بنده

زندگی با تغییر یک «حرف» می‌شود بندگی؛ اینجا هم، محل همان «حرف» ...

بنده

زندگی با تغییر یک «حرف» می‌شود بندگی؛ اینجا هم، محل همان «حرف» ...

دنبال کنندگان: ‎+۱۰۰ نفر
بنده را دنبال کنید

سال گذشته در یک مصاحبه شغلی برای بنیاد برکت شرکت کردم. در مصاحبه حضوری پرسشگر از بنده پرسید: «شما که مدیریت و سیاست‌گذاری خوندید چرا مدیر نشدید!؟»

در پاسخ ماندم!

وقتی گزارش تعارض منافع را برای مجلس مینوشتیم از اول قرار بود جدولی از مصادیق باشد و منتشر نشود. کم‌کم درخواست کردند توضیحات بیشتری ارائه شود و کمی از راهکارها هم بیاید و بعد منتشر هم بشود! مردد بودیم. نگران از اینکه انتشار آن برایمان مخاطراتی داشته باشد. با این حال من که اهل دل به دریا زدن هستم موافق نشرش بودم. هرچه بادا باد! ما به وظیفه‌مان عمل کنیم، باقی‌اش را خدا خودش میداند!

هرکسی از من درباره ازدواج کردن یا نکردن میپرسید همیشه یکی از دلایلم این بود که «خب تا ابد میخواهی تنها باشی؟ الان جوان هستی و عشق و حال میکنی، مشکلی نداری ۲۰-۳۰ دیگه هم تنها باشی و بچه و نوه‌ای دور و برت نباشه؟» با وجودی که من خودم با تنهایی مشکل زیادی ندارم ولی ترجیح میدهم وقتی بالای ۴۰-۵۰ سالم شد بچه‌هایم بزرگ و عاقل شده باشند و کنارم باشند.

در رابطه با طرحی که قرار است سهمیه ۲۰ لیتری بنزین به همه شهروندان تخصیص داده شود و بصورت پایلوت در کیش و قشم اجرا شود لازم است چند نکته ذکر شود.

  1. اولاً برای افرادی که از ماشین استفاده میکنند، 20 لیتر در ماه تقریبا معادل هیچ است و این سیاست عملاً با آزادسازی نرخ بنزین تفاوت زیادی ندارد. ممکن است گفته شود افراد متأهل با احتساب سهمیه همسر و فرزندان سهم مناسبی از بنزین خواهند برد. در این خصوص نیز باید توجه کرد که یک خانواده حداقل باید سه نفر عضو و تنها یک ماشین داشته باشد تا بتواند معادل سهمیه 60 لیتر از بنزین استفاده کند.

افرادی هستند که در زندگی به مال و منالی رسیده‌اند و دیگر بیش از این چیزی نمیخواهند بنابراین سرمایه خود را تلمبار میکنند. درست است شما به حد اشباع رسیده‌اید و چیزی نمیخواهید اما بجای انبار کردن ثروت خود، اگر آنرا به چرخه اقتصادی بیندازید، زندگی چهار نفر را میتوانید بچرخانید.

قضیه ظرفیت پزشکی هم عجب جنگ زرگری شده است! تمام نمی‌شود. کاش ول میکردند و به مشکلات اساسی‌تر می‌پرداختند. اما شاید اصل قضیه این جنگ زرگری، همین سرگرم‌کنندگی آن و نپرداختن به اصل مسائل باشد.

بنظرم کسی که میخواهد در ایران در حوزه‌های مدیریتی کار کند باید ابتدا یک شغل آزاد داشته باشد که اولا برای خودش تمرین مدیریت کرده باشد. کسانی بودند که به مدیریت مجموعه‌هایی رسیدند اما حتی زندگی و خانه خودشان را هم نمیتوانستند مدیریت کنند.

بیمار ۸۵ ساله داشتیم که اخیرا مفصل زانو تعویض کرده بود و درد داشت. بچه‌هاش هم از آن آدمهای بسیار وسواسی و دل‌نگران. از دکتر پرسیدند مشکلش چیست؟ دکتر هم نه گذاشت نه برداشت،

  • گفت: مشکلش اینه که زانوش رو عوض کردید! مشکلی نداره که.

من هیچوقت حال و حوصله مهاجرت نداشته‌ام. مخصوصا با اهل و عیال، مهاجرت خیلی سخت است.‌ تنبلی هم دلیلی است بالاخره! اینجوری: تنبل نرو به خارج، خارج خودش میایج! اصلا مگر زندگی چقدر ارزشمند است که حال مهاجرت هم باشد؟! غیر از این، تا حدی جامعه‌گرا هم هستم و دلم میخواهد برای همین کشور و مردم کاری انجام دهم، ولو اینکه آن کار در حد یک بقالی باشد. البته یک نفر اگر میتواند در اِشِل جهانی برای بشریت مفید باشد، بنظرم حتما باید چنین کند ولی هیچوقت خودم را در این حد ندیده‌م و به اینکه در حد همین کشور مفید باشم راضی بوده‌ام. الان که اصلا فکر میکنم فایده برای کشور هم اِشِل بزرگی برایم بوده است و به همینکه در دهات خودمان مفید باشم هم راضی‌ام!

چندی پیش یکی از اساتید خاطره آموزنده‌ای تعریف کرد. گفت زمان استخدام، هم گزینه یزد را داشته و هم کرمان. از آنجایی که پزشکان یزد معروف‌تر بودند، یزد را انتخاب کرده. شهرت یزد بگونه‌ای است که از جنوب کشور و حتی از شیراز و عراق نیز بیمار می‌پذیرد. با این حال با گذشت سال‌ها، کرمان توانسته از حیث نظام بهداشتی و مدیریتی شهره گردد و از یزد پیشی بگیرد. تفسیر وی این بود که در یزد به دلیل وجود پزشکان بیشتر و قدرتمندتر، کمتر جایی برای گروه‌های بهداشتی باقی مانده و در اکثر مناصب مدیریتی سالهاست که پزشکان مسلط بوده‌اند که به درمان‌محوری بیشترِ یزد انجامیده، در حالی که در کرمان، به دلیل موازنه‌ی قدرتِ بهتر، گروه‌های بهداشتی توانسته‌اند بیشتر به مناصب راه یابند و در سیاست‌گذاری‌ها دخیل باشند. بقول WHO، قدرت در تعداد است.