بنده

زندگی با تغییر یک «حرف» بندگی میشود؛ اینجا هم، محل همان «حرف» ... بنده؛ بلاگ شخصی حسین بوذرجمهری
بنده را دنبال کنید

نیمه شب در مسجد مشغول بودم که جوانی آمد و به عربی چیزی گفت که نفهمیدم. Excuse me گفتم تا شاید انگلیسی تکرار کند که کرد. جوانی بود لاغر اندام و شبیه هندی­ها. کمی ریش داشت و لباسِ ورزشیِ به هم ریخته­ای پوشیده بود؛ مثل لباس خانگی! تی­شرتِ زرد و شلوارِ کش دارِ خاکستری داشت. لهجه­ی انگلیسی­اش هم همچو هندی­ها بود. این هندی­ها که انگلیسی صحبت می­کنند لبشان تکان نمی­خورد در عوض زبانشان حدّاکثرِ تحرّک را دارد. گفت که شماره­ی تلفن دوستش را گم کرده است. می­خواست ببیند که آیا گوشیِ موبایلم به اینترنت وصل می­شود؟ تا با دوستش از طریق اینترنت تماس بگیرد یا شماره­اش را بیابد. من هم که اینترنت نداشتم عذرش را خواستم. منتها به بهانه­ای کنارم نشست به دردِ دل کردن. حرف­هایش ضدّ و نقیض بود. شاید هم من نمی­فهمیدم چه می­گوید! می­گفت اهلِ پاکستان است و برایِ کار به عربستان آمده. کار در جدّه! نفهمیدم پس اینجا چه کار می­کند؟ از طریقِ اینترنت، دوستی پاکستانی در عربستان پیدا کرده. شماره­اش را گرفته امّا حالا گم کرده است. 3 شب است که در مسجد پیامبر خوابیده چرا که آدرس هتل­اش را هم نمی­داند! همه­ی وسایلش در هتل جامانده! حالا هم در به در به دنبال اینترنت می­گردد. ضدّ و نقیض است چرا که مگر می­شود آدم راه هتلش را از یاد ببرد؟ آنوقت با لباسِ خواب از هتل آمده بیرون و آمده مسجد؟ بعد نام هتلش را هم به یاد ندارد؟ اینجا کافی است نام هتل را به تاکسی بگویی تا راست دم درب هتل پیاده ­ات کند. می­گفت که می­رود به جدّه. ازش پرسیدم چگونه؟ گفت بلیط برگشت دارد و به جیبش اشاره کرد! یعنی وقتی بیرون آمده لباسِ آدمیزاد نپوشیده ولی بلیطش را با خود برداشته؟ آن هم سه روزِ پیش بلیطش را برداشته که پس فردا حرکتش است؟ یعنی 5 روز قبل از سفر، بلیط سفرش را در جیبش گذاشته و از هتل بیرون آمده؛ آن­وقت با لباسِ خانگی؟ یا من نمی­فهمیدم او چه می­گوید یا او درست حرف نمی­زد یا اینکه اساساً غرضی داشت. من در اینجور موقعیّت­ها بسیار شکّاک هستم و هرکسی برایم دشمن می­شود مگر این­که خلافش ثابت شود! پس الکی گوشی­ام را دستش ندادم و گفتم اینترنت ندارم. البته راست هم گفتم. فقط یک تعارفی زدم که هتل اینترنت وایرلس دارد و می­تواند آنجا برود ولی خودش امتناع کرد. به نظرم امتناع کردنش هم عجیب آمد! مابین حرف­هایمان، وقتی یکی از خدمه­ی پاکستانی مسجد در حالِ عبور بود یارو برگشت و با خادم، پاکستانی صحبت کرد. از حرف­هایشان که چیزی نفهمیدم ولی از نوعِ برخوردشان معلوم بود که صمیمی هستند. پس آشنا بودند. علامت سؤالم بزرگتر شد. خلاصه این حرف­ها آغازی شد بر یک هم­نشینی یک ساعته. حرف­هایِ معمولی از اوضاع کشورهایمان می­گفتیم مثل اینکه هر واحد پول عربستان چند واحد پول ایران است و این حرف­ها که یک­باره درامد:

-         می­دونی؟! من دولت ایران رو دوس دارم (You Know?! I love Iran's government!). چون همیشه جلوی امریکا می­ایسته و هیچ­وقت براشون تعظیم نمی­کنه. با سینه­ی سپر باهاشون حرف می­زنه...

من هم ساکت مانده بودم. چه بگویم؟ آن قَدَر ساکت ماندم که یارو برگشت و گفت:

-         تو دولت ایران رو دوست نداری؟

باز ماندم چه بگویم؟ نمی­دانستم این بنده خدا چیست؟ کیست؟ نیمه شبی هم که باب حرفِ سیاسی را باز کرده. خدا به خیر بگذراند. همین بود که سعی می­کردم دو پهلو حرف بزنم. گفتم:

-          چرا، دوست دارم. امّا در ایران خیلی­ها دوست ندارند...

کمی از این حرف­ها زدیم تا حرفمان ته کشید و ساکت شدیم. این بار من سرِ صحبت را باز کردم:

-         سنّی هستی؟

-         خودت چی فکر می­کنی؟

-         پاکستانی­ها رو نمی­شناسم ولی فکر می­کنم سنّی­اند. امّا از کدوم دسته رو نمی­دونم.

که گفت از اهل حدیث است. پرسیدم اهل حدیث چیست؟ که برگشت و آب پاکی را ریخت کف دستم: مثل وهّابی. وهّابیت رو می­شناسی؟ (Like Wahhabi! Do you know Wahhabism?) من که دیگر نمی­دانستم چه بگویم سعی کردم با همان لبخندی که داشتم ادامه دهم و طبیعی جلوه دهم. بعد از عقایدشان پرسیدم و گفت اعتقاد داریم که سجده تنها برایِ خداست و بر اشخاص سجده نمی­کنیم. داشت به تشیّع تعنه می­زد. یا نمی­دانست که ما بر اشخاص سجده نمی­کنیم یا فکر می­کرد من نمی­دانم! و بعد گفت که تشیّع و شیعیان را اصلاً دوست ندارد. گفت آن­ها بسیار بد دهن هستند! حرمت مسلمانِ دیگر را نگه نمی­دارند. در منبرها و مجامع عمومی خود اشخاص مسلمان را به زشتی یاد می­کنند. گفت: «در هیچ جایِ اسلام اشخاص را به زشتی یاد کردن ممدوح نیست؛ نه؟» من هم در زبان گفتم بله. حرفش که تمام شد گفتم: «ابوجهل رو می­شناسی؟» و بعد ادامه دادم: «می­دانی اسمش «ابوالحکم» بوده؟ چون مسلمونا رو بسیار اذیت می­کرده؛ مسلمونا از وی به پیام­بر شاکی شدند و چاره خواستن. پیام­بر نیز به ایشان گفتند که بعد از این به وی ابوجهل بگویید!» گفت: «ابوجهل مسلمان نبوده.» گفتم: «درسته ولی این کارِ پیام­بر مسخره کردن که بوده! و خدا هم در قرآن گفته که یکدیگر را مسخره نکنید.» حرف­هایم که تمام شد درامد که: «می­دونی؟ انگلیسی حرف زدنت خوب نیست و نمی­فهمم چی می­گی! پس بیا بحث رو تموم کنیم!» حالا این جایِ کار که رسیده فهمیده انگلیسی­ام خوب نیست؟ با این­که احساس کردم دارد بهانه می­گیرد ولی تمامش کردم. جفتمان که فهمیده بودیم چیزی در چنته ندارد پس چرا ادامه دهم؟ دنبال دردِ سر هم که نبودم. بعد نمی­دانم چه شد که حرفی از یاسمن زدم. وقتی فهمید متأهّلم مرا به باد سؤال گرفت: «زود نیست؟ چرا؟ شغل داری؟ چجوری زندگیت رو مدیریت می­کنی؟ همه اوّل کار پیدا می­کنند بعد زن می­گیرند» و از این خزعبلات. من هم گفتم که  سنّت پیغمبر است و وعده­ی مکتوب خدا در قرآن است که شما ازدواج کنید، من نعمت و روزی شما را زیاد می­کنم. بعد مکرّر سؤال پرسید از این­که چطور زندگی را مدیریت می­کنم. گفتم ما خود را به خدا سپردیم و ازدواج کردیم. در حقیقت ما زندگی­مان را مدیریّت نمی­کنیم، بلکه اوست که ما را مدیریّت می­کند که او ربّ است[1]. این را که گفتم دیگر ساکت شد! من که دیدم ساکت شده، یاسمن را بهانه کردم که بیرون منتظرم است و گریختم.

در نمازِ مغرب هم یک مسئله­ی جالب پیش آمد. در صفِ نماز جماعت ایستادم و نماز را بستم. بغل­دستی­ام جوانی لاغر اندام بود با ریش نامنظّم و بلند، دشداشه­ی سفید و چفیه­ی قرمز. دیدم در نماز مدام سعی می­کند پایش را به پایم نزدیک کند. گذشتم. دیدم دارد خودش را به من می­چسباند. گذشتم. بعد یک سُقُلمه زد! یادم به حرفِ آخوندمان آمد که گفته بود: برخی سنّی­ها پاهایشان را به یک­دیگر می­چسبانند. من هم پایم را به پایش چسباندم تا خیالش آسوده شود. با این حال دیدم آرام ندارد و مدام تکان می­خورد. تا آخر نماز حس می­کردم معذّب است و مشکلی دارد. از ترسِ تعصّبی که داشت من هم نماز را بدون دست­مال کاغذی و روی فرش خواندم. نماز که تمام شد برگشت و اخمی به من کرد و با ایما و اشاره گفت برو آن­ور! من هم رفتم آن طرف­تر! بعد ادایِ تکبیرِ ابتدایِ نماز را در آورد. عین لال­ها فقط ادا در می­آورد! فهمیدم که باید در نماز، پایم را به پایِ آن یکی بغل دستی­ام هم می­چسباندم! من که از اخم و عصبانیت بی­موردش خنده­ام را گرفته بود، سریع از محل متواری شدم!

با یاسمن در صحن نشستیم تا ساعت 2 بامداد به خواندن دعا و قرآن و دردِ دل با خدا و پیام­برش و ائمّه و صالحینِ بقیع. می­خواستیم تا صبح در مسجد بمانیم چون شب آخر است؛ ولی بدجور خوابمان گرفت. و دیدیم دستور است که با رخوت و کراهت در مسجد و زیارتگاه نمانیم. پس بازگشتیم هتل و شب را خوابیدیم.

نماز صبح را در هتل خواندیم. دوباره جلسه­ی آموزشی بود. این­بار آموزشِ بستنِ حُلّه­ی احرام و انواع آن! از مدلِ لُنگی بستن تا مدلِ دگمه­ای! و بعد از جلسه، مسجدالنّبی رفتیم و این بار در بین­الحرمین نشستیم. زیارت هر که در بقیع دفن شده بود را خواندیم. و پدرِ پیام­بر را نیز زیارت کردیم. نمی­دانم با قبر او چه خصومتی داشته­اند؟ چرا قبر او دیگر نیست شده است؟ در توسعه­ی حرم جابجایش کرده­اند. حالا هم که معلوم نیست کجا خاک است؟ آخوندمان گفت حدوداً روبرویِ درب باب­السّلام است. باز دلم برایِ پیامبر سوخت. قبر پدرش آنگونه باشد؟ همه­ی زیارات را به فارسی هم خواندیم. و چقدر ترجمه­اش بد بود. آخر عذابِ وجدان می­گیرم که زیارتی را بدون این­که بفهمم چه می­گوید، فقط بخوانم. و بعد وداع با رسول و دخترش. چقدر وداع سخت است. حال آن­که این سرزمین، انگار سرزمین مادری­ام است. وطن من است. همین است که نماز اینجا شکسته نیست. اینجا وطن هر مسلمانی است. مدینه­النّبی، شهرِ پیامبر، شهر هجرت، شهر اسلام. این شهر یعنی تاریخ اسلام. یعنی بازمانده­ی تمدّنی که پیام­برش محمّد و رهبرش الله بوده. چه میراث گران­بهایی است. چه امانت عظیمی است؛ اوّلاً بر دوشِ اعرابِ مسلمان، دوّماً بر دوش هر مسلمان. و چقدر سعودی­ها بد امانت­داری هستند. چکیده­ی اسلام در این شهر است. جای جایش جایِ­ پایِ پیام­بر است. جای جایش مسجدی از افتخاراتِ اسلام است. و این مساجد ذبح شده و قربانیِ زری هستند که با زور و تزویر به حلقوم مسجدِ پیامبر چپانده شده. چقدر این مساجد آرام و صبورند. چه با وقار ایستاده­اند و کمر خم نکردند. وهّابی­ها به ویران کردنِ مساجد که می­رسند، توحیدشان گل می­کند: «خدا یکی است و رسول خدا یکی است پس این مساجد مهم نیستند و آن­چه مهم است، مسجدالنّبی است!» این­ها را وهّابیِ مبلّغ و عمله­ی هیئت امر به معروف و نهی از منکرشان که در مسجد الغمامه دیدم می­گفت! ما را مذمّت می­کرد که چرا آمده­ایم این مسجد را ببینیم؟! این مسجد مهم نیست، مسجد پیامبر فقط مهم است! انگار نه انگار که خودِ پیامبرِ، هر جا می­رسیده، مسجد می­ساخته. انگار پیامبر برایِ مسجد ساختن فقط بهانه می­خواسته. حالا در طرحِ توسعه­ی مسجدالنّبی، مساجد دیگرند که قربانی یک مسجد می­شوند. تنها برایِ یک واقعه­ی جنگِ خندق، هفت مسجد ساخته می­شود امّا حالا درب پنج مسجد را بسته­اند. یک مسجد فتح هست که بالایِ تپّه دستش نزده­اند. اگر به این سعودی­ها باشد، بعید نیست پس فردا روزی کلّ مساجد شهر مکّه و مدینه صاف شده باشند و فقط دو مسجد باقی بماند. از علومِ اسلامی هم فقط یک قرآن باقی بماند و بس. به اسم توحید! به کامِ شیطان!

به دعایم فکر می­کردم. ترس و اندوه، امید و خوشی را همه با هم در دعایم داشتم. ترس از آن­که دیگر نتوانم بازگردم و اندوه از واقع شدنش. امید به بازگشت و خوشحالی از اتّفاق افتادنش؛ و چه خوشحالیِ عظیمی خواهد بود. خوشحالی هم از بازگشتن به وطن خویشتن، هم از راضیه بودن و مرضیه بودن. اصلاً این دعایِ من درست است؟ خدایا به کرمت، خودت دعایم را بهتر کن! آن­چه خیر من است عطایم کن و دستم گیر و رهایم مکن. چه اشتباهی! خدایا، دستم گیر و کاری کن تا رهایت نکنم چون تو هیچ­گاه مرا رها نمی­کنی. ای پیغمبر و ای امّ ابیها، وداع می­کنم با شما، در حالی­که از خدا می­خواهم این آخرین وداعم نباشد.

عکسی گرفتیم با گنبد خضراء و برگشتیم. غسل کردیم و لباس احرام پوشیدیم و وسایل را جمع کردیم و ناهار خوردیم و وداعِ دسته­جمعی کردیم. در کاروان بنده­خدایی بود که روضه­ای خواند و جگرمان را سوزاند: «ای فاطمه، روز مادر همه می­روند خانه­ی مادر خود. عید را تبریک می­گویند. ای مادر، ما در مدینه و به کجا روی آوریم؟...» با چشمانِ خیس، سوار بر اتوبوس شدیم و راهی مسجد شجره. در چهار کیلومتریِ جنوبِ مدینه. در منطقه­ی آبارِ علی. جایی که پیام­بر و برخی ائمه مُحرم شده­اند.

مسجد شجره سرسبز بود و پر درخت. درخت­ها و چمن هم، همه سبزِ روشن. و صدایِ لبیک بلند بود...

لبّیک، اللّهم لبیک. لبّیکَ لاشریکَ لک، لبّیک. انّ الحمدَ والنّعمهَ لکَ والمُلک. لا شریکَ لکَ لبّیک.

بله! بله پروردگارم! بله که هیچ شریکی برای تو نیست، بله! قطعاً حمد و نعمت و مُلک، از آن تو است. هیچ شریکی برایِ تو نیست بله. همانا عالَم سه چیز بیش نیست، و هر سه از آنِ تو است. عالَم مُلک است، فرمانروایی است. هم تصاحب هست و هم مدیریت. که این از تو است. عالَم نعمت است که از فرمان­روا عرضه می­شود. آنچه بخشوده می­شود، لطف است. آن نیز از تو است. نعمت، لطفی است که تو ارزانی داشتی. عالم، آن چیزی است که ما بین این دو است. عالم، پاسخ به این نعمت و شهریاریِ تو است. عالم شکرِ نعمتی است که شهریار ارزانی داشته. عالم مسئولیت است. حمد و سپاس، همه برایِ تو و از آنِ تو است... بله پروردگارم! بله! هرچه هست، نعمت است. هر چه می­بینم و می­شنوم نعمت است. از جانب فرمان­رواییِ تو. هرچه به من داده­ای و از من گرفته­ای، همه نعمتی است که به من ارزانی داشته­ای. در این همه نعمت، آیه را می­بینم؛ نشانیِ تو را می­بینیم. همه نشان از مُلک و فرمان­رواییِ تو است. از این نعمت، آیه را می­بینم که آیه، همان ندای دعوت توست. بله پروردگارم، من صدایِ دعوتِ تو را می­شنوم. آن­چه حقّ است باید ادا کنم. حقّ این نعمت، جز حمد نیست. بله پروردگارم! حمد و سپاس، تنها تو راست... بله پروردگارم، هیچ شریکی، در عالم برایِ تو نیست...

مسجد پر بود از شیعیانِ ایرانی. گُلّه گُلّه ایرانی­ها داشتند بلند بلند لبیک می­گفتند. در مسجد قدم می­زدم که دیدم در گوشه­ای حدود 20تایی کودکِ قد و نیم قد گرد کرده­اند و نشسته­اند. یک جوانِ حدوداً 20ساله هم در وسط بود و داشتند قرآن می­خواندند و عقب جلو هم می­شدند. فرقشان با آن­هایی که در مسجدالنّبی دیدم این بود که آن­ها چپ و راست می­شدند! کلاس قرآن بود. نفهمیدم که کلاس حفظ قرآن بود یا قرائت. بچه­هایی که دور از مرکز بودند بازیگوشی می­کردند و وسطی­ها همگی عقب و جلو می­رفتند. یک چوبی کنارِ معلّم جوان بود و یک بچه­ی نیمه گریان هم. هر از چندگاهی معلّم با چوب می­زدش.

در مسجد یک بار توالت رفتم و بعد دوباره وضو گرفتم و غسل. جایی برای غسل کردن داشت. لباسِ ما هم که کفنی بیش نبود. دستشویی­هایِ مسجدالنّبی هم یک شیر کوچک داشتند که احتمالاً برای غسل کردن بود. البته این اعراب که یک دشداشه دارند و والسّلام؛ غسل کردن در توالت هم برایشان راحت است. وقتی به داخل مسجد بازگشتم، دیدم همسفرانمان گِرد کرده­اند به قرآن خواندن. سوره­ی انسان. با صدایِ یک قاریِ خوب که در وسط جمع نشسته بود. بعد از تمام شدنِ قرآن، آخوندمان گفت: «این کاروان یک حال و هوایی داره که کمتر دیدم.» می­گفت در این کاروان آدم­هایی هستند که خدا دوستشان دارد! دلیلش هم این بود که تا حالا ندیده بوده یک­دفعه در میقات یک حلقه­ی قرآنی تشکیل بشود و یک قاری به یک­باره از خارج از کاروان بیاید برایِ این گروه قرآن بخواند. سوره هم سوره­ی انسان باشد که مدام به انسان نهیب می­زند که تو چه هستی ای انسان؟

وقت نمازِ مغرب، با این­که در مسجد از شیعیانِ ایرانی پر بود ولی همگی پشتِ امام سُنّی نماز خواندیم. نمی­دانستم که اصلاً می­شود با اکثریتِ شیعه، پشتِ امامِ سنّی نماز خواند؟ دیدم آخوندمان خواند، پس من هم تأسّی کردم و خواندم. بعد از نماز مغرب, نمازِ عشا را در همان مسجد با یک امامِ شیعه خواندیم. مانده بودم مهر از کجا بیاورم؟ تا حالا که پشتِ سرِ امامِ سنّی بودیم یک عذری داشتیم ولی اینکه دیگر امام و نمازِ خودمان بود! بالاخره یک قطعه چوب در باغچه­ی مسجد پیدا کردم و چهار قسمتش کردم و مثل حصیر کنار هم گذاشتمش؛ شد مُهر! بعد از نماز هم تا جایی که جا داشت، ایرانی­ها به رهبری یک پیرمرد؛ صلوات فرستادند بر محمّد و آل محمّد. یک هفته در گلویشان گیر کرده بود که بلند بلند صلوات بفرستند!

سویِ مکه راه افتادیم. دیگر هوا کاملاً تاریک شده بود. خانم­ها انتهایِ اتوبوس بودند و آقایان ابتدایش. دو صندلی را با هم اختیار کردم تا پایم جا شود! چراغِ بالایِ سرم را روشن کردم و شروع کردم به قلم زدن. باز همان جاده­ی پت و پهن و خلوت. بزرگراهِ سه بانده با آسفالتِ خوب و جدید. این بار با غصّه­ی جدایی از شهرِ پیام­بر و با شوقِ دیدارِ زادگاهِ ادیانِ توحیدی.


[1] ما در ایران جمهوری اسلامی داریم. حرف از تولید علوم انسانیِ قرآن پایه و اسلام پایه می­زنیم. امّا در همه­ی شقوق علوم انسانی­مان دروس ترجمه­ای الحادی و یا خوش­بینانه، دروس ترجمه­ای خنثی را آموزش می­دهیم و به کار می­بندیم. یعنی می­شود علم اقتصادِ ایران بر اساسِ عبارت کلیدی برکت و علمِ مدیریت بر اساسِ مفهوم اساسی توکّل شکل بگیرند؟


از طریق این لینک میتوانید فایل pdf کامل سفرنامه را دریافت کنید.

  • چهارشنبه, ۸ آذر ۱۳۹۱، ۰۶:۲۹ ب.ظ

بازخوردها  (۰)

تاکنون بازخوردی ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

@hamkhahi_bot
hamkhahi.ir