بنده

زندگی با تغییر یک «حرف» بندگی میشود؛ اینجا هم، محل همان «حرف» ... بنده؛ بلاگ شخصی حسین بوذرجمهری
بنده را دنبال کنید

ساعت شده بود 2 و تازه رسیدم خانه. بعد از یک استراحت مختصر درون دستشویی، سر سفره ناهار مامان غافلگیرم کرد و گفت: ساعت پنج و نیم کلاس داری.

فکر میکنم بر اثر عملکرد اعصاب سمپاتیک بود که حس کردم مردمک چشمم گشاد شد و دنیا به چشمم تیره و تار. رو کردم به مامان و گفتم: من همین الان از کتابخونه اومدم، خسته ام، خوابم میاد، حوصله ندارم، این کلاسا چیه گرفتین؟ مامان همانطور که داشت غذا میخورد جواب داد: حالا جلسه اولشه ، 5 جلسه هم که بیشتر نیست، میری ببینی چجوریه ، اگه خوب بود که بازم میگیری اگَرَم نبود که هیچی. امروزم زود برو که جلسه اول خوب نیست دیر کنی.

وقتی ناهارم تمام شد عین هر روز خزیدم درون تخت. هر روز تا ساعت 4:30 میخوابیدم و ساعت 4:45 هم خودمو میرساندم مدرسه و الی آخر ؛ منتها چند روزی بود که وجود تعداد عدیدی از این یوباکتری ها را روی موهای سَرَم و جمع کثیری از سلولهای پوششی سطحی مرده و شاخی شده اضافی را در سطح پوست بدنم حس میکردم که نیاز به یک دوش درست و حسابی داشت تا این لایه اضافی ، سنگینی خود را به جای سطح بدن من ، روی کف حمام وِل کنند و از همین رو بود که تصمیم داشتم کمی دیرتر بروم که حمامی بروم و احساس سبکی کنم.

نمیشد از خواب گذشت، اگر ظهر خواب نکنم لااقل تا ساعت 7 عصر هرچی هم بخوانم چیزی نمیفهمم. خوب هرکسی نمطی دارد و ما هم نسقی. سر شما را درد نیاورم. چشمتان روز بد نبیند تا ساعت پنج خوابیدم، غافل از گذر عمر. گفتم گذر عمر یادم آمد چیزی درون پرانتز عرض کنم. آقا خیلی زود گذشت، خیلی ، البته زود گذشتن به معنای آسان گذشتن نیست لکن کَاَنّه فیل هوا کردن بود ولی هرچه بود زود گذشت.به قول این برادر یامینی بعضی سالها عمیقند؛ این سالی هم که گذشت خیلی عمیق بود آقا ؛ عُمقاً!(مفعول مطلق تاکیدی)

بله، گفتم که یک وقتی سرِ مبارک را از روی بالشت مبارک برداشتم و گذری بر ساعت کردم و دیدم ای داد بیداد که ساعت گشته پنج بامداد (اشتباه نشود. زمان وقوع وقایع، عصر روزی دوشنبه است منتها بر حسب قافیه اینجا بامداد به معنی عصر آمده! چرا چپ چپ نگاه میکنید؟(به یاد شیمی مبتکران!) چطور میشود که برادر سعدی به تنگ میاید شما را میپیچاند و کاری میکند شما خوش را خَش بخوانید؛ تازه به به و چه چه هم میکنید آنوقت نوبت من که میشود، نمیشود؟) خلاصه که ساعت پنج بود و عقربه ثانیه شمار گویی از هیبت و عظمت عقربه دقیقه شمار موحش گشته و با سرعت هرچه تمام تر میدود لکن زهی خیال باطل(با اجازه محمدرضا باقری! محمدرضا جان حق آب و گِل در این جمله دارد) که هرچه میدود دور نمیشود، شاید در کتاب فیزیک پیش دانشگاهی اش حرفی از حرکت دایره ای به میان نیامده بود. هر چه که بود به کتاب دین و زندگی و این حدیث از حضرت علی پایبند بود که انسانها(عیضاً عقربه ثانیه شمار ساعت) با همان سرعتی که از مرگ میگریزند، آنرا ملاقات میکنند.

داشتم میگفتم که ساعت پنج بود! بَر خیزیدم(عملیاتی برعکس خَزیدن) و همانطور تِلوتِلو خوران کیف و دفتر و نون والقلم را آماده کردم که یادم به آن یوباکتری ها و سلولهای پوششی مرده شاخی شده اضافی چِرک آمد و سنگینی چندین کیلویی. این اواخر که موهایم هم بلند شده بود و کلاً  شِپِشی انسان نما یا شِپِشِ تمایز یافته مانندی بودم. ساعت حالا پنج و ده دقیقه بود. تصمیم خودم را گرفتم و دل را به دریا، نه ببخشید، به حمام زدم و شروع کردم به شمردن! این کنکور هم آدم را به چه کارهایی که وا نمیدارد. آقایی که شما باشید از آنجایی که تماماً در مدت پیش دانشجویی با ضیق وقت مواجه هستیم و اللخصوص از عید به ما بعد؛ مجبوریم هرکاری را در مدت زمان پیشنهادی انجام دهیم تا وقت کم نیاوریم. قضیه این شمارش هم به همین منوال است. زمان پیشنهادی دوش گرفتن در دوران پیش دانشجویی 10 دقیقه است لیکن اگر از این زمان تجاوز کنید مجبور میشوید یا در زمان قضا(!) خوردنتان ایجاز کنید یا خوابیدنتان(البته پسرها از زمان ریش زدنشان هم میتوانند صرف نظر کنند. دخترها را نمیدانم دیگر! اصلاً به من چه مربوط است؟ خودشان بهتر میدانند!) مهم زمان درس خواندن است که فی الکل لم یکن التغیّر فیه(!) میباشد. بیکاز آو دیس در حین دوش گرفتن شروع کردم به شمارش ثانیه ها، تا 60 که میرسید یک عدد خط و 2تا دسته 5تایی که تمام میشد باید حمام تمام میشد که بشود 10 دقیقه و همینطور هم شد.

خوب، حالا شما که کنکور دادی بگو ببینم الان ساعت چند است؟ الان ساعت پنج و بیست دقیقه است و من تازه از حمام بیرون آمده ام. مامان که خوابیده، بابا هم که نیست. ده دقیقه دیگر هم باید آنجا باشم. حالا درست است که هنوز تصدیق ندارم ولی خوب، راهنمایی رانندگی هم حتماً درک میکند که دیر شده و کسی هم نیست.حالا اصلاً چه فرقی میکند؟ بالاخره 1ماه دیگر که تصدیق دار میشوم. اتفاق را هم اگر بگیریم که یک بار میافتد بر اساس قوانین احتمالات، احتمال اینکه این اتفاق الآن رخ دهد، بسیار کم خواهد بود! فی الواقع چون به کسب علم میروم زیر چرخهای ماشین هم که قرار بود بال و پَرِ فرشتگان پهن باشد، پس ماشین هم بیمه بود. بحمدالله مانعی نبود که با دلیل و منطق برطرف نشود و تنها مانع ضیق زمان بود که راهی برای من باقی نمیگذارد جز اینکه به ایمان و منطق خویش جامه عمل بپوشانم و کمی(البته فقط کمی) سریعتر بجنبم و بجنبانم!(ماشین را میگویم!) پس کمربند به میان بستم و پای بر اهرمِ گاز فِشُردم و این رَخشِ سالخورده را تاختم و راهی مفروق به زیر چرخ سَپَردَم. لیک برحسب زمان دقیقاً سرِ ساعت پنج و نیم وارد مجلس شدم. اما رییس مجلس که همان استاد گرانقدر باشد نیامده بود. البته هنوز نیامده بود. یعنی من زودتر رسیدم که مایه شور شعف اینجانب بود.

بله. غرض از بیان این مقدمه این بود که سالی گذراندم بسیار سریع. یعنی زمان میدوید و مرا میدواند و در مواردی مرا میکشاند! در همین رویداد فوق میبینیم که کل فرایندهای ناهار خوردن، خوابیدن، لباس و کیف و کفش و کتاب آماده کردن و پوشیدن، حمام رفتن و رانندگی کردن در ظرف زمانی 2ساعت و نصفی انجام شده است.

و امروز اولین روز تابستانم بود. جای شما خالی، حمامی رفتم بی هیچ شمارش و بی هیچ دغدغه. لذتی داشت! تا پریروز برای اینکه وقت هدر نرود حمام نمیرفتیم حالا هم برای گذراندن اوقات فراغت حمام میرویم! عجب روزگاریست!

کنکور هم جای شما خالی بود. بنده خدا یک سال خودش را برای من آماده کرده بود. گویا میدانست تنها نمره بیست دیپلم من برای درس فیزیک بوده است، پس تا جایی که میتوانست فیزیکش را سخت برایم رقم زده بود ولی زهی خیال باطل! نمیدانست ما خودمان اوستا هستیم و میرویم سوالهای آسانش را حل میکنیم. به کوری چشم استکبار جهانی! و حدیثی دیگر که از عجایب الغرایب بود حضور معلمم سر جلسه کنکور بود! معلم ایشان، عزیز دل، دکتر علی شریعتی ملقب به معلم شهید هستند. وقتی سوال تاریخ ادبیاتمان را دیدم میخواستم همانجا قلم و دفترچه رها کنم و مست مستان و پای کوبان بلند شوم حرکاتی موزون به همراه تشویق حُضار به عمل بیاورم. آخر نمیدانید که، من بِالکل دربِ تاریخ ادبیات را تخته کردم و وقتی که دیدم سوال تاریخ ادبیات از معلمِ بنده هست از فرط شعف سر از پا نمیشناختم. تا آخر جلسه سرِ کِیف بودم. بیچاره آنهایی که تاریخ ادبیات خوانده بودند! البته همه که مثل من افتخار شاگردیِ معلم شهید را ندارند!

 

در همین حد از خاطرات کنکور گفتن بس است چرا که به قول برادر بزرگمان، حافظ:

آنچه در هجر تو کشیدم هیهات                         در یکی نامه محالست تحریر کنم

 

ان شاء الله، همه به رشته مورد علاقه خودشان واصل شوند و به فضل الهی رشته مورد علاقه بنده نیز که همان روانشناسی دانشگاه تهران است به اینجانب واصل شود!

این عکس زیر هم جهشی است که بنده از روی کنکور داشته ام! ان شاء الله با اعلام نتایج، شکل و شمایل بنده همانند لحظه فرود اینجانب درون عکس باشد. یعنی بخندم! ما بقی این سری عکسها را در فتوبلاگ بنده دنبال کنید.

<

  • يكشنبه, ۱۳ تیر ۱۳۸۹، ۰۵:۰۶ ق.ظ

بازخوردها  (۲۰)

یعنی این منم اینجا چیز جدید می خونم؟!!!!
نکنه جدا کامنت اول هم خودمم!
می خونم و برمی گردم ایشاا....
منتظرم

چشم به راه

شاید قمها قدرتمند تر برگردند

قطعا همینطوره

فراموش شده اونجا؟
مشامم بویی خوش بهش میرسه!!

منظورم اینه که به نظر میاد کنکور و خوب دادی.

روانشناسی تو رشته ی تجربی که اینقدر خوندن نداشته!!

راستی, به نظرم در عکس چهارم از راست, نه چپ (فک کنم یکی بشه) قدری لِگِ

شما دراز تر به نظر می آید! موافق نیستید آیا؟!!
راستی این جمله رو یادته؟

"آنقدر طولانی که شاید وقتی برگشتم رمز عبور وبلاگم را به یاد نیاورم!"

یادت بود یا نه؟!!
سلام حسین جوووووووون...
خیلی متنت قشنگ بود...
جدا" این بار رو کل متنت رو خوندم.....
ما که امیدی نداریم...شاید تو چیزی که می خوای قبول شی....
یعنی امیدوارم قبول شی...
واسه من هم اگه خواستی.......
"تو که آهسته میخوانی قنوت گریه هایت را
میان ربنای سبز دستانت دعایم کن..."

همین
چطور میشود که برادر سعدی به تنگ میاید شما را میپیچاند و کاری میکند شما خوش را خَش بخوانید؛ تازه به به و چه چه هم میکنید آنوقت نوبت من که میشود، نمیشود
kheyliii like!
jaleb neveshte buDd ama age yekam Bshtar un konkuro bozorgtar mikarDn ke Bshtar be vaqeiat nazDk bud behtar bud!
سلام
از دوشنبه این 100مین باری که میخوام کامنت بذارم، ولی نمیشد. امیدوارم این یکی دیگه بشه
خیلی خوشحال شدم وقتی دیدم بلاخره آپ کردین

این پستتون هم مثل همیشه عالی بود. فن بیان قوی، نکته های ریز و باریک، موضوعات جالب و... که آدم دلش ‏میخواد چندین بار این مطلبو بخونه
امیدوارم شما و همه کنکوری ها به اهدافتون برسین
فقط یه سوال: مگه رشته تون تجربی نبود پس به تاریخ ادبیات و روانشناسی دیگه چه ربطی داره؟‏‎!!‎
سلامون علیک دوستان عزیزتر از جان!
ببخشید کمی دیر جوابگو هستم، مسافرت گریبان گیر بنده هست!

@ HKZ:
نمیدانم چه میخواهم بگویم...زبانم در دهان باز،‌ بسته است... در تنگ قفس باز است و افسوس... پر و بال مرغ آوازم شکسته است...
کلا اینکه نمیدانم چه بگویم رفیق قدیمی... اگر مجالی برای زیست باشد قدمی بر تخم چشمانتان مینهیم!

@ یه نفر:
ما تلاش خود را کردیم مگر مقبول حق تعالی اوفتد آنچه را صلاح است نصیبمان گرداند... نمیخواستم کوتاهی کنم و تنبلی...پس بگویید نگویید(بگی نگی) بسی رنج بردم در این سال یک!!! در آن عکس چهارم هم حق با جناب عالی است و کشیده شدن پای اینجانب نیز امری طبیعی است چرا که در حال کش آمدن هستم!
آن جمله را نیز به یاد دارم... خودم هم فکر میکردم یادم برود اما آنقدر پسوور بنده زیباست که گمان نبرم تا به آخر عمر از یاد ببرم.

@ سعید:
چاکرتم عزیز... قربون مرامت(در حالیکه داشتم سیبیلامو تاب میدادم این را گفتم!)
عزیز محتاجیم به دعا.... تو هم قبولی جیگر... ما هم اگه خدا بخواد یه نتیجه آبرومند بیاد که قبول بشیم ان شاء الله تعالی... قربوست!

@ mahrooz:
به به... محفل ما را نورانی کردین... صفا آوردین... نظر لطفتونه... این بار توصیه شما رو جدی میگیرم... مرسی

@ وحیده:
شما لطف دارین... لپ ما را گل انداخته نهادید!... ما کوچک شما هستیم.
دشته بنده تجربی است ولی از اول دبیرستان با تعریفات و توضیحات مدیر سمپاد یزد جناب آقای دانافر علاقه شدیدی به رشته های علوم انسانی پیدا کردم و بعدها با مطالعاتی که داشتم به فلسفه و جامعه شناسی و روانشناسی علاقه مند شدم. ولی از آنجایی که دبیرستان ما رشته علوم انسانی نداشت و میبایست خارج میشدم و اینکه خارج شدن از سمپاد اصلا شکل شمایل جالبی ندارد و مخالفت خانواده، تصمیم گرفتم همه را یک دور بزرگ زده و از رشته تجربی به روانشناسی بروم. رشته روانشناسی یک رشته شناور بین تمامی رشته هاست و اتفاقا از رشته علوم تجربی قبولی زیادی دارد. تاریخ ادبیات هم که در درس ادبیات است عمومی است و این حرفا.

خاک زیر پای تمام خوانندگانم
یا علی
پس جواب من چی......
خوشحالم که دوباره می نویسین

شما لینک شدین البته با اجازه
اوووه! چقدر کار کردم! اگه میدونستم می تونم اینقدر کار انجام بدم زودتر میومدم!
افرین! توصیه های من سازندست دست کم نگیرین!
(100 بار زدم تا یه بار نظرم ثبت شد!!!)
@ . : (!!!)
نقطه جان، سلام! شما هم مگر سوالی پرسیدین؟ شما که هنوز درباره متن نظری نداده اید!

@ اسنو گرل(!):
ممنون مرسی

@مهروز:
قدمتون روی چشم! از این به بعد زودتر بیاین! راستی، متن بی خوابی که در دفتر سوم هست رو بخونین، اونوقت درباره سختی های کنکور فکر کنم مو بر بدنتون سیخ میشه!
(شما به بزرگی خودتون بلاگفا رو ببخشین)
khundam dafdtare sevomo!
mu bar tane man hengame konkur sikh shode bud va haminjuri mund baske 2 een uni ostada(!!!:D) azyat mikonan
(akharin baresh bashe haa:D)l
حسین جان قلمی بس زیبا و در خور تحسین و چشم نواز داری برادرم...
لذت بردم و زیبا بود... امیدوارم شما رو در تهران هم ببینم عزیزم و بیای پیشمون و بیایم پیشت!
من چندین بار اومدم اما درسته سوالی نپرسیدم.........
مرسی علی جان...نظر لطفته...ما رو شرمنده کردی
مهروز خانوم هم لطف دارند... الان خودم دوباره "بی خوابی" را خواندم! اصلا هم مو را بر بدن آدم سیخ نمیکند. همان استادان شما بیشتر مو را سیخ میکنند!!!

نقطه جان...من که نمیدانم چه بگویم! حق با شماست!!!
حسین جان..
میشه اینقدر روی "سیخ" مانور نری...
حداقل کپی رایتش رو رعایت کن..
البته ما ارادتمند استادان گرامی هم هستیمااااا! :دی
نمیشه زود به زود تر آپ کنین لطفا؟
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

@hamkhahi_bot
hamkhahi.ir