بنده

زندگی با تغییر یک «حرف» بندگی میشود؛ اینجا هم، محل همان «حرف» ... بنده؛ بلاگ شخصی حسین بوذرجمهری
بنده را دنبال کنید

دفتر جغجغه

فصل دوم: صف نانوایی

دوشنبه, ۱۰ تیر ۱۳۸۷، ۰۷:۴۵ ب.ظ
سر صف ایستاده ام.

یک یارو با سنی حدود ۵۰ پشتم میاد با بچه اش.

از اون آدمهای بی حوصله و خود خواه و از همه مهمتر شکم گنده!

یک دختر کوچولو اومد . بعد ازاینکه ۲ یا ۳ نفر نون برداشتند دختر کوچولو خواست نون برداره که این یارو به پسری که نوبتش بعد از دختره بود گفت:

پسر جون. مثل اینکه نوبت تو هستا. به این دخترا رو نده. نون بردار. حق توست.

پسره ساکت موند و جواب نداد. خجالتی بود. و گذاشت دختر کوچولو نونشو برداره.

به خودم گفتم: آخه آدم بزرگ. آدم عاقل بگذار این دختر کوچولو نونشو برداره. نمیگی مامان بابای این دختر خونه منتظرشن؟ گناه داره که.

توی همین فکرا بودم که دختر کوچولوی ما نونشو برداشت و رفت بیرون. با چشمام دنبالش کردم. دیدم باباش اونجا ایستاده بوده که دخترش چون یک دختر کوچولوست و بهش نوبت میدن بره نون بگیره و از موقعیت استفاده کنه. برام جالب بود.

البته با نگاه خوش بینانه تر میتوان گفت که حتما باباش کار داشته و باید کار مهمش رو انجام میداده دیگه. نه؟

یک مقدار گذشت.نوبت نفر جلویی من شد. همون یارو قبلی با حجمی کروی جلو اومد و گفت:

آقا نوبت منه یا شما؟

من از تعجب به دلیل پر رویی این طرف چشمام گرد شده بودو  منتظر جواب جوانی که بیست و اندی سال به نظر میرسید ماندم.

جواب داد:

والا ما که شما رو ندیدیم که جلوی ما باشید. کجا بودین شما؟ ماشالله اگه جلو بودین که حتما میدیدیمتون.

من از خونسزدی جوان و حاضر جوابیش خیلی خوشم اومد و در مقابل از ضایع شدن این یارو باز هم خیلی خوشم اومد و سرم رو انداختم پایین و کر کر خندیدم.

این یارو گردالی خنده من رو فهمید عصبانی شد و ساکت موند.

جوان ما هم نونشو گرفت و رفت.

نوبت بعدی مال من بود. ولی گردالی جان با کمال پر رویی شروع کرد به برداشتن نان.

من گفتم اگه چیزی بگم چند عدد کف گرگی و قفا نصیبم میشه ساکت موندم تا این حجم کروی هم برود.

او هم نان را برداشت و رفت.

من خواستم نون بردارم که دیدم یک بنده خدا که جلوی من بوده افتاده پشت من. ازش پرسیدم که آقا شما جلوی من نبودید. گفت:

 بله بودم. ولی حالا عیب نداره شما بردارید من بعد بر میدارم.

بالاخره با کلی تعارف و اصرار طرفمون راضی شد که اول اون نون برداره.

و در آخر هم من و بعد از من هم بعدی و بعدی و ...

تو راه که بر میگشتم به این فکر میکردم که:

جالبه.

 توی یک صف نانوایی. سر برداشتن ۴تا نون. آدمها اینقدر دوز و کلک میزنند. چه برسه به ...

از یک دختر کوچولو گرفته تا چندین و چند ساله ای با حجمی غلمبه!

و باز هم با خودم میگویم:

چقدر راحت میتوان انسانها را از روی کوچکترین برخوردهایشان در یک صف نانوایی شناخت...

چقدر انسانها متفاوتند حتی درخریدن یک قرص نان ...

چقدر انسانها متفاوتند...

<

  • دوشنبه, ۱۰ تیر ۱۳۸۷، ۰۷:۴۵ ب.ظ

بازخوردها  (۵)

امید انکه اخرین بروز رسانی ما باشد انشاالله !

اعتراف ، دوستی ، شرمساری ، خداحافظی !

به هنر ، بی هنر خودم ! در قالب متنی سرگشاده !

متنی که هزاران معنی را می توان به ان وصله زد و براستی که چنین است !

اگر بخوانند به دقت ، کنایه ایی به همه ی شناس ها زده شده است و است !

نظرات شما جویای احوال ماست ! خداحافظ ... !
بله ، ادمها کاملا متفاوتند ...
به نظرتون بهترین شخصیت کی بود؟

ایمان یا مرد جوان؟

به نظر من ایمان
  • محمد اعتمادی
  • اولین پستی بود که کامل و دقیق خوندم.
    عالی بود.
    براوو

    ▓محمد اعتمادی☼
    ▓پیروز , موفق و سربلنـــــــــــــــــد باشید☼
  • محمد اعتمادی
  • علی آى دیتو اون روز تو آژانس نوشتم تو گوشیم (مهنور) بعد دیگه الان نمیدونم توی کدوم سوراخ سمبه ای قایم کردم (شده حکایت آراز) . خودت ادد کن. فهمیدی تپل؟ ناز این قد شم. فقط زودی باشیا. در مورد کلاس هم حله! فردا شب

    ▓محمد اعتمادی☼
    ▓پیروز , موفق و سربلنـــــــــــــــــد باشید☼
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی

    @hamkhahi_bot
    hamkhahi.ir