساس حقارت میکردم. دلم میخواست منم برم زنجیر بزنم.با جون و دل بزنم.محکم بزنم که خون بریزه بیرون!!!

بچه ها با هم بودند و زنجیر میزدند و میخندیدند!!! اصلا نمیدونستند که چرا دارن زنجیر میزنن فقط داشتن مثل بزرگا میزدند و میخندیدند.خوشحال بودند. به چشمهای بعضی بزرگتر ها هم که نگاه میکردم همینو میدیدم.یعنی خیلی از اونها هم نمیدونستند چرا دارن زنجیر میزنن. ازشون اگه میرسیدم چی به نظرتون جواب میدادند؟ نمیدونم.

هیئت ها میومدند و میرفتند. هر کودوم یک هنری داشتند! خنده دار بود به نظر من. من به شخصه فکر میکنم این هنر نمایی هایی که هیئت ها نشون میدادند از چند دلیل خارج نبود:

۱. فردا وقتی بچه های اون یکی هیئت رو میدیدند هنر های همدیگه رو به رخ هم بکشن!

۲. جلوی دیگری کم نیارن.

۳. که از همه مهمتره (البته فکر کنم) برای اینکه جلوی بانوان گرامی خود نمایی کنند!!!!

جالبه....  اینقدر فلسفه داره عاشورا و حرکت امام حسین ولی ما فقط بلدیم که تو سر خودمون بزنیم و نعره برآوریم و ندانیم برای چه!

در راه برگشت به خونه رادیو ماشین روشن بود.داشت میگفت:

این همه از فداکاری و بزرگواری ابوالفضل حرف میزنیم. این همه توی روضه ها داریم دهن خودمونو صاف میکنیم و داد میزنیم که ابوالفضل قمر بنی هاشم بود.ابوالفضل قدی بلند و رعنا داشت و زیبا بود.ابوالفضل آقا بود. این همه داریم از  فداکاری ابوالفضل میگیم.

آیا تا حالا از اینها چیزی یاد گرفتیم یا اینکه همه اش حرف زدیم؟ آیا از ابوالفضل چیزی آموختیم یا اینکه فقط اورا در قصم های خود شریک قرار داده ایم؟

ابوالفضل که بود که همه از او مدد میخواهند؟

۹.روز نهم: شب شد.بابا نمیخواست بره بیرون یعنی حوصله بیرون رفتن نداشت مجبور شدم با دوچرخه برم بیرون.اول زنگ زدم به مصطفی سالاری.گفت شازده فاضله. منم چرخ رو برداشتم و رفتم.

راه خیلی بود. از اطلسی تا شازده فاضل خیلی راه است. ولی مگه در سال چند بار شب عاشورا داریم؟

هوا سرد بود. سرد سرد سرد. کناره خیابونها یخ زده بود. لیز بود.لیز لیز لیز. 

شال رو دور صورتم پیچیده بودم. هر بازدمی که بیرن میومد بخاری بود که روی عینکم مینشست.

بچه ها از توی ماشینا بخار پنجره هارو پاک میکردند و منو نگاه میکردند و با حالتی تعجب آمیز منو به همدیگه اشاره میکردن.

انگار تا حالا کسی رو ندیده بودند که تو اون هوای سرد پاهاش رو رکاب باشه.

رسیدم شازده فاضل.

مصطفی دم در ایستاده بود.بعد از قفل کردن دوچرخه و باز کردن بند کفش پرده رو کنار زدم. ملتی رو دیدم که با صدای یاحسین به سینه خود میکوبند و فریاد میزنند. صدای تبل دل را میلرزاند. توصیفش سخت است.

مرا معذور بدارید.

ولی بگذارید چیزی را بگویم. با آنکه آن همه گفتم که فکر کنیم به هدف حسین. آن همه بد گفتم از هیئت و ...

با این حال اگر همین را هم از دست بدهید ضرر کردید. درست است که چیزهای عجیبی میشنویم در بین شعرها. میشنویم که مداح میگوید به قرآن الان خدا دیگر گریه میکند! یا خدا به شما حسرت میخورد و از این قبیل کفرها... ولی اگر در خانه نشستی و گفتی روضه بد است و فلان و فلان... و نرفتی که چند دقیقه روضه گوش بدی اشتباه کردی. سیاهی لشکر حسین باش اگر نمیتوانی از یایران نزدیک اوی باشی.

ساعت حدودا ۱۱:۳۰ بود. وقتی که بر میگشتم به خاطر لیز بودن زمین با دوچرخه به زمین خوردم. ۵دقیقه در همان حال دراز کش بودم. انگار دلم میخواست بخوابم. خسته بودم و به آغوش سرد یخهای زمین دل بسته بودم. دراز کشیدم و لذت بردم.اگر کسی آنجا نبود قراری بر بلند شدن هم نبود.

 

۱۰.  روز دهم: صبح دوباره با مصطفی قرار گذاشتیم روی میدون مجاهدین.  خانواده من رو تا میدون رسوندن. رو میدون بودم و مصطفی رو پیدا کردم. من و مصطفی بودیم. ماندیم که کجا رویم. در همین حین تریلرهای نمایش رو دیدم.تصاویر بهتر از من میتوانند توصیف کنند

 

 

توریست ها نیز به وجد آمده بودند ومیخواستند ببینند که این چه نونیه که این همه آدم براش سر و دست میشکنن.

 

ظهر شد و موقع ناهار. دوباره صف های طولانی غذا پشت درهای بسته. یکی از تو داد میزنه که غذا تموم شده. مردم پشت در هم انگار نه انگار که غذا تموم شده به فشار و ضرب و زور خودشون ادامه میدهند.

من و مصطفی چند جا دنبال غذا گشتیم ولی دریغ از غذا. در آخر پشت در یک حسینیه حدود 2ساعت صبر کردیم و بالاخره ساعت 3 به ناهار دست یافتیم.چون قاشق کم بود مجبور شدیم با دست قیمه بخوریم. هنوز لقمه اول را در دهان نگذاشته بودیم که چیزی شنیدم که خوردن آن غذا را برایم از خوردن زهر بد تر کرد.

چون غذا کم آمده بود ما داشتیم غذای پرسنل بیچاره رو میخوردیم.

بعد هم درد دلهای پرسنل شروع شد.

            این مردم بی عاطفه هرکدوم 2 یا 3 نوبت غذا میبرن. زنها که زیر چادر یا توی کیف قایم میکنند ومیبرند. به قرآن این غذاها تو خونشون زیاد میاد و میدن به جوجه و خروساشون.آخه فکر ماهارو نمیکنن و ...

                                                    شب شد و شام غریبان.

شمع خریدیم و رفتیم امیر چقماق. من 5تا شمع روشن کردم. یکی از شمع ها هم به نیت سلامتی اصغر روشن کردم!!!

بعد از کلنجارهای فراوان و سعی بر روشن نگه داشتن شمعها که همه بی فایده بود در راه برگشت مردی را دیدیم که شیر نذری میداد. مثل همیشه دور او غلغله بود. همه جور دروغی میگفتند تا یک لیوان شیر بگیرند( اینجاست که میگویم هدف امام حسین را نمی دانیم. )

وقتی شیر را گرفتم گفتم الان شیری داغ لب سوز میخورم که تا یک هفته زبونم از فرط سوختگی به مانند پارچه مخمل احساس میشود.

وقتی که شیر را خوردم روانم تازه شد. ذهنم باز شد.

                توی اون هوای سرد بی سابقه یزد گرم شدم با آن شیر شیرین و گرم.

                                              ان شاء الله که نذرش قبول باشد. 

<

  • پنجشنبه, ۲۰ دی ۱۳۸۶، ۰۹:۰۳ ب.ظ

بازخوردها  (۳۰)

این پست تا آخر محرم آپ میشود.

آهنگ نیز به مناسبت محرم تا آخر محرم به حرمت امام حسین.اثری است از محسن نامجو.

با تشکر.
سلام
تقریبا بیشتر نوشته هاتو خوندم.انگار تو هم دفتر خاطراتتو گم کردی که اینجا مینویسی
ولی در کل خوشم اومد.موفق باشی.
سلام...
ایول ...باز هم مث همیشه غوغا کردی....
درست زدی تو هدف..خیلی حال کردم....
روزهای اول واقعا" آدم نمیدونه چیکار کنه......
دلش میخواد بره بیرون بره پارک قدم بزنه ولی میگه زشته ..این روزا حرمت داره ..معلوم نیست سال دیگه آدم باشه یا نه...
از یه طرف هم میخوای بری روضه و برای """((حسین))""" سینه بزنی..واقعا" نمیدونی چیکار کنی...اگه مثل من باشی که باید این آرزو رو داشته باشی که یه روز به اختیار خودت بری توی یکی از هیئت ها و برای اونکه میخوای سینه بزنی....
تو رو به جون امام حسین دعا کنین که من امسال بتونم اجازه بگیرم و برم هیئت.... یکی از آرزوهای من توی عمرم اینه ولی بابام میگن که هنوز بچه ای و میری گم میشی و از این جور حرفا......
بسه دیگه هر چی دردل کردم......
دعا کنین.....
فعلا"...
بوس بوس بوس بوس >>>>>واسه همتون.....
با بای..
نتوستم برم چون. چون.چون.چون!!!!

نمیدونم به قرآن. کاشکی میرفتم.
این دفعه میرم. بهونه هام موجه نیست. نمره انضباطم حتما کم میشه.
آفرین آخره وبلاگ نویسی
بعد میگن چرا آدم میاد تو این وبلا گ نظر می ده <قابل توجه بعضی ها>
به نظر من همتون کم دارین
که به وبلاگ پناه آوردین
برین درساتون را بخونین تا کم نیارین
سلام عزیز...
خوبی...
خوشم میاد که خیلی خوب حال میگیری....
راستی با اجازه ی کی اسمش گذاشته ""نماز""
مگه علکیه....؟
حقا که زیر دست خودم بزرگ شدی......
فدای تو.......
بوس بوس بوس بوس..........
فعلا"........................با بای..
السلام علی الحسین
و علی علی بن الحسین
و علی اولاد الحسین
و علی اصحاب الحسین


سلام علیکم ؛ جعفر عزیز
در خانهء ما رونق اگر نیست صفا هست
آنجا که صفا هست ، در آن نور خدا هست


از متن روان و زیباتون بهره مند شده و امیدوارم روزی برای سرزمین کربلا و روز عاشورا بنویسید (انشاءالله)
و من الله توفیق
در متن نماز شب.درست است که من اصل نماز شب را نرساندم یعنی آن احساس والایی که انسان با یک نماز شب خواندن را نتواستم بگویم ولی آن چیزی را گفتم که اگر یک جوان امروزی بخواند خوشش میاید و دلش میخواهد تجربه یک شب نماز شب را داشته باشد. هدف من هم همین بود که بتوانم جوان امروزی را به نماز شب بکشانم که واقعا به نظر خودم توانستم حداقل 60% چون در نظرها کسانی تمجید کردند و کسانی نوشتند که با خواندن این مطلب میخواهند نماز شب بخوانند. این برای من بسیار خوشحال کننده بود. ولی شما آقای نماز نوشتید متاسفم. که من برای شما متاسفم چون این وبلاگ برای جوان هاست نه شما.
سلام...
من واقعا" از جناب نماز معذرت میخوام اگه یه وقت توهینی شد.....
من تازه ایشون رو شناختم.....
فعلا".............با بای
  • محمد اعتمادی
  • بابا اولا که تابلوه که منظورت از بچه ها کیه؟؟؟؟؟
    تازه این بچه همون جوری که 1000 بار دیگه هم گفته فقط شبکه معارف گوش میده...
    ضمنا بوذرجوووووووون به استحظار برسونم که 4مین هدست رو هم ترکوندم . البته 5میشو سونی خریدم
    ولی تو هم عجب حوصله ای داریا (نمازو میگم)

    ↔محمد اعتمادی↔
    ↔پیروز , موفق و سربلنـــــــــــــــــد باشید↔
    سلام عزیز.
    اینقدر روز شماری نکن
    مثل باد میگذره.
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
    بیکاری بد دردیه
  • محمدرضا باقری
  • و حسین ، هنوز هم تنهاست ....

    عاشورا گرامی باد
  • محمدرضا باقری
  • از اینکه ما رو لینک نکردی ممنونم
    شرمنده محمدرضا جون.
    الان لینکت میکنم.
    واقعا شرمنده.
    اصلا حواسم نبود.
    حالا که اینطور شد اول از همه شمارو میگذارم.
    نن
  • محمدرضا باقری
  • ما نیز قبلا به شما لینک داده بودیم و در این رابطه دچار شرمساری نیستیم

    محرم گرامی . . .
    سلام دوست خوب گلم
    نهیق با یک آپ ویژه آپ شد.
    www.tahghighi20.blogfa.com

    سلام دوست خوب گلم
    نهیق با یک آپ ویژه آپ شد.
    www.tahghighi20.blogfa.com

    سلام دوست خوب گلم
    نهیق با یک آپ ویژه آپ شد.
    www.tahghighi20.blogfa.com

    سلام دوست خوب گلم
    نهیق با یک آپ ویژه آپ شد.
    www.tahghighi20.blogfa.com

    سلام دوست خوب گلم
    نهیق با یک آپ ویژه آپ شد.
    www.tahghighi20.blogfa.com

    سلام دوست خوب گلم
    نهیق با یک آپ ویژه آپ شد.
    www.tahghighi20.blogfa.com

    سلام دوست خوب گلم
    نهیق با یک آپ ویژه آپ شد.
    www.tahghighi20.blogfa.com

    سلام دوست خوب گلم
    نهیق با یک آپ ویژه آپ شد.
    www.tahghighi20.blogfa.com

    سلام دوست خوب گلم
    نهیق با یک آپ ویژه آپ شد.
    www.tahghighi20.blogfa.com

    سلام دوست خوب گلم
    نهیق با یک آپ ویژه آپ شد.
    www.tahghighi20.blogfa.com

    سلام دوست خوب گلم
    نهیق با یک آپ ویژه آپ شد.
    www.tahghighi20.blogfa.com

    سلام دوست خوب گلم
    نهیق با یک آپ ویژه آپ شد.
    www.tahghighi20.blogfa.com

    سلام دوست خوب گلم
    نهیق با یک آپ ویژه آپ شد.
    www.tahghighi20.blogfa.com

    سلام دوست خوب گلم
    نهیق با یک آپ ویژه آپ شد.
    www.tahghighi20.blogfa.com

    سلام دوست خوب گلم
    نهیق با یک آپ ویژه آپ شد.
    www.tahghighi20.blogfa.com

    سلام دوست خوب گلم
    نهیق با یک آپ ویژه آپ شد.
    www.tahghighi20.blogfa.com

    سلام دوست خوب گلم
    نهیق با یک آپ ویژه آپ شد.
    www.tahghighi20.blogfa.com

    سلام دوست خوب گلم
    نهیق با یک آپ ویژه آپ شد.
    www.tahghighi20.blogfa.com

    سلام دوست خوب گلم
    نهیق با یک آپ ویژه آپ شد.
    www.tahghighi20.blogfa.com

    سلام دوست خوب گلم
    نهیق با یک آپ ویژه آپ شد.
    www.tahghighi20.blogfa.com

    سلام دوست خوب گلم
    نهیق با یک آپ ویژه آپ شد.
    www.tahghighi20.blogfa.com
    دارم نظر خدام رو با هدف رضای خدا می گم پس ناراحت نشین و فکر نکنین که واسه دعوا اومدم...!
    شما به جای اینکه ارزوی زنجیر زدن رو به اون شکل داشته باشین میتونین قلبا خیلی اروم سینه بزنین(یعنی بدون اون هدف های مسغره)و یا فقط در اون جمع حق الناس رو رعایت کنین
    به نظر من رکاب زدنتون خیلی ارزش نداشته(نه اینکه بی ارزش باشه ها)چون به خاطر "مصطفی"بوده وگرنه که روضه همه جا هست حتی نزدیک خونتون...!
    جعفر خیلی قشنگ نوشتی منتقدان عزیز من با جعفر موافقم نماز شب همه رو به وسوسه یه بار امتحان انداخت بعدشم اگه می شد تموم اون حس های خوب رو تویه وبلاگ توصیف کرد که دیگه نماز شب نبود . جعفر جان بازم به خاطر این قلم روونت تبریک می گم موفق باشی
    چقدر بوی غم می دی
    من که از سینه زدن انتقاد نکردم که.
    منم سینه میزدم.چرا نزنم. این چه حرفیه. بیکار که نبودم.

    شما اگه تا سر کوچتون ژیاده برای دوستتون ساعت 11:30 شب رفتین من قبول میکنم.
    این چه حرفیه. برای اینکه تنها نباشم زنگ مصطفی زدم. برای مصطفی که نرفتم. این همه راه به خاطر مصطفی با دوچرخه تو سرما؟ اینم شد حرف؟ ناراحت نشینا ولی خیلی غیر منطقی بود.
    وای چرا عصبانی هستین
    http://www.gangineh.com/pix/ghameh-zani.htm
    تصاویر جالبی نیستن!
    هر که زود حالش بد میشه نره...
  • محمد صابر نی ساز
  • همون لهوف این طاووس ازش همش معتبره
    وبیش اینه که چرند نبسته به خیک عاشورا
    دارم کتابشو
    میخوای بدمت بخونی؟
    آره حتما شنبه بیار صابر جون.
    دمت گرم.
    راستی آقای ... بابی این عکسا ممنون. خیلی جالب بود. تا حالا مراسم قمه زنی ندیده بودم.
    احتمالا در ایران نیست این عکسا چون رو ماشینه آرم صلیب سرخ بود نه حلال احمر. یک جایی شبیه لبنانه با اون روسری که زنه سر کرده بود.
    بله کلا این مراسم برای عرب هاست و بهش خیلیییییییییییییی اعتقاد دارن
    البته از نظر من اصلا جالب نیست و بهتر این خون به افراد محتاج تر داده بشه
    میدونی من چی فکر میکنم داداش کوچیکم؟؟؟
    امام حسین نه به سینه زدن احتیاج داره نه به زنجیر زدن...نه به موسیقی گوش نکردن.... خداش هم همینطور....

    اونا به هیچی احتیاج ندارن...اگرم خدا گفته آقا بیاد حسین و عاشورا باشین منظورش این نبوده که خودتونو جر بدین و ریش بذارین و نخندین و عر بزنین... اینا ظاهر قضیه اس فقط.... همونجوری که فکر میکنم خودتم فهمیدی و از نوشته ات کم و بیش پیداس باید فقط فکر کرد... فکر..فکر..فکر...
    من دو ساله عزاداری نرفتم...پای منبر روضه خون ننشستم...اشکم در نیومده از نوحه ها...نه که سنگدل شده باشم ها....
    فقط میگم این کارا فایده نداره....و توش پره از خودنمایی و غرور و توبه های الکی....
    مدتهاس میخوام کتابای شریعتی رو درباره ی زینب و فاطمه بخونم و کلا کتابایی که در این زمینه است منتهی حس میکنم این جور کتابها حال و هوای خاص خودشونو می طلبن...مث حج میمونن...باید طلبیده شی....
    ولی این کار به نظر من درسته و توش فایده اس.....نه گوش کردن یه مشت حرفای تکراری که هیچی بهت اضافه نمیکنن.....
    اگه حس و حالش باشه شاید یه پست بذارم نو وبلاگ درباره ی عزاداری و اینجور مسائل.....
    چقدر حرف زدم امشب تو وبت.....
    سلام جعفر
    خوبی
    نمیخوام ازت تعریف و تمجید کنم ولی احسنت. من اصولا خیلی انتقادی هستم ولی واقعا باید بگم نوشتت خوب بود. به دلم نشست. غیر از بعضی جاهاش که یک کم مشکل داشت بقیش خوب بود مخصوصا قسمتی که الان منو بیدار کرد:

    سیاهی لشکر حسین باش اگر نمیتوانی از یایران نزدیک اوی باشی.

    تو یک موقعی من بودی ولی من الان ای کاش همان یک موقع تو بودم

    دلم برات تنگ شده جعفر ... خیلی خیلی خیلی تنگ شده
    × خوبه که آدم به خودشم نظر بده×
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی

    @hamkhahi_bot
    hamkhahi.ir