بنده

زندگی با تغییر یک «حرف» بندگی میشود؛ اینجا هم، محل همان «حرف» ... بنده؛ بلاگ شخصی حسین بوذرجمهری
بنده را دنبال کنید

بی مقدّمه بخوانید:

«مکه- روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۴۳- ۸ذی حجه۱۳۸۳»

آیت اللها!

وقتی خبر خوش آزادی آن حضرت، تهران را به شادی واداشت، فقرا منتظر الپرواز (!) بودند به سمت بیت الله. این است که فرصت دست بوسی مجدد نشد.اما این جا دوسه خبر اتفاق افتاده و شنیده شده که دیدم اگر آنها را وسیله ای کنم برای عرض سلامی بد نیست.

اول این که مردی شیعه جعفری را دیدم از اهالی الاحساء- جنوب غربی خلیج فارس، حوالی کویت و ظهران- می گفت 80 درصد اهالی الاحساء و ضوف و قطیف شیعه اند و از اخبار آن واقعه مولمه پانزده خرداد حسابی خبر داشت و مضطرب بود و از شنیدن خبر آزادی شما شاد شد. خواستم به اطلاعتان رسیده باشد که اگر کسی از حضرات روحانیون به آن سمت ها گسیل بشود هم جا دارد و هم محاسن فراوان.

دیگر این که در این شهر شایع است که قرار بوده آیت الله حکیم امسال مشرف بشود، ولی شرایطی داشته که سعودی ها دو تایش را پذیرفته اند و سومی را نه. دوتایی را که پذیرفته اند داشتن محرابی برای شیعیان در بیت الله و تجدید بنای مقابر بقیع و اما سوم که نپذیرفته اند حق اظهار رأی و عمل در رؤیت هلال. به این مناسبت حضرت ایشان خود نیامده اند و هیئتی را فرستاده اند گویا به ریاست پسر خود.

خواستم این دو خبر را داده باشم.

دیگر این که گویا فقط دو سال است که به شیعه در این ولایت حق تدریس و تعلیم داده اند، پیش از آن حق نداشته اند. دیگر این که [کتاب] «غرب زدگی» را در تهران قصد تجدید چاپ کرده بودم با اصلاحات فراوان. زیر چاپ جمعش کردند و ناشر محترم متضرر شد. فدای سر شما. دیگر اینکه طرح دیگری در دست داشتم که تمام شد و آمدم، درباره نقش روشنفکران میان روحانیت و سلطنت. و توضیح این که چرا این حضرات همیشه در آخرین دقایق طرف سلطنت را گرفته اند و نمی بایست. اگر عمری بود و برگشتیم تمامش خواهم کرد و به حضرتتان خواهم فرستاد. علل تاریخی و روحی قضیه را گمان می کنم نشان داده باشم. مقدماتش در «غرب زدگی» ناقص چاپ اول آمده.

دیگر این که امیدوارم موفق باشید والسلام

جلال آل احمد

بعد التحریر:«همچنانکه آن بار در خدمتتان به عرض رساندم فقیر گوش به زنگ هر امر و فرمانی است که از دستش برآید. دیده شد که گاهی اعلامیه ها و نشریاتی به اسم و عنوان حضرات درمی آمد که شایستگی و وقار نداشت. نشانی فقیر را هم حضرت «صدر» می داند و هم این جا می نویسم:

تجریش- آخر کوچه فردوسی.

والسلام


پی نوشت

1-مرحوم جلال آل احمد در سال 1343، نامه اى از بیت الله الحرام به محضر امام خمینى(ره) فرستادند. این نامه که پس از آزادى ایشان از زندان در سال 1343، و انتقال امام(ره) به قم در 31 فروردین همان سال در مکه نگارش یافته است ، در پى یورش ساواک به بیت شریف امام(ره) در قم در سال 1345 به یغما رفت و بعد از پیروزى شکوهمند انقلاب اسلامى در پرونده جلال آل احمد در ساواک که بایگانى گردیده بود، پیدا شد.

2- آقای جلال آل احمد را جز یک ربع ساعت بیشتر ندیده ام. در اوایل نهضت یک روز دیدم که آقایی در اتاق نشسته اند و کتاب ایشان (غرب زدگی) در جلو من بود. ایشان به من گفتند چه طور این چرت و پرتها پیش شما آمده است و فهمیدم که ایشان هستند؛ مع الاسف دیگر او را ندیدم. خداوند ایشان را رحمت کند. (امام خمینی، صحیفه نور – جلد ۱۲ – صفحه ۹۰)

توضیح بیشتر: زمانی که جلال کتاب «غربزدگی» را به حضور امام خمینی (ره) برده بود، متوجه شده بود که یک نسخه از آن، پیش‌تر نزد امام بوده است و به مزاح و با همان لحن شیرین خاص خود گفته بود: حضرت آیت‌الله مگر از این مزخرفات هم می‌خوانند؟! و وقتی از جلسه بیرون آمده بود، به شمس گفته بود: مقابل آن مرد (شاه) باید چنین مردی (امام خمینی) قرار داشته باشد. (سیدمحمود دعایی، به نقل از شمس آل احمد(برادر جلال))

3- با تشکر از انتشارات رواق ، اولا به خاطر احیاء نام جلال آل احمد و از غربت در آوردن کسى که روزى جریان روشنفکرى اصیل و مردمى را از غربت در آورد، و ثانیا به خاطر نظر خواهى ازمن که بهترین سالهاى جوانیم با محبت و ارادت به آن ((جلال آل قلم )) گذشته است ... (امام خامنه ای، کتاب از چشم برادر، شمس آل احمد، انتشارات سعدى، ص 528-532)

4- جلال به برداشتهاى عمیق و تعابیر جالبى درباره مسائل اسلامى رسیده بود. بخصوص این اواخر، هر چه مى گذشت ، درباره اسلام و تشیع به بصیرت و بینش بهترى مى رسید. جلال در بعضى جلسات تفسیر قرانى که داشتم شرکت مى کرد و گاهى اظهاراتى هم داشت . یک بار با شوخى به من گفت :آقا شما هم ما را کافر مى دانید؟ (پسر عموی جلال آل احمد: آیت الله طالقانی، ر.ک: کیهان شهریور 1358، شماره 11087)

5- اما سومین  باری که  ایشان(آیت الله حاج آقا مجتبی تهرانی) از کسی غیر از امام نام برد و من  در  آن  مجلس حاضر بودم ، جلسه ای  بود که در ایام محرم چند سال پیش ناگهان و در میان بهت و  حیرت تمامی کسانی که نشسته بودند از جلال آل احمد یاد کردند. طبیعتا به دلیل سوابق توده ای بودن جلال و احتیاطهایی که اکثر علما بعد از تدین ثانوی افراد به خرج می دهند خیلی بعید می دانستیم که ایشان از جلال  آن هم به نیکی آن هم به آن شدت یاد کنند. ایشان به همین نامه جلال که از سفر حج به امام نوشته ، اشاره کردند و شاید حدود پنج تا ده دقیقه در تجلیل از این نامه سخن گفتند و فرمودند : شما در کجا می توانید نمونه ای پیدا کنید که یک مرید به مراد خودش چنین سخن بگوید و آنگاه بخشهایی از آن  را نمونه می آوردند. (وبلاگ شخصی تقی دژاکام)

6- میخواستم حرفهایی بگویم اما همه حرفها را بزرگان زده اند. اصلاً من چه موجودی ام که بخواهم از جلال بگویم؟ حق مطلب را همین بزرگان ادا کرده اند. خلوص و ارادتی که در این نامه دیده میشود دیگر کجا مانندش هست؟ آن هم از جلال. خیلی ها جلال را متهم به تندخویی میکنند که او خودرای بوده است و از این دست چرندیات. حالا این نامه از همان جلال است؛ دیگر چگونه به امام بگوید من بنده و غلام شمایم؟ فقط بگویم که یاد ابوذر افتاده ام. آمد پیش پیامبر به او گفت: تو پیامبری؟ پیامبر گفت آری. ابوذر گفت ایمان آوردم! همین...

بیشتر بخوانید در ویژه نامه جلال آل قلم.

  • جمعه, ۲۶ آبان ۱۳۹۱، ۱۱:۲۰ ق.ظ

بازخوردها  (۳)

خیییییییییییییییییییییییییییییییلیییی باحالی جناب بوذرجمهری! خعلی!

ایول!
یاعلی.
پاسخ:
یاعلی
  • عمار (معراج حضور)
  • سلام با فونت درشت!(^_^)

    والا جلال آل احمد را دوست دارم بسی بدجور بسیار

    به کلام قاعدنا الامام خامنه ای جلال آل قلم!

    در سفر مشهد کتاب سفر به ولایت عزائیل اش را خریدم برای خواندن ببینم به کجا ختم می شود!!!(O_O)
    سلام
    بانو یاسمن
    بسیاااااار محتاج دعاییم..
    متشکر از حضورتان
    جناب بوذرجمهری
    منتظر پی نوشتم...
    یا حسین
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی

    @hamkhahi_bot
    hamkhahi.ir