بنده

زندگی با تغییر یک «حرف» بندگی میشود؛ اینجا هم، محل همان «حرف» ... بنده؛ بلاگ شخصی حسین بوذرجمهری
بنده را دنبال کنید

دفتر جغجغه

فصل دوم: بیا بریم امامزاده ... !

يكشنبه, ۶ مرداد ۱۳۸۷، ۰۹:۲۳ ب.ظ

شب جمعه ساعت حول 10 ...

فردا امتحان آمادگی دفاعی دارم ... الان حدود 3هفته است که معلم میگوید هفته بعد امتحان دارید ... این بخشها را دیگر حفظ شده ام از بس خوانده ام ... حوصله ام سر رفته ... توی این شهر گور به گور شده .نه کسی را داریم که لااقل در روزهای تعطیلی تنهاییمان را با آنها تقسیم کنیم نه جایی با صفایی هست که آدم بتواند هوایی عوض کند ... مامان و آبجی رفته اند خرید که شاید سرشان با این چیزها گرم شود ... بابا طبق معمول پشت کامپیوتر نشسته و دارد مقاله مینویسد ... کی خواهد این کتاب و مقاله نوشتن های بابا تمام بشود خدا داند ...

یکدفعه و یکهو و کاملا غیر منتظره و ناگهانی و از روی هوا و بی مرتبط و تصادفی و کاملا اتفاقی تصمیم میگرم که بروم امامزاده سید جعفر ...

میپرسم :

- بابا(با صدایی کشیده و حالت درخواست های بچه گانه) ... میتونم برم امامزاده سید جعفر؟ ...

.

.

.

.

(چند لحظه صبر میکنم ولی جوابی نیست ... بابا آنقدر غرق در نوشتن و مطالعه است که اصلا صدایم را نمیشنود ...)

.

دوباره تکرار میکنم ...

- بابا (این بار کمی محکم تر تا شاید بابا بفهمد ) ... میتونم برم امامزاده سید جعفر ؟...

.

.

.

.

( باز هم جوابی نیست ... آدم کفری میشود!)

.

دوباره میپرسم ...

- بابا ( کاملا محکم و به قول یزدی ها شخ و سفت !) ... میتونم برم امامزاده ...؟

- ها ؟ چی بابا ؟ جونم ... بگو ... چیه؟

( بعد از 4بار گفتن تازه بابا فهمید که من دارم یک چیزی میگم!)

-باباجان ... دارم میگم که میتونم برم امامزاده یا نه؟

- چی؟ امامزاده؟ کدوم امامزاده؟

-ای خدا ... امامزاده سید جعفر ...

-چی؟ حالت خوبه؟ این وقت شب؟ چجوری میخوای بری؟

-با دوچرخه ... بابا تازه ساعت دهه ... تازه سر شبه ...

-نه بابا ... این وقت شب دیره ... نمیخواد بری ...

.

.

.

بالاخره با کلی تمنا و اصرار بابا میگوید ...

- خیلی خوب ... برو ... برو بگذار کارم رو بکنم!

.

.

(بله ... اینم از جواب بابای سخت کوش ما ... بهتر است مزاحم کار پدرم نشوم ... )

.

لباس میپوشم وکیف کوچکم را بر شانه می اندازم و کتاب آمادگی دفاعی را درونش قرار میدهم که شاید کمی مطالعه داشته باشم اروا کله ام! ... دوچرخه رو آتیش میکنم و آماده که میشوم بروم یکدفعه حکمت(داداشم) میاد و میگه :

-کجا ؟

-هیچی دارم میروم امامزاده ...

-نمیای بازی کنیم؟؟؟

(حالا بیا و اینو درست کن!)

- بابا این وقت شب باید بگیری بخوابی ... دیروقت ... صبح باید بری مدرسه (بالاخره نفهمیدم سر شبه یا دیر وقته؟)

.

.

.

بالاخره از درب خانه بیرون رفتم ... آخیش ... حالا دیگه هیچکی نیست گیر بده ! ...

سر چهارراه که میرسم میبینم مامان و آبجی دارن توی این وانت دست فروش خرید میکنند ... مامان که منو میبینه میگه:

-حسین ... کجا؟

-(با خودم یواش میگم ... ای خدا!) ... دارم میرم امامزاده...

-چی؟ این وقت شب ؟

-بابا تازه سر شبه ... !!!

-با دوچرخه که خسته میشی ... ول کن ... بیا خونه و شام بخور و بخواب فردا مدرسه داری ...

- نه مامان من پول برداشتم اونجا یک چیزی میخرم میخورم ...

بعد هم کم کم رکاب میزنم و میگم ...

- من دیگه رفتم مامان ... خداحافظ

-(مامان هم که غرق در خرید است یواش میگوید) ... باشه ... خوب برو ... خداحافظ ....

.

.

.

آخ چه حالی میده دوچرخه سواری توی این ساعت شب ... توی این خنکای هوا ... چه لذتی داره ... ( بعضی وقتها فکر میکنم میبینم که خدا رحمم کرد که دختر نشدم ! ... بیچاره دخترها ... نمیتوانند لذت دوچرخه سواری را بچشند ... البته ماشالله پسران هم جدیدا به خود زحمت نمیدهند رکاب بزنند ... دوچرخه کنار خانه خاک میخورد ... یا موتور یا ماشین دارند و هی گاز میدهند به این وسیله نقلیه ... (همه راحت طلب هستند ... خودم از همه بدتر!))

.

از میدان امام حسین گذشته ام و به طرف باهنر در حرکتم ... سرعتم تقریبا زیاد است ... هدفون که در گوشم زمزمه میکند به من انرژی تلقین و تزریق میکند ... از بس خم شده ام کمرم درد گرفته ... فرمان را رها میکنم ... یک نفس عمیق میکشم ... در اوج لذت ... یکدفعه چشمتان روز بد نبیند چوبی محکم میخورد بر پس کله ام ... یک لحظه از ترس میترکم و به دور و برم نگاه میکنم ببینم چه شده! ... آیا از آسمان بلا نازل شده؟! ... نخیر ... 5عدد بچه سوار بر 2عدد موتور که جمیع وزنشان نیم کیلو نمیشود دارند ویراژ میدهند و بر خیال خودشان با چوبی که بر سر من میکوبند بساط خنده خود را مهیا کرده اند ...

.

.

کمی نگاه میکنم و میفهمم اوضاع از چه قرار است ... با کمال عصبانیت هدفون را از گوشم در آوردم و داد زدم ...

- اوی ... بچه ... جرئت داری وایسا ببین چیکارت میکنم ...

آخ آخ ... این بچه ها جدی گرفتند !!!... حالا من یک چیزی گفتم ... چرا اینها باور کردند؟ ... البته من در آن لحظه کاملا داغ بودم و عصبانی و مطمئنا از پس 5تا بچه فنچ ( گویی نوعی پرنده کوچک است) بر میامدم !!! ... بچه ها کم کم آهسته کردند تا من رسیدم به آنها ...

.

تقریبا نزدیک شده بودیم به پل میدان باهنر ...

.

درگیری لفظی شد !

.

من نفس نفس میزدم و دهانم کاملا خشک شده بود آنها هم پشت سر هم بد و بیراه نثارم میکردند ... کمی که به خودم آمدم و فهمیدم در چه مخمصه ای افتاده ام کمی ترسیدم !!!... اگر می ایستادم و کتک کاری میکردم به قول یزدی جماعت غمی نبود ... از آن میترسیدم که وسایلم را بدزند و بروند ... دوچرخه . دوربین درون کیف . ام پی 4 پلیر (جنبش فارسی سازی!) و موبایلم چیزهایی بود که مطمئنا ممکن بود بردارند و بروند ... پس کاملا خون سرد به راهم ادامه دادم و به حرفها و بدو بیراههای آنها توجه نکردم ...

نزدیک پل که رسیدیم و آنها میخواستند بروند دیگر ... من هچنان بدون دست گرفتن فرمان حرکت میکردم ... ترک دوم موتور در یک عمل انتهاری فرمان دوچرخه ام را زد! ... حالا چرا انتهاری ؟ ... آخر دوچرخه یک تاب خورد و بعد برای اینکه دوباره به تعادل برسم خودم و دوچرخه را محکم به موتور کوباندم ! ... بیچاره کسی که فرمانم را زد کلی دردش گرفت از این حرکت ! ...

دوباره جوش آوردم و با عصبانیت باز داد زدم :

- کجا میری ترسو ...!

عجب گیری کرده ام از دست زبانم ... دوباره اینها سرعت را کم کردند ... عجب غلطی کردم! ...

دیگر در فکر چاره بودم که چجوری این بچه ها را دک کنم ...

رسیده بودیم بالای پل ...

من با کمال خونسردی و پر رویی کیف پولم را از جیب عقب شلوار در آوردم و یک کارت الکی به آنها نشان دادم و خیلی راخت گفتم >>> من اطلاعاتی هستم !!!!

آخه آدم عاقل ... یکی نیست به تو بگه این اطلاعاتی رو از کجا در آوردی؟ ... این همه کار دیگه میشد کرد حالا یکدفعه اینجور چیزی گفتی؟

همینکه اینو گفتم دوباره ترک دوم موتور گفت:

- نه بابا ؟؟؟ جون من ؟؟؟ اگه راست میگی اون کارتتو دوباره نشون بده !

من با خونسردی تمام موبایلم را در آوردم و الکی شروع کردم به شماره گرفتن ... ! (توی دلم ترس فوران میکرد!)

با آن تیپ عجیبی که آن شب زده بودم بچه ها کمی شک کرده بودند و کمی هم ترسیده بودند ... یک کت مشکی ورزشی که به نظر بارونی میرسید و تی شرت سفید و شلوار لی با یک کیف کمی غیر عادی سوار بر دوچرخه با قیافه ای خشمگین و هدفون در گوش !!!... واقعا قیافه عجیبی بود و کمی هم ترس داشت ... مخصوصا بارونی!!!!!!!!

بچه ها کمی ترسیدند و من هم کاملا خونسرد در حال شماره گرفتن بودم ... دوباره ترک دوم موتوری کخ ریختنش گل کرد! ...

روی شیب پایینی پل بودیم که یکدفعه همان ترک دوم کیف مرا گرفت و کشید و ترک اول هم گاز را گرفت و مرا دنبال خود کشانیدند ! ... در همین حین وقتی کیفم را کشیدند کتاب آمادگی دفاعی که در پشت جلدش عکس یک بسیجی بود از کیفم در آمد ... آنها با دیدن عکس بسیجی که پشت کتاب چاپ شده بود به وحشت افتادند !... از کجا میدانستند کتاب آمادگی دفاعی چیست؟ ... همین که این عکس را دیدند کیفم را رها کردند و گاز را گرفتند و د برو که رفتیم!!! ...

من که خنده ام گرفته بود از آن بچه ها ، گوشی را گذاشتم کنار گوشم و با صدای بلند داد زدم :

- اوی ... ترسو ها ... چی شد؟ ... ترسیدین؟ ... چرا در میرین؟ ... خیالتون راحت ... شماره پلاک موتورتون رو بداشتم ...

همینکه این را گفتم ، ترک سوم موتوری دست خود را سریع روی پلاک گذاشت و گاز را گرفتند خیلی سریع از دید من محو شدند ...

وای که مردم از خنده ...!

حداقل درسی گرفتند که دیگر با دم اطلاعاتی جماعت بازی نکنند !!!

.

.

.

به امامزاده سید جعفر که رسیدم ساعت تقریبا 11 بود ... یک ساعت رکاب زده بودم و خسته و مانده ...

روبروی امامزاده پیتزا فروشی به نام جمهوری بود ... گفتم بروم و شامی بر تن بزنم ! ...

یادش بخیر ... صاحب مغازه کسی بود به نام مهدی! ... البته فامیلی اش مهدی بود ... پسری جالب بود ... دوسال از من بزرگتر بود ... 19 ساله ... درس را رها کرده و با مغازه ای که داشت کاری برای خود رقم زده بود ... اسمش حسین بود ... حسین مهدی ... عجب نام جالبی داشت ... البته او نیز مانند خیلی ها در تلفظ نام بوذرجمهری کلی مشکل داشت ... بالاخره به سختی اسم من را یاد گرفت ...

.

.

.

وقتی داخل امامزاده شدم در را بسته بودند ... خسته بودم ... کنار حوض نشستم و به درب بسته امامزاده خیره بودم ... گوشی ام زنگ خورد ... به به ... چه گل پسری پشت خط بود ... آقا مصطفی !!!... او هم دلش گرفته بود و زنگ زد تا کمی با هم احوال پرسی کنیم ...

خوشحال بودم که باز کسی هست که با او حرف بزنم ... شروع کردم به گفتن ماجرای من و موتوری ها که یکدفعه دیدم یک نفر با یونی فرم نگهبانی جلوی من ایستاده و میگوید:

- کارت شناسایی لطفا ...

(کمی خشکم زده بود ... به مصطفی گفتم دوباره تماس بگیر )

کارت را که دادم یارو گفت:

-داشتی با کی حرف میزدی؟

-با دوستم حرف میزدم ... مصطفی ... مصطفی سالاری ... میتونم بپرسم چرا؟

-مشکوک میزنی ...

(داشتم از خنده روده بر میشدم ولی به روی خودم نیاوردم و گفتم:)

-بفرمایید خودتان با او حرف بزنید.

-لازم نکرده! گوشی را بده ...

شماره را برداشت و با گوشی خودش به مصطفی زنگ زد ... از او پرسید که آیا مرا میشناسد و از اینجور سوالات ...

وقتی قطع کرد روبه من گفت :

-بیا ... اینم کارتت ... زودی کار خودت رو بکن و برو ... اینجا خطرناکه ...

-چشم جناب ... هرچی شما بگین ...

-ببخشید مزاحم شدم ...

-نه ... این چه حرفیه ... وظیفتون بوده!

بنده خدا هم رفت ... البته حق داشت ... با آن قیافه و تیپ عجیب حتما باید شک میکرد ...

وقتی رفت کمی احساس کردم که نشیمنگاهم خیس شده !!! مطمئن بودم آنقدر نترسیدم که از ترس خودم را خیس کنم ... وقتی پشتم را نگاه کردم دیدم که بله ... بازهم احمق بازی من گل کرده ... آخه آدم عاقل روی لبه حوض مینشیند که کت او در آب برود و تمام بدنش را خیس کند؟ ...

ساعت تقریبا 11:30 بود ... حیف بود ... تا اینجا آمده بودم و آخر بروم؟ حیف بود ...

دنبال یک سنگ گشتم و وضو گرفتم و پشت دربهای بسته امامزاده یک نماز شب دلچسب به جا آوردم ... عجب صفایی داد خدایی!

بعد از نماز دوچرخه را برداشتم و برگرشتم سوی خانه ... از فرط خستگی نشیمنگاهم بی حس شده بود!... ولی ... ولی ... ولی...

با آنکه یکبار اطلاعاتی بودم و یکبار مجرم ... یکبار با کسی دوست شدم و یکبار پشت درب بسته خانه دوستی ماندم ...

عجب خاطره ای شد آن شب ...

آدم امامزاده هم میرود اینجوری برود ... حتی اگر درب امامزاده بسته باشد ...


به من خیلی اعتراض شد که چرا اینقدر جدیدا انتقادی و تند مینویسم ...

چشم ... دیگر نمینویسم !!!

من یا انتقادی نمینویسم یا اگر بنویسم تمام و کمال تند مینویسم ! چون به نظر من تا خواننده وقتی میخواند به جوش نیاید این حرفها در کتش نمیرود!

<

  • يكشنبه, ۶ مرداد ۱۳۸۷، ۰۹:۲۳ ب.ظ

بازخوردها  (۱۰)

نخوندمش
می خونم و باز میام
هوراااااااااااااااااااااااااااااا
گرفتمش
  • محمدرضا باقری
  • مصطفی این داستان را برایمان تعریف کرد ...

    بساط خنده بود بسی ...

    " و در این خنکای هنگام

    و در آن هیاهوی وجود

    دیری است که نفسم گرفته

    جانی تازه می طلبد گام هایم

    سجود و ساجد و سجاد را گره ای بزند

    لطف غم به اشک های شفاف و تلخی است

    که می نماید هنوز شادی در انتظار است "

    ماله خودم - فی البداهه - الکی
    جالب نوشته بودی! شاید برای من که یکبار خاطره ات را شنیده بودم نباید لذت بخش می بود ولی این بار که خاطره ات را خواندم بیشتر به دلم نشست.

    فکر نکن که توی شهر های دیگه که مثلاَ خیلی جاهای قشنگ و خوب برای سر نرفتن حوصله وجود داره حوصله آدم سر نمیره! هم وقت کم میاد هم تکرار باعث میشه که نری.

    هرجایی که باشی می تونی برای خودت تفریح و سرگرمی داشته باشی. فقط باید هربار یک جوری به دور و برت نگاه کنی که برات تازه باشه.

    در ضمن همیشه لازم نیست آدم همه حقیقت رو بگه ولی باید از گفتن درو... بپرهیزه!
    ممنون ش خ جان!

    جمله آخر رو دقیق نفهمیدم ... دفعه بعد یک مقدار بیشتر برام تقصیرش کن

    در ضمن ... سید خندان یک نفر ...
    هنوز کسی میومده ...
    تو میای؟
  • محمدرضا باقری
  • اخرین مطلبت توی فروم عالی بود ...

    بازم ممنون ...

    خیلی ممنون ...
    سلام من آپ کردم یه سربیا
    سلام ممنون که به وبم اومدی بازم بیا. درمورد کنکورهم می خوام بگم درسته مدیرنقش مهمی داره امااگه کسی بخواد کاری بکنه که موفق بشه بستگی به اراده وتلاشش داره وبدون مدیرهم می تونه امید وارم توجزافرادوابسته به مدیرنباشی
  • نمیتونم بگم
  • عالی بود عالی عالی عالی عالی
    به نام او
    سلامی
    وای خدا
    ببین واسه یه امازاده رفتن باید هفت خوانو گذروند
    همه ی اینا به خاطر سیاست های نادرسته
    تهشم اطلاعاتی و مشکوک متهم و غیرو شدی ولی دعا و رفتن تو امازاده حاصل نشد
    هی یادش بخیر روز قبل امتحان تیزهوشان من و دوستام رفتیم امامزاده...
    کل سال درس مرسو بی خیال شده بودیم دم آخری متوسل شدیم امازاده
    آسمونی باشی
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی

    @hamkhahi_bot
    hamkhahi.ir