بنده

زندگی با تغییر یک «حرف» بندگی میشود؛ اینجا هم، محل همان «حرف» ... بنده؛ بلاگ شخصی حسین بوذرجمهری
بنده را دنبال کنید

دفتر جغجغه

فصل سوم: علی و فاطمه

سه شنبه, ۹ شهریور ۱۳۸۹، ۰۷:۵۵ ب.ظ
در کتاب کهنه های پدر دنبال یک کتاب به درد بخور میگشتم. کتابی به قطع جیبی با کاغذ کاهی. جلدی مقوایی و پوسیده. اولین چیزی که چشمم را گرفت آن کلمه¬ی "قصه¬ی" بود که درشت و خوش خط به خط نستعلیق روی کتاب نوشته شده بود و کمی ریزتر زیر آن نوشته بود حسن و محبوبه. لحظه¬ای درنگ کردم. دیدم که عاشق و معشوقه¬ای، حسن و محبوبه¬ای نام، نمیشناسم. به سرعت کتاب و تورق کردم و به پشت جلد که رسیدم دست نوشته¬ی انتهای کتاب برایم آشنا آمد. دوباره به جلد کتاب آمدم و بسم اللهی که بالای جلد سمت چپ بود برایم خیلی آشنا بود. پایین جلد را نگاه کردم و حدسم درست از آب درآمد.کار، کار خود استاد بود. استاد شریعتی.

 اتفاقا همین الان پدرم آمد و کمربندی که به شلوارم آوریزان میکنم و معلوم نمیشود که کمربند شلوارم را گرفته یا شلوارم کمربند را دید و گفت: این دیگه چیه؟ این کمربندو تو میبندی؟ اینکه خیلی زشت و داغونه. برو یدونه بخر. و کمر بند را به سمت من روی زمین انداخت و رفت. خوشحال شدم!

 کتاب را برداشتم و به اتاقم آمدم و خوشحال بودم و متعجب. میخواستم ببینم درون این کتاب عاشقانه چیست. مگر استاد هم داستان شیرین و فرهاد مینوشت؟ این دیگر چه صیغه است. یادم آمد که در کتاب "طرحی از یک زندگی" خواندم که وقتی از مشهد، رفقای شاعر استاد(اگر درست به خاطرم باشد شفیعی کدکنی یا شایدم اخوان ثالث) برای استاد به فرانسه نامه نوشتند که از راه دور برایشان مانند قبل شعرهای عاشقانه بنویسد که در مجله شعرشان چاپ کنند، استاد در پاسخ نوشت(نقل به مضمون): آن وقت که شعر عاشقانه مینوشتم درد خودم را مینوشتم ولی الآن، من دیگر درد خودم را ندارم، درد مردم را دارم.

کتاب را باز کردم و اولش را دیدم که یکی بود یکی نبود در دهی وسط بیابان و صدای سگ و زوزه گرگ و الخ... مشتاقانه میخواندم که ببینم قصه عاشقانه استاد چیست؟ شیرین و فرهاد استاد، لیلی و مجنون استاد، خسرو و شیرین استاد چه رنجها در فراق هم میکشند، عشق ماورایی استاد چه شکلی است. از چیست. دیدم که شروع شد به توصیف روستا، اهالی روستا، اصناف روستا، روابط اهالی روستا و اقشار ساکن روستا، داد و ستد و دخل و خرج اهالی. دزدی¬ها و دزدها! باج گرفتن¬ها و باج¬گیرها! مردمان ساده. تغییر فرهنگ¬ها و روسپی گری¬ها. سر کیسه کردن اهالی روستا و کلاه گذاشتن¬ها. و یک معلم، یکّه و تنها. حرف از آگاه کردن اهالی ده شد و آگاهی دادن معلم ده و نشنیدن حرفها و نفهمیدن حرفها. ولی حسن و محبوبه چه دخلی به این حرفها؟

استاد میگفت که معلمِ دِه، از نقشه¬ی اهالی دیگر شهرها برای غارت این روستا با خبر شده بود و میخواست جلوی این را بگیرد. جلوی تهاجم فرهنگِ غلط را بگیرد، جلوی بدکارگی را بگیرد. جلوی چپاول شدن را بگیرد ولی هرچه میگفت اهالی روستا او را غریبه میپنداشتند. میگفت مرد باید این باشد و زن باید این شکلی. این است فرهنگ اسلامی ولی شاهد نداشت و رسید به اینجا که شاهدش شد حسن و محبوبه. حسن و محبوبه¬ای که به قول استاد انگار از آسمان نازل شده بودند. با عشقی تر و تازه. با طراوت. مظهر عشق راستین. حالا مگر عشق راستین استاد چه بود؟ خط ابروی و زلف پریشان یار؟ چشمان درشت و قد رعنا؟ حتی لطف و مهربانی یار؟ پاکی و سیرت زیبای اوی؟ اسطوره ی این بار باید کوه بکند؟ یا که مجنون و دیوانه شود؟

معلمِ روستا مثال مرد مومن میزد، مثال میزد علی را. مثال زن مسلمان میزد، مثال میزد فاطمه را. اهالی روستا چه از ملّا و دعا گوی و فال گیر و جن گیر و چه از دکان دار و پاسبان و ژاندارم؛ متفق القول بودند که علی یکی است و فاطمه یکی و دیگر هیچ نیست. علی یکی است که چون نور وجودش از ازل است و تافته جدا بافته و فاطمه هم به همین منوال، کسی نیست که بتواند همانند اینها شود. معلم حسن و محبوبه را پیدا کرده بود که نمادی بودند از علی و فاطمه. عشق را توصیف میکرد. زن کسی است که همو فاطمه عروسی کند که چون شب ازدواجش زنی بی نوا و ژنده پوش به درب خانه آمد، لباس عروسی¬اش را به وی ببخشد و عشق به شوهرش آن است که با نداری وی سازگاری کند. مردی مرد است که همو علی باشد، شجاعِ مجاهد که خانه و خانواده-اش در خدمت ایمانش. همچو محمد باشد، مرد جهاد. بزرگترین مجاهد که طی نُه سال هفتاد جهاد کرده باشد. که زندگی یعنی عشق و جهاد.

 آن عشق اساطیری استاد همین بود. حسن و محبوبه یعنی عشق علی و فاطمه. علی و فاطمه یعنی عشق ساده زیستی، عشق سنت شکنی، عشقی که علی را عاشق فاطمه میکرد. عشق با یک دانه خرما. عشق خانه¬ای با یک اتاق گلی. عشق خالص، با چاشنی ایثار، فداکاری و جهاد. عشق خالی ، ساده ولی نایاب. عشق علی¬ای که نگفت کمرم شکست مگر وقتی فاطمه را با دستان خودش، تنها، غریبانه، بدرقه¬ی خاک میکرد. دو اسطوره عشق... علی و فاطمه...

 عشقِ حسن و محبوبه... سنت شکنان امروز... مجاهدان امروز... پسر و دختر الآن... با دستان خالی، دستانِ پر از عشق... عاشقِ علی و فاطمه دیروز...

عشق با یک دستمال قدیمی... عشق با یک کتابِ کهنه... عشق با حسن و محبوبه...

<

  • سه شنبه, ۹ شهریور ۱۳۸۹، ۰۷:۵۵ ب.ظ

بازخوردها  (۳۷)

طنز تقدیم به شما
سلام خدمت شما مدیر عزیز وبلاگ:
وبلاگ جالب و زیبایی دارید امیدوارم که همینطور به موفقیتتان ادامه دهید خوشحال میشوم که شما را با
سایت درآمدزایی اینترنتی از طریق کلیک آشنا کنم( که با اون میتونید در عرض چند ماه به یه درآمد ثابت 50 تا
500هزار تومنی( ویا حتی بالاتر که بستگی به خودتون داره) برسید.) اگر لطف کنید و زحمتی برای شما
نیست از وبلاگ ما دیدن فرمایید.
اصلا اهل این سوسول بازیا نیستم!
چی میگی تو!؟
اسم مستعار و اینا! اهلش نیستم....
ولی نوشتت منو منقلب کرد, میخوام محبوبه باشم...
میخوام واسه حسنم محبوبه باشم...
میخوام عشقمون علی وار باشه, فاطمه گونه...
حسنم یه مرده یه آدم واقعی...
منم میخوام آدم بشم مثل محبوبه...
میخوام بعدها که علی نامی خواست از عشق پاک بنویسه عشق من و حسنم رو مثال بزنه...
میخوام اسطوره بشیم, میخوام خدایی بشیم...
مثل حسن و محبوبه...
عشق با کتاب... عشق با نماز... عشق با خدا...
مثل حسن و محبوبه...
خوش به حال حسن ٍ شما...
کامنت شما هم منو منقلب کرد!
سلام
نوشته ی جدیدتون حرف نداره. بهتون تبریک می گم .خیلی خیلی زیباست
من با اجازه لینکتون کردم. به ما هم سربزنید خوشحال می شیم
hobabekhakestari.blogfa.com
آقا من به حسنم راجع به این متنتون گفتم, گفتم میخوام دست نویسنده رو ببوسم... گفت شما غلط میکنی! :D
ولی کلا خیلی سلام و اینا رسوند... :)
سلام
قشنگ و اموزنده بود
خلاصه ی کتاب و نکات مهمش بود!
هنوزم این کتاب هست یا ممنوع شده؟ اخه شما ادم رو مشتاق به خوندن نوشته های استاد میکنین
من تکه ی اخر متن رو نفهمیدم ولی!
به بهار خانوم: ممنون
به محبوبه خانوم: حسن آقا راست میگن! شما غلط میکنین!!! به حسن آقا سلام پُر برسونین.
به نقطه جان: ممنونع شده؟؟؟؟ نه! من ندیدم این کتاب رو. اگر هم چاپ نمیشه شاید به خاطر اینه که کوچک هست. 40 صفحه به قطع جیبی است. شاید در کتابهای دیگر استاد به عنوان یک بخش کوچک چاپ میشه، مثل خیلی دیگر از نوشته های استاد که به صورت مجموعه چاپ میشه مثل فاطمه فاطمه است که در کتاب زن چاپ میشود.(اگر اشتباه نکنم)...
تکه آخر متن دقیقا کدوم قسمتش منظورتونه؟
آخه چیز غامضی ننوشتم
سلام
ممنون از اینکه دعوت من رو پذیرفتید و به وبلاگ محقر من سر زدید.
واقعا شریعتی فکر میکنم زود به دنیا اومده بود...اون الان باید تو همین سالها

میبود...وجود همچین شخصیتی تو دوران ما احساس میشه ...!
اصلا هم زود به دنیا نیومد!
اگه شریعتی نبود شاید انقلاب اسلامی نبود... پدر و مادرهای خیلی از ماها دینشون رو به شریعتی مدیونن و حتی من هم دین دار بودنم رو به شریعتی مدیونم... شریعتی ممکنه دیگه تکرار نشه ولی در برهه سرنوشت سازی خوش درخشید.
حرفهای شریعتی در زمان خودش انقلاب ایحاد کرد. حرفهای الان و زمان الان ما مقداری از مرحله شریعتی گذشته و جامعه پخته تر شده و این محصول زحمات معلم شهید است
حالا حساب میکنیم!

وقتی مخاطب میگه زود بوده یعنی زود بوده دیگه!
  • حسین بوذرجمهری
  • زود بودن یعنی اینکه عملکرد شریعتی در زمان خودش بی نتیجه بوده در صورتی که اصلا بی نتیجه نبوده و بر عکس در زمان خودش بسیار نتیجه بخش بوده.
    مثلا میگیم امام علی در عصر خودش نبوده چون مردم حرفهای علی رو نمیفهمدن. علی برای اونا سنگین بوده. علی نتونست تمام و کمال اجرا بشه! علی بک روش بود یک مکتب بود و این مکتب در زمان خودش فهمیده نشد. ولی حرفهای شریعتی در زمان خودش قابل فهم بوده مخصوصا از طرف جوانان!
    البته مخالفتها با شریعتی زیاد بوده ولی این مخالفتها از روی نفهمیدن نبوده و اتفاقا برعکس. دقیقا از روی فهمیدن بوده. چون میفهمیدن نمیتونستن تحمل کنند. البته همیشه عده ای هستند که نمیفهمند.
    ببخشید که اینقدر صریح مخالفت کردم! :دی
    آره, درست میگی. خیلی نتیجه بخش بوده.

    شاید باید حرفمو اصلاح کنم. پس فقط قسمت اخرشو میگم:

    "وجود همچین شخصیتی تو دوران ما احساس میشه ..."

    شریعتی که تکرار نشدنیه اما کاش یکی بود ذره ای مثل اون.

    اونم مزاحی (مذاح؟) بیش نبود. دی:


    آره.. با این حرفتون که به شریعتی احساس نیاز مییشه موافقم.
    درگذشت علمای اسلام همچون رخنه ای در اسلام است.



    دلم واسه وبلاگتون تنگ شده بود.
    خیلی قشنگ بود.
    عشق علی و فاطمه وار هنوزهم زیاده.کافیه چشامونو باز کنیم...
    سلام
    سحر به خیر!
    از اون جایی که گیرایی پایینه نفهمیدم ×عشق با یک دستمال قدیمی و عشق با یک کتابِ کهنه × یعنی چی

    و اینکه حالا دیگه هی تند تند اپ کنین اخه دو روز دیگه هم میگین درس دارین و خدافظ!!!
    سلام با معرفت خان بزرگ
    از این ورا؟ راه گم کردین؟
    خوسحالم کردین

    نفقطه جان. اون کتاب کهنه که همون کتاب حسن و محبوبه هست. اون دستمال تنها جمله رمزی این نوشته بود و همین دیگه!اونی که باید میفهمید فهمید!
    سلام.بزرگی از خودتونه.گفتم که دلم خیلی تنگ شده بود.قبلا هم گفتم وبلاگو نوشته هاتونو خیلی دوس دارم
    چراآپ نمیکنین ما فیض ببریم؟
    موفق باشیییید
    روانشناسی تهران آیا در در انتظار توست؟
    سلام و صد سلام
    نخوندم متنو ولی حتما میخونم

    نتایج انتخاب رشته؟چگونه بود آیا؟

    در ضمن نمیشه جواب کامنتا رو زیرش بدین؟
    را نداره؟
    متنی به تفصیل درباره دانشگاه مندرج خواهد گردید!
    اسنو خانوم! از این به بعد
    رمزی ما نداریماااا
    مجلس بی ریاس
    میخواین من لو بدم قراره کجا برین و چی بخونین و اینا؟
    مرسی
    سلام
    بگو چه کردی بزرگ مرد؟
    شادیم به شادی اتان
    از متین خبری دارید یا نه؟
    چه کرده اند؟
    این روزها مایقی سمپادی های چه می کنند؟
    خبری بوده یا نه؟
    نقطه جان من با شما یه کار خصوصی دارم!

    اگه به آقای بوذرجمهری باشه حالا حالاها ما نمیفهمیم چه کردن ایشون!
    وبلاگت خیلی به دردنخوره همشهری...
    یه فکربکری برا بهبودش بکن!..
    منتظر پست دانشگاه بیدیم
    اوکی از این به بعد.

    کاش آدما میتونستن حسن و محبوبه ی خودشونو پیدا کنن.
    به نظر من سخته!
    راستی چرا از اصغر دیگه نمی نویسی؟
    من دوسش داشتم ...
    چرا دیگه آهنگ نمی ذارید رو وب؟
    من آهنگا رو دوس داشتم...
    چرا دیگه فونتو درشت و رنگی نمی کنید؟
    دوچرخه هم که تبدیل شد به ماشینالبته تغییر چیز بدی نیست...
    ولی باحال میشه یه پست به یاد قدیما به اون سبک بنویسید.

    راستی میتونیم بپرسم ماشنتون چیه؟
    هر وقت میگین ماشین یاد یه شورلت قدیمی برام تداعی میشه
    یاد اضافی افتاد
    همچنان منتظر؟
    سلام مثل مطالب قبلی جالب بود باعث خوشحالیه که تو این کویری که ادم دلش به هیچی نمی تونه خوش باشه حداقل بچه های خوب و خونگرمی داره
    وبلاگ خوبی داری همشهری
    با اجازتون من شما رو لینک کردم خوشحال می شم بهم سر بزنید البته به پایه وبلاگ شما نمی رسه هنوز طفلی نو پاست
    نقطه جان اگه با منی آره!!
    چه شد این پست دانشگاه جناب حسین خان!
    یادت نره از محمد حسین متالهی و صابر نی ساز و محمد رضا باقری و محمد اعتمادی هم بنویسی (چه امر و نهی ای می کنم)
    یادتونه تو وب گاد آف سمپاد پست:اعجوبه ای به اسم محمد حسین متالهی!!!
    واقعا هم اعجوبه بودن ها!
    کجا ماندید شما؟
    دعوتید به غزل
    اتفاقی اومدم.وقتی دیدم وب یه سمپادیه اونم از نوع یزدی خواستم نوشتتون رو هم بخونم.خیلی جالب نوشتینش.کلی یاد بچه های سمپادی و رفقای قدیمی افتادم..چه روزایی..
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی

    @hamkhahi_bot
    hamkhahi.ir