بنده

زندگی با تغییر یک «حرف» بندگی میشود؛ اینجا هم، محل همان «حرف» ... بنده؛ بلاگ شخصی حسین بوذرجمهری
بنده را دنبال کنید

متفرقه

دوم

جمعه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۱، ۰۹:۳۸ ب.ظ

پیام و پیامک

تاملی بر دست مایه قراردادن بزرگان برای شوخی

یکمین: هیچ اگر نمی داشتیم از شریعتی، جز نجوا با جناب زینب، «زبان علی در کام»، کافی بود قدر این مرد را می دانستیم، اسباب خنده اش نمی کردیم و راه به راه پیامک نمی کردیم:

آبو بزن… دکتر شریعتی هنگام سرویس کولر!

خواهرم، حجابت را… دکتر شریعتی هنگام نهی از منکر!

بزن سه… دکتر شریعتی قبل از ال کلاسیکو!

جون من ننویس… دکتر شریعتی هنگام جریمه شدن توسط پلیس!

هیس… دکتر شریعتی قبل از خواب!

کافری که همه را به کیش خود پندارد، شرف دارد به مومنی که همه را به جگر خود بگیرد… دکتر شریعتی پس از دیدار با فلان مسئول!

بابا، این دیگه چقدر اطلاعات داره… دکتر شریعتی پس از ملاقات با مدیر مسئول کیهان!

عروس رفته گل بچینه… دخترخاله همسایه دیوار به دیوار دکتر شریعتی اینا در مراسم عروسی خواهرش، خطاب به عاقد!

دومین: بی آنکه «جامعه شناسی» خوانده باشم، علاقمندم به شناخت جامعه. معتقدم؛ گاهی یک مسافرکش غیر خطی، بیش از فلان استاد جامعه شناس، زیر و بم جامعه و پیچ و خم آدم های جامعه را می شناسد. گاه هست که در صف کباب، بیش از غوطه خوردن در صدها کتاب، می توان افکار عمومی جامعه را شناخت. از همین زاویه، پیامک های مرتبط با دکتر شریعتی، برایم مجالی عالی است تا محیط خود را، حتی خود را بهتر بشناسم.

سومین: اگر چونان که پیش از این نوشته بودم، معتقدم باشم که این قبیل پیامک ها، بی ارتباط با دایره جوک سازی سرویس های جاسوسی بیگانه نیست، اگر گمان کرده باشم که لااقل بخشی از این قبیل پیامک ها، آبشخور بیرونی دارد و از جایی حسود و عنود، نظیر دور و وری های دکتر سروش که با «روشنفکران مردمی» نظیر جلال آل احمد و شریعتی، زاویه های خیبری و بدری دارند، نشات می گیرد، اگر فکر کرده باشم که جرقه این کار، اول بار توسط دشمن زده شده است، اگر باور کرده باشم که دست مایه قرار دادن بزرگان برای شوخی، محدود در دکتر شریعتی نمی ماند و این قصه سر دراز دارد، اگر پذیرفته باشم که شریعتی و شریعتی ها را می زنند تا بعدها شریعت و طریقت و ولایت و امامت و «علی بن محمد» را زده باشند، اگر قبول کرده باشم که دکتر را مسخره می کنند تا فردا نوبت «رسول امین برادر» برسد، اگر این موج پیامکی را توطئه فرض کرده باشم، و اگر توطئه را توهم ندانسته باشم، باید به چیزهایی اعتراف کنم:

- من خود ستون پنجم دشمنم در جنگ نرم. اعتراف می کنم در ارسال بعضی از این پیامک ها، بی نقش نبوده ام. مهم، کم رنگی یا پررنگی نقشم نیست. آنچه اهمیت دارد، بی نقش نبودنم در این ماجراست. گاهی ارتکاب گناه، بسی مهم تر از کوچکی یا بزرگی گناه است. در گناه پیامک ها، راستش را بخواهی «گر حکم شود که مست گیرند، در شهر هر آنچه هست گیرند».

- من خود ستون پنجم دشمنم در جنگ نرم. اعتراف می کنم گاهی که از این دست، پیامکی دریافت می کنم، ذوقم گل می کند و می نشینم به طراحی پیامکی جدید. به پیامک قبلی می خندم، پیامک جدید را می سازم، بعد از کار خود پشیمان می شوم و با علم به نقاط منفی کارنامه دکتر شریعتی، می نشینم پای متن "نه عزیز٬ این حق کویر نیست". این توبه را اما بارها شکسته ام! گفت: «یک دست به مصحفیم و یک دست به جام، گه نزد حلالیم و گهی نزد حرام؛ ماییم در این گنبد ناپخته و خام، نه کافر مطلق، نه مسلمان تمام».

- من خود ستون پنجم دشمنم در جنگ نرم. اعتراف می کنم جز این گناه، به نوع نادری از «مالیخولیای فرهنگی» دچارم. قادر نیستم جلوی خنده خود را بگیرم، قادر نیستم جلوی ذوق خود را بگیرم، قادر نیستم ذوق خود را فوروارد نکنم… و البته این را هم قادر نیستم که علیه توطئه دشمن، جاسوسی مضحک من، تو او، ما، شما، ایشان، واکنش نشان ندهم! اگر رفیق! تو هم مالیخولیا داری، بزن قدش! اصلا بیا همچون «ملامتیه» خودمان را ملامت کنیم. مگر نه این است که «من» در «دشمن»، چون دشنامی نهفته است به دشمنی؟!

چهارمین: جامعه یعنی من، یعنی ما، یعنی شما. چکیده نظر من درباره دکتر شریعتی این است: آرای دکتر، بی اشتباه نبود. بعضا اشتباهات فاحش داشت. گاهی حرف خوبی می زد، اما برای حرف خوبش، مصادیق اشتباه می تراشید و بی اندازه به سلسله صفویه و علمای آن دوران درخشان، می توپید. گاهی برای جبران ضعف علمی، دینی، تاریخی، فلسفی، عقیدتی، سیاسی و فرهنگی اش، پناه به قوت قلم می برد و با کلمه ها بازی می کرد. از آن جنس نمی دانم که الگو خطابش کنم. معلم اما بود. در وصفش، با ۲ تعبیر، مخالف نیستم؛ «معلم انقلاب» و «معلم شهید»، هر چند که معتقد نیستم صریح و عریان و صد در صد به شهادت رسید. هر چند انقلاب، جز او، و بهتر از او، حتما معلمانی داشته است. شریعتی در نزد من به گلی می ماند با خارهای فراوان، آزاردهنده، بعضا تند و بی خود و بی جهت، اما بسیار معطر و خوش رایحه، همراه با خدمات فراوان. پژمرده کردنش را حماقت می دانم، نیز زیاد گنده کردنش را. شریعتی شریعتی است. آدم خودش! از نظر من، دکتر قبل از آنکه مورخ، جامعه شناس، آشنا به اسلام و… باشد، در وهله اول، یک «نویسنده» است که نه علم، بلکه قلم، توتم اوست؛ چیزی که خود هم اعتراف کرده است. نویسنده اگر اشتباه نکند، باید «قرآن» نازل کند و نویسنده، خدا نیست. خدا اما در قلم شریعتی، به غایت، نمک نهاده. محل حرف و حدیث است و از آنجا که حرفش را قشنگ و آمیخته به هنر و اعجاز قلم می زد، هنوز هم تاثیرگذار.  دیروز اما نوشتن از شریعتی، «نماد سواد» بود و باکلاسی، امروز انگار کهنه دل آزار به نظر می رسد، از بس نو به بازار آمده! گویی میان آدم باکلاس ها، عصرش سر آمده، و جملاتش، فقط به درد دیوار قهوه خانه ها، این اواخر فلافلی ها می خورد! پشت کامیونی به تنبهی! عقب نیسانی در جاده هراز به تلنگری! چیزی در مایه های «بوق نزن… سالار خسته است».

پنجمین: جای جملات متفکر/ نویسنده ای از جنس دکتر شریعتی، دیوار قهوه خانه نیست و الا قِلیان به جای دود امروز، پیامک فردا را قَلیان می کند! گمانم بر این است: سیل کنونی پیامک ها، از چشمه پیام هایی آب می خورد که در جای مناسب هزینه نشده است. الحق «هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد». نه فقط نصب تصویر بزرگان بر بالای پمپ بنزین، اشتباه است، بلکه متوجه دلیل عکس عزیزان در استادیوم آزادی نمی شوم. از این کار نابکار، وقتی بیشتر دچار عذاب می شوم که می بینم این ابتکار، فقط در ورزشگاه های آل خلیفه و آل سعود و آل چه و آل چه تکرار می شود. از نظر من، «پیامک»، بیشتر به «پیام کوچک»، به «پیام رسانی نارسا» اطلاق می شود، تا اس ام اس!! دلیل عشق ملت ما به ولی فقیه، یوم الله ۹ دی است، نه تمثال بزرگان در استادیومی که مع الاسف توسط جمهوری اسلامی ساخته نشده! گیرم نظام آمد و ورزشگاه ۱۵۰ هزار نفری ساخت. نصب بعضی تصاویر برای چه؟! قرار ما به فرستادن «پیام» بود، یا ارسال «پیامک»؟! شان تصویر رهبر، کدام دیوار است؟! نشانه های عشق ملت به ولایت چیست؟! کجاست آنجا که رسم ما بر اسم ما، و «نگاه هنری» ما بر «دید رسمی» ما باید پیشی گیرد؟! چرا واضحات را نمی فهمیم؟! چرا حتم کرده ایم که این سوی و آن سوی مشعل المپیک، باید عکس خمینی و خامنه ای باشد؟! یک پراید ۱۰ میلیونی و بیمه حضرت عباس؟! من واقعا مانده ام که «ابالفضل علمدار» اگر قرار است خامنه ای نگه دارد، این وسط طلق موتور وسپای فرش فروش محله ما چه دارد برای خودش می گوید؟! نه عزیز! مشکلم با «توسل» نیست، که ما جملگی بیمه عباس هستیم و متوسل به خوبان، اما عاقل برای خرید لواشک، نه چک می کشد، نه عابربانک! تلفنی که با دوزاری جواب می دهد، اسکناس در سوراخش فرو نمی کنند! شرق ابوالخصیب، بسیجی برمی داشت و عکس امام را به غرب بدنش، قلبش گره می زد و شهید می شد. پیام یعنی قلب، اما پیامک، یعنی تقلب! جای تصویر لیلی، دل مجنون است. دیروز در کوی لیلی، دچار جنون شدم، وقتی دیدم روی تابلویی نوشته اند: «بیلیارد شهید چمران»!! سوختم تمام شد، رفتم بنزین بزنم. در پمپ بنزین، عکس امام دیدم! یاد جمله خمینی افتادم در دیوار ناهارخوری فلان روزنامه؛ «اگر همه ما قطعه قطعه شویم، دست از مبارزه نخواهیم کشید»!! مشتی! لااقل می کردی عکس امام هنگام ریختن چای را می گذاشتی!! کوفت مان می کنی غذا را وقتی به جای پیام، پیامک می دهی به خوردمان!! «دست نکشیدن از مبارزه» یک «پیام» است، لیکن همین پیام بر دیوار سلف سرویس می شود «پیامک». راستی که قبل از این امواج پیامکی، بسی پیام که به دست من و شما، بدل شده اند به پیامک! پیامک، جز اس ام اس، به پیام دست کاری شده می گویند!

ششمین: از یک زاویه، سیل پیامک های فوق الذکر، صحه بر ۳ چیز می گذارد. ناخواسته داریم اعتراف می کنیم دکتر شریعتی زنده است، ناخواسته داریم اعلام می کنیم جمله زیبا را هنوز هم از قلم دکتر شریعتی باید جست و جو کرد، و ناخواسته داریم «اعتراض منفی» می کنیم که لزومی ندارد هر جمله مثلا زیبایی را به دکتر شریعتی ببندیم. خب! بیاییم و این زوایا را بی خیال شویم. بیاییم و دمی درنگ کنیم که آفات ور رفتن با بزرگان مان چیست؟! و چرا چیزی را که خود، عیبش را می دانیم، بدان دامن می زنیم؟! جایی گناه دیگری کرده ایم ما، که این چنین داریم تاوانش را می دهیم. ملتی که به بزرگان خود بخندد، سِبیل جلال و سَبیل شریعتی را مایه مزاح قرار دهد، توسط دشمن کوچک می شود. دشمن می آید وسط و به ریش ملت می خندد. من که کوچک شدم، دشمن بزرگ می شود. آنقدر بزرگ که پیام مرا بدل می کند به پیامک. وقتی ما به هم پیامک می زنیم، دشمن می آید و پیام ما را می زند. امام ما را می زند. عالم و آدم، «هادی شناس» شوند، به خدا نمی ارزد کلمه ای به معصوم اهانت شود. وقتی شریعتی یا جلال، به درستی و از زاویه منطق و دلیل و برهان، نقد می شوند، اشتباهات شان اصلاح می شود، لیکن وقتی وسیله خنده می شوند، قضیه فرق می کند. در این مقام، عیبی درست نمی شود، اما حسنی به غایت تمسخر می شود. متشابهات، اصلاح نمی شود، بلکه محکمات، آسیب می بیند. شریعتی اگر نقد شود، ایراداتش چکش می خورد، اما آن روز که دست مایه جوک شد، خواه ناخواه خدشه بر خوبی هایش وارد می آید. از همین منظر است که هنگام تمسخر شریعتی، هیچ صدایی از روشنفکران غیر مردمی و شریعت ستیز، به اعتراض بلند نمی شود. پس مسئله، بیش از آنکه شریعتی باشد، شریعت است.

هفتمین: جامعه شناخته نمی شود الا به نقد رفتار و گفتار اهل جامعه. گاهی موجی می آید، دیر یا زود فرو می نشیند، اما اثرش را بعدها می گذارد. آن روز، ما بعد از شنیدن نام شریعتی، به جای «پیام»، یاد «پیامک» می افتیم و به جای دقت، به غفلت می گذرانیم. گلی را همراه با عطرش پژمرده می کنیم، و می رسد روزگاری که می بینیم از آن همه طراوت، آن همه شکوه، آن همه «ای زن! ای که مردانگی در رکابت جوانمردی آموخت»، جز چند خار درشت، هیچ باقی نمانده. می رسد روزگاری که می بینیم شریعتی در عوض معایبش، وسیله هجو قرار نگرفته، بلکه در ازای محاسنش، اسباب خنده گردیده. هوشیار نباشیم، نمی فهمیم که ظلم داریم به شریعت می کنیم، نه شریعتی. وای اگر نسلی بعد از ما، شریعتی ها را به پیامک بشناسد، نه پیام. وای اگر نسلی بعد از ما، برایش سئوال شود که؛ این مرد پیامکی، این قهرمان دیوار قهوه خانه ها، مگر که بود و چه کرد و چه بود که در هر شهری از مدائن ام القرا، خیابانی بزرگ به نامش کرده اند؟!

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

برادرم! خواهرم! بوی شریعت می دهد شریعتی. از «پیچ شمیران» به سمت «شمیران»، حسینیه ای هست به نام «ارشاد». وقتی به ریش «حسینیه ارشاد» می خندیم، بعید می نماید زور «گشت ارشاد» به بد حجابی برسد. هنوز زیادند بانوانی از جامعه که اعتراف کنند روزگار جوانی در رژیم شاه، با شریعتی، اهل شریعت شدند و با «رسول امین برادر» دوست دار حجاب. هنوز زیادند پا به سن گذاشته هایی که اعتراف کنند با شریعتی، ترس شان فرو ریخت از بردن نام «سکینه» و «رقیه» در دانشگاه. هنوز زیادند مردمانی که اعتراف کنند با «حسین؛ وارث آدم»، توی دانشگاه پهلوی، از «کربلا» و «عاشورا» با افتخار سخن راندند، نه با شرمندگی و ترس و لرز.

عجبا که استادیم در دوگانه سازی های بی خود؛ شریعتی یا مطهری؟! عجبا که استادیم در نقد غیر منصفانه؛ شریعتی نامسلمان و ضد روحانیت بود! و البته عجبا که پیام را بدل می کنیم به پیامک تا گل مان، عطری نداشته باشد، اما خار، چرا!

غیرتی ها! این «زینب» خواهر ماست که بی معجر شد. نه! «پیامبر انقلاب حسین» را نمی گویم. روضه دارم نمی خوانم؛ خواهر خودم را دارم می گویم، خواهر خودت را، خودم را، خودت را، جامعه را.

آب را زدیم. دکتر شریعتی، سرویس کرد کولر پیامک مان را، و خواب را زدیم و دشمن، سرویس کرد دهان پیام مان را! من در دشمن، مستترم؛ حالا «تو» بگو، که در «توطئه»، نهانی…

وطن امروز/ ۲۰ خرداد ۱۳۹۱

  • جمعه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۱، ۰۹:۳۸ ب.ظ

بازخوردها  (۱)

سلام ممنون از لطفتون ونظری که دادید.اتفاقا با کار شما من انرژی بیشتری برای نوشتن پیدا کردم چون یه نویسنده وقتی می بینه مطلبش جاهای دیگه هم استفاده میشه حس می کنه وقتی که صرف کرده بی ارزش نبوده .ماهمه هدفمون یکیه .تو وبلاگ من یا کس دیگری هم فرقی نمی کنه .مهم اینه که به هدفمون یعنی زمینه سازی برای ظهور آقامون برسیم .خوشحال می شم با نظراتتون در بهتر شدن مطالب کمک کنید موفق باشید .التماس دعا
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

@hamkhahi_bot
hamkhahi.ir