بنده

زندگی با تغییر یک «حرف» بندگی میشود؛ اینجا هم، محل همان «حرف» ... بنده؛ بلاگ شخصی حسین بوذرجمهری
بنده را دنبال کنید

شب چندباری از خواب بیدار شدم. چون می­خواستم برای نماز صبح مسجدالنبی باشم؛ بیدار خواب بودم. به یاسمن سپردم که بیدارم کند. بیدار که می­شدم می­دیدم هنوز تاریک است و یاسمن هم که هنوز بیدارم نکرده، پس می­خوابیدم. آخرش یک بار بیدار شدم ببینم ساعت چند است دیدم 8:10! تعجب کردم که چرا هنوز تاریک است؟ فهمیدم یاسمن پرده­ی ضخیم و تیره­ی پنجره را کشیده و اتاق تاریک شده است. پرده را کنار زدم و نور بر ظلمت غلبه کرد. یاسمن را هم بیدار کردم و غُرغُر کردم! نماز را که در مسجدالنبی نخواندیم هیچ؛ نمازمان قضا هم شد. این هم از اولین صبح زندگی­مان در شهر پیغمبر. برای صرف صبحانه آماده شدیم. لباسهای سفید و گشاد و خنکی را که با خودم آورده بودم پوشیدم. اگر پیرهنم کمی بلندتر می­بود، بی­شباهت به دشداشه نبود. البته همینجوری هم شبیه عرب­ها یا پاکستانی ها بودم.

کاروان بعد از صبحانه جلسه­ای آموزشی گذاشته بود که شرکت کردیم؛ منتها آنقدر هماهنگی­هایِ جلسه زمان­بر می­شود که از یک جلسه­ی یک ساعته به زحمت نیم ساعتش مفید در می­آید. خلاصه آخوندمان کمی درباره­ی مسجدالنبی توضیح داد و رفتیم. خوبی این عمره­های دانشجویی این است که بعضاً با بعضی دوستان اتفاقی همسفر می­شویم. این بار هم با یکی از دوستان به نام سعید که در دانشگاه سلام و علیکی داشتم همسفریم. خواستیم با هم به مسجد برویم که نشد چون می­خواستم ارز بگیرم. یک صرافی بود زیر هتل «شُرفه» که با هتلمان، «موده النور» فاصله­ای نداشت؛ پس آنجا رفتیم. وارد مسجد که شدیم اول دو نفری در صحن­ چرخیدیم و باب ها را دیدیم. حدوداً پانزده دقیقه طول کشید. چترهای مسجد باز و زیبا بودند. تقریباً در تمام صحن نیز کاشته شده­اند. هتل­ها هم که دراز به دراز، به مانند دیوهای امریکایی، مسجد را محاصره کرده­اند. سربازان امریکاییِ غول پیکر، با لباس عربی! انگار استتار کرده باشند! قبرستان بقیع هم رفتیم و از بیرون زیارتی خواندیم و اشکی. آدم دلش به این قبرستان می­سوزد. امّا دیدم که دلم بیشتر برای پیغمبر می­سوزد؛ وقتی آن­همه زر و زیور و زور و تزویر(!)، در مسجد ریخته است. سقف­های مسجدِ قدیم نقاشی شده و زیبا؛ مانند کلیساها. چراغ­ها و حاشیه­ی دیوارها و ستون­ها جملگی به رنگ فلز طلا. ستون­ها هم زیاد. لوستر­ها طلایی رنگ. زمین سنگِ گران قیمت. کسی می­گفت چترها هر کدام حدود 250میلیون تومان آب می­خورد. مناره­ها بلند و ظریف. چراغ­ها بسیار بسیار بسیار. الآن که می­نویسم روز است و در مسجد نشسته­ ام. هر چه دقیق می­شوم، بیشتر از دو سه تایی چراغِ خاموش نمی­بینم. این مسجد نورگیر بسیار خوبی دارد، شاید بدون چراغ هم در روز کاملاً روشن باشد. من فکر نمی­کنم پیامبر راضی باشد بارگاه خود را غرق در این­همه زیبایی و نور ببیند و قبر خاندانش را آن­گونه در جوار حرم خود، غریب.[1]

مسجدالنبیتصویر 6- مسجد پیامبر. دیوار سبز و طلایی، دیوار پشتیِ خانه ­ی امام علی است.

مراحل توسعه مسجدالنبیتصویر 7- محل و اندازه­ی مسجد قدیم را می­توانید با نقشه­ ی تصویر4 مقایسه کنید.

ظهر قبل از نماز بود که در حیاطِ چتردارِ مسجدالنبی لبه­ی فرشی نشسته بودم تا سنگِ کفِ مسجد، سجده­گاهم شود. آخوندی آمد کنارم نشست و شروع کرد به نماز و دعا. این لبه­ی فرش پاتوق شیعه هاست[2]. عربی آمد و سؤالی در مورد حکم نماز خواندن پشتِ سنّی­ها پرسید. با عربی شکسته بسته­ام فهمیدم چه می­گوید؛ خاصّه که آخوندِ اصفهانیِ ما هم به عربی مسلّط نبود و با طمأنینه سخن می­گفت. مرد عرب از مقلّدانِ آیت­الله سیستانی بود و احتمالاً عراقی. آخوندِ ایرانی­مان گفت ایرادی ندارد و سجده­ی روی فرش هم عیبی ندارد، منتها در دل حمد و سوره را بخواند. جالب­تر صحنه­ای بود که داشتم ترجمه­ی ادعیه را می­خواندم که عربِ جوانی آمد بر پشتم زد و با ایما و اشاره فهماندم که کتاب دعا را می­خواهد. به­اَش دادم. گفت: «زیارت الفاطمه صلوات­الله علیها!» دیدم آدرس دقیقش را نمی­دانم، به آخوندِ کنار دستم گفتم که اگر می­داند سریع­تر بیاورد. او هم آورد. دیدم عربِ جوان گوشیِ همراهِ Iphone 4 را از جیب درآورد و صفحه به صفحه­ی زیارت­نامه را عکس گرفت. احتمالاً از زیاراتِ دیگر هم عکس گرفت و رفت. دلم سوخت. دروغ نگویم اوّل برایِ جوانِ عرب، دوم برایِ حضرت فاطمه­ی زهرا. کاش می­شد که آدرس یک سایت عربیِ مناسب را می­دانستم تا به او بدهم که سیراب شود. حیف که نداشتم.

دیگر اینکه بعد از نمازِ ظهر رفتم گوشه­ای که چیزی بخوانم. به ستونی تکیه دادم و شروع کردم به قرآن خواندن که یک سرباز ریشوی سعودی آمد و با دعوا و تَشَر بلندمان کرد که دارند پرده می­کشند تا خانم­ها وارد مسجد قدیم شوند. یادم نمی­آید چه می­گفت امّا هرچه بود من می­فهمیدم چه می­گوید! پس یعنی فارسی بلغور می­کرد. یارو هی پشت سرِ هم کلمات «زنانه» «مردانه» را تکرار می­کرد. خلاصه بدجوری بلندمان کرد. اگر با زبان آدمیزاد و معمولی هم می­گفت ما بلند می­شدیم. بلند شدم و با ایرانیِ دیگری که آن­جا بود هم­قدم و هم­کلام شدم. ازش پرسیدم که راه خروج کدام وَری است و کجا می­شود نشست؟ که سفره­ی دلش باز شد. میان­سال بود. با یک ته ریش و قدی متوسط و استخوان­دار و کمی اضافه­وزن. گفت: «خدا نگذره از این وهابی­ها که فقط با ما ایرانی­ها بد هستن. خیلی با ما بد رفتار می­کنن. این­ها پول 2تا نفت دَر می­آرَن. یکی نفتِ خودشون یکی هم نفتِ ایران! باید ما ایرانی­ها هم چندسالی حج و عمره نیایم تا حساب کار دستشون بیاد و نفتِ ایرانشون قطع بشه!» دیدم قرار نیست جوابم دهد گفتم: «ان­شاءالله ظهورِش نزدیکه و همه چیز درست میشه...» و جدا شدم. جای دیگری نشستم به قرآن خواندن. مقداری که گذشت متوجه شدم که از بس یارو ما را هول کرد، تعدادی نوشت افزار آنجا جا گذاشتم. آن بدرفتاری و این چند قلم جنس هم باشد حساب من و آن یارو در روز حساب.

با یاسمن قرار گذاشته بودیم که بعد از قرآن خواندن برگردیم هتل برای یک چُرتِ عصرانه تا شب راحت مسجد بیاییم. در حالِ خروج از مسجد بودم که این اعراب را دیدم در مسجد تنهایی یا جمعی، گُله به گُله نشسته­اند روی زمین و قرآن می­خوانند. خیلی خوشم آمد. البته همانطور که نشسته­اند و قرآن می­خوانند هِی چپ و راست هم می­شوند. مثل طفلی که جیش دارد. دلیلش هرچه که هست مرا یاد جن­گیرها می­اندازد! خیلی از عرب­ها ما بین نماز ظهر تا نماز عصر را در مسجد می­مانند. اکثرشان دراز به دراز در مسجد می­خوابند تا نماز عصر شود و دوباره پاشوند نماز بخوانند. امّا جوان­ترهایشان را دیدم که یا به قرآن خواندن مشغول می­شوند یا به درس خواندن. نسبت بهشان احساس خیلی خوبی داشتم. انگار برادران تنی من هستند. بعضی­هایشان چند نفری دور هم می­نشینند و درسی مانند ریاضی کار می­کنند. می­شود گفت که کلاس درس است. یکی برای دیگران حل مسئله می­کند یا درس می­دهد. دیدم کار خوبی است. ما هم باید از این کارها زیاد انجام دهیم. مسجد بشود کلاس درسمان.[3]

در راهِ بازگشت به اصرار من یک گشتی هم در مغازه­ها و دست­فروش­هایِ اطرافِ حرم زدیم. اکثرِ دست­فروش­ها زن و سیاه­پوست بودند؛ مشخصاً با چهره­ی افریقایی. با لباسِ مشکی بلند و پوشیده و چشمانِ بسیار سیاه کرده! فارسی هم خوب بلد بودند. با لهجه­ی خاص خودشان. و چقدر زیاد بودند. همه­چیز می­فروختند. جنس­ها بد به نظر نمی­آمدند. قیمت­ها نسبت به مغازه­ها ارزان­تر بود. ولی در کل ارزان نبودند. هر ریالِ عربستان حدود پانصد تومان است. یعنی به عبارتی 100 دلار را به 373ریال تبدیل کردیم و به تومان می­شود 180هزار تومان که البته این نرخ به دلیل نوساناتِ ریالِ ایران هر روز بالا و پایین می­رود. می­خواستم دشداشه­ای به 20 ریال بخرم که دیدم یاسمن موافق نیست و منصرف شدم. تسبیحی در یک مغازه قیمت کردیم به شش ریال و نسبت به ایران گران­تر. شش ریال حدوداً می­شود سه هزارتومانِ ایران. در مغازه­ی دیگری دیدم همان تسبیح را ده ریال می­دهد! بعد هم رفتیم هتل به صرفِ چُرت!

الآن که می­نویسم ساعت 22:20 است و به بعثه­ی مقام معظم رهبری آمده­ایم. هتلی است از هتل­های اطرافِ مسجد پیامبر؛ کنار مسجدالاِجابه یا همان مسجد مباهله­. این مسجد مباهله بیرون از شهر بوده و حالا در جوار مسجد پیغمبر. قبل از آمدن به بعثه، مسجد مباهله نیز رفتیم. یک مسجد کوچک و معمولی. حسّ گذشته و شهر پیغمبر را خوب القا کرد. شانس آوردم که توانستم دو رکعت نماز در مسجد بخوانم. و چه کلمه اشتباهی! شانس! این کلمه­ی بی­هویت را باید از دایره­ی لغاتم حذف کنم. خدا یارم بود که توانستم دو رکعت نماز در مسجد بخوانم. تا توالت رفتم و وضو گرفتم، داشتند درب مسجد را می­بستند. دیدم مسئولِ مسجد دارد با یکی بحث می­کند و نمی­گذارد کسی وارد شود که من از کُنجی به درونِ مسجد خزیدم و نمازی چریکی خواندم و رفتم.

الآن هم در بعثه دارند برای کربلا قرعه­کشی می­کنند. سه خانواده. شماره­ی ما 785 است. در اولی و دومی که اسممان در نیامد. یعنی سومی؟ ان­شاءالله... سومی را دو بار بیرون آوردند. دو تای اوّلی در سالن نبودند!... بالاخره شماره سوم را هم در آوردند. ما که نبودیم. نگویم شانسمان نبود. حتی نگویم خدا یار نبود. اتّفاقاً خدا یار بود. الهی شکر. هرچه خدا بخواهد همان خیر است...

بقیع - گنبد خضراء - ام البنین - قبر ام البنین

تصویر 8- در سمتِ راستِ تصویر در جایی که سربازِ عرب قدم برمی­دارد، قبر وجود مقدّس امّ­البنین(ع) در حاشیه دیوار دیده می­شود. در سمتِ چپ تصویر نیز گنبد خضراء پیداست. غرض از این تصویر نشان دادن اوجِ اختلاف طبقاتی­ای است که ذکر آن رفت.



[1][1] بگذریم از اینکه هنوز نمی­دانم آیا این­همه خرج و این­همه هزینه که برای بارگاه می­شود درست است یا نه؟ ما خودمان هم این­کار را می­کنیم. از حرم رضوی گرفته تا حرم شاه عبدالعظیم و حرم امام­زاده جعفرِ یزد، به نسبت تقرب و بزرگی شخصیت، بارگاه بزرگتر و زیباتر و مجلل­تر است! خود نماد یک­جور اختلاف طبقاتی در حیطه­ی از دنیا رفتگان است. اگر پیامبر بشری مثل ما است پس زندگی­اش باید در سطح مردم باشد که بود، و چون حاکم و مسئول است پس زندگی­اش باید در سطح فقیرترین مردم باشد که بود، ولی آیا فوتش نباید؟ کدام بشری می­تواند قبری این­چنین داشته باشد؟ پس چطور او بشری است مثل ما؟ و درست در اطراف حرم نبوی و رضوی و شاه عبدالعظیمی و امامزاده جعفری، فقرا ریخته اند! اتّفاقاً خداوند فقرا را این­جاها بیشتر جمع می­کند. شاید خدا می­خواهد نشانمان بدهد که این­ها هم بندگان من هستند و شما اینچنین عمارت می­سازید. اگر بنا بر احترام گذاشتن است؛ آیا اینچنین واقعاً احترام گذاشتن است؟ یا توهین؟ اگر نشان­دهنده­ی بزرگیِ این مرد است، پس فراعنه بزرگترین مردان جهان هستند. ما که زندگی پیامبر را ندیدیم. در داستان­ها شنیدیم. حالا میاییم می­بینیم چه در حرم نبوی و چه در حرم رضوی و ... خانه­های این بزرگواران را جوری تصویر کرده­اند که به قصه­هایی که برایمان خواندند شبیه نیست. اصلاً بین این حرم­ها با معابد بودایی و هندو چه فرقی است؟ آن­ها موحد نیستند بت­هایشان را از طلا می­سازند، ما هم موحدیم و مسلمانیم و مومنیم، می­آییم ضریح امام حسین می­سازیم با 118کیلوگرم طلا! نتیجه کفر و الحاد با توحید و اسلام، همه در آخر در معابد یکی می­شود و هر دو؛ طلا! آخر چند درصد مردم می­توانند مقبره­ای حتی با یک کیلوگرم طلا بسازند؟ خوب فرعون را هم در تابوت طلا خواباندند. فرق در این است که فرعون خودش خواست که این­کار را بکنند، امّا ما حالا بعد از چندصد سال داریم بزرگان دینمان را به زور در لباس طلا جا می­زنیم. ضریح و مقبره همچو لباس آدمِ بعد از مرگ. چطور طلا برای مرد حرام است؟ اصلاً من نمی­دانم که ما داریم با طلاکاری مقبره­هایمان به بزرگانمان ارزش می­دهیم یا اینکه به عکس؛ داریم به طلا ارزش می­دهیم؟ هر وقت به ضریح معصوم یا بزرگواری نگاه می­کنم که از طلا است و از فلزات گرانبها و هر چیز دنیویِ ارزشمندِ بی­ارزشِ دیگر، احساس می­کنم که این ضریح زندانی است که معصوم یا آن بزرگوار را در آن زندانی کرده­ایم. (بعد از نوشتنِ این چند سطر با طلبه­ای به بحث نشستم. او هم دلِ خوشی از این مسئله نداشت امّا یک مشکل طرح کرد. این­که بسیاری می­آیند طلایشان را وقفِ ضریح یا گنبد یا شبیه این مسائل می­کنند. وقف را هم هیچ­کاری نمی­شود کرد. دیدم راست می­گوید. به نظرم باید فرهنگ­سازی کرد و از مردم خواست که دست از ضریح و گنبد طلا بردارند. نادرشاه اشتباه کرد که آمد برایِ اوّل بار گنبد امام رضا را طلا کرد.)

[2] حیاط اول ، حیاط نزدیک به گنبد خضرا، باغی بوده است که پیامبر اسلام به حضرت زهرا علیها السلام بخشیده­است. بیشترِ شیعیان موقع نماز داخل این حیاط یا پشت درب منزل حضرت زهرا می نشینند.

[3] البته در قم و در حرم حضرت معصومه زیاد دیده­ام که جوان­ها این کار را می­کنند. مخصوصاً طلبه­ها زیاد آنجا درس می­خوانند یا مباحثه می­کنند.


از طریق این لینک میتوانید فایل pdf کامل سفرنامه را دریافت کنید.

  • سه شنبه, ۱۱ مهر ۱۳۹۱، ۰۶:۲۳ ب.ظ

بازخوردها  (۲)

  • عمار(معراج حضور)
  • به به روز اول نماز قضا (^_^)

    بله از دست اعراب چه می کشید پیامبر ! مانده ام چگون مسلمان شدند بعد از قرآن معجزه پیامبر مسلمان کردن این اعراب بود والا!

    خب انسان آنچه را دوست دارد می خواهد از بهترین وصایل و مصالح برای آن استفاده کند هر چند اینگونه زینت آرایی زیاد جایز نیست چون انسان را معطوف به خود می کند تا به اصل موضوع
    پاسخ:
    بیشتر از مسئله اینکه طلا به خود معطوف میکند نه به اصلش، این است که هرکسی وقتی بفهمد این ضریح 180کیلو طلا دارد، دلش نمیسوزد؟ مهمترین وسیله برای فخرفروشی در طول تاریخ بشر، طلا بوده. هیچ چیزی مصداق واضح فخرفروشی مثل طلا نبوده. من بعنوان یک مسلمان وقتی میبینم 180کیلو طلا یکجا تلمبار شده خیلی حسودی ام میشود. به زور در میاوریم لقمه نونی بخوریم نمیریم اونوقت اونهمه پول به اسم پاک یک معصوم یکجا تلمبار شده! خوب هرکسی ناراحت میشه بدونه. هر فقیری دلش میسوزه. فقط فقرا میگن برا امام حسینه و احترام امام رو نگه میدارن.
  • حسین بوذرجمهری
  • راستی
    یک چیز دیگر
    این معصومان آمدند تا ارزشهای ما را تغییر دهند. آمدند بگویند تقوا ارزش است نه طلا. آنوقت خنده دار نیست با ارزشهای پست و فرومایه ی خود، آنها را زینت بخشیم؟
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی

    @hamkhahi_bot
    hamkhahi.ir